دكتر جلال الدين رفيع فر
متولد ۱۳۳۰ تهران
دكتراى انسان شناسى از دانشگاه سوربن با گرايش پيش از تاريخ (فرانسه - پاريس) (۱۳۶۷)
- دانشيار گروه انسان شناسى دانشكده علوم اجتماعى دانشگاه تهران
- مدير گروه انسان شناسى دانشگاه تهران به مدت چهار سال
- رئيس انجمن انسان شناسى ايران به مدت سه سال
- عضو پيوسته مركز ملى تحقيقات علمى فرانسه از سال ۱۹۹۲
- مدير مسؤول مجله علمى - پژوهشى نامه انسان شناسى
- معاون آموزشى دانشكده علوم اجتماعى دانشگاه تهران
- بيش از بيست سخنرانى علمى در سمينار ها و كنفرانس هاى بين المللى و دهها سخنرانى در دانشگاه ها و سمينارهاى داخل كشور
- انتشار بيش از سى مقاله علمى به زبانهاى فارسى، انگليسى و فرانسه در مجلات علمى و مجموعه مقالات سمينارهاى داخلى و خارجى
- چاپ و انتشار چهار جلد كتاب (تأليف و ترجمه) به زبان فارسى در زمينه هاى مختلف انسان شناسى كه دو جلد از آنها به عنوان كتاب برگزيده و نمونه سال دانشگاه و برنده جايزه نيز شده اند. (در سالهاى ۷۵ و ۸۲)
ايرج اسماعيل پور قوچانى: بدون در دست داشتن اطلاعات باستان شناختى و پيشينه يك فرهنگ سخن راندن از فرهنگ بى معناست، فرهنگ ها به هر دليلى تابع يك سير تحولى هستند كه همان تاريخ است و باستانشناسى انسانشناختى در درك دقيق و صحيح از فرهنگ حاكم بر جامعه اى كه تاريخ كهن دارد (مثل جامعه خودمان) نقش بنيادى دارد. مهرگان امروز به شرح حال متخصصى از اين رشته اختصاص يافته است:
دكتر جلال الدين رفيع فر در شانزدهم بهمن ۱۳۳۰ در يك خانواده تهرانى در خيابان اميريه (ولى عصر)، چهار راه معزالسلطان متولد شد. دو برادر و يك خواهر كوچك تر از خود دارد.
شغل پدرش خلبانى بود. او مى گويد: «تا آنجا كه يادم مى آيد پدرم اغلب در مسافرت هاى بلند و كوتاه بسر مى برد، گاهى هم ما را با خود مى برد و مى آورد شغل او و مسافرت هايى كه هراز گاهى با او مى رفتيم بر ما تأثير بسزايى گذاشت و ما را عاشق سفر كرد.» از آن زمان ديدن مناطق مختلف و شناخت مردمان گوناگون بخشى جدا ناشدنى از زندگى او شد.
فداكارى مادرش را در تربيت و به سامان رساندن فرزندان مثال زدنى مى داند. او مى گويد: «مادرمان چيز ديگرى بود، او همه زندگى اش ما بوديم. براى رسيدگى به وضع تحصيل ما از همه لذات زندگى چشم پوشيد، زيرا تنها دغدغه او اين بود كه در تحصيل ما وقفه اى ايجاد نشود و ما به جايى و راهى برسيم.»
دكتر رفيع فر تحصيلات ابتدايى را در دبستانهاى زرين و نشاط و دوره اول دبيرستان را در دبيرستان سينا هر سه در خيابان اميريه و دوره دوم آن را در رشته طبيعى و در دبيرستان خوارزمى به پايان رسانده است.
او از دو تن از مديران دبيرستانش به نيكى ياد مى كند، مرحوم آقاى ملكى يزدى و آقاى جواد كه مدير دبيرستان خوارزمى بود. او مى گويد اين دو مدير نقش زيادى در ايجاد علاقه به تحصيل در او داشته اند. نام چند تن از دبيران دوره دبيرستان اش را هم بخوبى ياد دارد. دكتر محمد علومى يزدى، آقاى صيامى، مرحوم دكتر جلالى دبير ادبيات در دبيرستان خوارزمى كه بعدها در دانشكده علوم اجتماعى با هم همكار شدند و...
او مى گويد هيچ وقت جزو شاگردان ممتاز نبوده است ولى هميشه مى دانسته براى چه تحصيل مى كند و دنبال چه مى گردد.
او تحصيلات دانشگاهى را ابتدا در دانشگاه تهران و در رشته باستان شناسى آغاز و سپس به فرانسه مى رود.
علت اصلى انتخاب اين رشته را پى بردن به نقاط كور گذشته اجتماعى - فرهنگى جامعه انسانى و كنجكاوى او نسبت به اين نوع موضوعات بيان مى كند. او مى گويد سؤال هميشگى من مسأله اى به نام منشأ بوده است.
از منشأ انسان گرفته تا منشأ عالم، حيات، زبان، جامعه، فرهنگ، تمدن، هنر و ... و بالاخره چگونگى رسيدن انسان و جامعه انسانى به موقعيت و وضعيت كنونى. او هدف خود را در اين حوزه دستيابى به يك درك صحيح از تحولات فرهنگى اجتماعى و علل وجود تنوع در جوامع امروزى كه به قول خودش هنوز هم از اين سؤالات فارغ نشده ذكر مى كند و مى گويد به همين دليل بود كه رشته باستان شناسى را با علاقه دنبال كردم، البته بازهم آن بخش هايى از اين رشته را كه به سؤالاتم مربوط مى شد و نه همه دوره هاى اين رشته وسيع و پر راز و رمز را كه هر بخشى از آن دريچه اى فراخ به دنياى ما مى گشايد كه هرچه بيشتر مى شناسى اش، بيشتر شيفته آن مى شوى.
رفيع فر مى گويد علاقه وافر من در اين حوزه به بخش انسان شناسى بود، بخشى كه بيشترين سؤالات و اساسى ترين مسائل مربوط به جامعه انسانى، چگونگى پيدايش و شكل گيرى تحولات اجتماعى - فرهنگى و نقش اين تحولات در ساختارهاى جوامع امروزى و... و بالاخره مسأله خود انسان به عنوان موجودى كه با چيزى جز تاريخ اش نمى توان آن را شناخت ادامه تحصيل دادم.
او مى گويد: « وقتى به تاريخ زندگى انسان در ايران نگاه مى كنم متوجه مى شوم كه اين دوره هاى تاريخى اصولاً نقشى بازى نمى كنند چون تاريخ سازى در ايران در دوره اى پيش از تاريخ آغاز شده است ضمن آنكه مجموعه ساختارى يك حكومت تنها در كنار يك ملت مى تواند به يك رشد فزاينده دست يابد و بدين لحاظ نمى توان با تأكيد خاص بر روى شاخه اى از تاريخ حكم نمود كه ايرانيان بيشتر مبدع سياست بوده اند تا ارمغان آورنده دانش. آنچه كه مى دانيم اين است كه ايرانيان صادركننده توأمان نوعى فرهنگ كشاورزى و دامپرورى و زندگى متمدن شهرى هستند.»
حضور و تلمذ در كلاس استادان بزرگى در دانشگاه تهران و سپس در چند دانشگاه خارج از كشور جزو افتخارات محسوب مى شوند. او قبل از همه از دكتر عزت الله نگهبان، سيمين دانشور، دكتر بهرام فره وشى، دكتر پرويز ورجاوند، دكتر يوسف مجيد زاده و دكتر صادق ملك شهميرزادى نام مى برد ولى بهره اى كه از كلاسهاى مرحوم دكتر غلامحسين صديقى، دكتر ابراهيم باستانى پاريزى و دكتر عباس خويى برده را هرگز فراموش نكرده است. او مى گويد: «علاقه به ادامه تحصيل از يك طرف و كنجكاوى شديد به ديدن جوامع متفاوت مرا به خارج از كشور و قبل از همه به فرانسه كشاند. قبل از من يكى از دوستانم (مرحوم دكتر محمدصالح صالحى) در پاريس شرايط را فراهم كرده بود و من هم به او محلق شدم. بعد از ورود من به پاريس دوست ديگرمان دكتر على سرورى كه در آن زمان در ايتاليا تحصيل مى كرد به ما پيوست و هر سه در كوى دانشجويان مستقر شده و در سوربن تحصيل مى كرديم. على سرورى در رشته انسان شناسى زيستى، صالحى در رشته باستان شناسى و من هم در رشته انسان شناسى مشغول به تحصيل شدم.»
پروفسور كاترين پرلس و پروفسور ژاك تيكسيه از اولين استادان و همچنين دلسوزترين استادان او بودند در ابتداى كار براى اينكه بتواند با كلاسها هماهنگ شود بيشترين زحمات را به آنها مى داده و آنها با اشتياق و محبتى وصف ناپذير خارج از كلاس با او كار مى كردند، تا اينكه كم كم وضع مطلوب به دست آمد. ولى نقش اين دو استاد كه بعدها راهنمايى تز فوق ليسانس او را پذيرفتند بيش از سايرين بوده است.
فوق ليسانس و دكترا را نيز در همين رشته ادامه داده و بالاخره در سال ۱۹۸۸ به دريافت دكتراى انسان شناسى - مردم شناسى از دانشگاه سوربن نايل مى شود. تحصيلات اخير او حدود ۱۳سال بطور يكسره بطول انجاميد كه بلافاصله پس از پايان تحصيلات به ايران بازمى گردد و در دانشگاه تهران به درجه استاديارى استخدام مى شود.
از استادان بزرگى كه در سوربن افتخار شاگرديشان را داشته است، بيش از همه خودم را مديون پروفسور اندره لوروا گوران مى داند. رفيع فر مى گويد با اينكه شاگرد مستقيم او نبودم در همه كلاسهاى او كه در كالج فرانسه تشكيل مى شد شركت مى كردم و حدود سه سال با تيم تحقيقات ميدانى او به عنوان پژوهشگر همكارى داشتم كه اين همكارى اولين ارتباط من با مركز ملى تحقيقات علمى فرانسه بود.
پس از او از پروفسور ژاك كوون كه استاد راهنماى تز دكترايش بود نام مى برد. رفيع فر«كوون »را مرد فرهيخته اى مى داند كه بيش از آنكه دانشمند بزرگى باشد، انسان بزرگى بود، انسانى كه علاوه بر راهنمايى رساله اش نقش بسزايى در ادامه مسير زندگى علمى و اخلاقى او داشته است. او مى گويد ژاك و همسرش «مارى كلر كوون »كه او هم استاد دانشگاه بود بيشتر طول سال را در دهكده اى دور افتاده در جنوب فرانسه كه خاستگاه او نيز بود مى گذراندند. ژاك علاوه بر استادى دانشگاه، چند سالى بود كه رياست مركز مطالعات علمى خاورميانه را به عهده داشت. اين مركز در يك ساختمان بزرگ قديمى (قصر قرن ۱۶) در نزديكى روستاى محل اقامت او قرارداشت. اين قصر قديمى پس از مرمت به يك مركز تحقيقات علمى تبديل شده بود كه با تعدادى عضو هيأت علمى زيرنظر او اداره مى شد. تعدادى دانشجوى دكترا نيز در ارتباط با كار رساله شان با اين مركز همكارى مى كردند كه رفيع فر هم از جمله آنها بود و پس از پايان رساله اش و به پيشنهاد رياست آن به عضويت اين مركز نيز درآمد و از اين طريق به عنوان پژوهشگر مركز ملى تحقيقات علمى فرانسه شناخته شد و از آن زمان تاكنون رسماً عنوان عضو پيوسته اين مركز مهم علمى را به يدك مى كشد. وجود چنين ارتباطى باعث گرديد كه پس از بازگشت او به ايران تفاهم نامه اى بين اين مركز و گروه انسان شناسى دانشگاه تهران نيز منعقد گردد.
او ايران را ميدانى وسيع و پراهميت براى تحقيقات مردم شناسى باستان شناختى مى داند و در اين باب مى گويد: «اين اهميت را مى توان از حجم بالاى متخصصين خارجى كه در اين ۱۰۰سال اخير برروى فرهنگ ايران كار كرده اند درك كرد، آنها بى دليل نمى آيند، اين جا كار هست، شايستگى تحقيق برروى فرهنگ هست.»
دكتر رفيع فر علاوه بر دانشگاه تهران كه از سال ۱۳۶۷ تاكنون تنها محل اصلى كار او بوده است، با دانشگاه هاى ديگرى چون شهيد بهشتى، علامه طباطبايى، تربيت مدرس و بعضى از مؤسسات آموزش عالى ديگر همكارى داشته است كه تجارب بسيار با ارزشى از اين طريق به دست آورده و با خاطرات آن در ساعات تنهايى نه تنها به خوبى سرگرم مى شود بلكه در انجام و پيشبرد كارهاى علمى اش نقش بسزايى داشته اند.
در طول ۱۶ سال خدمت دانشگاهى اش ،چهار سال مدير گروه آموزشى انسان شناسى،سه سال رئيس انجمن انسان شناسى ايران و در حال حاضر معاون آموزشى دانشكده علوم اجتماعى دانشگاه تهران است .
با كوشش هاى رفيع فر در همين دانشگاه بود كه گروه انسان شناسى براى آنكه دانشجويان را متوجه اهميت اين نوع مطالعات در حوزه مطالعات اجتماعى نمايد دروسى از اين رشته را براى اولين بار ارائه كرد كه همچنان ادامه دارد:«.... بلكه خود بتوانند روزى اين مطالعات را انجام دهند و ديگر منتظر محققين خارجى براى شناخت فرهنگ خودى نباشيم ،هر چند كه بدون حضور آنهاشناخت فرهنگ ايران آنطور كه امروز مى شناسيم امكان پذير نبود و اگر اكنون به مرحله اى از رشد و دقت رسيده ايم كه محققين ايرانى نيز قابليت هاى لازم براى تحليل فرهنگى را دارند ،اين قابليت ها بدواً از پى يك دوره طولانى تجربه اندوزى در كنار محققين خارجى حاصل شده است.»
انجام دهها طرح پژوهشى ،ارائه دهها مقاله علمى و ايراد سخنرانى در سمينار ها و كنفرانس هاى داخلى و خارجى و تأليف و ترجمه چهارجلد كتاب ثمره ۱۶ سال كار او در اين دانشگاه است. آخرين كتاب تأليفى او تحت عنوان [پيدايش و تحول هنر]در سال ۱۳۸۱ به چاپ رسيد و در حال حاضر دو كتاب ديگر در دست چاپ دارد. آخرين پژوهشى كه رفيع فر انجام داده مطالعه انسان شناختى [نقوش صخره اى منطقه ارسباران] بود كه در سال ۱۳۸۳ به پايان رساند.كه البته شروع خوبى بود براى ادامه كار در اين موضوع در ساير نقاط كشور. او مى گويد ، اگر كارهاى اجرايى فرصت بدهند!قطعاً آن را دنبال خواهم كرد. طرح پژوهشى ديگرى كه در سال گذشته به انجام رسانده ،مربوط به بازنگرى كامل و جامع دروس كارشناسى رشته انسان شناسى در دانشگاه تهران است.در اين طرح نه تنها كليه دروس از نظر محتوايى مورد بازنگرى كامل قرار گرفته اند بلكه دهها درس جديد نيز به برنامه افزوده شده كه در نوع خود كارى كم سابقه بوده است. در حال حاضر بيشترين وقت وى علاوه بر راهنمايى رساله ها و تدريس، صرف مطالعه بر روى عشاير و جوامع عشايرى ايران وجهان مى شود ،جامعه اى كه به اعتقاد او پشتوانه فرهنگ ايرانى است و با توجه به سابقه بسيار طولانى ودارا بودن فرهنگى غنى واصيل هنوز نا شناخته هاى بسيار دارد. به نظر او اهميت مطالعه اين جامعه در ايران از آن جهت است كه هر چه به عنوان عنصر فرهنگ ايرانى مى شناسيم يا ريشه در فرهنگ اين جامعه دارد و يا به نوعى با آن مرتبط است(از موسيقى گرفته تا لباس ،خوراك آداب و رسوم،هنر در بعد وسيع آن وبالاخره ساير ارزشهاى اجتماعى _ فرهنگى ديگر)و هر وقت بحث بر سر مطالعه عنصر فرهنگى باشد لاجرم پاى مردم شناسى باستان شناختى به وسط كشيده مى شود: در حالى كه باستان شناس كارش شناسايى و بدست آوردن عناصر فرهنگى است يك مردم شناس باستان شناختى كارش تحليل و انتساب آن به يك دوره ، فرهنگ و ساخت اجتماعى است پس لزوماً پس از هر كاوش داده ها بايد توسط يك مردمشناس مورد مطالعه نهايى قرار گيرد.»
بنيانگذارى و تأسيس انجمن انسان شناسى ايران در سال ۱۳۷۹ وبه ثبت رساندن آن در سال ۱۳۸۰ از ديگر فعاليت هاييست كه او موفق به انجام آن شده و با اين كار حركت جديدى در پيشرفت اين علم در ايران آغازگرديد...