چهارشنبه ۱۴ ارديبهشت ۱۳۸۴ -
Wed, May 4, 2005
جوان
۳۱۲۲
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
كتاب و كتابخوانى
مهرگان
ماجرا
درباره مخترعانى كه از كار گروهى فاصله دارند
زيرنظر : انوشيروان پناهنده
داريوش منزوى
درباره مخترعانى كه از كار گروهى فاصله دارند
آنجا كه گروه كمرنگ مى شود
209868.jpg
* ساناز اقتصادنيا
اين گزارش را براى آنهايى مى نويسيم كه وقتى يك كار گروهى مى كنند، آنهايى را كه شبيه خودشان نيستند از دايره جمعشان خارج مى كنند.
به اصطلاح خودمان، تحويل نمى گيرند. حتماً ديده ايد يا شايد هم در اين موقعيت قرار گرفته ايد. وقتى چند نفر دور هم جمع مى شوند و با يك نيت خاص با هم همكارى مى كنند، ديگر كسى را درون خودشان راه نمى دهند. خيلى وقت ها رفتارهاى مخرب هم مثل مسخره كردن، آزار رساندن، تحقير كردن و... از خود نشان مى دهند. در اين شرايط اگر تو فرد باشى و داخل جمع آنها نباشى يا آنقدر ضعيف النفسى كه زود از ميدان به در مى روى يا آنقدر ... آنقدر پر رويى كه مى خواهى روى آنها را كم كنى. درست مثل امير شركاء بغداد آبادى كه از روى لج و لجبازى باديگران، قدم در راه موفقيت گذاشت.
البته خودش مى گويد: «همه اش لج و لجبازى نبود. ذوق ودل خودم هم در اين اختراعات دخيل بود.»
امير شركاء، متولد سال ۱۳۶۳ و دانشجوى مقطع كاردانى رشته كامپيوتر دانشگاه آزاد (واحد اسلامشهر) هيچ ميانه اى با كارگروهى ندارد.
مخترعى است كه اعتقاد دارد ايده يك اختراع مثل بچه آدم مى ماند و آنقدر عزيز است كه حاضر نيستى با هيچ كس ديگر در آن شريك شوى. خصوصاً وقتى كه جمع دوستان و گروه هاى دوره جوانى و نوجوانى، مخترع را به خاطر ايده هايش مسخره كنند.
«همين الآن هم اينطور است. حتى در دانشگاه هم وقتى به قيافه و سن و سالم نگاه مى كنند، با يك حالت پوزخند به طرحم نگاهى مى اندازند و دائم مى پرسند كه چه كسى در به ثمر رسيدن اين ايده كمكم كرده است.»
و همين چيزها او راتحريك مى كند تا از رقبايش كه عمدتاً يك جمع و گروه هستند، پيشى بگيرد.
زمانى كه سوم دبيرستان بود يك روبات ساخت. روباتى كه در ساخت آن هيچ كس، كمكى به او نكرد. «خب معلوم است اين جورى هيچ گروهى شكل نمى گيرد. من هنگام ساخت اين روبات، حتى نمى دانستم، جلوبندى ماشين چه شكلى است كه بخواهم از آن الهام بگيرم. خودم همه چيز را به تجربه كشف كردم. در اين شرايط فكر نمى كنم كار گروهى نتيجه بدهد چون روحيه مشاركتى در كشورما رايج نيست. استادم در دانشگاه حرف جالبى مى زند. او مى گويد كه هر يك ايرانى به اندازه پنج نفر فرانسوى كارايى دارد، در حالى كه پنج نفر ايرانى به اندازه يك نفر فرانسوى توانايى ندارند.»
معتقد است وقتى گروه، نتيجه برايش مهم باشد، زودپيروز مى شود اما در گروههاى مختر عين و مكتشفين، همه بر سر اين رقابت مى كنند كه عكس كدامشان بالاى عكس ديگرى باشد و اسم كدامشان زودتر نوشته شود.
براى همين هم اكثر مخترعان، به تنهايى طرح هايشان را پيش مى برند و معمولاً هم كسى درباره ايده اش با بقيه صحبت نمى كند. چون ممكن است ديگران طرح را سرقت كنند و زودتر از خود طرف به مرحله اجرا برسانند.
البته اين مخترع جوان، خودش جزيى از يك كل است. كلى در دانشگاه آزاد به نام باشگاه پژوهشگران جوان.
اين باشگاه كه در بيشتر واحد هاى دانشگاه آزاد شعبه و نماينده دارد، وظيفه اصلى اش شناسايى استعدادهاى دانشجويى و دانش آموزى كشور و كمك مالى و علمى به آنها براى عملى ساختن طرح هايشان است. در زمينه كمك مالى كه اختصاص بودجه مشخصى به يك طرح تأييد شده دركميسيون پژوهشى دانشگاه است و پرداخت هزينه هاى مختلفى براى عملى شدن طرح از جمله پرداخت هزينه پرسنلى. در زمينه كمك علمى هم معمولاً معرفى دانشجوها به اساتيد مجرب به عنوان راهنماست. اما دانشجويانى مى توانند عضو اين باشگاه شوند كه يا معدل بالاى هجده و نوزده داشته باشند يا مقاله اى را در يك مجله علمى معتبر، تأليف يا ترجمه كرده باشند يا خودشان مستقيماً به باشگاه پژوهشگران جوان، طرحى ارائه دهند و يا نهايتاً اينكه در جشنواره هاى علمى مثل جشنواره خوارزمى رتبه بياورند.
مثل امير شركاء كه اگر چه واحد هايش را نمى تواند پاس كند و (البته به كسى نگوييد) مشروط مى شود اما طرح روبات نمونه بردار او در جشنواره خوارزمى همان سال ها رتبه آورده است. يا طرح ديگر او كه خودش از آن به عنوان طرح ملى ياد مى كند، با عنوان سيستم هوشمند هشدار و كنترل سرعت كه مورد توجه اساتيد قرار گرفته است. اگر چه كه كلى درباره اين طرح با آب و تاب تعريف مى كند و توضيح مى دهد اما من فقط در همين حد متوجه مى شوم كه طرح او در باره دستگاهى است كه روى هر ماشينى مى تواند نصب شود و زمانى كه خودرو به پيچ نزديك مى شود بر حسب زاويه، شيب، طول و عرض پيچ، همان سيستم، چند كيلومتر جلوتر پيغامى براى كم كردن سرعت ماشين و رسيدن به سرعت مجاز پيچ مى دهد. اگر خودرو سرعت مجاز را رعايت نكند، سيتسم هشدار دهنده خودش سرعت را كنترل مى كند.
باشگاه پژوهشگران جوان به اندازه اى ميان دانشجويان مخترع طرفدار دارد كه فقط واحد اسلامشهر دانشگاه آزاد بيش از هزار نفر عضو دارد و تا به حال طرح هاى جالبى از جمله كمربند ايمنى هوشمند، وسيله صخره نوردى، برانكارد يك نفره محل مجروح و ... به اين واحد ارائه شده است.
تنها نكته باقى مانده عدم حمايت كارگروهى و تشويق به تشكيل گروه تحقيق و پژوهش از جانب مسؤولان باشگاه و ديگر دست اندركاران جشنواره هاى علمى و ... است. شايد اگر پايه هاى تشكيل گروه و تن دادن به سيستم گروهى از همان مدرسه و دانشگاه به درستى ريخته مى شد اين همه طرح و ايده اى كه از جانب دانشجويان ارائه مى شود، زودتر به نتيجه مى رسيد و همين طور اگر قانونى براى ثبت طرح ها در باشگاه يا جاى ديگرى وجود داشت، ايده پردازان نگران سرقت ايده هايشان نبودند.
يخچال فرنگى
زيرنظر : انوشيروان پناهنده
داريوش منزوى
يك لطيفه تايتانيكانه

بچه شروع كرد به نق زدن:
- مامان جون، من نمى خوام بيام آمريكا، مگه زوره.
- ساكت باش.
- واسه چى ساكت باشم مامان، آخه گفتم مگه زوره ، نمى خوام بيام آمريكا، آمريكا خيلى دوره...
- خفه شو بچه ، به جاى نق زدن شنا كن...
( اين لطيفه را مرحومه رز وقتى داشته دنبال شادروان جك مى گشته خودش به گوش خودش شنيده است و در كتاب تايتانيك هم شرح كامل آن آمده است.)


يك لطيفه درازانه


جوانى كه دستهايش رشد شديدى داشت وارد مطب دكتر شد. دكتر مدت زيادى را صرف معاينه و آزمايش او كرد و بالاخره پرسيد:
- درست سر در نمى آرم... تو شير زياد مى خورى؟
جوان جواب داد:
- نه والله، نصف بيشترش تا به دهنم برسه مى ريزه.

يك لطيفه سيركانه


دو تا بند باز معروف و ماهر سيرك در ابتداى برنامه خود ، سوار تابها شدند و از آن طرف چادر سيرك تاب مى خوردند و در وسط به همديگر مى رسيدند. اين مقدمه اى بود براى برنامه عمليات خطرناك، يكى شان بايد بند تاب را رها مى كرد و در هوا دو تا معلق مى زد و آن يكى دستهاى او را مى گرفت... در آخرين تاب ، آنكه بايد دستهاى حريفش را در هوا مى گرفت ، به آنكه بايد در هوا مى پريد گفت:
- رفيق ... فهميدم ديشب رفتى زير آب من رو بزنى ... خيلى خب ، حالا بپر.
يك لطيفه كاميكازانه


آخرين روزهاى جنگ جهانى دوم بود. نيروى دريايى آمريكا در اقيانوس كبير، ژاپنى ها را ذله كرده بود و ارتش ژاپن داشت مضمحل مى شد. بالاخره فرماندهى كل ژاپنى ها تصميم به اجراى عمليات معروف «كاميكازه» گرفت . همان كه در تاريخ زبانزد شده. فرمانده نيروى هوايى كليه خلبانان باقيمانده را جمع كرد و گفت:
- ژاپن اينك محتاج فداكارى شماست. آخرين مأموريت شما اينه كه تا حد امكان بمب و مواد منفجره پر كنيد و با هواپيماتون ، يه كشتى در صورت امكان ناو هواپيمابر آمريكايى رو نشونه بگيرين و محكم روش سقوط كنيد...
روشن شد؟ حالا كسى سؤالى داره؟
از رديف هاى آخر، خلبان كوتاه قد و جوانى دست بلند كرد. ژنرال او را صدا كرد جلو:
- سؤالت رو مطرح كن.
خلبان خبردارى كرد و پرسيد:
- ژنرال ببخشيد، شما يه خورده عقلتون پاره سنگ ور نمى داره؟ اگه يه وقت مرديم چى ؟

يك لطيفه جواهرنشانانه


آقا اسماعيل و آقا ابراهيم دو تا كهنه جواهر فروش زرنگ و قديمى بودندكه بغل دست هم مغازه داشتند. يك روز آقا اسماعيل گردنبند قشنگى توى دست و بال آقا ابراهيم ديد. پرسيد:
- چندخريدى؟
- پونصدهزارتا، از يه حراج.
آقا اسماعيل كمى فكر كرد و ديد كه همكارش عجب مالى را پانصد تا خريده. قطعاً بيشتر از اينها مى ارزيده. اين بودكه بى معطلى پيشنهاد كرد:
- هفتصدهزارتا خريدم.
- فروختم.
معامله تمام و جنس رد و بدل شد. اما همان شب آقا ابراهيم رفت تو فكر. اگه اين مال چندبرابر نمى ارزيد، آقا اسماعيل، به اون زرنگى فورى دو برابر ازش نمى خريد... اين بود كه فردا اول وقت رفت سراغ آقا اسماعيل:
- گردنبند رو نهصدتا خريدارم.
- فروختم.
شب هنگام وسوسه افتاد به جان آقااسماعيل چه خبره كه آمده نهصد تا داده و گردنبند رو پس گرفته؟ يه كاسه اى زير نيم كاسه هست. بايد از چنگش در بيارم. فردا صبح گردنبند به قيمت يك ميليون و صدهزار تومن در دست آقااسماعيل بود و پس فردا به قيمت يك و سيصد در دست آقا ابراهيم ... و هر روز با دويست تا بيشتر دست به دست مى شد. تا آنكه يك روز آقا ابراهيم آمد معامله هر روزى را انجام بدهد ولى آقا اسماعيل گفت:
- فروختمش.
- چند تا؟
- دو ميليون!
- اى نالوطى ناهمكار. بى معرفت احمق! چطور يه همچى مالى رو كه روزى دويست هزارتا واسه هركدوم مون منفعت داشت رو به اين مفتى دادى؟

يك لطيفه غافلگيرانه


اين داستان مهيج كه بى شباهت به بعضى فيلم هاى آمريكايى نيست در يكى از جاده هاى شمال كنار يك كافه اتفاق افتاد. كاميونى بزرگ از قبل ايستاده بود و راننده ميانسال و كوچك اندام آن داشت در كافه صبحانه مى خورد كه صداى ترق و تروق مفصلى برپا شد و سه تا از جوانهاى موتوسيكلت سوار امروزى با كلاه ايمنى رنگ و وارنگ و بلوزهاى تنگ و چسبان با نقش كله مرده پيدايشان شد و بعد از گرد و خاك و سروصداى مفصل پياده شدند و هركدام در نقش يك مارلون براندو و يا جيمز دين آمدند توى قهوه خانه و كنار ميز راننده نشستند. پچ پچى با هم كردند و خواستند سر شوخى و البته دعوا را با راننده باز كنند. يكى شان آتش سيگارش را توى استكان راننده خاموش كرد اما صداى راننده در نيامد. چند دقيقه اى گذشت، باز پچ پچى در گرفت و اين دفعه يك جوان ديگر ليوان نوشابه اش را برداشت روى سر راننده خالى كرد اما باز انگار نه انگار كه هيچ اتفاقى رخ داده باشد. صداى راننده درنيامد. چند دقيقه بعد راننده پا شد حسابش را داد كه برود اما جوان سومى پشت پايى به او گرفت كه با مغز سرنگونش كرد. راننده بلند شد، لباسش را تكاند و بى آنكه سر برگرداند رفت پشت كاميونش نشست و رفت. سردسته جوانها به قهوه چى گفت:
- عجب مردم بى بو و خاصيتى شدن. اين مرتيكه نه غذاخوردن بلد بود ، نه راه رفتن بلد بود ، نه حرف زدن بلد بود ، نه دعوا كردن بلد بود...
قهوه چى گفت:
- از همه بدتر رانندگى هم بلد نبود، چون دنده عقب اومد سه تا موتوسيكلت نوى براق بزرگ رو خرد وخمير كرد و رفت.
داستان تو
209946.jpg
خاطرتان اگر باشد، هفته پيش برايتان نوشتيم كه اين بار نوبت قصه هاى شما رسيده است. داستان هايتان را مى توانيد به آدرس روزنامه ايران (صفحه جوان) روى يك طرف كاغذ و به صورت خوانا برايمان بفرستيد. ممنون مى شويم اگر بيوگرافى كوتاهى از خودتان را هم ضميمه داستان كنيد.
اين هفته سه داستان كوتاه از مهدى اسفنديارى برايتان انتخاب كرده ايم.
از اسفنديارى چيز زيادى نمى دانيم جز اينكه ۲۲ساله است و از بستان آباد آذربايجان شرقى، داستان ها را برايمان مى فرستد. داستان هايى كه هركدام ۲۳۵۰ ريال برايش خرج برمى دارد. اودرباره داستان هاى خودش (كه آنها را داستانك مى داند) برايمان نوشته است: «اين داستانك ها فرياد، گلايه و دردهاى يك جوان است. جوانى كه فكرمى كند، داستان هايش درعين تلخ انديشى درددل بسيارى از جوان هاست كه دوست دارند حرف همفكران خود را بشنوند.»
داستانك هاى او را با هم بخوانيم:


خوشبختى
تقلا مى كرد تا جهان را ببيند. نمى دانست كه وقتى چشم بازكند، چه منظره اى را مى بيند. نمى دانست كه امكان دارد گرسنگى بكشد.
نمى دانست درآن بيرون چه اتفاقاتى ممكن است براى او بيفتد. نمى توانست تصوركند كه كسى او را مى كشد يا نمى دانست كه بيمارى مى تواند او را بكشد.
فقط تقلا مى كرد. عاقبت با نوكش پوسته تخم را شكست و از پوسته خود بيرون آمد.
به زحمت توانست روى پاهايش بايستد. آن وقت هم نمى دانست كه زجر يعنى چه؟ دو قدم به طرف جلو رفت و در يك لحظه، گربه اى او را در چنگ گرفت و خورد. گربه گفت: «اين يك جوجه خوشبخت بود كه زودمرد!»
قفس
برهمه جاى ديوار زندان نام خودش را مى نوشت تا پس از مرگش يادگارى ازخود برجاى بگذارد با خود فكرمى كرد كاش وقتى آزاد بود روى همه ديوارهاى شهر نامش را مى نوشت تا رهگذرى هنگام گذشتن نام او را بخواند...
دوباره خواست درگوشه ديگر زندان نامش را پررنگتر بنويسد، وقتى تكه زغال را با تمام وجود بالا برد فهميد كه نمى تواند بنويسد و هرچه روى ديوارها نوشته است باد هواست چون فهميد كه ديوارى وجودندارد و فقط ميله هاى قفس هستند و نمى توان روى قفس چيزى نوشت! آرام روى زمين نشست... پس ازمرگش او را به گورستان بردند تا به خاك بسپارند. آرى او را درون قفس به خاك سپردند و قفس سينه مانع از آن شد كه او يادگارى برجاى بگذارد!؟
سگ ولگرد
سگ ولگرد لنگ لنگان راه مى رفت، به گذرگاهى رسيد و آنجا درازكشيد. سينه اش درد زيادى داشت. اتومبيلى كه به او برخورد كرده بود حتى ترمزنكرده و سگ ولگرد صدمه زيادى ديده بود. حالا درگذرگاه شلوغ كوچه خوابيده بود و در جست وجوى چهره آشنايى بود. از دور كسى را ديد. به ياد آورد كه او اين شخص را خيلى دوست داشت و هروقت او را مى ديد، پايش را بومى كشيد و براى او دم مى جنباند. به زحمت خود را جلوى پاى او كشيد. آن شخص بدون هيچ اعتنايى، هنگام گذشتن ازكنار او، سنگى را با پايش زد و سنگ به سينه مجروح سگ خورد... او زمانى سگ ولگرد نبود.
چيزى براى امروز
209952.jpg
وقتى ديوار برلين، مردمان آلمان شرقى و غربى را از هم جدا كرد، مرثيه هاى بسيارى براى انسانيت سرودند. يك كارگردان آلمانى در دهه هشتاد فيلمى لطيف ساخت كه نشان مى داد چگونه انسانها پشت يك ديوار بتونى از ديدن آشنايان خود محرومند، اما پرندگان به آسانى از اين سو به آن سو مى پرند و در دنيايى بدون مرز زندگى مى كنند. با سقوط كمونيسم در آلمان، جوانها روى ديوار پريدند و خواستار برچيده شدن بلوكهاى بتونى شدند. اين عكس در ۱۲ نوامبر ۱۹۸۹ توسط پيتر ترنلى گرفته شده است. از آن سال به بعد منتقدان بسيارى از سياستهاى ساده انگارانه دولت كمونيستى انتقاد مى كنند و مى گويند «فرهنگها را نمى شود با ديوار از هم جدا كرد.» اما اين تنها پندارى بيهوده بود. اسرائيل در هزاره سوم هنوز سعى مى كند بحران مناطق اشغالى را با يك ديوار بتونى مهار كند. ديوارها هنوز در تعيين سرنوشت ژئوپليتيك كشورها نقش مهمى دارند. هيچ بعيد نيست اين ديوارها در هزاره هاى بعد، شهرتى نظيم ديوار چين به دست آورند و تبديل به مكانهاى توريستى شوند. مگر سازندگان ديوار عظيم چين هدفى جز جدا كردن فرهنگ شهرنشينان از اقوام وحشى در سر داشتند؟


|   شناسنامه   |   آرشيو   |