|
توسعه منطقه اى مسيرى هموار براى توسعه همه جانبه
كوچك زيباست
گفت وگو با دكتر حسن شريفى، محقق و پژوهشگر
|
|
|
فريال طهماسبى گرچه سخن صاحبنظران و انديشمندان درخصوص توسعه و به عبارتى توسعه پايدار همچنان روبه فزونى است ولى همچنان يكى از موضوعات بحث برانگيز محافل علمى بحث توسعه است. دكتر حسن شريفى، به توسعه از زاويه اى ديگر نگاه مى كند. وى كه مديركل امور پشتيبانى و برنامه ريزى وزارت علوم است، براساس نتايج تحقيقاتى وسيع، معتقداست، بايد به توسعه، نگاهى همه جانبه و درعين حال منطقه اى داشت. به عبارت ديگر وى معتقداست بومى سازى الگوهاى موفق توسعه دركشورهاى پيشرفته مى تواند ما را با همين امكانات موجود به توسعه همه جانبه در جامعه برساند. وى دراين گفت وگو سعى دارد نشان دهد، با استفاده از مهندسى شبكه انسانى، يعنى با به كارگيرى پتانسيل ها و نيروهاى يك منطقه، مى توان به توسعه در يك مقياس كوچك دست يافت و آن را به ساير مناطق انتقال داد. وى درعين حال نيز به ويژگيهاى توسعه همه جانبه و طرح وبسط آنها نيز اشاره مى كند. گفت و گو با شريفى را بخوانيد. برخى توسعه را به صورت كلى در نظر مى گيرند و ايده هايى جهان شمول براى آن بيان مى كنند برخى ديگر، توسعه را به شكل پديده خاص زمان ها و مكان ها مى دانند و بر اين باورند كه بايد تعاريف و رهيافت هاى تخصصى و منطبق با شرايط زمانى و مكانى عرضه كرد ولى از سوى ديگر عده اى از جامعه شناسان توسعه معتقدند توسعه هر بخش از جامعه را بايد به طور مجزا مورد بررسى قرار داد و عده اى ديگر بر اين باورند كه توسعه، امرى ميان بخشى و همه جانبه است. شما باتوجه مفهوم توسعه منطقه اى، چه ديدگاهى نسبت به توسعه داريد؟ به طور كلى اگر بخواهيم توسعه را در يك حالت كلى تعريف كنيم ، ممكن است ديدگاهها و نظريه هاى متفاوتى و جود داشته باشد. ولى من معتقدم هر آنچه كه بتواند توانمنديهاى موجود در جامعه را بكار گيرد و باعث ارتقاى جامعه و حل مشكلات آن جامعه شده به نحوى كه آن راساماندهى و برنامه ريزى كند، مى تواند توسعه تلقى شود. ممكن است توسعه هاى متفاوتى مطرح شود، فرضاً توسعه علمى، فرهنگى، اقتصادى و... و امروز هم بحثهايى تحت عنوان توسعه برمبناى دانايى(knawladge of development ) مطرح مى شودولى بايد ببينيم كه كداميك ضرورت ماست؟ ما بايد از آنچه به عنوان عوامل موفقيت آميز توسعه در كشورهاى ديگر اتفاق افتاده استفاده كرده و در كشور خود، از طريق بومى سازى از آنها استفاده كنيم. خيلى موارد جزو مسائل پنهان توسعه است. نقش نيروى انسانى در توسعه، درك انسانها، سطح فرهنگ عمومى جامعه و برخوردى كه خود افراد يك جامعه در زندگى خصوصى و اجتماعى در باب توسعه دارند، جايگاه بسيار مهمى در امر توسعه دارد. از طرف ديگر ما در ايران مى بينيم كه ظرفيت دانشگاهها چند برابر شده، تعداد فارغ التحصيلان در رشته هاى مختلف افزايش يافته و يا اعتبارات زيادى در جاهاى مختلف خرج شده، وزارت صنايع و معادن، تعداد زيادى كارخانه تأسيس كرده، ولى وقتى برمى گرديم به درآمد ناخالص كشور،مى بينيم كه هيچ يك از اينها بر روى اين درآمد تأثير نگذاشته است. پس معلوم مى شود كه يك جاى كار و به طور كلى سيستم توسعه دركشور اشكال دارد كه نمى توانيم به نتيجه برسيم. به نظرشما توسعه امرى است كه بايد تمام بخش هاى يك جامعه را در بربگيرد، به گونه اى كه اين در برگيرى همزمان و همسنگ باشد، يا اينكه به مفهوم تقدم و تأخر در تحقق امر توسعه معتقديد؟ به عبارت ديگر آيا سياست جامعه بايد براساس پيشرفت همه انواع توسعه به گونه اى همزمان بنا شود يا اينكه در اين امر يك نوع از توسعه را زيرساختى تر از انواع ديگر مى دانيد؟ معتقدم در كشورهايى مثل كشور ما و به خصوص كشورهاى در حال توسعه، اگر كه نگاهى عميق به توسعه نشود و فرايندهاى توسعه را همه جانبه نبينيم موفقيت خيلى دير به دست خواهد آمد. ولى اگر توسعه را همه جانبه ببينيم و زواياى مختلفى كه در توسعه لازم است فراهم كنيم و در ضمن همزمان با هر توسعه، نگاهى همه جانبه به ديگر زمينه ها هم داشته باشيم ، رسيدن به نقطه مطلوب سريع تر خواهد بود و در نتيجه همه بخشهاى جامعه را در برمى گيرد و همزمان به توسعه همه جانبه خواهيم رسيد. مثلاً اگر ما بگوييم كه فقط توسعه سياسى مى خواهيم يا توسعه فرهنگى و ساير زمينه ها را نبينيم ، يعنى نبينيم كه آيا نيروى انسانى خود را آموزش داده ايم، آيا زيرساخت لازم براى توليدات اقتصادى را فراهم كرده ايم ، به نتيجه مطلوب و در برگيرنده نخواهيم رسيد. من معتقدم كه مخصوصاً در بعضى موارد، بعضى از توسعه ها، اگر به تنهايى به آن پرداخته شود، موفق نخواهند بود. چرا كه در آن صورت توازن جامعه ، به هم خواهد خورد. ولى بايد نكته اى را نيز ذكر كنم كه برخى از توسعه ها، خود ، فى نفسه ، توسعه اى همه جانبه به شمار مى آيند. مثلاً توسعه علمى ، توسعه اى است كه مبناى آن علمى و دانايى است. اين توسعه، شايد به تنهايى نتواند مشكلات را در جامعه حل كند، ولى ظرفيت توسعه را در كشور افزايش مى دهد. اين توسعه ، نگاهها را علمى مى كند و وقتى نگاهها علمى شد تحليل ها را نيز در ديگر مسائل علمى كرده ، لذا برخورد با مسائل منطقى مى شود و امور بهتر جريان مى يابند. آيا به نظر شما در توسعه تغييرات يك سويه دريك مجموعه ، باعث ايجاد تغييرات ناخواسته در ساير قيمت ها مى شود؟ درست است . چون نظام اجتماعى از خرده نظام هايى چون بخش هاى اقتصادى ، سياسى ، فرهنگى ، زيست محيطى و ... تشكيل شده است كه به طور پويا به يكديگر متصل و مرتبط اند، بنابراين در توسعه هرقسمت بايد توجه داشت كه توسعه بر قسمت هاى ديگر آثار خود را خواهد گذاشت. اصولاً هرفرايند توسعه اى قطعاً بر روى عوامل ديگر هم تأثير مى گذارد. ولى بايد ديد كه كداميك از آنها مهم تر است تا اولويت بندى كرد. مثلاً فرض كنيم كه اگر چنين چيزى مطرح شودكه روى ساماندهى واردات كشور بايد بيشتر كار كرد يا روى صادرات كشور ، من معتقدم كه صادرات مهم تر است. چرا كه در واردات ، يك زيرساخت بازرگانى در كشور ايجاد مى كنيم كه اگرچه آن هم تابع ضوابطى است، ولى اگر روندجامعه به سمت صادرات حركت كند، كيفيت مطلوب توليدات را نيز در پى دارد. چون آن موقع مى خواهيم با بازار جهانى رقابت كنيم . لذا علم ، پژوهش و تحقيق را نيز به دنبال خودش مى آورد. براى صادرات بيشتر ، بايدتوليد بيشترى داشت. درنتيجه تضمين سرمايه دارى هم به وجود آمده، نيروى انسانى زيادترى نيز آموزش داده مى شود. بنابراين توسعه در صادرات باعث تغييرات و پيشرفتهاى مثبتى بر روى جوانب ديگر امور مى شودكه بسيار مفيد است. شخصاً فكر مى كنم زمانى كه اميركبير بحث توسعه را در زمان خودش شروع كرد ، شايد بهتر بود كه سرمايه گذاران را در آن زمان تشويق به صادرات و ورود به بازارهاى جهانى مى كرد كه شايد از آن موقع ، فرصتهاى بهترى در كشور ايجاد مى شد. به خاطر همين اگر تأكيد من بر زيرساخت توسعه برمبناى علم و دانايى است ، به خاطر اين است كه تغييرات مثبتى در ديگر بخشهاى جامعه مى گذارد. صاحبنظران در توسعه همه جانبه، براين باورندكه در هرجامعه اى ، گروههاى گوناگونى وجود دارند، ولى بسيارى از برنامه هاى توسعه بايد مخصوص عده اى خاص باشند. يعنى هيچ لزومى نداردكه برنامه هاى توسعه براى همه اقشار و طبقات جامعه اجرا شود. البته اين امر را به معنى به فراموشى سپردن گروههاى اجتماعى خاص نمى دانند. تنهامعتقدندكه با توجه به شناخت كاركرد گروههاى اجتماعى خاص و ويژگى آنها براى مثال ، بايد آموزش هاى ويژه اى به آنها داده شود كه ممكن است گروههاى ديگر به آن نياز نداشته باشند. تحليل شما دراين باره چيست؟ اين درست است كه ما در گام اول نمى توانيم همه اقشار را با هم توسعه دهيم، ولى در كنار آموزش براى همان عده خاص هم ، بايدتشويقهاى مناسب و كاركردهاى درست را فراهم كنيم. به عبارتى تنها آموزش كافى نيست. مثلاً ما در حال حاضر در تربيت يك سرى از نخبگان علمى موفق بوده ايم . ولى چه تعداد از اين افراد به درد جامعه خورده اند؟ چرا كه ساير ابزارها جهت تشويق و فعاليت آنها در جامعه فراهم نبوده است. ما الآن در مهاجرت نخبگان جزو رتبه هاى ممتاز دنيا هستيم. ما دركشور خود، نيرو تربيت مى كنيم كه در نهايت به كشورهاى ديگر مهاجرت مى كنند و اين مثل اين است كه ما براى آمريكا و اروپا سرمايه گذارى كرده ايم . البته هركشورى بامهاجرت نخبگانش روبروست ولى بايد ديد كه در مقايسه با ساير كشورها، چند درصد مهاجرت نيروى نخبه داشته ايم. بنابراين جامعه ما در تربيت و پرورش و آموزش نيروى مؤثر خوب كار كرده، ولى چون ساير زمينه ها فراهم نبوده، برنامه ريزى براى جذب آنها وجود نداشته، زيرساختهاى موجود فاقد كشش فراهم آورى براى زمينه هاى بعدى بوده، لذا آموزش براى اين گروه چندان مؤثر واقع نشد. من معتقدم كه در يك توسعه منطقى، بايد به طور موازى پيش رفت. يعنى در عين آموزش و تربيت گروههاى اجتماعى خاص در جامعه، بر روى ديگر اقشار جامعه نيز به نحوى ديگر كاركرد و حتى زمينه هاى رشد براى توسعه هاى موضوعى و موردى فراهم آورد. در چنين وضعى است كه مى توانيم به توسعه اى همه جانبه كه همه بخشهاى جامعه را دربرگيرد، دست يابيم. اگر تنها منتظر بمانيم تا عده اى آموزش ببينند و يا تنها مناطقى توسعه يابند، آن وقت به توسعه همه جانبه دست نخواهيم يافت. بايد به طور موازى و با همين امكانات موجود شروع كرد تا در نهايت به نتيجه مطلوب رسيد. آقاى دكتر! به نظر مى رسد يكى ديگر از مشكلات جامعه ما در امر توسعه، فاصله بين برنامه ريزى و اجراست، يا شايد هم عناصر لازم جهت برنامه ريزى به درستى تعبيه نمى شود، لذا اجراى طرح به تعويق مى افتد و اين در حالى است كه كشورهاى پيشرفته، بستر توسعه را چنان فراهم مى كنند كه برنامه ريزى و اجرا در يكديگر ادغام شده تا بدين وسيله بتوانند، به حداكثر توسعه دست يابند. ببينيد، هيچ ترديدى نيست كه در صورتى برنامه ريزى مى تواند در اجرا ادغام شود كه در درجه اول برنامه ريزى قابل پياده شدن باشد. مثلاً ما مى خواهيم نظام ملى نوآورى در كشور خود به وجود آوريم. در اينجا اروپا و آمريكا مدلى براى نظام ملى نوآورى داشته اند و خيلى هم موفق بوده است. اين كشورها كه به چنين نظامى دست يافته اند، به اين علت بوده كه اول سرمايه گذارى ملى، پاركهاى علمى و فناورى، مراكز رشد، واحدهاى تحقيقاتى، اعتبارات پژوهشى، دانشگاههاى معتبر، مخترعين و مبتكرين و كانونهاى حمايت از آنها را به وجود آوردند و همه اينها را در كشور نهادينه كردند. سپس در عين اينكه هر يك كاركرد مطلوبى از خود ظاهر ساختند، به يكديگر نيز وصل شده و در عين ارتباط با هم، نظام ملى نوآورى را در كشور خلق كردند. در آنجا اين ارتباط به اينگونه است كه وقتى محققى به نوآورى مى رسد، فورى به آن محقق گفته مى شود كه روى آن كار كند و دانشگاهها و مراكز تحقيقاتى نيز از او حمايت كرده، پروژه را بررسى مى كنند تا از آن نوآورى، ثروت، رفاه و توسعه بيشترى را فراهم آورند. در ايران اگر چنين نظامى تدوين شود، محكوم به شكست خواهد بود. چرا كه در ابتدا با توجه به امكانات جامعه، ما بايد نظام ملى نوآورى خود را به اجزايى چون، سرمايه گذارى ريسك پذير، تحقيقات درآمدزا، مالكيت فكرى و... تقسيم كنيم و هر كدام از آنها به عنوان يك برنامه موردنظر قرار گيرند. البته در ابتدا بايد اولويت بندى كرد. اول بايد زمينه هاى سرمايه گذارى ريسك فراهم شود تا دلالى ها و سرمايه گذاريهاى سرگردان از بين برود و خود افراد در اين مرحله به اين نتيجه مى رسند كه ايده ها را بايد در جايى حفظ كرد، لذا خودشان به دنبال مالكيت فكرى مى روند. بنابراين كار به همين ترتيب دنبال مى شود. لذا در صورتى برنامه ريزى و اجرا در هم ادغام مى شود كه اول برنامه هاى ما براى يك توسعه همه جانبه كه همه بخشهاى جامعه را دربرمى گيرد، شدنى و قابل اجرا باشد و سپس برنامه اى كه تدوين مى شود با توجه به امكانات جامعه، همه اجزاى مربوطه را به هم وصل مى كند. به طور كلى، مدل توسعه در جوامع پيشرفته بر چه اصولى استوار است؟ به عبارتى عوامل و شرايط توسعه به چه گونه عمل مى كنند تا توسعه اى اين چنين همگون ميان همه بخشهاى جامعه برقرار شود، تا بدانجاكه خرده نظامهاى اجتماعى در يكديگر تأثير گذاشته و كل افراد جامعه در يك رفاه نسبى قرار مى گيرند؟ در جوامع پيشرفته، عوامل و شرايط توسعه به صورت يك چرخه يا زنجيره به همديگر متصل مى شوند و در يك فرايند مشترك علت و معلول يكديگر مى شوند. تأثير متقابل اجزاى اين مجموعه باعث پيشرفت و توسعه جامعه مى گردد. در ابتدا آنچه مهم است فرهنگ جامعه است. فرهنگ جامعه ، مجموعه اى از آگاهى ها، اطلاعات، تفكر و تربيت افراد يك جامعه است. هرچه فرهنگ جامعه غنى تر باشد، حركتهاى اصلاحى و تحولات بنيادى در آن جامعه سريع تر انجام مى شود و مردم مى توانند نقش مؤثرترى در پيشرفت آن جامعه ايفا كنند. همچنين دموكراسى با احترام و آراى مردم، زمينه مشاركت آنها را در كليه فعاليتهاى اجتماعى فراهم مى آورد. بنابراين، آگاهى مردم و فرهنگ مى تواند تأثير بسزايى در روندنهادينه شدن دموكراسى در ساختار مديريتى ياتشكيلات سازمانى داشته باشد. اگر نظم اجتماعى، تفكر و تربيت افراد و به تبع آن زيرساختهاى مورد نياز براى وجود دموكراسى در يك جامعه به حد كافى نباشد، انتخاب مردم در تعيين مسؤولان سازمان دقيق نخواهد بود و در نتيجه دموكراسى تثبيت نمى شود. به طور كلى، يا فرهنگ جامعه غنى است كه خود باعث گسترش دموكراسى مى شود و در غير اين صورت نياز به تلاش در جهت رفع ضعف آن وجود دارد كه البته اين جوامع راه پاسخ به اين نياز را نيز يافته اند. سازمان و يا يك مجموعه مديريتى كه با اعتقاد به دموكراسى شكل بگيرد، نظارت مردم را به عنوان شرط اوليه وجود خود مى پذيرد. اين نظارت چه تأثيرى در روند امور مى گذارد؟ اين نظارت، باعث عدم انصراف و الزام به پاسخگويى آن سازمان و شفاف سازى امور مى شود. برنامه ريزى چنين نهادهايى بر مبناى كارشناسى دقيق علمى و پايبند اصول مديريت صحيح خواهد بود. تصميم گيرى با نظارت خود مردم بر كليه امور و همچنين تحت نظر دستگاههايى كه مسؤول نظارت هستند، ضمن آنكه باعث كاهش خطرپذيرى در كليه تصميم هاى اجتماعى و اقتصادى مى شود، موجب پايدارى نهادهاى ايجاد شده خواهد بود. اين پايدارى، باعث تثبيت مديريت و موجب به ثمر رسيدن ايده ها و تحقق هدف ها و برنامه هاى تنظيم شده مى شود. آنچه در جوامع پيشرفت حايز اهميت مى باشد، تنظيم و اجراى برنامه ها به نحوى است كه باعث ارتقاى سطح رفاه و آسايش عمومى گردد. مردم نتيجه انتخاب خود را لمس مى كنند و مجموعه اين فرآيندها باعث غنى سازى فرهنگ عمومى جامعه مى شود. حال آيا شما معتقديد كه با اين امكانات موجود مى توان به توسعه اى منطقى و همه جانبه دست يافت؟ مگر نه اين است كه توسعه مستلزم وجود استراتژى بلندمدت توليدى و متضمن سياست هاى اجرايى ويژه در خصوص رشد كمى و كيفى توليدات كشاورزى، صنعتى و خدماتى و پيشرفت در زمينه هاى فرهنگى و اجتماعى است. پس چه مى توان كرد؟ ببينيد! وقتى يك توسعه را در سطح كل مى بينيم، مسلماً مستلزم يك برنامه ريزى درست و حساب شده است تا يك اتفاقى در كل كشور بيفتد. ولى آيا ما بايد صبر كنيم كه يك سرى استراتژى هايى در كل كشور اتفاق بيفتد و سپس به ساير برنامه ها برسيم؟ به عقيده من اين درست نيست. ما مى توانيم يك سرى كارهاى كوچك و الگو مانند طراحى كنيم و سپس با اجراى آنها در مناطق، تأثيرگذارى بر روى ساير فرآيندهاى جامعه انجام خواهد شد و اينها توسعه همه جانبه را به وجود مى آورند. براى نمونه اگر روستا رابه عنوان سطح خرد در نظر بگيريم، از آنجا كه بيش از نيمى از جمعيت كشورهاى در حال توسعه در مناطق روستايى زندگى مى كنند، مى توانند به صورت مجموعه، تأثيرات زيادى بر ساختار ملى داشته باشند و همزمان از خط مشى هاى ملى متأثر گردند. ما مى توانيم با استفاده از توسعه منطقه اى موجبات رشد و توسعه يك منطقه را فراهم آوريم. در توسعه منطقه اى، از طريق مهندسى شبكه انسانى و افراد نخبه اى را از همان منطقه آموزش مى دهند كه تشكيلاتى را به وجود آورند. اين افراد در اين مناطق سعى شان بر اين است كه چگونه مى توان آن منطقه را از بن بست بيرون آورد و از پتانسيل هايش استفاده كنند. اينان سرمايه گذارى مى كنند و با دولت وارد مذاكره مى شوند، بدون اينكه از هزينه هاى ملى استفاده كنند. درواقع منظور شما از مهندسى شبكه انسانى، يعنى به كارگرفتن و ساماندهى افراد نخبه يك منطقه در امور مربوط به توسعه آن منطقه است؟ نه فقط افراد نخبه در يك منطقه، منظور از مهندسى شبكه هاى انسانى، به كار گرفتن سازماندهى و درگيركردن كليه افراد در تمامى امور مربوط به توسعه يك منطقه است. هيچ مانعى براى مشاركت افرادى كه علاقه مند به توسعه منطقه هستند، وجود ندارد. طراحى شبكه به گونه اى است كه افراد را در فرآيند توسعه درگير مى نمايد، به قسمى كه در صورت نياز به دانش بيشتر، خود در به دست آوردن آن مى كوشند. اين روند هم باعث پيشرفت اعضا، متناسب با نيازهاى جديد و واقعى آنها مى شود و هم موجب پيشرفت كل جامعه كه متشكل از همين اعضا است خواهد شد. و علاوه بر اين مزايا وقتى از اعتبارات ملى، هم چيزى خرج نشود و تنها نيروهاى منطقه رشد كنند و توسعه يابند و همين موضوع، موجب كاهش مهاجرت مى شود. مشكلى كه ما در حال حاضر در ايران با آن مواجهيم اين است كه مناطق ما در حال تخليه شدن هستند. در حالى كه در مناطق كوچك بايد يكسرى امكانات شغلى و تحصيلى فراهم شود، زيرساختها اصلاح گردد تا جلوى مهاجرتها تا حدى گرفته شود. من معتقدم كه با تربيت و آموزش افراد يك منطقه توسعه در همان منطقه اتفاق مى افتد و همين مناطق دستكم در بخشى از مملكت، به عنوان الگوهايى موفق مورد نظر و بررسى قرارمى گيرند و مى توانند در استراتژى هاى توسعه بلندمدت در كشور تأثيرگذار باشند. مثلاً اگر در يك منطقه، ظرفيت گردشگرى وجود دارد، روى آن كار كنيم. اگر ظرفيت استفاده از گياهان بومى يا استفاده از منابع زيرزمينى وجود دارد، تمركز كار را برروى اين قسمتها دهيم. درواقع اگر از پتانسيل موجود در خود يك منطقه استفاده شود، مى توان به مدلى از توسعه در يك منطقه دست يابيم كه براى ساير مناطق چون الگويى موفق تلقى شود. سپاسگزارم
|