چهارشنبه ۲۱ ارديبهشت ۱۳۸۴ -
Wed, May 11, 2005
جوان
۳۱۲۹
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
گروهى براى شعارهاى رياست جمهورى
داستان تو
چيزى براى امروز
211080.jpg
سالها پيش در هند زنان بيوه را به همراه همسرانشان مى سوزاندند. امروز اين آيين موحش تقريباً از اين كشور رخت بربسته؛ اما سالها زمان لازم است تا فرهنگى باورهاى ديرين خود را فراموش كند.
در هند دهكده هايى وجود دارد كه به «دهكده بيوگان» مشهور است. زنانى كه همسرانشان را از دست مى دهند هنوز در جامعه به ديده تحقير نگريسته مى شوند و به ناچار به اين دهكده ها پناه مى آورند. شايد بهتر باشد بگوييم به دهكده بيوگان تبعيد مى شوند. چرا كه بايد تا آخر عمر آنجا بمانند.
آنها از صبح تا شب در اتاق هاى دربسته سرودهاى هارى كريشنا مى خوانند تا به ازاى آن مشتى برنج دريافت كنند. اين عكس در سال ۲۰۰۰ گرفته شده و هنوز تازه است.

مى گويند مصرف گرايى تا اعماق جان انسان مدرن نفوذ كرده است. طورى كه انسان امروز ديگر نمى تواند بدون تكنولوژى و اسباب راحتى زندگى كند.
عادت به مصرف تا آنجا پيش مى رود كه اگر تلويزيون كنترل دار داشته باشى ديگر «نخواهى توانست» با يك تلويزيون معمولى سركنى.
اصطلاحاً مى گويند روند مصرف گرايى هميشه پيش رونده است و هيچ گاه به عقب برنمى گردد. آدم ها مجبورند مدل ماشين هاى خود را «به روز» كنند و گوشى هاى موبايل  شان را با پيشرفته ترين دستاوردهاى دوربين هاى ديجيتال و صفحه هاى رنگى هماهنگ كنند.
اهميتى ندارد گوشى هاى قديمى هم هنوز خوب كار مى كنند؛ براى همگام شدن با دنياى مدرن بايد ضرباهنگ گام هايتان را با قدم هاى بازار تنظيم كنيد، نه نيازهاى خود.
اين تعريف جديد تكنولوژى است: ابزار ديگر در خدمت انسان نيست اين انسان است كه به بردگى ابزار درآمده!
گروهى براى شعارهاى رياست جمهورى
۱۱۳۰
211002.jpg
ساناز اقتصادنيا
بى پروا به انتهاى شب سفر مى كنند. دنبال كدام دليل و بهانه اى براى طلوع نيمه شب؟ آفتاب كه دليل نمى خواهد.
آنها آفتاب را در كوچه هاى تاريك شب، پشت درهاى بيمارستان و خانه هاى بى در و ديوار پيدا كرده اند . اگر اهل دل باشى، اگر اهل نياز، اگر اهل كوچه گردى هاى شبانه باشى و مراسم دعا، حتماً نام جمعيت امداد دانشجويى امام على(ع) را شنيده اى.
جوانانى كه جملات زير از «نهج البلاغه» را سرلوحه كار خود قرار داده اند:
«و اگر بخواهم راه مى برم به صافى و پاكيزگى اين عسل و مغز اين نان گندم و بافته هاى اين ابريشم، ولى چه دور است كه هوا و خواهش بر من پيروز شود و بسيارى آز، مرا به برگزيدن طعام ها وادارد و حال آنكه شايد در حجاز يا يمامه كسى باشد كه طمع در قرص نان نداشته باشد (چون در دسترس نيست) و سير شدن را به ياد نياورد. چه دور است من با شكم پر بخوابم و به دورم شكم هاى گرسنه و جگرهاى گرم باشد.
اين درد براى تو بس است كه شب با شكم پر بخوابى و در گردت جگرهايى باشد كه قدح پوستى را آرزو كند. آيا قناعت كنم كه به من بگويند زمامدار مسلمانان در حاليكه به سختى هاى روزگار با آنان همدرد نبوده يا در تلخكامى كنار ايشان نباشم.»
و جمعيت امداد دانشجويى امام على(ع) در سال۱۳۷۸ با اين جملات نهج البلاغه، فعاليت خود را در قالب يك گروه جوان آغاز كرد؛ گروهى كه نبض اصلى آن توسط شارمين ميمندى نژاد، دانشجوى هنر دانشگاه تهران زده شد و توسط پنج دانشجوى ديگر دانشگاه صنعتى شريف شكل گرفت. گروهى كه در آغاز پنج نفر بود و در مدت كمتر از چهار سال تعداد اعضايش به هزاران نفر رسيد. خودشان در وبلاگى كه به اين منظور راه اندازى كرده اند (www.jameeatimamali.blogspot.com) درباره اوايل كارشان نوشته اند:
«بيمارستان على اصغر ميعادگاه هر هفته اعضاى جمعيت امام على (عليه السلام)  بود.
اوايل فكر مى كردند با آمدن شان به بيمارستان به بچه ها دلدارى و اميد مى دهند، اما خيلى زود متوجه شدند كه اگر نياز هم هست نياز آنهاست به بچه ها.
از بين بچه هاى بيمار «انسيه» دختر نازنين و شيرين زبانى كه در اين رفت و آمدها حسابى در دل اعضاى جمعيت جا كرده بود. هرچند بيمارى لبخند را از لبهايش تارانده بود و اين بى لبخندى بود و بود تا نزديكى هاى عيد...
و عيد بى لبخند انسيه براى اعضاى جمعيت معنا نداشت. مگر مى شد به استقبال بهار، تازگى و تولد رفت بى آنكه شكوفه لبخند را بر لب عزيزت شكفته ببينى؟
هرچه تلاش كردند انگار هيچ راهى براى خنداندن انسيه وجود نداشت...
بالاخره يكى از جمع لباس قرمز پوشيد و روى سياه كرد. يكى دايره زنگى به دست گرفت و از دل قصه ها براى خنداندن انسيه كوچولو آمد بيرون. يكى قلبش شد گنجينه عقيق و فيروزه. يكى لباس احرام پوشيد و حاجى شد. حاجى فيروزه قلب، حاجى فيروز.
بر دايره اش زد و خواند«ارباب كوچك و دردمندم سلام عليكم، ارباب كوچك و دردمندم سرت را بلند كن و اين رقصنده به ساز عشقت را ببين، ارباب كوچك و دردمندم بخند.»
نواخت و خواند و خواند. بالاخره حاجى فيروز خسته شد. دايره اش را به زمين انداخت و نااميد...
هنوز چند ثانيه از نااميدى حاجى فيروز نگذشته بود كه بوى بهار تمام فضاى اتاق را پر كرد. عيد از لبهاى انسيه در فضا تراويد. انسيه خنديد.
و از آن روز حاجى فيروز به درون قصه ها برنمى گردد بلكه در گوشه اى از اين شهر مى نشيند به انتظار بهار تا لباس متبركش را بپوشد و به ملاقات انسيه ها برود.
حاجى فيروز ما حكايت بازيگريست كه صحنه بازيش، تماشاچيش و نمايشنامه اش را بس درست انتخاب كرده است.
هنرمندى كه لوح تقديرش را نه در فلان فستيوال و در زير نور هزاران دوربين و پروژكتور كه از لبهاى ترك بسته كودكان معصوم و غريب در گوشه اى غربت زده در بيمارستانها دريافت مى كند.
حاجى كه حجش طواف قلبهايى است كه خدا در شكستگيشان خانه كرده است ، حاجى فيروزى كه مى خواهد براى هميشه هيچ نام و نشانى جز حاجى فيروز نداشته باشد و در گمنامى به ملاقات خدا در كنار تختهاى كودكان برود اسطوره مردى كه روز آتش عشق به جانش افتاد و سوزاند هر آنچه جز دوست در دلش جا داشت.»
اين جمعيت برنامه هاى متنوعى را با عناوين مراسم دعا، كوچه گردان عاشق، سمينارهايى با عناوين مختلف برگزار مى كند.
كوچه گردان عاشق www.kuchegardan.com
اولين بار سال ۱۳۷۹ بود. شب بيست و يكم ماه مبارك رمضان. جمعيت امام على(ع) (شارمين ميمندى نژاد، رضا عباسى راحلى، زهرا رحيمى خامنه، سيدسعيد موسوى، سيد نعيم موسوى، على نواب رضوى، ثمر نواب رضوى و انسيه خرازى) نيمه هاى شب در مسجدالرسول تهران جمع شدند تا كيسه هاى آذوقه و پوشاكى كه تعدادشان فقط پنجاه عدد بود را به دست آنها كه بايد، برسانند. راهى شدند و خودشان را در كوچه پس كوچه هاى شب گم كردند.
سال بعد اما (۱۳۸۰)، براى آنها سال ديگرى بود. جمعيت جوان با تحت پوشش قرار دادن پانصد خانواده در شهر تهران و چهارصد خانواده در شهر تبريز، اندكى آب روى آتش نيازشان ريختند. مراسم تهران در خانه مطبوعات شهررى برگزار شد و حدود سيصد نفر از دانشجويان دانشگاههاى مختلف تهران در آن شركت كردند. ويژگى مراسم آن سال، جمع آورى ژتون هاى غذا از بين دانشجويان و تهيه موادخام مابه ازاى آن بود. بخش ديگرى از مايحتاج هم از طريق كمكهاى نقدى و غيرنقدى اساتيد دانشگاه تأمين شد.
تعداد خانواده هاى تحت پوشش جمعيت در سال۱۳۸۱ در تهران به هزار خانواده و در ساير شهرها هم به همين حدود رسيد. برنامه تهران در فرهنگسراى بهمن و با بيش از هشتصد نفر دانشجو برگزار شد. به غير از تهران، شهرهاى كرج، همدان، مشهد و... هم شاهد اجراى اين برنامه بودند. در اين سال به غير از كمكهاى اساتيد و دانشجويان، بخش قابل توجهى از كمكها به وسيله نيروهاى مردمى جمع آورى شد.
تيم شناسايى آدرسها، فعاليت خود را از تابستان ۱۳۸۲ آغاز كرد. اطلاعات اوليه از وضعيت خانواده ها از طريق مدارس، مساجد، معتمدين و كسبه محله هاى محروم جمع آورى شد. مجموع كمكهاى جمع آورى شده در اين سال به بيش از صد ميليون ريال رسيد. در اين راه، جمعيت جوان امام على، فعاليتهايى را نيز از جمله ارسال دعوتنامه به اساتيد، برگزارى نمايشگاه در دانشگاهها، چاپ فراخوان در مطبوعات، نامه نگارى با مؤسسات و سازمانها و... براى جمع آورى كمك انجام داد.مايحتاج جمع آورى شده طى چند برنامه از تاريخ بيست و دوم تا بيست و ششم آبان ماه توزيع شد. در برنامه ۲۴ آبان (شب بيست و يكم ماه رمضان) كه با حضور بيش از پانصد نفر از دانشجويان و مردم در فرهنگسراى بهمن برپا شد، پس از سخنرانى چند نفر از اعضاى جمعيت امام على(ع) و نمايش فيلم فعاليتهاى جمعيت، شركت كنندگان در چند گروه به توزيع مايحتاج پرداختند.
و اين همه كارى است به دست من و تويى كه آبى حواسمان را در كوچه گردى هاى عاشقانه رها مى كنيم.
مراسم دعا (www.marasemdoa.persianblog.com)
آبى آسمان وبلاگ مراسم دعا، اولين چيزى است كه جلب توجه ات مى كند جمله «خدايا عاشقى خودت را از راه دل آن كودك دل شكسته نصيبم كن. از راه آن قرص نان كه با برادرم تقسيم مى كنم. بگذار دست مهر ورز تو باشم بر روى زمين، بالاترين دستها.» را كه بخوانى گنجشك كوچك قلبت در سينه بى تاب مى شود.
جمعيت امداد دانشجويى امام على(ع) ، تقريباً هر هفته مراسم هاى دعا را در چند نقطه تهران از جمله ايستگاه متروى بهارستان، ايستگاه متروى مولوى، خزانه، شوش، صادقيه و... برگزارمى كنند.
اين مراسم از دى ماه ۱۳۸۱ شكل گرفت. اولين مراسم دعا درمنزل خانواده زرندى در ورامين و همزمان با سالگرد فوت فرزند خانواده برگزارشد و از آن تاريخ به بعد، هرهفته يك يا دو بار در منزل خانواده هاى محروم، چنين مراسمى برگزارمى شود. علاوه بر اين، در بيمارستانها نيز مراسم دعا برگزارمى شود. اين گروه جوان سعى مى كنند فضايى يكدل و صميمى براى همدردى با بيماران و خانواده هاى آنها و تسكين دردهاى ايشان ايجادكنند.
سمينارها
ازجمله فعاليت هاى فرهنگى ديگرى كه اين جمعيت باعث و بانى آن است، برگزارى سمينارهاى مختلفى با موضوع هاى متنوعى ازجمله موضوعات كودكان سرطانى، كودكان خيابانى، كودكان بى سرپرست، كودكان كار و... در فرهنگسراهاى مختلف تهران با حضور كارشناسان و اساتيد آن زمينه است.فعاليت هاى فرهنگى ديگرى ازجمله جشن مهر، جشن كارنامه، جشنواره هاى فرزندان مهر و... را نيز مى توان به مجموع تلاش هاى آنها اضافه كرد.
پيشنهادى براى رئيس جمهور (www .iran 1130.com)
حالا مى خواهند با تو حرف بزنند. با تويى كه مى خواهى بر صندلى قدرت ملت ايران تكيه دهى. با تويى كه شعار آبادانى ايران را روى ديوارهاى شهر مى چسبانى. بيا و عمل كن! دانشجويان دانشگاههاى ايران از تو مى خواهند كه حرف آبادى را عمل كنى. آنها ده روستاى محروم در كشور را شناسايى و خدمات موردنياز آنها را اولويت بندى كرده اند. فرصتى ايجادشده تا شما نامزد رياست جمهورى دركنار مردم اين روستاها و دست در دست جوانان و دانشجويان، آستين بالا بزنيد و درجهت رفع حتى اندكى از محروميت هاى آن روستا، برنامه ريزى كنيد. يك روز خود را به روستايى محروم اختصاص دهيد تا عملاً ثابت كنيدكه به دنبال خدمت به مردم و رفع محروميت هستيدو هنوز پابه ميدان مسؤوليت رياست جمهورى ننهاده، خود را دراين ورطه مسؤول مى دانيد. اين جمعيت از كانديداها مى خواهد، بخشى از هزينه هاى تبليغات انتخاباتى خود را صرف تأمين نيازهاى اوليه مردم نمايند كه تأييدكنندگان واقعى صلاحيت آنان هستند و چه در انتخابات پيروز شوند يا نه، خود را درمقابل مردم، مولاشان على(ع) ودر پيشگاه خداوند سربلند و پيروز گردانند.
(متن كامل بيانيه جمعيت امداد دانشجويى امام على (ع) را مى توانيد در سايتى كه به آن اشاره شده است، بخوانيد.)
چرا ۱۱۳۰؟
اگر رئيس جمهورى براى مدت چهار سال انتخاب شود، ۳۶۵*۴ روز وقت براى آبادانى و بهبود وضعيت كل كشور دارد. اگر مساحت ايران ۱‎/۶۴۸‎/۱۹۵ كيلومتر مربع را بر ۳۶۵*۴ روز تقسيم كنيم، به عدد ۱۱۳۰ مى رسيم كه كيلومتر مربع به ازاى هر روز در كشور است.
در قفس را بازكن. بگذار گنجشك بى تاب قلبت دركوچه هاى تاريك شب، آواز بخواند. گوش كن! صداى اذان مى آيد.
داستان تو
پرنده و رؤيا
211053.jpg
و دوباره قصه هاى شما. داستانهايتان را مى توانيد به آدرس روزنامه ايران (صفحه جوان) روى يك طرف كاغذ و به صورت خوانا برايمان بفرستيد. ممنون مى شويم اگر بيوگرافى كوتاهى هم ضميمه داستان كنيد.
اين هفته برايتان پنج داستان كوتاه از محمدرضا شريفى صادقى انتخاب كرده ايم. او ليسانس مترجمى زبان انگليسى است و علاوه بر نوشتن داستان، دستى هم بر ترجمه دارد و رمان «مگى» نوشته «ويويان برك» نويسنده آمريكايى وپانزده داستان كوتاه از نويسنده ژاپنى «شين ايچى هوشى» به نام «در به صدا درآمد» را به فارسى برگردانده است. داستان هاى زير را با هم مى خوانيم:

۱
در خواب عميقى فرو رفته بودم كه دستهايى مهربان و آشنا، شانه هايم را به نرمى تكان دادند و صداى گرم و گوشنواز هميشگى به نجوا درآمد:
«نمى خواى بلندشى!؟ ادارت دير مى شه پسرم!»
صدا، همان صداى دوران كودكى بود! با اين تفاوت كه صاحب صدا به مراتب سالخورده تر و نيز به جاى كلمه «مدرسه»، كلمه «اداره» جايگزين آن گرديده بود! چشم هايم را گشودم اما كسى آن اطراف نبود. از شكاف نيمه باز پنجره اتاق، پرنده سپيدى را ديدم كه داشت در بيكران آبى آسمان به سوى دوردست ها پرواز مى كرد...
۲
يه پيرمرد هفتاد ساله كه هفتاد سال در يك منطقه كويرى دورافتاده زندگى كرده را در نظر بگيريد.
همين شخص رو يك روز صبح، چشماشو ببنديد، سوار هلى كوپترش (ببخشيد بالگردش) بكنيد، توى يه باغ بسيار مصفا با همه جور امكانات رفاهى بذاريدش پايين و بعد چشماشو باز كنيد.
به مدت دو، سه ساعت، نه بيشتر، بهش اجازه بديد هر جا كه دوست داره بره و واسه خودش حسابى گردش كنه. بعد از اينكه مهلتش تموم شد، بهش بگين كه حالا بايستى برگرديم. مى دونيد چى مى گه؟!با التماس مى گه: «اصلاً و ابداً!»
بهش مى گيد: «آخه پدر صلواتى! تو كه سر جمع، دو، سه ساعت بيشتر اينجا نبودى! هفتاد سال آزگار توى كوير زندگى كردى! هفتاد سال تموم با اون نوع زندگى خو گرفتى! هفتاد سال ...»
كه در اين موقع رشته كلام تون رو با حدت و شدت هر چه تمامتر قطع مى كنه و با چهره اى مغبون و صدايى محزون ادامه مى ده: «هفتاد سال تموم ... بودم و خودم خبر نداشتم! همين حالا دو شقه م بكنيد ولى شمارو به مرده هاتون قسم مى دم، برم نگردونيد به كوير!
۳
طبق معمول هر روز، هنگام بازگشتن از اداره مى بايستى مسيرى را با پاى پياده طى طريق كرده تا به خيابان اصلى مى رسيدم كه ناغافل نگاهم در كنار پياده رو به مردى افتاد كه على الظاهر از ناحيه پا فلج بود و به شغل شريف تكدى گرى مشغول! اسكناسى از كيفم درآورده، به او دادم كه ناگهان چشمانم از فرط حيرت براى ثانيه هايى چند به او خيره ماند! يك پاكت سيگار مارلبوروى پايه بلند در جيب پيراهنش جلوه مى فروخت و جالب تر اين كه همانند سوپراستارهاى هاليوود، يك نخ سيگار از همان نوع را گوشه لبش گذاشته بود و با تبختر زايدالوصفى داشت آن را دود مى كرد!! دنياى غريبى است!!
۴
با عجله از تاكسى پياده شدم تا هر چه سريعتر خودم را به محل كارم برسانم كه ناگهان احساس كردم دستى گوشه كتم را گرفته و آن را رها نمى كند! برگشتم و در مقابل خودم ديدم كه پسرك سيه چرده لاغر اندامى با چشمانى نافذ، حدود هشت سال سن كه آثار سوء تغذيه در سيماى معصومش به وضوح نمايان بود. در حالى كه با نگاه، اشاره به سمت جعبه كوچك آدامس هايى كه در دستش بود، مى كرد، با لحنى مملو از غرور و اعتماد به نفس گفت: «آقا! يه آدامس نمى خرى؟!»
توجهى به او نكرده، به راه خود ادامه دادم اما پسرك ول كن نبود. نفس نفس زنان، پا به پاى من پيش مى آمد. براى آنكه به نحوى از شرش خلاص شوم، يك اسكناس ۵۰تومانى را به زور در دستش چپاندم كه اين بار صدايى محكم تر و استوارتر از قبل اما مؤدب، مرا به خود آورد! با همان چشمان نافذ، نگاهى به من انداخت و گفت:
«آقا من گدا نيستم، صدقه هم ازتون نمى خوام، فقط خواستم ازم يه آدامس بخريد!!» اين را گفت و آرام از كنار من بى اعتنا دور شد....
كلى از اين همه شرف، غرور و غيرت پسرك كيف كردم! جعبه آدامس ها را يك جا از او خريدم!!
۵
سابق بر اين، موقعى كه هنوز پا به سن نگذاشته بود، هر از گاهى كه روزنامه اى مى خريد، بى اعتنا به صفحه هاى ديگه روزنامه، على الخصوص صفحه ترحيم، يا به راست مى رفت سروقت صفحه حوادث روزنامه و يا سراغ جدولش!
اما حالا كه سن و سالى ازش گذشته، هر روز كه روزنامه مى خره، اول با عجله مى ره سر وقت صفحه ترحيم اش! مى خواد ببينه از شمار رفقاى قديميش كه به دليلى تركش كردند و يا او تركشون كرده و ديگه نه اونارو مى بينه و نه خبرى ازشون داره، كسى هم كم و كسر شده يا نه!!
اما يه روزى اتفاق عجيبى افتاد! طبق معمول هر روز كه روزنامه رو خريد، رفت سراغ صفحه ترحيم روزنامه ولى با كمال تعجب، آگهى فوت و عكس خودش رو توى اون ديد كه جهت حضور در مراسم ختمش از دوستان و آشنايانش دعوت به عمل آمده بود!!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |