شنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۸۴ -
Sat, May 7, 2005
جوان
۳۱۲۵
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
شبيه زندگى
ديدار با رضا بديعى خامنه ،امدادگر هلال احمر
هفته هفت روزه
يك پيشنهاد
شبيه زندگى
ديدار با رضا بديعى خامنه ،امدادگر هلال احمر
قاتل نيست، اما با خون سروكار دارد
210351.jpg
بعضى از جوان ها توانايى هايى دارند كه مسن ها ندارند. مثلاً اين آقاى جوان مى تواند يك سر بريده را در كيسه اى بگذارد و مسافت زيادى را راه برود. حالا دست و پاى بريده كه جاى خود را دارد. اشتباه نكنيد ما به مناسبت روز جهانى قاتلان مصاحبه نگرفته ايم. اين يك ديدار با يك امدادگر هلال احمر است.
رضا بديعى خامنه امدادگرى است كه خود را آن قدر سنگ دل مى داند كه مى تواند در بدترين شرايط پيش آمده براى آسيب ديدگان خونسردى خود را حفظ كند و حتى اگر سر بريده ديد غش نكند.
«ما امدادگرها پيش از اينكه در اين رشته فعال شويم، تست روان شناسى مى دهيم و اگر آمادگى داشته باشيم ما را براى كار مى پذيرند. اما اين را بدانيد كه هر كس هرچقدر هم حرفه اى باشد وقتى سر حادثه كه مى رود دچار استرس مى شود. اين استرس با زياد شدن تجربه كم مى شود اما از بين نمى رود.»
هرچند رضا بار اولى كه خون ديده زيادحال خوشى نداشته اما روى هم رفته بچه  با روحيه اى است: «بچه ها به من مى گويند كه سنگ دل هستم. اما ما قبول كرديم كه با خون سرو كار داريم و نبايد حالمان بد شود.» بعد هم همان قصه معروف دست و سر بريده را مطرح مى كند كه در اول مطلب آمده است.
اول ها رضا هم در اتومبيلى كه امدادگرها را به سمت محل حادثه مى برده دست هايش مى لرزيده. قلبش مى لرزيده. دل توى دلش نبوده تا ببيند چه مى شود. اما حالا خودش يكى از آن شيردل هاست.
وقتى كسى بخواهد امدادگر بشود، از او تست شخصيت مى گيرند تا ببينند آيا اين فرد توانايى برخورد با حوادث را دارد؟ خصوصيات فيزيكى درستى دارد؟ آيا بلد است مديريت صحنه را به دست بگيرد؟ افسردگى و تيك عصبى هم نبايد داشته باشد. شوخى نيست، بايد با دست و سر بريده و آدم مرده و خرابى دست و پنجه نرم كرد.
«همه كار عملياتى را دوست دارند. اما وقتى كه در جريان كار قرار مى گيرند، نمى توانند كارشان را درست انجام دهند و خودشان هم مى فهمند كه براى اين كار ساخته نشده اند. اين تست ها هم كمك مى كند كه داوطلب ها زودتر بفهمند كه براى اين كار ساخته  شده اند، يا نه.»
آخ لباسهام
رضا كه براى مصاحبه آمده بود، كت و شلوار تميز و اتوكشيده اى به تن داشت. موهايش را به دقت شانه كرده بود و ريشش را با دقت و از روى وسواس تراشيده بود. آن قدر مرتب بود كه اصلاً باورم نمى شد او هم يكى از آن امدادگرهايى باشد كه در شهرهاى زلزله و سيل زده براى كمك به مردم در خاك و گل و خون مى دوند. حتماً آنها را در تلويزيون ديده ايد.
از رضا مى پرسم كه معمولاً لباس هايشان را چندوقت يك بار مى شويند: «بستگى به كارمان دارد. اگر در پست نوروزى باشيم، و امدادگر به اندازه باشد، ما در پست هاى بيست و چهار، چهل و هشت هستيم. يعنى چهل و هشت ساعت كار مى كنيم، بيست و چهار ساعت استراحت. كه در اين زمان مى توانيم حمام برويم و لباس هايمان را بشوريم. اما اگر كمبود امدادگر داشته باشند، مجبوريم كه يك سره باشيم تا در نزديك ترين حمامى كه پيدا كرديم، خودمان را بشوريم. در همين نوروز من در عوارضى اتوبان قم بودم و من هر از گاهى كه مى شد به خانه مى رفتم و لباس عوض مى كردم.»
رضا و همكارانش وقتى براى امداد به جايى مى روند،  لباس هاى يك سره مى پوشند و با دستكش هستند: «در حدى كه كاور يا دستكشمان كثيف شود، در پست هاى ما امكانات براى شستشو دارند.»
رضا خيلى ساده از كنار اين موضوع مى گذرد. اما امدادگرهايى كه در جريان زلزله ها به شهرها و روستاها مى روند، شايد يك هفته در خاك و خون راه بروند و رنگ حمام نبينند. از اين جهت كار آنها جاى تحسين دارد. در مكان هايى كه همه جا بوى جسد مى دهد، تحمل اين همه استرس و كثيفى سخت است.
امدادگرها بايد قدرت بدنى خوبى داشته باشند. گاهى مجبور مى شوند كه مصدومى را روى كول خود بيندازند و ببرند. همين رضاى لاغر يك بار يك آقاى هفتاد كيلويى بى هوش را روى كول گرفته و تا مسافتى راه برده است.
(توضيح: ما مى خواستيم از رضا در لباس هلال احمر عكس بگيريم. اما او متوجه اين خواهش ما نشده بود.)

كارشناس كمك كردن به مردم
«هدف از اين كار، كسب درآمد نيست.» يك كمك هزينه كوچكى به داوطلبان داده مى شود كه زياد هم نيست. اما رضا امداد را به عنوان رشته دانشگاهى خود انتخاب كرده است، و در صورتى كه در هلال احمر استخدام رسمى شود، وارد سيستم حقوقى خواهد شد.
او در دانشگاهى در تهران در مقطع كارشناسى «مديريت امداد و نجات» مى خواند. يعنى يك جور كارشناسى كمك كردن به مردم.
«مركز تحقيقات هلال احمر از سال ۱۳۷۴ كار خود را آغاز كرده است. از سال ۱۳۷۸ دانشگاه جامع علمى كاربردى با اين مركز همكارى كرده و رشته هاى مربوط به امداد و نجات را در دانشگاه هايشان تدريس مى كنند. الان در مقطع كاردانى امداد و سوانح تدريس مى شود و در مقطع كارشناسى دو رشته تدريس مى شود: مديريت امداد و نجات و مديريت امداد و سوانح. كه مديريت امداد و سوانح در دو رشته طبيعى و غيرطبيعى تدريس مى شود. رشته هاى ديگرى هم مانند مترجمى زبان براى كارهاى بين المللى و خدمات پرورشى براى سازمان داوطلبان نيز در مقطع كاردانى تدريس مى شود. »
هلال احمر تعهدى به استخدام اين فارغ التحصيلان ندارد اما اگر نياز داشته باشند از فارغ التحصيلان اين رشته براى كار در هلال احمر استفاده مى شود.

همه چيز از فوت مادربزرگ شروع شد
مادر بزرگ رضا كه سكته كرد هيچ كدام از افراد خانواده بلد نبودند كه به او كمك كنند: «مادربزرگ من در خانه، جلوى چشم ما سكته كرد، و هيچ كدام از ما نمى دانستيم كه چطور بايد، به كسى كه سكته قلبى كرده ، كمك كرد. ما اصلاً نمى دانستيم كه نشانه هاى سكته قلبى چيست. از طرفى به خاطر كوتاهى و دير رسيدن اورژانس، مادربزرگم فوت كرد.» ده روز از فوت مادربزرگش نگذشته بود كه در كلاس هاى IPI شركت كرد.
«من از سال ۷۶ كه در دبيرستان بودم، در تشكل هاى هلال احمر كه در مدارس تشكيل مى شد، شركت مى كردم و خيلى از اين كارها را دوست داشتم. تا اينكه در سال ۱۳۷۸ وارد IPI (كانون امدادگران ايران) شدم. كانون امدادگران ايران به صورت خصوصى زير نظر جهاد دانشگاهى دانشگاه تهران، دوره هايى را برگزار مى كرد.»
رضا در رشته رياضى درس مى خوانده و برايش سخت بوده كه براى پيش دانشگاهى به رشته تجربى برود و براى دانشگاه رشته تكنيسين فوريت هاى پزشكى را انتخاب كند. تا اينكه يك روز...
«تا اينكه يك روز در پيش دانشگاهى بوديم كه يكى از دوستانم دفترچه آزمون دانشگاه جامع علمى و كاربردى را آورد و در آنجا ديدم كه چنين رشته اى وجود دارد. من هم در آزمون آن رشته ثبت نام كردم و توانستم با رتبه يك رقمى در آن رشته پذيرفته شوم.»
قرار بوده كه اين رشته در مقطع كارشناسى ارشد نيز ادامه پيدا كند. اما فعلاً به دست فراموشى سپرده شده است.

دوست داشتم پزشك مى شدم
«دوست داشتم پزشك مى شدم.» حالا چرا نمى خواهد پزشك شود: «من فكر مى كنم كسانى كه در هلال احمر وارد مى شوند، ديوانه هلال احمر هستند و بعد عاشق آن مى شوند. من هم عاشق هلال احمر هستم و نمى توانم كارم را عوض كنم.»
امدادگرها نكاتى درباره داروشناسى اورژانس و شناخت بيمارى هاى اورژانس را از علم پزشكى مى دانند و البته چيزهايى هم از روان شناسى مى دانند.
مى گويد كه در هلال احمر آدم به شكلى مى شود كه به همه مى خواهد كمك كند: «در خانواده ام كسانى هستندكه اهل كمك باشند. اما من از همه بيشتر اهل اين كارها هستم. هرچند در ابتداى كار فكر مى كردند كه من ديوانه هستم كه به جاى مهندس شدن وارد اين كار شده ام.»
«اگر من عشقش را نداشتم از بيست و پنج اسفند تا ۱۴ فروردين در چادر نمى ماندم كه در سرما و گرما به كارهاى امدادى مشغول باشم.»
رضا از هل دادن ويلچر يك معلول گرفته تا آموزش دادن به مردم آماده همه آنها هست.

دروغ مصلحت آميز
رضا و همكارانش در بسيارى از موارد شده كه مجبور به گفتن دروغ هاى مصلحت آميز شده اند. قضيه اين است:
«يك بار خانمى آسيب ديده بود و روى زمين افتاده بود. ما هم چند نفر امدادگر آقا بوديم كه رفتيم تا به او كمك كنيم. اما او به ما اجازه نداد كه جلو برويم. از ما مى خواست كه يك امدادگر خانم بياوريم. ما هم با ترفندهاى خودمان از او خواستيم كه اين اجازه را به ما بدهد.»
ترفند مورد نظر دروغ بوده است: «يكى از ما خودش را به عنوان پزشك معرفى مى كند و به مصدوم مى گويد كه جان او در خطر است و بايد او را معاينه كند. مصدوم هم اگر قبول كند او را بعد از معاينه به درمانگاه مى بريم.»
در قوانين هلال احمر آمده است كه اگر مصدومى به هوش است بايد از او براى دست زدن به او اجازه گرفت و در صورتى كه بى هوش است بايد از همراه او براى اين كار اجازه گرفت. (البته اگر همراهى وجود داشته باشد.)
«بايد توضيح داد كه چه مشكلى براى مصدوم پيش آمده است. معمولاً مصدوم ها نمى دانند كه چه اتفاقى براى آنها پيش آمده است. براى همين بايد يك توضيح اجمالى و كوتاه به آنها داد. بعد از اين توضيح اجازه مى دهند كه به آنها دست بزنيم.»

دوست داشتم آتش نشان مى شدم
امدادگرهاى هلال احمر بايد مدل كول كردن آدم ها را به روش آتش نشانان بلد باشند. يعنى طرف را با يك دست و يك پا را روى كول خود بيندازند. راستى تا اينجا هستيم بياييد از رضا بپرسيم كه آيا دوست داشته آتش نشان بشود؟
«دوست داشتم آتش نشان مى شدم. اگر آن زمان كه مى خواستم كنكور بدهم آتش نشانى در دانشگاه تدريس مى شد، حتماً آن رشته را انتخاب مى كردم. اما آن زمان نبود. اما ديگر در هلال احمر گير افتاده ام.»

ازدواج براى امدادگران سخت است
كم پيش مى آيد كه امدادگران زن و مرد با هم ازدواج كنند: «براى اينكه خانم ها در هلال احمر ايران نيروى عملياتى نيستند. مجوز اين كار وجود ندارد.»
به گفته رضا به خاطر شيفت هاى زياد و كار در مناطق محروم، كم پيش مى آيد كه امدادگران اصلاً ازدواج كنند: «آنها هم كه ازدواج مى كنند كم خانه مى روند و مشكلات زيادى با اين مسأله دارند. براى همين بچه هاى ما نمى خواهند ازدواج كنند.»
رضا هم تصميم دارد كه ازدواج نكند. اما اگر يك بار عاشق كسى شد كه به او كمك كند، چه؟ «وقتى به كسى كمك مى كنيم، آن حس اجازه نمى دهد كه به او به چشم ديگرى نگاه كنيم. چيزى مثل وجدان درد. آدم بعدش دچار احساس گناه مى شود.»

دوست داشتم روان شناس مى شدم
اگر كسى وجدان درد گرفته باشد، رضا او را به روان شناس معرفى مى كند: «دوست داشتم كه روان شناس مى شدم. براى همين كتاب هاى زيادى درباره روان شناسى خوانده ام.»
خودشان هم كم پيش مى آيد كه عصبانى شوند: «فقط گاهى مكدر مى شويم. گاهى يك مصدوم ده بار اسم خودش را از آدم مى پرسد يا درباره مسائل ديگر مدام صحبت مى كند.»

امدادگر زن نياز داريم
رضا مى گويد كه در پست هاى امدادى به امدادگر زن هم نياز است. براى اينكه گاهى بايد به زن ها دست بزنند اما نمى توانند: «بالاخره ما عرق ايرانى داريم و نمى توانيم راحت به خانم ها دست بزنيم. براى همين نياز داريم كه در گروه هايمان زن هم باشد.»
هفته هفت روزه
دمت گرم على كريمى!
210357.jpg
سحر طلوعى
اينجا پر است از خبرها و اتفاقات خوب و بد درباره جوانان.
هر آنچه درباره خودتان مى خواهيد بخوانيد اما حوصله اش را نداريد كه هر روز روزنامه ها را ورق بزنيد آنها رابالا و پايين كنيد، اينجا دنبالش بگرديد. اين شما و اين هم خبرهاى كاملاً جوانانه در طول يك هفته. راستى از اينكه گاهى شوخى مى كنيم و بدجنس مى شويم، به دل نگيريد!
يك خبر سوزاننده از جام جم:
رئيس مجمع ملى خيرين مسكن ساز اعلام كرده است هر جوان ايرانى فقط مى تواند ۹ متر زمين بخرد.از آنجا كه خب خيلى چيزها، هم براى ما و هم براى شما واضح و مبرهن است، هر چى داخل جيب و كيف پولمان را گشتيم و صداى جرينگ جرينگ پول خردهايمان را شنيديم، فهميديم ۹ متر كه سهل است، شما بگو ۹۰ سانتى متر، آقا كف دست مو ندارد، شما بكن.
يك خبر ذوق مرگ كننده از ايران:
باور كنيد بعد از خواندن اين خبر، براى مدتى هوش از سرمان رفت. عجله نكنيد، يواش يواش برايتان بگويم بهتر است، مى دانيد؟ دانشگاه آزاد اعلام كرده... چى؟ شهريه بالكل حذف شد؟ نه بابا بگذاريد حرفم را تا آخر بگويم: «خطر افزايش شهريه از سر دانشجويان گذشت!»
حالتان خوب است؟ از حال كه نرفته ايد؟ باز هم جاى شكرش باقى است كه خطر رفع شده. برويد خوش باشيد كه فعلاً هوس اضافه كردن شهريه به سر مسؤولان دانشگاه آزاد نزده است ولى فكر كنم گوش شيطان كر، اگر يك موقعى بزند، آن وقت از آن لحاظ بيهوش مى شويد.
يك خبر جلوگيرى كننده از سلام هموطن:
روزنامه را باز مى كنيم. ورق مى زنيم و ناگهان چشممان ميخ مى شود. توجه داريد كه چشممان ميخ مى شود. خودمان كه عمراً! مى خوانيم: «آموزش الكترونيكى از فرار مغزها جلوگيرى مى كند.»
در اين شش و بشى كه مگر مى شود؟ ترجيح مى دهيم توضيح خبر را بخوانيم. منظور از اين گفته اين است كه وقتى دانشجويان بتوانند از طريق اينترنت و فضاى مجازى با دانشجويان و استادهاى دانشگاه هاى ديگر جهان آشنا شوند واز درس ها و تمرينات آنها استفاده كنند، فكر فرار به سرشان نمى زند. بله دقيقاً درست است، چون مشكل مغزهاى ما اين است كه اينجا به اينترنت دسترسى ندارند و اصلاً مغزها جزو آن دسته اى نيستند كه فقط مى توانند ۹ متر زمين بخرند. باور كنيد مغزها غير از درس خواندن كارهاى ديگرى هم مى توانند بكنند.
يك خبر سرگيج كننده از شرق:
«قانون نظام وظيفه تغيير مى كند!»
اى بابا اين سربازى اهل سر و سامان گرفتن نيست كه نيست. هر روز يك خبر، يك طرح، آخرش هم هيچى كه هيچى. قصه سربازى حالا حالاها تمام شدنى نيست. حتى نماينده هاى مجلس هم كه خبر اين تغيير و تحول را داده اندو قصد دارند سربازى را حرفه اى كنند، فعلاً حرفى از ماجرا نمى زنند. آقا بالاخره كى اين سربازى عاقبت به خير مى شود؟
يك خبر شگفت انگيزنده از ايران ورزشى:
اهل ورزش هستيد؟ اهل فوتبال چطور؟ مگر مى شود آدم جوان باشد و از مهمترين اتفاقات فوتبال ايران بى خبر باشد؟ على كريمى را كه همه مى شناسيم؟ خب مى دانيم هم كه جادوگر ايرانى يك كمى همچين بفهمى نفهمى تنبل است. از همين رو در تيم هاى عربى كه فقط خوب پول مى دهند، بازى مى كند. اما گويا سال جديد يك اتفاقاتى براى انگيزه اين جادوگر ايرانى افتاده و او را تكان داده، كه تصميم گرفته در يك تيم اروپايى بازى كند و اين تيم هم گوش شيطان كر گويا بايرن مونيخ است، يعنى اين على كريمى دست از تنبلى بر مى دارد تا ما آرزو به دل از دنيا نرويم؟
يك خبر حال گيرنده از اقبال:
يك دانشجوى زبان و ادبيات فارسى كه از يكى از دختران همكلاسى اش خواستگارى كرده و جواب رد شنيده بود، او را به ضرب چاقو مجروح كرد و باعث تخليه يك چشم دختر بينوا شد، حالا خوب است ما جوانان نه پول داريم، نه كار داريم، نه خانه و آن وقت به خاطر يك جواب رد، اين همه جوش مى آوريم و چشم طرف را در مى آوريم و بعد هم بايد به اندازه يك عمر گوشه زندان چمباتمه بزنيم و ...
يك خبر مفتخركننده از همشهرى:
بعد از خبر بالا كه حال همه را گرفت، اين خبر را بخوانيد. كلاً آوازه هوش و استعداد ما ايرانى ها گوش فلك را كر كرده است. سارا نجفى يكى از اين نمونه ها است. او امسال به عنوان دختر سال IT تكنولوژى اطلاعاتى كمپانى مايكروسافت انتخاب شده است. شركت مايكروسافت اين عنوان را به دختران و زنانى كه توانسته اند از طريق تكنولوژى روى دوستان و همكلاسى هايشان تأثير مثبت بگذارند مى دهد. سارا نجفى كه مقيم سوئد است و همزمان در يك رشته مهندسى و رشته اقتصاد تحصيل مى كند، امسال صاحب اين عنوان شده است. او قصد دارد رشته هاى ديگر را هم بخواند و دوستانش مانده اند شبانه روز براى سارا چند ساعت است كه اين همه انرژى براى فعاليت دارد! فعلاً به افتخارش يك كف مرتب بزنيد تا بعد...
يك خبر بدون شرح از كيهان:
سرباز جوانى كه مادرش قادر به خريد تلفن همراه! براى او نبود، با ريختن بنزين روى خودش، خودسوزى كرد.
يك پيشنهاد
دست و دلتان نلرزد
210363.jpg
مى خواهيم به شما پيشنهادى بدهيم. پيشنهاد تماشاى يك فيلم با حضور خودتان، يا دوستانتان يا آنها كه خيلى شبيه شمايند.
اگر به ديدن فيلم «امتحان» به كارگردانى ناصر رفائى برويد، ممكن است حس همذات پندارى، خفه تان كند.
گروه گروه دختر جوان كه براى كنكور در يكى از حوزه هاى امتحان جمع مى شوند. حالا اينكه هر كدام چه ماجرايى را از سر گذرانده  يا مى گذرانند باشد براى وقتى كه خودتان به سينما مى رويد.
«امتحان» را - اگر با اسمش دست و دلتان نمى لرزد - مى توانيد در سينماهاى فرهنگ، فلسطين و ايران ببينيد.اما آنها كه اهل سينما هستند يا به مطالعه مجلات سينمايى علاقه مندند و در جشنواره چند سال گذشته حضور داشته اند، خوب در خاطرشان هست كه اين فيلم در سال ۱۳۸۰ ساخته شد و متأسفانه حدود چهار سال از آن مى گذرد و تازه اكران شده است آن هم به لطف گروه سينمايى آسمان باز.
دليل اكران نشدن آن را هم، سينماداران با عنوان عدم فروش فيلم توضيح مى دادند. يعنى معتقد بودند «امتحان» فيلمى نيست كه خوب بفروشد و سودآور باشد. چون موضوع جذابى ندارد و از آن گذشته اولين فيلم بلند كارگردانش است و از آن هم مهمتر اينكه هيچ چهره شناخته شده و به اصطلاح خودمان ستاره سينمايى در آن ايفاى نقش نمى كند. همين است كه مى گويم از خيل عظيم دخترانى كه در «امتحان» ايفاى نقش مى كنند، حتماً شما يكى دو نفرشان را مى شناسيد.همان سال كه سينماداران درباره سودآور نبودن فيلم صحبت مى كردند و «امتحان» را از دايره اكران كنار گذاشته بودند، تعداد زيادى از منتقدان و نويسندگان طرفدار فيلم از اين اتفاق ابراز تأسف مى كردند و مى گفتند كه واى به حال اين سينما كه كارش به جايى رسيده كه خط مشى ساخت فيلم ها را هم سينماداران تعيين مى كنند.اما شكر خدا همه چيز ختم به خير شده است و بالاخره شما مى توانيد «امتحان» را روى پرده سينما ببينيد. اين هم يك پيشنهاد است. تماشاى فيلمى كه شنيدن اسمش، دست و دل محصلان را مى لرزاند.
- نكته توصيه اى: مى توانيد به مسؤولين مدرسه تان، گير سه پيچ دهيد و آنقدر اصرار كنيد تا شما رابه تماشاى فيلم ببرند. هر چه باشد موضوع فيلم به درد معلم ها و مدرسه مى خورد.
چيزى براى امروز
210366.jpg
در سال هاى دهه هشتاد ميلادى، موج انقلاب ها و هنجارشكنى هاى جامعه آمريكا به دنياى باورهاى دينى هم كشيد. جوانان بسيارى از خانواده هاى خود بريدند و به فرقه هاى زيرزمينى پناه آوردند. اين فرقه ها با شيوه هاى تربيتى خاص خود، فرد را از اجتماع جدا مى كردند و مطيع خود مى ساختند. عمليات شست وشوى مغزى از بدو پيوستن به فرقه آغاز مى شد و تا آنجا پيش مى رفت كه فرد، خانواده، كار و تحصيل خود را به كلى رها مى كرد و تمام روز به تكرار اورادى ساختگى مى پرداخت. اعضاى فرقه مجبور بودند لباس هاى خاص بپوشند، از رژيم غذايى مشخصى پيروى كنند و در ساعات مشخصى با صداى بلند آواز بخوانند. فرد تازه وارد گاه حتى مجبور مى شد نام خود را عوض كند. مشهورترين اين فرقه ها «معبد مردمان» بود كه تحت رهبرى جيم جونز در شهر كشاورزى جونزتاون هواداران بسيارى به دست آورده بود. جونز به اين قدرت رسيده بود كه كنترل ذهنى مريدان خود را هم به دست گيرد. او در ۱۸ نوامبر ۱۹۸۷ به پيروانش دستور داد با خوردن سيانور به طور دسته جمعى خودكشى كنند تا در دنيايى ديگر دور هم گرد آيند. در آن روز جسد ۹۰۰ نفر از مردم جونزتاون را در خيابان هاى شهر يافتند كه همديگر را در آغوش گرفته و خودكشى كرده بودند، ۲۴۰ نفر آنها كودكانى بودند كه در كنار مادر يا پدرشان جان داده بودند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |