سه شنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۳۸۴ -
Tue, May 10, 2005
ماجرا
۳۱۲۸
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ميراث فرهنگى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
رابطه مرموز در استايلز
مقاومت
در برابر مرگ
210894.jpg
قسمت سوم
آنچه گذشت
در دوقسمت گذشته رابطه مرموز در استايلز را خوانديد كه هستينگز بعد از سالها دورى به منطقه اى معروف به استايلز بازگشت و با خانواده اى قديمى كه از دوستانش بود ديدار كرد.
استايلز نسبت به گذشته تغيير كرده بود شخصيت هاى جديدى داخل آن بودند و جالب تر از همه اينكه خانم كاونديش با مردى كه ۲۰سال از او كوچكتر بود ازدواج كرده بود و باعث ناراحتى هايى در بين همه شده بود.
«اوى هاوارد» زن ۴۰ساله اى كه خدمتكار استايلز بود وقتى به نشانه قهر از استايلز، خارج شد به بيان مطالب تندى پرداخت و به هستينگز ، گفت كه همه ساكنان اين منطقه كه خانواده خانم كاونديش - اينگلتورپ - هستند حتى شوهرش آلفرد اينگلتورپ مانند كوسه هايى منتظر شكار خانم اينگلتورپ هستند و اينك ادامه داستان...
وقتى خانم هاوارد به همراه «جان كاونديش» استايلز را ترك كرد تا به ايستگاه قطار برود، براى لحظاتى سكوت همه جا را فرا گرفت تا اينكه خانم اينگلتورپ با همان غرورى كه از او سراغ داشتم در جمع ما حاضر شد، وقتى به من نگاه كرد لبخندى زد.
ببخشيد آقاى هستينگز عزيز كه در حضور شما چنين اتفاقاتى مى افتد.
سرى تكان دادم، خانم اينگلتورپ چنان جذبه اى داشت كه جرأت نكردم اظهارنظرى كنم او به مرى كاونديش نگاه معنادارى كرد.
به همه بگو در اين خانه ديگر از اوى هاوارد حرفى زده نشود.
خانم مرى سخت رنگ پريده شد، به ياد روز نخست آشنايى ام با اوى افتادم و حرفهايى كه لحظاتى پيش در خصوص كوسه ها مى زد و نشان مى داد محبت خاصى نسبت به خانم اينگلتورپ دارد.
هنوز جان كاونديش برنگشته بود كه من به اتاقم رفتم در حال تعويض پيراهنم بودم كه از پنجره آلفرد را ديدم هر وقت اين مرد را مى ديدم به ياد تنفر جان از او مى افتادم آلفرد قدم زنان با آن چكمه هاى سياهرنگش به سمت در خروجى استايلز حركت مى كرد.
آن شب وقتى سر سفره شام نشستيم جز خانم «اوى هاوارد» كه جمع ما را براى هميشه ترك كرده بود از آلفرد نيز خبرى نبود، خانم اينگلتورپ كه تعجب من را حدس زده بود به سمت من نگاهى كرد و عينكش را روى بينى جابه جا كرد.
هستينگز عزيز از اينكه در جمع ما هستى بسيار خوشحاليم، جان هميشه از خاطراتى كه با تو داشت حرفهايى مى زد وتصور نمى كرديم روزى باز به استايلز برگردى! آلفرد هم با ديدن شما همان برداشتى از شخصيتت داشت كه همگى ما داريم، مى خواست امشب نيز دور هم باشيم و دوست داشت با تو صميمى تر باشد اما كارى پيش آمد كه تا ظهر فردا نمى تواند به استايلز برگردد.
به نشانه قدردانى لبخندى زدم. جمع بسيار خوبى داريد مى شود گذشته ها را لمس كرد اما من نگران خانم اوى هاوارد هستم.
وقتى اين جمله از دهانم خارج شد خانم اينگلتورپ با ترش رويى و ناراحتى به جان كاونديش، خانم مرى و سينتيا نگاهى كرد بعد در حالى كه سعى مى كرد به اين حرف من بى اعتنايى نشان دهد سراغ «لارنس» را گرفت.
«لارنس» در خانه يكى از دوستان شاعرش ميهمان بود او گفته كه ديروقت به خانه مى آيد.
«جان كاونديش» وقتى اين حرفها را زد فقط به من نگاه مى كرد و به من فهماند ؟ باعث ناراحتى مادرش  شدم.
نمى دانستم چگونه خودم را مجازات كنم خصوصاً اينكه خانم اينگلتورپ بعد از به هم زدن چنگال و چاقوش بدون اينكه مرغ سوخارى داخل بشقاب را بخورد كم خوابى اش را بهانه كرد و با عذرخواهى از سر ميز شام بلند شد تا به اتاق خوابش در طبقه دوم برود.
خواستم حرفى بزنم كه «جان» با بالا انداختن ابروانش من را منصرف كرد. از اينكه باعث ناراحتى خانم اينگلتورپ شده بودم احساس بدى داشتم تا اينكه جان كاونديش با مطمئن شدن از اينكه مادرش در اتاق سرو شام نيست خنده بلندى كرد.
آفرين هستينگز، تنها كسى كه تاكنون اولتيماتوم مادرم را نديده گرفته، تو بودى، او وقتى گفت در خصوص خانم «اوى هاوارد» حرف نزنيد هيچ كس حق نداشت حرف بزند.
من از اين راحتى گفتار در جان تعجب كردم، نگاهى به سينتيا انداختم بر عكس نمايش روز نخست آشنايى كه با گفتن عمه اميلى به خانم اينگلتورپ به خاطر صحبت هايى كه از او ديده بود طورى وانمود مى كرد كه محبت وعلاقه خاصى به خانم اينگلتورپ دارد با تبسمى به حركات جان كه هيجانزده بود خيره شده بود وبه نوعى آن را تأييد مى كرد. باز به ياد ماجراى كوسه ها افتادم كه از خانم اوى هاوارد شنيده بودم مدتى كه نزد اين خانواده سرشناس در استايلز نبودم اتفاقات بسيارى افتاده بود و مدتها طول مى كشيد تا به آن پى ببرم.
ديگر حرفى نزدم به جز من همه با اشتها غذا خوردند، منتظر بودم تا سالن غذاخورى را ترك كنم و با رفتن به اتاقم كمى استراحت كنم اما «جان كاونديش» حرفهاى زيادى با دوست قديمى اش داشت.
هستينگز عزيز زياد خودت را ناراحت نكن! مادر بايستى مى دانست كه رفتارش با «اوى» خوب نبود، به خاطر آن مرد ريش بلند نفس همه ما را داخل قوطى كرده است. زير نور ماه قدم زدن روى چمن هاى محوطه استايلز دلپذير بود يك سؤال ذهنم را مشغول كرده بود.
«جان»، منظور خانم هاوارد از زن زيباى كشاورز ريكس و رابطه او با «آلفرد» چه بود؟
شايعات زيادى است كه فقط «اوى» توانسته نزد مادرم بگويد، «آلفرد» وقتى در استايلز نيست در خانه كشاورز «ريكس» است، مادرم سعى دارد اين موضوع را جدى نگيرد، شايد هم در حال امتحان كردن شوهر جوانش است مى دانيد كه مادرم زن پيچيده اى است و پدرم هميشه گرفتار دامهاى مادر بود مطمئن باش روش او براى «آلفرد» نيز استثنايى خواهد بود و شايد روزهاى هيجان انگيزى در انتظارمان باشد.
خانم مرى كاونديش چه نظرى در خصوص مادرت دارد؟
«جان» شانه هايش را بالا انداخت و گفت: «مرى»زن عجيبى است مى دانى بعد از سالها زندگى با همسرم نتوانسته ام پدر شوم اين براى من عذاب آور است البته مادرم در روزهاى نخست كنايه هاى بسيارى به «مرى» مى زد به گونه اى كه شبها صداى گريه هايش امانم را بريده بود اما رفته رفته ماجرا عادى شد و «مرى» با برخى كارها توانست علاقه مادر را به خود جلب كند، «مرى» زن مرموزى است.
از چه لحاظ؟
نمى دانم با وجود اينكه همسرم است اما هنوز نتوانسته ام او را بشناسم اصلاً نفهميده ام «مرى» به من علاقه دارد يا خير؟ بعضى وقتها احساس مى كنم خيلى از هم دور هستيم.
اما من خانم كاونديش را خيلى شاد ديدم؟
بله، شاد است به تفريح خيلى علاقه دارد اما تاكنون يكبار نشده با من بنشيند و ما مثل زن و شوهر با هم حرف بزنيم، چندبار نيز پيشنهاد داده است زن ديگرى بگيرم و از او جدا شوم.
تو چه گفته اى؟
مجبور شدم ماجرا را با مادرم در جريان بگذارم او با هر دوى ما حرف زد، مى دانيد كه در استايلز حرف اول و آخر را مادر مى زند.
يعنى تو راضى بودى؟
اصلاً، «مرى» دخترى بود كه من عاشقش شدم و خيلى دوستش دارم.
جان، مى خواست به قدم زدن ادامه بدهد اما من سنگينى پلكهايم را بهانه كردم و از او جدا شدم هنوز از فضاى سبز خارج نشده بودم كه «لارنس» به من نزديك شد او خيلى آرام به احوالپرسى مختصرى بسنده كرد و به راه خود ادامه داد. احساس مى كردم در يك سرزمين مرموز به سر مى برم و هر لحظه احتمال اينكه حادثه اى رخ دهد متصور بود.
آن شب وقتى شمع اتاقم را خاموش كردم در همه بدنم خستگى شديدى احساس مى كردم، روى تخت دراز كشيدم همه اش در فكر خانم اينگلتورپ بودم وقتى از جلوى در اتاق خودش كه چند در با اتاق من فاصله داشت مى گذشتم از درزهاى در چوبى نور شمع را ديدم او هنوز بيدار بود و خانم «سنتينا» در حال حرف زدن با خانم اينگلتورپ بود.
مدتى كشيد تاخوابم برد هنوز گرماى تخت خواب را احساس نكرده بودم كه صداى فريادهاى جان كاونديش را شنيدم كه مادرش را صدا مى زد و محكم به درى مى كوبيد، صداى «مرى كاونديش» نيز شنيده مى شد، هر دو وحشتزده خانم «اينگلتورپ» را صدا مى زدند.
نمى دانم چگونه در فرصت زمانى خيلى كمى لباسهايم را عوض كردم و در حالى كه شمعى در دستم بود از اتاقم خارج شدم «جان»، همسرش و «لارنس» جلوى در اتاق خانم «اينگلتورپ» بودند و از او مى خواستند در را به رويشان باز كند.
صداى سرفه هاى شديدى از داخل اتاق شنيده مى شد ساعت از يك نيمه شب گذشته بود «جان» با ديدن من دستپاچه چيزهايى گفت، فهميدم كه آنان با شنيدن صداى شكستن ظروف و ضربه هايى كه به در و ديوار اتاق مادرشان زده مى شد خود را به طبقه دوم رسانده اند.
همه مستأصل بودند خانم مرى كاونديش در حالى كه به سمت در اتاق «سينتيا» مى دويدگفت: «چرا زودتر به عقلمان نرسيد از اتاق خانم بردوك، درى به اتاق خانم «اينگلتورپ» باز مى شود.
همه به سمت در اتاق سنتينا دويديم، وقتى دستگيره را چرخانديم آن باز شد و ما داخل شديم ، خانم بردوك، در بستر خواب بود خيلى تعجب كردم كه او چرا با اين همه سرو صدا بيدار نشده است و با وجود ورود ما به داخل اتاقش هنوز در خواب است؟
«جان» با باز كردن در فرعى اتاق مادرش فرصت پاسخ يافتن به اين سؤال را از من گرفت، همگى وارد اتاق خواب خانم «اينگلتورپ» شديم زير نور چند شمعى كه در دستان ما بود مى شد او را ديد كه بطرزى غيرعادى روى تخت خواب افتاده است و در اطراف سرش روى بالش آثارى از خون بود.
وقتى «جان كاونديش» موهاى پريشان مادرش را به گوشه اى زد ديدم كه خون از دهان خانم «اينگلتورپ» خارج شده است او چند سرفه ديگر كرد و قبل از اينكه فرصتى براى خبر كردن دكتر پيدا كنيم درحاليكه سرش روى زانوى «جان» بود بيجان شد.
نخستين فرضيه اى كه به ذهنم خطور كرد اقدام به خودكشى خانم اينگلتورپ بود اين تصورم وقتى دكتر آلماديش او را معاينه كرد و گفت كه با خوردن زهرى كشنده به اين حالت افتاده است قويتر شد.
خانم  «اينگلتورپ» شايد به خاطر افشاگرى هاى خانم «اوى هاوارد» درخصوص «آلفرد» چون زن مغرورى بود نمى خواست واقعيت را بپذيرد وبا حل كردن سم در قهوه اش آن رانوشيده است.
«جان كاونديش» از دكتر آلماديش پرسيد كه اين سم اثرى آنى دارد يا مادرم عذاب كشيده است؟ دكتر گفت: «زهرى كه انتخاب كرده است تأثيرى سريع مى گذارد اما از نوع پاشيده شدن خون در روى فرش ها، ديوارها و جاهاى ديگر اتاق مشخص است كه خانم «اينگلتورپ» براى مقاومت در برابر مرگ سعى كرده است راهى پيدا كند».
يك امر طبيعى بود همه كسانيكه خودكشى مى كنند بلافاصله پشيمان مى شوند و خانم «اينگلتورپ» نمى توانست استثنا باشد اما باز تذكر خانم اوى هاوارد به خاطرم آمد و ماجراى كوسه هاى استايلز اين احتمال را به ذهنم راه دادكه شايد خانم اينگلتورپ كشته شده باشد.
وقتى دكتر آلماديش جواز مرگ و دفن را صادر كرد و از استايلز خارج شد همه به اتاق خانم اينگلتورپ برگشتيم، «لارنس» كنترل خود را از دست دادو با صداى بلند به گريه افتاد با اين صدا بودكه خانم «سينتيا مردوك» از خواب بيدار شد.
«سينتيا» با وارد شدن به اتاق خانم « اينگلتورپ» و ديدن جسد او غش كرد و از هوش رفت به سختى و با پاشيدن يك ليوان آب به صورتش توانستيم او را به هوش بياوريم.
او باور نمى كرد چنين اتفاقى افتاده باشد اما واقعيت را بايستى مى پذيرفت، من هم نتوانستم تعجبم را از خواب سنگين «سينتيا» پنهان كنم، حس كنجكاوى ام آزارم مى داد.
« سينتيا » تو خواب بسيار سنگينى دارى ؟
آقاى هستينگز حق با شما است! از وقتى در زندگى زناشويى ام شكست خوردم و از شوهرم جدا شدم بيمارى اعصاب پيدا كردم شب ها بى خوابى مى كشيدم تا اينكه نزد پزشك رفتم به تشخيص دكتر، داروهاى آرامبخش قوى اى را در موقع خواب مى خورم و اين قرص ها است كه خوابم را سنگين مى كند.
موضوع كاملاً براى من حل شد، آن شب من با توجه به اطلاعات پليسى خواستم هيچ كس در اتاق خانم «اينگلتورپ» نماند و به چيزى دست نزند.
همه پذيرفتند، « سينتيا » و خانم مرى كاونديش در گوشه اى از پذيرايى نزديك هم نشستند و به يكديگر دلدارى دارند، من به همراه «جان و لارنس» در فاصله ۵۰ مترى آنان بودم «جان» به هم ريخته بود.
هيستينگز ، مادرم روحيه اى براى خودكشى نداشت او به اندازه اى در حل بحران ها تبحر داشت كه نيازى به خودكشى نبود اما اين بار ...
حرفش را قطع كردم.
مى توانيم آن را بررسى كنيم، كار سختى نيست من توانايى روشن ساختن اين ماجرا را دارم.
يعنى تو مى توانى تشخيص دهى مادر چگونه مرده است!
تصور كردم خيلى تند رفته ام، سرم را كمى به زير انداخته و گفتم: « من كه نه!! اما دوست خوبى دارم كه متخصص كشف ماجراهاى جنايى است امكان دارد شما او را بشناسيد يك مرد بلژيكى ريز نقش ، دوستم كسى نيست جز كارآگاه پوآرو!»
«جان كاونديش» آمد حرفى بزنداما عقب نشينى كرد و حرفش را تغيير داد.
هيچ ايرادى نمى بينم اما او مايل ها با اينجا فاصله دارد.
ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |