سه شنبه ۱۳ ارديبهشت ۱۳۸۴ -
Tue, May 3, 2005
گفت و گو
۳۱۲۱
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
گفت وگو با بابك تختى
سخت ترين كار
را انجام داده ام
اميلى امرايى
209850.jpg
بابك تختى را پيشترها بيشتر به عنوان مدير نشر قصه و همسر منيرو روانى پور مى شناختيم، البته گاهى وقت ها هم ترجمه هاى كوتاهى از او منتشر مى شد. اما اين روزها وقتى بابك تختى را معرفى مى كنند اول از همه عنوان نويسنده جلوى اسمش مى نشيند. خيلى ها معتقدند اينكه داستان هاى بابك تختى ديده مى شود تا حدى مشمول همين رابطه هاى دور و اطراف اوست. تختى به تازگى اولين رمانش را نوشته است كه احتمالاً تا چند وقت ديگر آن را به ناشر مى سپرد، از ترجمه هاى او هم نمى توان راحت  گذشت. مجموعه داستان آخر او، شامل هفت داستان است كه تقريباً سه داستان قابل توجه در آن وجود دارد. بابك تختى يك وقت هايى سعى كرده است با اسطوره ها روبرو بايستد. حال و هواى متفاوت داستان ها نشان از اين دارد كه داستان ها در فاصله هاى زمانى مختلف نوشته شده اند، فواصلى كه دغدغه هاى نويسنده متفاوت بوده اند.
ميان اولين مجموعه داستانتان و چاپ مجموعه دومتان فاصله زيادى بود، آنقدر كه خيلى ها فكر كردند شما ديگر از صرافت نوشتن افتاده ايد.دليل اين فاصله چه بود؟
درباره اين مجموعه داستان دچار وسواس شده بودم.از سالها پيش اين مجموعه كامل شده بود.شايد چهار يا پنج سال.اما دستانم به چاپ كردن نمى رفت.با يكى دو دوست ناشر براى چاپشان صحبت كرده بودم،هنوز خودم ناشر نبودم.اما راضى به چاپشان نمى شدم.مدام قصه ها را تغيير مى دادم يا به طور كلى مى گذاشتمشان كنار.با اين مسأله مواجه بودم كه نويسنده كيست؟آيا من نويسنده ام؟اين سؤال آسوده ام نمى گذاشت.هنوز جوابش را پيدا نكردم.سرراست ترين جواب به اين سؤال اين است كه نويسنده كسى است كه مى نويسد. اين حرفها به كنار،حالا مى نويسم براى اينكه دوست دارم بنويسم.اين دغدغه ها بود كه فاصله انداخت.بسيارى از داستانهايم را كه كنار گذاشتم اميدوارم بتوانم سرو سامانى بهشان بدهم و به دست ناشر بسپارمشان.
بعد از اينكه مجموعه داستان دومتان (فقط مى خواستم خودكشى كنم)منتشر شد.نظر تان درباره مجموعه داستان (كاش نامش را مى پرسيدى)تغيير نكرد؟ با توجه به اينكه شما با چاپ مجموعه دومتان بيشتر به عنوان نويسنده شناخته شديد.
به قولى سفرهاى ده هزار كيلومترى هم با يك قدم شروع مى شود.من موافق انكار كارهاى اوليه نيستم.
در مجموعه «فقط مى خواستم خودكشى كنم» شما گوشه چشمى هم به اسطوره هاى ايرانى مثل رستم وتهمينه داريد.چه طور در داستانهايى كه حال وهواى مدرنى دارند از اسطوره ها سود جستيد؟
توقعى كه ما از اسطوره ها يمان داشتيم همان توقعى است كه هزار سال پيش داشتيم.هزار سال پيش از رستم مى خواستيم ما را نجات دهد،برايمان سعادت به ارمغان بياورد و زندگى را به كاممان خوشتر كند.اما به گمانم امروز اين ديدگاه عوض شده يا دارد مى شود.
اولين بار داستان مواجهه رستم با فردوسى را ده سال پيش نوشتم.پيش از چاپ مجموعه اولم فردوسى را پير مرد ناميده بودم.يعنى جرأت نداشتم صريحاً به نام وارد داستانش كنم.همين اتفاق را سال گذشته دراصفهان ديدم. كارگردان عزيزى فيلمى را كه درباره هدايت ساخته بود به نمايش گذاشت.پرويز فنى زاده نقش هدايت را بازى مى كرد.اما چون هدايت اسطوره است، چون هدايت بايد دور از دست رس باشد،چون بايد در هاله اى از ابهام بماند،چهره فنى زاده محو و نامشخص بود.تصويرها همه از پشت، ،بالا، پهلو گرفته شده بود ونه تصويرى از روبرو.آن فيلم دقيقاً مواجهه ما با اسطوره ها يمان را نشان مى دهد.چشم در چشم نگاهشان نمى كنيم .همين حس را من در باره پدرم داشتم.وقتى تصميم گرفته بودم چيزى درباره اش بنويسم،نمى توانستم شخصيتش را وارد روايت كنم.بزرگتر از آنى بود كه زير قلم من بيايد.براى همين به نام خودشان وارد داستانشان كردم. تلاشم اين بوده كه رو در رو چشم به آنها بدوزم.
در اين مجموعه هفت داستان آورده ايد كه هر كدام حال وهوايى خاص و متفاوت دارند .از پاريس تا تهمينه يك دنيا فاصله هست .اما با اين حال چه طور نويسنده همه اين هفت داستان بابك تختى است؟
من فرق زيادى ميانشان نمى بينم.محور تمام قصه ها ديالوگ است.حضور اسطوره به شكل هاى مختلف در اكثريتشان مشهود است.اما اگر باز هم مصريد كه متفاوتند بايد دليلش اين باشد كه از خيلى سال پيش شروع به نوشتن شان كردم يعنى متعلق به زمانهاى گوناگون اند.مثلاً رستم را كه گفتم.اينجا خانه من است را در زمان قتلهاى زنجيره اى نوشتم.يعنى سال ،۷۷اما خود داستان خودكشى دو سال پيش نوشته شده.
درداستان فقط مى خواستم خودكشى كنم تلخى دردناكى موج مى زند. اين تلخى از كجا نشأت مى گيرد.از كودكى نويسنده - مرگ پدر -شايد هم زندگى در دنياى پيچيده امروز؟يا راحت تر اينكه دغدغه نويسنده در اين داستان چيست؟
ذلتى است كه مى كشيم.كنترل و انقيادى است كه انسان به آن دچار است،اين ذلت گاهى توسط رستم تحميل مى شود،گاهى توسط پول،گاهى توسط خودكامگان.
يك بار در مصاحبه اى گفته بوديد موقع نوشتن در حال وهواى ديگرى هستيد.در دنياى ديگر اين حال وهوا چه قدر به دنيايى كه در آن روز مى گذرانيد نزديك است؟
بسياراحساس يأس ،نا اميدى،فراوان است،فكر نمى كنم مختص من باشد.فقط زبان هدايت است كه مى تواند روزگارمان را توصيف كند.انگار عقربه ها ايستاده.
«كاش» نامش را مى پرسيدى زبان متفاوت و پيچيده ترى نسبت به «فقط مى خواستم .....»دارد،چه طور شد كه به زبان روان و ساده مجموعه دومتان رسيديد؟
يادم هست جايى از برتراندراسل خوانده ام كه ما وقتى بسيار نوشتيم مى فهميم سخت ترين كار ساده نويسى است.
(يعنى در كمال فروتنى ادعا مى كنم سخت ترين كار را انجام داده ام؟!) از شوخى گذشته،به هر حال بعد از مدتى نوشتن بايد نثر و زبان تغيير كند.آن روزها بيشتر از نويسندگان غربى يا دقيقتر خارجى خوانده بودم.بيشتر ترجمه.اما حالا توجه بيشتر به فارسى زبانها دارم.
به هر حال نمى توان ناديده گرفت كه شما همسر يك نويسنده تمام عيار هستيد.چه قدر از تكنيك هاى داستانى شما تحت تأثير خانم روانى پور است؟
بيشتر تحت تأثير شور و شيدايى او براى نوشتن و خواندن هستم تا تأثير گرفتن مستقيم از تكنيك هايش . كم پيش مى آيد كه نويسنده اى با دو يا سه كتاب اولش شناخته شود .
اما شما خيلى زود به عنوان نويسنده شناخته شديد.فكرمى كنيد چه قدر اين ماجرا به پدرتان وهمسر تان برمى گردد؟
ببين،بهتر است پاى آنها را وسط نكشى،چون تيراژ و فروش كتابهايم باعث سر افكندگى است.خودم را مسؤولش بدانيد همه چيز به قائده تر است. اما براى اينكه به سؤال شما جواب داده باشم،خب،حتماً اينطور است.آرزو هم مى كنم نوشته هايم جداى از اين مسائل ديده شود.
مثل اينكه شما اول در كلاس هاى داستان نويسى خانم روانى پور بوديد وبعد همسر ايشان.نظر خانم روانى پور درباره داستانهاى شما چيست؟با توجه به اينكه ايشان به نقد صريح معروف هستند.
قلم را اولين بار همسرم به دستم داد.وقتى سر كلاسش گفت چه مى نويسى،از نوشتن چهار تا كلمه براى يك نامه ساده هم عاجز بودم.اما از آنجا كه هناقى در كار نيست گفتم يك سرى مزخرفات.او هم گفت مثل من.حتى ترجمه را هم به تشويق او شروع كردم.اما اينكه نظرش در باره داستانهاى من چيست،خب،بايد از خودش بپرسيد.او اولين خواننده كارهاى من است و نظراتش براى من بسيار جدى و مهم.
209724.jpg
هيچ به رمان فكر كرده ايد.اصولا تعريف شما از داستان چيست؟
رمانى را اخيراً به پايان رسانده ام.نيازمند باز نويسى است.اما بعيد مى دانم با اين اوضاع و احوال سانسور اجازه نشر پيدا كند.همين دست آدم را كند مى كند.
اگر منظور شما را درست فهميده باشم نمى خواهيد تفاوت تاريخ را مثلا با داستان روشن كنيم.اما بگذاريد جوابم را با اين فرض بدهم كه سؤال شما را درست نفهميده ام .ادبيات يا داستان توسط نهادهايى بعنوان داستان يا ادبيات شناخته مى شوند.يعنى جمعى از فرهيختگان،دانشجويان،نويسندگان يا خوانندگان.يعنى چيزى بيرون از اين متن ها هست كه آنها را وارد اين قلمرو مى كند.چيزى از بيرون كه ما مى گوييم مثلاً جنگ و صلح ادبيات است اما حيات يحيى نوشته تاريخى.در مورد ادبيات خوب و بد هم به همين گونه است.امروز در جامعه خودمان جوايز ادبى و تا حدى نشريات اين نقش را به عهده گرفته اند.آنها تعيين مى كنند چه كسى نويسنده است، چه كسى خوب مى نويسد و چه كسى بد.
اما با فرض درست فهميدن سؤال شما،بايد بگويم اولاً، در كنار تمام عقب مانده هاى عالم هنوز دنبال قصه مى گردم.داستان و ادبيات را اثرى اجتماعى مى بينم.حتى غير اجتماعى ترين اثر،هم تأثير اجتماعى دا رد.
وقتى از داستانى لذت مى برم كه با شخصيت آن،يا با راوى همذات پندارى كنم.شخصيتى يا راوى كه زندگى ما را افشا مى كند، يا شيوه نگرش ما را به خودمان و جهان متحول كند وبه فكر مى اندازدمان.امروز به گمانم مى خواهيم به عقل خودمان متكى باشيم و جهان دور و برمان را بشناسيم و درك كنيم.اگر داستانى فاقد اينها باشد، نه قصه داشت، نه فكر داشت،بايد در وجه ديگرى برجسته باشد،مثلاً در فرم يا زبان يا...داستان بايد به وقتى كه برايش صرف مى كنيم تا بخوانيم و بنويسيم بيارزد.
پيش ترها ترجمه هم مى كرديد .اما مدتى است كه كار تازهاى از شما نديده ايم.
هنوز هم ترجمه مى كنم،اما آماده چاپ نيستند.كلى كتاب روى دستم مانده كه بخوانم.كلى مطلب دارم كه بايد بنويسم.كارى هم دستم هست كه اميدوارم بتوانم ترجمه اش كنم. نمى دانم به امسال قد بدهد يا نه،براى همين بگذاريد صدايش را در نياورم.
شما ناشر هم هستيد و اين سالها نشر قصه فعال بوده.با اين اوصاف بايد نويسندهايى را كه با شما كار مى كنند خيلى بهتر درك كنيد.
در زمانه اى كه كتابهاى طالع بينى فروش بى نظيرى دارند،كتابهاى در باره ثروتمندشدن و چه مى دانم نوشته هاى لاو ايزlove isلحظه اى توى ويترين معطل نمى مانند و صف خريد دارند،نشر ادبيات و فلسفه و نقد ادبى اسفناك است.نوشتن و ترجمه كردن جنون مى خواهد.هر روز هم شرايط بدتر مى شود.بايد مثلاً جواب از تربيت بدنى خواست.كه چرا در اماكنش كه بدون استثنا سر در همه آنها عبارت فرهنگى ورزشى آمده، خبرى از كار فرهنگى نيست،نمايش دو تا فيلم تكه پاره شده و چهار تا كتاب توى قفسه گذاشتن كه نشد كار.عوضش به نمايشگاه كتاب انتقاد مى كنند. نگاهى به روزنامه هاى زرد بكنيد،وضعيت تكاندهنده است،رخ دادهاى ورزشى را ببينيد،اين اتفاق ها بخاطر نخواندن كتاب است،نه بخاطر خواندن كتاب.به همان تيراژ هزار تا هزار و پانصد نسخه اى لطمه مى خورد.نمى دانم يعنى اينقدر از مردم جدا شده ايم كه ادبيات روز مره را نمى شنويم،يا خودمان هم دچار آن ادبيات هستيم؟روزى نيست كه روزنامه هاى ورزشى از دعواى بازيكن و مربى،داور و اغتشاش تماشاگر(كه جديداً از تصدق سر واژه فرخنده روشنفكر نما شدند تماشاگر نما)گزارش تكان دهنده اى نبينيم.علاج اينها جز با كار فرهنگى ممكن نيست .از توان ناشرى مثل من،يا هر ناشر خصوصى ديگرى كارى ساخته نيست.كار به جايى رسيده كه تظاهر هم به داشتن فرهنگ نمى كنيم.ديگر كسى خواهان كتاب مترى هم نيست.مدتهاست نمى بينيم حتى براى تزئين خانه و حفظ ظاهرهم كه شده از كتابخانه و كتابهاى مثلاً صورتى و قرمز استفاده كنند.اين نتيجه رفتار با انديشمندان است.دانستن و فرهيختگى چه امتيازى دارد؟»انتلكتول»فحش است .كاريكاتور مجله گل آقا كه يادتان هست،كسانى پشت ماشين هاى آخرين سيستم مى نشينند كه سواد نوشتن قيمتش را ندارند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |