|
|
|
داستان زندگى
در كوير انتظار
|
|
|
اقدس از ميان پنجره اتوبوس چشم به جاده دوخته بود و به زندگى اش فكر مى كرد. از اينكه زندگى اش را مى خواست با عشق شروع كند، خوشحال بود. نمى دانست وقتى به مادرش بگويد كه خواستگارى عاشق با يك اسب سفيد از راه خواهد رسيد، چه عكس العملى از آنان خواهد ديد. سر سفره شام مادر تمام توجهش به تنها دخترش اقدس بود. - چه خوب كردى كه آمدى؟ پدر نگاهش را از صفحه تلويزيون به صورت او چرخاند. - چه شد كه قبل از تمام شدن امتحانات آمدى؟ در اين شش ترم سابقه نداشته است. اقدس احساس كرد كه خون به چهره اش دويده است سرش را به بشقاب پر ازغذا گرم كرد. سكوت اقدس انگار بيشتر باعث كنجكاوى پدر و مادر شده بود. براى همين مادر بعد از شام و شستن ظرفها به اتاق اقدس رفت. - چى شده مادر نگرانت شدم. اقدس مى دانست كه پدر و مادرش چقدر نسبت به او حساس هستند براى همين مى خواست مسأله را طورى مطرح كند كه كمتر باعث حساسيت شود. - راستش مادر در يكى ... كلمه در دهانش نمى چرخيد. با اينكه بيست و پنج ، شش سال از عمرش مى گذشت ولى بااين حال شرم و حيا هنوز در وجودش پر بود.مادر هم انگار اين را فهميده بود. براى همين ساكت شده بود تا اقدس خودش به حرف بيايد. - پسرى از چند ماه قبل مرا ديده و دوست دارد. مى خواهد با هم ازدواج كنيم قرار است دو روز ديگر براى خواستگارى بيايد. زن لبخندى زد. - چه رشته اى خوانده است؟ ديپلم دارد. - چى! اقدس براى مادرش توضيح داده بود كه حميد جوان خوبى است. مادر بلند شده بود. لحن حرف زدنش عوض شده بود. مگر پدرت را نمى شناسى؟ مگر نمى دانى او چقدر به تحصيلات دانشگاهى اهميت مى دهد؟ حتمآً مى خواهى من به پدرت بگويم كه عاشق يك آدم معمولى شده اى كه از خودت هم پايين تر است؟ اقدس تا صبح از دلشوره نخوابيده بود. مى دانست كه پدرش همه چيز را اززبان مادر شنيده است.صبح با ترس از اتاقش بيرون رفت و سرسفره صبحانه نشست. به اين آقا تلفن كن و بگو زحمت نكشد اين همه راه بيايد. اين صداى پدر بود.اقدس سرش را بالا گرفت. تمام عشق و علاقه اش را داشت از دست مى داد. چرا؟ براى اينكه من دختر به يك ديپلمه نمى دهم براى اينكه تو الآن شعورت نمى رسد وقتى فوق ليسانس قبول شدى و دكترا گرفتى مى فهمى كه زندگى كردن با يك شوهر ديپلمه چقدر غيرمنطقى است. اصلاً يك آدم ديپلمه نمى تواند داماد خانواده من شود، نمى شود كه شوهر تنها دخترم از نظر تحصيلى پايين تر از همه باشد. اقدس اشك هاى حلقه بسته شده در چشمانش را پاك كرد. پدر جان! شما كه او را نديده ايد. يك مدرك كه براى مناسب يا نامناسب بودن يك آدم نمى تواند كافى يا ناكافى باشد. صداى پدر ازعصبانيت فضاى خانه را پركرده بود. رگهاى گردنش برآمده بود و صورتش سرخ و برافروخته شده بود. تو كه نمى توانى براى من تعيين تكليف كنى. يك الف بچه ايستاده جلوى من و مى گويد كه چه چيزى خوب يا بد است.يعنى چه؟ آقاجان من اصلاً اشتباه فكر مى كنم ولى دختر به آدمى كه تو مى گويى باآن شرايط نمى دهم. اقدس ديگر صدايش مى لرزيد. پس من چه مى شوم. يك طرف قضيه هم من هستم. پدر با تمسخر گفت: عشق هاى مسخره و بچگانه! دست بردار دختر مگر تو عقل در سرت ندارى؟ اقدس نگاهش را از سر استيصال به چهره مادر دوخت وگفت: حالا بگذاريد بيايند آن وقت نظرتان عوض مى شود. مادر قبل از آنكه پدر حرفى بزند گفت: حالا تو اجازه بده بيايند بعد از اينكه آنها را ديدى بگو «نه»! زشت است كه تلفن بزند و بگويد كه نيايند. اين قدر سختگيرى نكن. اقدس نگاه قدرشناسانه اش را به مادر دوخت. پدر آرام شده و ديگر حرفى نمى زند. تا روزى كه قرار بود حميد به خواستگارى بيايد هزار سال بر اقدس گذشت. اقدس بهترين لباس اش را پوشيد.قلب اش مثل گنجشكى اسيربر قفسه سينه اش مى كوبيد. مى ترسيد كه اتفاق بدى بيفتد. آن قدر به حميد وابسته بود. آنقدر او را دوست داشت كه نمى توانست لحظه اى از او دور بماند بعد از چند ترم دوستى و عشق اگر پدر به حميد جواب «نه» مى داد چه بايد مى كرد. شال سفيدش را سر كرد و سينى چاى را در دست گرفت وارد اتاق شد. سينى چاى را چرخاند و به چشمان حميد براى لحظاتى با اضطراب و محبت نگاه كرد. سعى كرد با نگاهش از او آرامش بخواهد. اقدس گوشه اتاق روى مبلى نشست و چشم به گل هاى قالى دوخت. پدر در حال حرف زدن با حميد بود. تحصيلات شما چقدر است؟ من ديپلم دارم ولى در يك شركت كه تأسيس كرده ام كار مى كنم و درآمدم هم خوب است... حميد از شرايط مثبت وخوبى كه مى توانست در زندگى ايجاد كند حرف مى زد. هنوز جملاتش تمام نشده بود كه پدر اقدس گفت: خوب است، خيلى خوب است ولى شايد ندانى كه من به تحصيلات دانشگاهى زياد اهميت مى دهم. به هيچ وجه در خانواده من كمتر از ليسانس وجود ندارد. به همين علت دخترم را به يك آدم ديپلمه نمى توانم بدهم. براى من هيچ چيزى جاى مدرك و تحصيلات عاليه را نمى گيرد... اقدس به چهره حميد نگاه كرد. صورت حميد سرخ و برافروخته شده بود. پدر حرف هايش را با توهين ادامه داد. الآن هم اگر شما اينجا هستيد به خاطر اصرارهاى اقدس بود ولى من حرفم از اول هم يكى بود. غيرممكن است كه تو بتوانى داماد خانواده من بشوى. كارگر مغازه من هم فوق ديپلم است. اقدس ازجا بلند شد احساس كرد سرش گيج مى رود.از اتاق بيرون زد، به آشپزخانه رفت، در يخچال را باز كرد، يك ليوان آب يخ براى خودش ريخت و... مادر هرچه به در كوبيد و اقدس راصدا زد كسى در را به روى او باز نكرد. بيا مرد ببين چرا اين دختر در اتاق را باز نمى كند؟ پدر با ضربات لگد در اتاق را شكسته بود.اقدس روى زمين افتاده بود. كف از دهانش بيرون آمده بود و يك قوطى كنارش افتاده بود. چند ساعت طول كشيد تا اقدس بتواند چشمانش را باز كند. چرا اين كار راكردى؟ خودكشى هيچوقت كار درستى نبوده و نيست. اين حرفهاى پرستار ميانسالى بود كه كنار تخت اقدس ايستاده بود. مادر بعد از به هوش آمدن اقدس چندبار به او سر زده بود ولى انگار هيچ اتفاقى نيفتاده بود. اقدس بعد از بازگشت به خانه متوجه شد كه پدرش عرصه را بيشتر بر او تنگ كرده است. اقدس به هيچ وجه حق استفاده از تلفن را نداشت. مادر و پدر سخت مواظب او بودند.اقدس براى اينكه خودش رااز زندانى كه درآن افتاده بود، نجات بدهد وسايل اش راجمع كرد. چه كار مى كنى؟ فردا بايد به طرف دانشگاه را بيفتم. همين طورى هم چند هفته از درس و كلاس عقب افتاده ام نزديك امتحانات پايان ترم است. صداى پدر، اقدس را در جايش ميخكوب كرد. اين ترم درس، بى درس! مرخصى مى گيرى. براى چه؟ براى اينكه من مى گويم ديگر صلاح تو نيست كه به آن شهر لعنتى برگردى. تا وقتى كه انتقالى ات را نگرفته ام بايد مرخصى بگيرى. فهميدى؟ اقدس از حرف هاى پدر متوجه شد كه راهى براى فرار ندارد.حال و حوصله درس خواندن نداشت ولى دلش براى حميد تنگ شده بود. نمى دانست بعد از اينكه او دست به خودكشى زده براى حميد چه اتفاقى افتاده است. پدر با حميد ديگر چه برخوردى كرده بود و چه حرفهايى به او زده بود. پدر هر روز براى گرفتن انتقالى اقدس از خانه بيرون مى رفت. به چند آشنا و دوست سپرده بود تا با كمك آنها بلكه بشود براى اقدس انتقالى بگيرد. دوندگى هاى پدر يك ماه بيشتر طول كشيده بود ولى دست آخر به نتيجه نرسيده بود. روزى كه مادر براى صحبت با يكى از زنان همسايه ناچار شده بود تا جلوى در صحبت كند، اقدس به سرعت خودش را مخفيانه به تلفن رسانده بود. با دستانى لرزان شماره تلفن را گرفته بود و با شنيدن صداى حميد اشكهايش جارى شده بود. - حميد! - معلوم هست كجايى؟ - تو حالت خوب است. - بله! چرا دست به آن كار زدى؟ چرا اشتباه كردى. من دوست ندارم كه تو در زندگى اينقدر ضعيف باشى يعنى چه كه اينقدر بچگانه رفتار مى كنى؟ چرا نمى آيى به درس و دانشگاه ات برسى؟ - براى اينكه پدرم مرا زندانى كرده است. ديگر نمى گذارد كه لحظه اى تنها باشم مادرم هر لحظه مراقب من است. شايد ديگر حتى نتوانم به تو تلفن هم بزنم. اقدس شتاب زده گوشى تلفن را قطع كرده بود. پدر بعد از اينكه نتوانسته بود انتقالى دخترش را بگيرد كمى نرم تر شده بود. اقدس سعى مى كرد طورى رفتار نكند كه پدرش دوباره نسبت به او با تندى برخورد كند. چند روزى بود كه مادر با مهربانى رفتار مى كرد. - مى خواهم خبر خوبى به تو بدهم. - چه خبرى؟ مادر خنديده بود. - هر دخترى انتظار اين لحظه را مى كشد. - من اما انتظار هيچ لحظه اى را نمى كشم. مادر شروع به نصيحت دخترش كرده بود. - پسر آقاى حسنى قرار است براى خواستگارى ات آخر هفته بيايند. خانواده خيلى خوبى دارد. خودش هم مهندس است. پدرت با اين ازدواج خيلى موافق است دو خواهرش هم دانشجو هستند. خانواده آرام و درسخوان و سر به راهى هستند و... اقدس ديگر حرفهاى مادرش را نمى شنيد. يكبار ديگر مخفيانه با حميد تماس گرفته بود ولى حميد براى نجات او نمى توانست كارى بكند. - حاضرم دوباره به خواستگارى ات بيايم. حاضرم پدرت دوباره مرا از خانه بيرون بيندازد هر كارى كه تو بگويى مى كنم. اقدس مى دانست كه اصرار و التماس هيچ فايده اى ندارد. پدر مى خواست كارى را كه دوست داشت و صلاح مى دانست انجام بدهد. نمى دانست چه راهى براى او مانده است. او اشتباه مى كرد يا اينكه پدر اشتباه مى كرد؟ اين مطلب براساس داستان زندگى دخترى به نام زهره - ج نوشته شده است.
نظريه كارشناسى پاسخ به موضوع مطرح شده از سوى دختر دانشجويى كه با مخالفت پدرش براى ازدواج با جوان مورد علاقه خويش رو به روست و پدر مى خواهد او را به ازدواج اجبارى جوان ديگرى درآورد. در پاسخ به نامه خواننده ارجمند، توجه به چند نكته ضرورى است. نخست آنكه درباره موضوعات مطرح شده حقايقى را كه ممكن است از نظر پنهان مانده باشد بيان مى كنيم. دوم آنكه، تصميم گيرى با عنايت به جميع موضوعات بر عهده خود فرد است و هيچ گاه مشاور به جاى شخص تصميم نمى گيرد يا چيزى را به او تحميل نمى كند. در نامه شما چند نكته بارز است: ۱) اهميتى كه پدر براى تحصيلات دانشگاهى قائل است، به نحوى كه به دختر جوان خويش اجازه زندگى در تهران براى تحصيل را داده است و در عين حال تمايل دارد، همسر دخترش هم تحصيل دانشگاهى داشته باشد. اين موضوع جنبه مثبت و جنبه منفى را توأم دارد. مثبت از اين رو كه امكان ادامه تحصيل را به دختر داده است. منفى از آن رو كه احتمالاً اين امر بيش از آنكه در جهت مصالح دختر صورت گرفته باشد، به طور نيابتى موجب ارضاى خاطر پدر مى شود (شايد خود او مايل بوده است تحصيل دانشگاهى داشته باشد و نتوانسته است، شايد مى خواهد با تحصيل عاليه دختر يا همسر دختر در پيش همگنان احساس برترى كند.) ۲) براى پدر، ازدواج به عنوان يك قرارداد اجتماعى تلقى مى شود كه در آن خواستهاى عاطفى و روانشناختى طرفين اهميتى ندارد. ۳) اقدام به خودكشى توسط دختر جوان، واكنشى ناپخته و هيجانى است. آيا واكنش هاى ديگر اين دختر دانشجو هم (از جمله علاقه او به جوان مورد نظرش) به همين اندازه شتابزده و هيجانى است؟ در عين حال توجه به چند موضوع كه از خلال نامه آشكار است به دختر خانم دانشجو توصيه مى گردد: ۱) هر چند براى ازدواج دختر على رغم مخالفت پدر، راه حل قانونى ( با اجازه دادگاه) وجود دارد ليكن بى توجهى به خواست خانواده و طرد شدن احتمالى از سوى پدر (امرى كه با توجه به ويژگى هاى پدر دور از انتظار نيست) از ابتدا پايه هاى زندگى مشترك را سست مى كند و سبب نزول موقعيت اين دختر نزد خانواده شوهر مى شود. ۲) تحصيلات بالاتر زن نسبت به شوهر، نكته مثبتى در جامعه ما نيست و ضمن اينكه ممكن است واقعاً تفاوت تحصيل موجب تفاوت ديدگاهها شود، امكان دارد در مردى كه شخصيت پخته اى ندارد احساس تحقير پديد بياورد كه به جبران آن، مرد اقدام به برترى جويى يا تحقير زن به صورتهاى گوناگون كند و به هر حال با تلقى سنتى از مرد به عنوان رئيس خانواده همخوانى ندارد. ۳) ازدواج اجبارى مطلقاً مورد تأييد نيست زيرا نه با شرع و منطق و نه با عاطفه ضرورى بين زوجين انطباق دارد. ۴) آيا پافشارى بر ازدواج با جوان مورد علاقه، به مفهوم ترك دانشگاه براى دختر است؟ اين موضوع هم نياز به بذل توجه دارد. در كل آشنايى با مرد جوان بدون آگاهى خانواده، پافشارى بر ازدواج با مردى كه تحصيلات كمترى نسبت به زن دارد، بى توجهى به خواست پدر، امكان محروميت از تحصيل دانشگاهى و واكنش هيجانى دختر جوان نكات منفى قابل ذكر در اين ميان است. ضمن آنكه ازدواج تحميلى ابداً مورد تأييد نيست. مذاكره با پدر و مشورت با بزرگان خانواده ضرورى است. دكترفدايى ـ روانپزشك واستاد دانشگاه
|
|
|
|
|