سارا لباس صورتى رنگش را پوشيد و با خوشحالى مادرش را صدا كرد.
- مامان من دارم مى روم. زود برمى گردم.
مادر در حالى كه از آشپزخانه بيرون مى آمد، گفت:
- زودتر برگرد، مبادا به تاريكى شب بخورى. مى دانى كه پدرت خيلى به اين مسائل حساس است. سارا با لبخند سرش را تكان داد:
- حتماً. چقدر دلواپسى؟ اگر كسى نداند فكر مى كند كه من يك بچه ۸-۹ ساله ام.
با به صدا درآمدن زنگ خودم را بيرون از خانه مى اندازم. با اينكه در سال سوم دانشگاه درس مى خوانم با اين حال اولين بار است كه به يك جشن تولدمى روم. تولد دوستم فريبا است. فريبا و من در دانشگاه از دوستان صميمى يكديگر هستيم. فريبا از من خواسته است زودتر از بقيه به خانه شان بروم و در انجام كارها كمكش كنم. او از ديدن من خوشحال مى شود و براى لحظاتى مرا در آغوش مى گيرد. از صحبتهاى فريبا متوجه مى شوم چند نفر از دوستان دبيرستانى و همكلاسى هاى سابق اش را هم دعوت كرده است.
كم كم تمام دوستان و آشنايان فريبا مى آيند. همه آنها همسن و سال من هستند و ما با هم در يك گروه سنى هستيم. صحبتهاى بچه ها گل مى اندازد و با هم شروع به حرف زدن مى كنند. من با شهره بيشتر از بقيه دوست مى شوم. غروب شده است. ديگر خودم را براى رفتن به خانه آماده مى كنم. شهره مى پرسد:
- مى خواهى بروى؟
سرم را تكان مى دهم.
- اگر تا چند دقيقه ديگر صبر كنى برادرم دنبال من مى آيد، مى توانيم تو را هم برسانيم.
هنوز جوابش را نداده ام كه تلفن همراهش به صدا درمى آيد. بعد از اينكه صحبتش تمام مى شود گوشى را قطع مى كند و مى گويد:
- برادرم تا دو دقيقه ديگر دم در خانه فريبا است. آماده شو!
يك بار ديگر به فريبا تبريك مى گويم. هنوز چند نفرى از دوستانش مشغول شادى هستند. ماشين پژو جلوى پايمان ايستاده است، با اشاره شهره سوار مى شوم و آرام سلام مى كنم. در طول راه شهره و برادرش محمد با هم صحبت مى كنند ولى من ترجيح مى دهم سكوت كنم. نيم ساعت بعد برادر شهره مرا به سركوچه مان مى رساند. از ماشين اش پياده مى شوم براى خداحافظى نگاهم به نگاهش گره مى خورد.
از او تشكر مى كنم و به خانه مى روم. با شور و شوق براى مادرم تمام جريان مهمانى و تولد را تعريف مى كنم. از اينكه كادوى مناسبى براى فريبا تهيه كرده بودم، خوشحال هستم.
چند روز مى گذرد تازه ازدانشگاه به خانه برگشته ام كه تلفن زنگ مى زند. شهره است. از اينكه با من تماس گرفته، خوشحال مى شوم. تماسهاى تلفنى من و شهره ادامه پيدا مى كندو دوستى مان بيشتر مى شود.
در اين مدت چند بار به ديدن هم رفته ايم ولى به خاطر اينكه مى دانم پدرم مخالف اين است كه دوستانمان را به خانه بياوريم، از رفتن به خانه شان امتناع مى كنم. ديدارهاى ما يا در دانشگاه است يا به يك كافى شاپ مى رويم. يكى، دو بار برادرش براى بردن شهره دنبال او آمده است و من و او همديگر را ديده ايم. سعى مى كنم كمتر به او فكر كنم و بيشتر به دوستى ام با شهره فكر كنم.
چندماهى از آشنايى من و شهره گذشته است. هر ماه يكى دو بار همديگر را مى بينيم. ولى چند هفته است از شهره خبرى ندارم. چند بار به خانه شان تلفن زده ام ولى هر بار او خانه نبوده است. ساعت ۱۰شب است. فكر مى كنم شايد شهره در اين ساعت در خانه باشد. گوشى تلفن را برمى دارم و به خانه شان تلفن مى زنم. محمد گوشى را برمى دارد. خودم را معرفى مى كنم و سراغ شهره را مى گيرم.
- شهره به شهرستان رفته و در خانه خاله ام است. آخر چند روز ديگر عروسى دخترخاله ام است. خداحافظى مى كنم و گوشى را مى گذارم. شب بعد محمد به خانه مان تلفن مى زند. تعجب مى كنم. فكر مى كنم شايد اتفاقى براى شهره افتاده باشد. ولى از طرز صحبت محمد مشخص است كه خودش با من كار دارد. روز بعد براى اينكه حرفهايش را بزند، سرقرار مى روم. محمد مرتب و اتوكشيده با خودرواش منتظرم است.
- اگر موافق هستى توى ماشين با هم حرف بزنيم.
- قبول مى كنم و او به آرامى ماشين را به طرف خيابانى خلوت در شمال تهران مى راند.
به خانه رسيده ام ولى هنوز حرفهاى محمد در گوشم مرور مى شود. هرچند نخستين بارى نيست كه كسى به من ابراز علاقه كرده و خواسته روى ازدواج و محبت اش فكر كنم ولى صميميت و گرمى خاصى در صداى محمد است كه مرا نسبت به او جذب كرده است. تا چند روز ذهنم درگير است. احساس مى كنم كه من هم علاقه زيادى نسبت به او دارم. ياد اولين ملاقاتم با محمدمى افتم. در اين فكرها هستم كه محمد تلفن مى زند. از آن به بعد ملاقاتها و تماسهاى من ومحمد ادامه پيدامى كند.
بعد از چند ماه محمد به من مى گويد: خانواده ام مى خواهند براى خواستگارى به خانه تان بيايند.
از اينكه عشق پنهان من و او به پيوندى مقدس مى انجامد، خوشحال مى شوم. به خانه كه مى رسم سرصحبت را با مادرم باز مى كنم.
- مادر! يكى از دوستانم مى خواهد براى برادرش به خانه مان بيايد.
مادرم به راحتى مى پذيرد و روزى كه قرار است محمد با خانواده اش به خواستگارى بيايند خانه كوچك و قديمى مان را تميز و مرتب مى كند. محمد و مادر و پدر و خواهرش در اتاق پذيرايى نشسته اند. از چهره مادر محمد و نگاههايش به خودم احساس مى كنم كه زياد از ديدن من خوشحال نيست. اما نگاه محمد به من مى فهماند كه آرامش خودم را حفظ كنم.
يك هفته از خواستگارى شان گذشته است. چند بار با تلفن همراه محمد تماس مى گيرم ولى او به تلفن جواب نمى دهد. دلواپس و نگران هستم... ۱۰روز است از محمد خبرى ندارم.
احساس مى كنم علاقه و محبتم نسبت به او بيشتر از قبل شده است. دلم برايش تنگ شده است. تازه مى فهمم كه چقدر نسبت به او علاقه پيدا كردم و وابسته اش شده ام. وقتى صدايش را پشت تلفن مى شنوم بى اختيار بغض ام مى تركد. او هم حال و روز بهترى از من ندارد.
- چرا تلفن همراهت را جواب نمى دهى؟
مى خندد و مى گويد: به خاطر تو پس دادم.
و بعد توضيح مى دهد كه خانواده اش به شدت با ازدواج مان مخالف هستند و براى اينكه او را تحت فشار قرار بدهند و به او بفهمانند دست از سماجت در اين ازدواج بردارد موبايل و امكانات ديگرى را كه در اختيارش گذاشته بودند، از او گرفته اند. يك دفعه دلواپس مى شوم ولى حرفهاى محمد به من اميدوارى مى دهد. از حرفهايش به علاقه شديدى كه نسبت به من دارد، بهتر پى مى برم.
زمان هرچه بيشتر مى گذرد، به جاى اينكه خانواده محمد با او و ازدواج ما كوتاه بيايند، عرصه را براى ما تنگ تر مى كنند، زندگى بر من تلخ شده است. در برابر سؤالهاى مادرم كه مى پرسد: از برادر دوستت چه خبر؟
ناچار مى شوم كه از اين شاخه به آن شاخه بپرم. خودم هم نمى دانم بايد چه كار كنم. محمد براى اينكه خانواده اش راتحت فشار قرار دهد، اين ترم واحد نگرفته است. مى گويد ديگر نمى خواهد درس اش را ادامه بدهد. با هزار التماس من حاضر مى شود درس اش را ادامه بدهد. چند روز است از او بى خبر هستم. دلواپس و نگرانش مى شوم ولى تا خودش تماس نگيرد، نمى توانم با او حرف بزنم. دوستى شهره هم ديگر با من رنگ باخته و رابطه سابق را با من ندارد.
روزى كه محمد از بيمارستان به من تلفن مى زند، به سرعت خودم را به بيمارستان مى رسانم. محمد بر اثر خودكشى در وضعيت بدى بوده است. بالاى سر محمد نشسته ام و با او حرف مى زنم. از او مى خواهم دست از اين كارها بردارد. سعى مى كنم با محبت و نصيحت او را آرام كنم. محمد از حرفهايم آرام مى گيرد. پدرش برخلاف انتظارمان وارد اتاق مى شود. با ديدن من شروع به توهين و ناسزاگويى مى كند. محمد از شدت ناراحتى روى تخت خم مى شود و از پدرش مى خواهد اتاق او را ترك كند. ولى پدرش دست بردار نيست. براى اينكه به اين جدال ها پايان دهم اتاق محمد را ترك مى كنم. محمد از وقتى كه از بيمارستان مرخص مى شود ديگر به خانه پدرش نمى رود. هرچند روز يك بار به خانه يكى از دوستانش پناه مى برد. هرچه فشار برما بيشتر مى شود، محبت و صميميت مان نسبت به هم بيشتر مى شود. روزها و شبهاى سختى بر من مى گذرد. هر بار كه محمد را مى بينم ضعيف تر از دفعه قبل شده است.
دچار سردرگمى شده ام. حال و حوصله هيچ چيز و هيچ كارى را ندارم. به كوچكترين تلنگرى از كوره درمى روم. ديگر تحمل دوستان دانشگاهى ام را هم ندارم. از صبح كه از خواب بيدار مى شوم تا وقتى كه به خواب مى روم به عاقبت خودم و محمد فكر مى كنم. بدتر از همه اين است كه نمى خواهم خانواده ام در جريان مشكلاتى كه با آن روبرو هستم، قرار بگيرند. محمد هم حال و هواى بهترى از من ندارد.
زودتر از هميشه به خانه آمده ام. مادرم با خوشحالى ليوان شربت آبليمو را به دستم مى دهد.
هنوز شربت راه خسته گلويم را خنك نكرده است كه مادر مى گويد: دخترم آخر هفته قرار است برايت خواستگار بيايد .
از اين حرف مادر يكه مى خورم ولى وقتى مى فهمم كه آرين به خواستگارى ام آمده است، كمى آرام مى شوم. آرين چندسال قبل هم از من خواستگارى كرده است، به من علاقه زيادى دارد و مى دانم كه باتوجه به اينكه درس اش را تمام كرده و وضع مالى اش بهتر از محمد است ، زندگى بهترى را در كنار او خواهم داشت.
دراين فكرها هستم كه زنگ تلفن به صدا درمى آيد. همان حرف هاى هميشگى ميان ما رد و بدل مى شود. از حرفهايش مى فهمم كه قصد لجبازى با خانواده اش را دارد از اينكه غرور و شخصيت اش را جريحه دار كرده اند، به شدت ناراحت است . به حرفهايش گوش مى كنم.
- سارا بايد هرطور شده صبركنى تادرس من تمام شود. من تحت هر شرايطى با تو ازدواج مى كنم تا به پدر و مادرم بفهمانم نمى توانند براى من تعيين تكليف كنند.
از آن شب به بعد مادر و پدرم با تعريف از آرين و تكرار ويژگى هاى او سعى دارند نظر مرا به ازدواج با آرين جلب كنند ولى آنها از غوغا و محبتى كه در درونم وجود داشت بى خبر بودند.
از دوستى و علاقه من و محمد به يكديگر بيشتر از يك سال مى گذشت در اين مدت محمد با رفتارش نشان داده علاقه زيادى نسبت به من دارد و همين باعث شده من نتوانم به هيچ وجه به شخص ديگرى فكر كنم با اينكه مى دانستم حتى اگر با محمد هم ازدواج كنم خانواده اوهيچ علاقه اى به من ندارند و نه تنها مرا نمى پذيرند بلكه به خاطر اين فاصله حتى پسرشان را هم طرد مى كنند، با اينكه مى دانستم دليل مخالفت پدر محمد وضعيت مالى بهتر آنها نسبت به ما است و همين باعث بروز شكافى عميق در اين وصلت شده است با اين حال به محمد علاقه زيادى دارم. مى دانم اگر بخواهم درست فكر كنم و به خوشبختى و سعادتم فكر كنم بايد از اين وصلت بگذرم . آرين به خاطر عشقى كه به من دارد و به خاطر شرايط خوب و پذيرش خانواده اش مرا خوشبخت مى كند. خسته ام و به دنبال خوشبختى مى گردم ولى فشار زيادى بر قلب و روح من وارد مى شود.
آرين را از سالها قبل مى شناسم مطمئن هستم اگر حقيقت را به او بگويم و از راز عشق محمد با او حرف بزنم، تصميم اش عوض نمى شود او آنقدر نسبت به مسائل باز فكر مى كند كه خم به ابرو نمى آورد، ولى باز هم با وجود همه اين مسائل نمى توانم به درستى تصميم بگيرم. محمد درخطر است او آنقدر ضعيف شده كه اگر من هم پشت او را خالى كنم اگر من هم تنهايش بگذارم معلوم نيست چه بلايى سرش بيايد و چه اتفاقى بيفتد. يك نوع عذاب وجدان، يك نوع احساس خطر بر تمام قلب و روحم چنگ مى اندازد. بر سر دوراهى مانده ام و نمى دانم به خودم ، آينده محمد، به عشق از دست رفته يا به خوشبختى كه بر ديوارهاى قلبم سايه انداخته است فكر كنم.
براساس سرگذشت دخترى جوان به نام سارا- ج كه براى ماارسال شده است.
***
در صورت تمايل مى توانيد داستان زندگى تان را و دوراهى و مشكلى را كه در زندگى با آن مواجه هستيد براى گروه حوادث ، بخش داستان زندگى ارسال كنيد تا بدون ذكر نام شما،متخصصان بهترين راهكارى را كه در پيش روى داريد با تحليل كارشناسانه براى شما روشن كرده و پيش پايتان بگذارند.
تحليل كارشناسى
دكتر مريم رامشت
روانشناس:
ازدواج يك تصميم گيرى ظريف و پيچيده است كه بايد تمام جوانب آن را در نظر گرفت. عشق و علاقه اوليه از عوامل بسيار مهم در يك ازدواج موفق است اما تنها عامل نبوده و بايدملاك هاى مهم ديگرى نيز در انتخاب همسر مورد توجه قرار گيرد از جمله : تناسب در هدف وانگيزه ازدواج، تناسب سنى ، تحصيلى، اعتقادى و حتى ظاهرى، تناسب خانواده هاى دختر و پسر از نظر فرهنگى ، اقتصادى ، ارزشها و... رضايت والدين دختر و پسر، تناسب در شخصيت و آگاهى از نقاط ضعف و قوت يكديگر.
با وجود اينكه علاقه در هردو نفر شما كاملاً صادقانه بوده و از بعضى جهات مانند تحصيل و سن تناسب وجود دارد ليكن از بسيارى جهات نيز تفاوت هايى بين شما وجود داردكه مطمئناً زندگى آينده شما را با مخاطرات جدى مواجه خواهد كرد ازجمله تفاوت در هدف و انگيزه زيرا محمد درحال حاضر بيشتر مترصد انتقامجويى از خانواده خود است در حالى كه شما به دنبال يك زندگى زناشويى هستيد كه از امنيت و آرامش كافى برخوردار باشد.
اين در حالى است كه به دليل مشكلات ايجاد شده از طرف خانواده محمد تاحدودى آستانه مقاومت هردوى شما پايين آمده است و اين مسأله آسيب پذيرى هركدام از شما در برابر حوادث و برخوردهاى احتمالى راكه در آينده از ناحيه خانواده شما و يا محمد بروز مى كند، افزايش مى دهد.
توجه داشته باشيد محمد از لحاظ مالى هنوز به استقلال لازم نرسيده و از شرايط مستحكمى درمقابل خانواده برخوردار نيست كه بتواند ضمن احترام گذاشتن به نظرات خانواده، تصميم نهايى را خود بگيرد و از همه مهمتر اينكه در حال حاضر ارتباط شما با محمد نيز آسيب ديده است و مطمئناً اينگونه آسيب هاى اوليه زندگى زناشويى را نيز در آينده متأثر خواهد كرد.
توجه داشته باشيد عشق و علاقه شديد لزوماً تضمين كننده يك ازدواج موفق نيست. سعى كنيد انتهاى زندگى تان عاشقانه باشد، آن وقت واقعاً خوشبخت هستيد.
قبل از تصميم گيرى ملاك هاى يك ازدواج موفق را براى خودتان مشخص كنيد و توجه داشته باشيد كه شما واردخانواده اى مى شويد كه مخالفت شديدى با اين ازدواج داشته اند و مطمئناً اين مسأله در رفتارهاى ايشان نسبت به شما در آينده نيز بروز خواهد كرد و در اينجاست كه بايد قدرت تحمل خودراواقع بينانه ارزيابى كنيد و تصور اينكه بتوانيد نظرات و نگرشهاى همسر و يا خانواده او را در آينده نسبت به خودتغيير دهيد اگر نگويم كه كاملاً اشتباه است اما احتمال تحقق آن بسيار ضعيف است. بايد كاملاً واقع بينانه و براساس شرايط موجود تصميم بگيريد كه هردوى شماكمترين صدمه را ببينيد و مراقب باشيد براساس احساس گناهى كه در شما به وجود آمده است ، تصميم نگيريد. مطمئناً دراين جريان شما مقصر نيستيد بلكه ملاكها و معيارهاى خانواده محمد بسيار متفاوت با ملاكها و معيارهاى شما است . خانواده هايى وجود دارندكه متأسفانه ملاكها و معيارهاى آنها بيشتر جنبه اقتصادى داشته و گاهى حتى اگر خود خانواده نيز در سطح متوسط باشد مترصد است كه دختر و پسر خانواده با افرادى از طبقات بالاتر از خود ازدواج كنند بدون اينكه به عواقب ناگوار اينگونه ازدواجها كه بنا به تجربيات موجود بسيارى از آنها با شكست روبرو مى شود، توجه كنند.