سه شنبه ۱۳ ارديبهشت ۱۳۸۴ -
Tue, May 3, 2005
ماجرا
۳۱۲۱
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
رابطه مرموز
در استايلز
209736.jpg
قسمت دوم

نوشته: آگاتا كريستى مترجم: نازآفرين ميرزاخليلى
توجه شديدى كه در عموم مردم به وجود آمده بود به وسيله آنچه در آن زمان به «پرونده استايلز» شناخته شده بود حالاتا حدودى فروكش كرده است. با اين همه، با رسوايى جهانى كه به همراه آورد ازآگاتاكريستى خواسته شدتا از جانب دوستانش- پوارو و- آن خانواده كه واقعه را با جزييات بنويسد. بنابراين آگاتاكريستى به طور مختصر شرايطى راكه منجر به ارتباط با موضوع شده بودرا نوشت.كه قسمت دوم آنرا مى خوانيد.
\\\
خانم «اينگلتروپ» به سمت «اولين هاوارد» برگشت تا در مورد نامه ها به وى توضيحاتى بدهد و در همين اثنا همسرش رو به من كرده و گفت:
آيا سربازى حرفه شماست ، آقاى هستينگر؟
نه قبل از جنگ در لويد بودم.
پس از سربازى به آنجا بر مى گرديد؟
شايد! و يا امكان دارد كه كارى ديگر را شروع كنم.
مرى كاونديش به سمت جلو خم شد و گفت :«جداً اگر به درون خود رجوع كنيد چه شغلى را انتخاب خواهيد كرد؟»
خوب بستگى دارد.
خانم كاونديش پرسيد:«هيچ مشغوليت محرمانه اى نداريد؟ به من بگوييد. آيا كار خاصى انجام مى دهيد؟ هر كس بالاخره كارى انجام مى دهد كه شايد به نظر ديگران بيهوده بيايد».
نه به من مى خنديد.
او لبخند زد:«شايد»
خوب ، من هميشه علاقه داشتم كه يك كارآگاه شوم!
واقعاً ، در اسكاتلند يارد؟ يا شرلوك هلمز؟
آه مسلماً شرلوك هلمز.اما واقعاً و جداً ، من اين كار را انجام مى دهم.
من يك بار به ملاقات يك مرد بلژيكى كه كارآگاه خيلى معروفى است رفتم و او شور زيادى در من به وجود آورد.او يك مرد ريز نقش دوست داشتنى است.او به من گفت كار تمام كارآگاهان خوب بستگى به روش آنها دارد. سيستم من تحت تأثير تفكر او قرار دارد و كمى نيز پيشرفت كرده ام. او مرد جالبى بود. يك شيك پوش به تمام معنى اما به طور شگفت آورى با هوش.
خانم هاواردگفت: «مانند يك كارآگاه خوب در داستان. اگرچه چرنديات زيادى در اين باره نوشته شده است. جنايت در فصل آخر كتاب كشف مى شود. اما درباره جنايات واقعى ، شما همه چيز را بلافاصله مى فهميد».
گفتم:«جنايات كشف نشده زيادى وجود دارند».
منظورم پليس نيست، بلكه مردمى است كه در قلب ماجرا قرار دارند. خانواده و شما نمى توانيد  آنان را فريب دهيد. آنها همه چيز را مى فهمند.
گفتم: «بنابراين، فكر مى كنيد كه اگر شما در جريان يك جنايت قرار داشتيد، مثلاً يك قتل ، مى توانستيد بلافاصله قاتل را شناسايى كنيد؟»
البته كه مى توانستم ممكن است كه نتوانم مانند قضات آن را ثابت كنم. اما مطمئناً مى دانستم كه كار چه كسى است.من آن مرد را وقتى كه به من نزديك مى شد با سر انگشتانم احساس مى كردم.
در جواب گفتم: «اما او ممكن است يك زن باشد».
شايد، اما قتل يك جنايت وحشيانه است. كه بيشتر از مردها بر مى آيد.
صداى رساى خانم كاونديش مرا از جا پراند:«نه درمورد مسموم كردن . ديروز دكتر باوراشتاين دراين مورد صحبت مى كرد مسلماً موارد بى شمارى از اين نوع هست كه مظنونى در آن وجود ندارد.»
خانم اينگلتروپ گفت: «چرا، مرى، عجب گفت وگوى نفرت انگيزى ! درست اين احساس به من دست مى دهد كه يك غاز روى قبر من راه مى رود. آه، سنيتيا آمد!»
يك دختر جوان روى چمن ها مى دويد.
سنيتيا ، چرا امروز دير كردى؟ ايشان آقاى هستينگز هستند، دوشيزه مردوك.
سنيتيا مردوك يك دختر جوان شاداب بود، پس از زندگى وازژه.
او كلاهش را برداشت و موهاى مواج طلايى اش پديدار شد. چشمان تيره و مژه هاى بلندش او را دختر زيبايى ساخته بود.
او كنار جان روى زمين نشست و همينطور كه من به او يك بشقاب ساندويچ مى دادم به من نگاه كرد و لبخندى زد و گفت:
بيا روى چمن بنشين. خيلى بهتر از نشستن روى صندلى است.
حرفش را اطاعت كرده و روى زمين نشستم.
در تادمينتركار مى كنيد. همين طور نيست ، خانم مردوك؟
او سرش را به تأييد تكان داد و گفت: «بخاطر گناهانم».
با لبخندى پرسيدم:«آيا به تو دستور مى دهند؟»
سنيتيا با وقار گفت: «من بايداز ديدن آنها خوشحال باشم!»
گفتم:« من دختر عمويى دارم كه پرستار است. او از خواهران روحانى مى ترسد».
تعجب نمى كنم مى دانيد كه آقاى هستينگز ،خواهران روحانى اينطورى هستند ديگر. آنها،خوب، شما نمى دانيد خدا را شكر من پرستار نيستم.
من در قسمتى كه به تهيدستان داروى رايگان داده مى شود كار مى كنم.
به شوخى پرسيدم:«چند نفر را مسموم كرده ايد؟»
سنيتيا لبخندى زد وگفت: «آه ، صدها نفر !»
خانم اينگلتروپ سنيتيا را صدا زد و گفت: «مى توانى چند خطى براى من بنويسى ؟»
البته، عمه اميلى.
او بلافاصله بلند شد و چيزى در رفتارش بود كه به نظرم مى آمد به خانم اينگلتروپ بسيار وابسته است و مهربانى عمه اش به وى اجازه نمى داد كه اين را فراموش كند.
ميزبان من به طرفم برگشت و گفت: «جان اتاق شما را نشان خواهد داد. شام را در ساعت ۷:۳۰ سرو مى كنند.»
از او تشكر كردم و جان مرا به داخل خانه برد و اتاقم را كه در قسمت چپ خانه بود و منظره اى به محوطه بيرون داشت نشان داد.
جان رفت وچنددقيقه بعد او را از پنجره اتاقم ديدم كه به آرامى دست در دست سنيتيا مردوك روى چمن ها قدم مى زد. صداى خانم اينگلتروپ را شنيدم كه با بى صبرى سنيتيا را صدا مى زد و او نيز به سرعت به سمت خانه دويد. در همان لحظه مردى از سايه يك درخت خارج شد و به آرامى در همان جهت شروع به راه رفتن كرد. او به نظر چهل ساله مى آمد، خيلى تيره بود و چهره اى كاملاً اصلاح شده و غمگينى داشت. احساس قاهرانه اى گويى بر او مستولى بود. زمانى كه از زير پنجره اى مى گذشت به بالا نگاه كرد، او را شناختم، اگرچه در مدت پانزده سالى كه از آخرين ملاقات ما مى گذشت تغيير زيادى كرده بود. او برادر كوچكترجان، لارنس كاونديش، بود. از اينكه چنين حالتى را در چهره او مى ديدم متعجب شده بودم.
پس از آن اتفاق او را فراموش كردم و مشغول انجام كارهاى شخصى ام شدم. آن شب به خوبى سپرى شد و در تمام آن شب به زن اسرارآميز، مرى كاونديش فكر مى كردم.
صبح روز بعد روشن و آفتابى بود و من مملو از انتظار براى يك ملاقات خوشايند بودم.
خانم كاونديش را تا زمان ناهار نديدم، سپس او داوطلبانه مرا براى پياده روى به جنگل برد و ما بعدازظهر لذت بخشى را در آنجا گذرانديم و حدود پنج به خانه برگشتيم.
به محض اينكه وارد سالن بزرگ شديم جان ما را به اتاق مخصوص كشيدن سيگار برد. از چهره او پيدا بود كه چيزى ناراحت كننده پيش آمده است. ما به دنبال وى به داخل اتاق رفتيم، او در را پشت سرما بست.
اينجا را نگاه كن، مرى، اينجا «اوى» با آلفرد اينگلتروپ دعوا كرد و رفت.
اوى؟ رفت؟
جان با ناراحتى سرش را تكان داد.
بله، او خارج شد و آه،... اوى خودش اينجاست.
خانم هاوارد وارد شد. لبانش را به سختى به هم مى فشرد و يك چمدان كوچك در دستش بود. او به نظر تصميم خود را گرفته بود و كمى هم حالت تدافعى به خود گرفته بود.
او ناگهان فرياد زد: «من تصميم خود را گرفته ام. به هر قيمتى كه مى خواهد تمام شود!»
خانم كاونديش با ناراحتى گفت: «اولين عزيزم، اينجا نبايد حقيقت داشته باشد!»
خانم هاوارد سرش را به علامت تصديق تكان داد.
چرا حقيقت دارد! مى ترسم چيزى به اميلى گفته باشم كه نتواند فراموش كند و ببخشد. به او اينطور گفتم: «تو يك پيرزن هستى، اميلى، و هيچ احمقى به پاى يك احمق پير نمى رسد. آن مرد بيست سال از تو جوانتر است، و تو نمى توانى خودت را گول بزنى چون خودت هم مى دانى كه به خاطر پولت با تو ازدواج كرده است. خوب، حداقل به او اجازه نده كه مقدار زيادى از آن را در اختيار بگيرد. كشاورز ريكس زن جوان بسيار زيبايى دارد. فقط از آلفرد سؤال كن كه چه مدت در آنجا وقت گذرانى مى كند.» او خيلى عصبانى بود. طبيعى است من ادامه دادم: «مى خواهم به تو هشدار دهم چه خوشت بيايد چه بدت بيايد. اين مرد به زودى تو را در حالى كه در چشمانت زل مى زند توى رختخواب خودت خواهد كشت. او بسيار موجود بدى است. مى توانى هر چه مى خواهى به من بگويى اما به ياد داشته باش كه من همه چيز را به تو گفته ام. او مرد پست و بدى است!»
او چه جوابى داد؟
خانم هاوارد در حالى كه اداى خانم اينگلتروپ را در مى آورد گفت: «آلفرد عزيزم!» - «آلفرد دوست داشتنى!» - «بدنام شرير» - «دروغ گوى رذل» - «زن شرير» - به خاطر متهم كردن همسر عزيزش! هر چه زودتر خانه او را ترك كنم بهتر است. بنابراين من مى روم.»
اما نه حالا؟
در همين ثانيه!
براى يك لحظه ما نشستيم و به او خيره شديم. بالاخره جان كاونديش متوجه شد كه تلاشش بى نتيجه است بنابراين براى گرفتن بليت قطار بيرون رفت. همسرش به دنبال او خارج شد در حالى كه زير لب چيزهايى درباره وادار كردن خانم اينگلتروپ براى تجديد نظر در اين باره مى گفت؟
به محض آنكه او اتاق را ترك كرد چهره خانم هاوارد تغيير كرد. او به من نزديك شد و گفت: «آقاى هستينگز شما مرد صادقى هستيد. مى توانم به شما اعتماد كنم؟»
كمى شوكه شده بودم. دستش را روى بازويم گذاشت و با صداى آرامى گفت: «مراقب او باشيد آقاى هستينگز. اميلى بيچاره من. دورو بر او پر از كوسه است. آه، من مى دانم كه دارم چه مى گويم. تمام اينها كه در اطراف او هستند به دنبال پول او مى باشند. من به اندازه توانم از او مراقبت كرده ام اما حالا ديگر نمى توانم اين كار را بكنم.»
گفتم: «البته، خانم هاوارد. من هر كارى كه بتوانم انجام خواهم داد، اما مطمئن هستم كه شما حالا بيش از حد هيجان زده و عصبى شده ايد.»
ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |