كسانى كه از زندگى پررمز و راز جويندگان عاطفه اين برگ اطلاع دارند با تلفن ۸۷۶۱۶۲۱ تماس بگيرند
اسم من سيدجمال الدين بود
سال۱۳۴۸ در حالى كه ۶ماهه بودم مادرم رقيه سماواتى با داشتن نامه اى از دادسراى عمومى كل تهران براى ۲۴ تا ۴۸ ساعت مرا به بهزيستى سپرد. او به مدت دو تا سه بار به من كه سيدجمال الدين نام داشتم سر مى زند و بعد خودش به بيمارستان دادكان - محل ترك و درمان اعتياد - مى رود.
اين طور كه از مدارك برجاى مانده است اسم پدرم سيدمحمد بوده است. مادرم از يكى از شهرهاى جنوبى (اهواز، آبادان، خرمشهر) آمده بوده است. تمام سالهاى كودكى در انتظار لحظه اى بودم كه مادرم به ديدنم بيايد. اما اين انتظار به جايى نرسيد به مراكز مختلف رفتم و با وجود سختى هاى بسيار بزرگ شدم حالا همسر خوبى دارم. از زندگى ام راضى هستم. ولى به دنبال سهم ديگرم از زندگى يعنى والدينم مى گردم. نمى دانم چرا مادرم ديگر براى بردن من مراجعه نكرد و پدرم در آن سالها كجا بوده است.
دلم مى خواهد با كشف هويت واقعى ام احساس آرامش كنم.
كسانى كه از والدين اين جوينده عاطفه خبرى دارند با ما تماس حاصل كنند.
به دنبال ردى از خانواده خاله ام
سال ۱۳۵۲ بود كه خاله ام به نام هاجر محمدعلى پور يكتا با مردى به نام عبدالمحمد حيدرى ازدواج كرد. آن دو پس از چندسال زندگى مشترك صاحب سه فرزند مى شوند، پسرخاله ام رضا و دو دخترش راضيه و مرضيه نام داشتند.
پس از چند سال درحالى كه آنان زندگى خوبى داشتند خاله ام هاجر دچار بيمارى روحى و روانى شد و بالاخره او و شوهرش ناچار به جدايى و طلاق شدند. پس از طلاق بود كه شوهرخاله ام از محل زندگى شان در گرگان به طرف شهرستان لنگرود، روستاى توت باغ نالكياشر رفت و به همراه سه بچه اش دركنار خانواده اش زندگى را ازسرگرفت. از آن سال به بعد ديگر از سه فرزند خاله ام بى خبر مانديم و من با وجود تلاش بسيارى كه درتمام اين سالها كرده ام نتوانسته ام ردى از آنان به دست بياورم. دوست دارم آنان را پيداكنم و مثل دوران كودكى و به ياد بازى هاى كودكانه آن زمان بارديگر خاطرات را مرور كنيم.
كسانى كه در اين مورد اطلاعاتى دارند با بخش جويندگان عاطفه تماس حاصل كنند.
پدرم در سپاهى دانش بود
چهارم يا پنجم تيرماه سال ۱۳۴۹ در بيمارستان باهر چشم به جهان باز كردم. مرا به عنوان فرزند به زنى دادند كه دوست دكتر اقدس (اقدم) بود
اين دكتر با توجه به موقعيتى كه در بيمارستان داشت برخى از بچه ها را هنگام تولد با اين عنوان كه پس از تولد فوت كرده اند، به كسانى كه صاحب فرزند نمى شدند، تحويل مى داده است من نيز يكى از همين بچه ها بودم، مرا به خانواده اى تحويل دادند و من از پدر و مادر واقعى ام دور ماندم.
سالها گذشت و بالاخره من متوجه شدم كه فرزند اين خانواده نيستم. وقتى در پى يافتن سرنخى از والدينم شدم به من گفتند مادرت هنگام زايمان جان سپرد و پدرت در آن زمان در سپاه دانش خدمت مى كرد.
تنها چيزى كه از خانواده ام مى دانم همين است گمان مى كنم مادرم هنگام زايمان زنده بوده است و خانم دكتر با اين بهانه مرا از آنان جدا كرده است.
دلم مى خواهد خانواده ام را پيدا كنم. اين سالهاى تنهايى را كه در درون خود هزار بار براى يافته شدن هويتم كاوش كرده ام، با ديدن شان به آرامش برسم.
كسانى كه در اين مورد اطلاعاتى دارند با بخش جويندگان عاطفه گروه حوادث تماس حاصل كنند.
تنها مى دانم اسم من ياسمن است
۲۹ شهريور ماه سال ۸۳ مأموران كلانترى ۱۴۴ جواديه تهرانپارس دخترى را ديدند كه در حدود ۶ سال داشت، تنها رها شده بود.اين دختر در حالى كه خود را ياسمن رحيمى معرفى مى كرد، گفت: با مادربزرگم از خانه بيرون آمديم و او مرا رها كرد و خودش رفت.اين دختر خردسال در حالى كه قادر نيست هيچ اطلاعاتى از اقوام و آشنايان خود بدهد در يكى از مراكز بهزيستى نگهدارى مى شود.كسانى كه مى توانند در اين مورد اطلاعاتى به ما بدهند، با بخش جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس حاصل كنند.
وقتى پدرم مرا تنها گذاشت
در تاريخ ۱۱ مرداد سال ۱۳۵۰ مردى به نام اسدا... زنگنه در حاليكه دختر ۵ ساله اى را به همراه داشت به كانون كارآموزى مركز تهران مراجعه كرد. اين مرد و دخترش كه معصومه نام داشت به علت نداشتن جا در كانون كارآموزى اقامت كرد ولى در تاريخ ۲۸ شهريور همان سال ناگهان اسدا... از مركز متوارى شد و دخترك را تنها گذاشت.اين دختر در آن مركز بزرگ شد و پس از آن سالهاى تنهايى اكنون خود مادرى موفق و همسرى شايسته است.با اين حال هنوز كه هنوز است با خاطرات سال ۵۰ و كودكى هايش زندگى مى كند دوست دارد والدين اش را پيدا كند و بداند چرا پدر رهايش كرد و مادرش كجاست. اطلاعات شما ، به اين جوينده عاطفه كمك خواهد كرد.
در بيمارستان رهايم كردند
۳۵روز بيشتر نداشتم كه به علت داشتن بيمارى عفونى مرا در بيمارستان شهرآزاد (على اصغر) بسترى كردند. يك ماه بعد از تاريخ بسترى شدنم چون والدينم به سراغم نمى آيند، از طرف مسؤولان بيمارستان به بهزيستى سپرده مى شوم.
همان سالها خانواده اى مرا به فرزندى گرفته و براى بزرگ كردنم زحمت بسيارى كشيدند. بعدها وقتى متوجه حقيقت زندگى ام شدم به دنبال يافتن والدين واقعى ام يا كسانى كه مرا به بيمارستان سپرده بودند، برآمدم تا هويت واقعى ام را بدانم و بفهمم كه چرا در حالى كه بيمار بودم و به محبت شان بيش از هر زمان ديگر نياز داشتم رهايم كرده اند.
از پرونده ام در بهزيستى متوجه شدم مردى به نام «احمد صالحى» و زنى به نام «سهيلا صادقى» مرا كه متولد اول آبان ماه سال۵۵ بودم به بيمارستان سپرده و آدرس خود را شهررى - خيابان ۲۴مترى - كوچه نوبهار - پلاك۱۶ به بيمارستان اعلام كرده اند. بارها به اين آدرس مراجعه كردم ولى به نتيجه اى نرسيدم. با وجود اينكه از زندگى و خانواده ام راضى هستم ولى با اين حال مى دانم كه تا آنان را پيدا نكنم، آرامش نخواهم داشت.
كسانى كه مى توانند ما را در اين جست وجو يارى كنند تماس بگيرند.
اين خواهر و برادر را پدرشان رها كرد
۲۲ شهريور ماه سال ۸۲ مردى كه دست دو كودك ۵ و ۲ ساله را در دست داشت، آنان را در اداره سرپرستى رها كرد.
دخترك نام خود را مينا و پسرك نام خود را ابراهيم به مددكاران بهزيستى گفتند. در صحبت هايى كه با اين دو كودك شد مشخص شد كه خواهر و برادرند. در جست وجو از ميان لباس آن دو مأموران دوشناسنامه پيدا كردند كه بر اساس آن مشخص بود نام خانوادگى اين خواهر و برادر صدوق واثق است و متولد سال هاى ۱۳۷۷ و ۱۳۸۰ هستند.
دخترك هنگام رها شدن لباس سورمه اى رنگ و جوراب شلوارى سفيد گلدار و پسرك شلوار لى و بلوز صورتى به تن داشتند.
***
كسانى كه مى توانند اين دو كودك را در رسيدن به خانواده خود يارى دهند با بخش جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس حاصل نمايند.