حمله رومل و فرار يهوديان
«در سالهاى آخر جنگ جهانى دوم فعاليت صهيونيستها در مصر به اوج خود رسيد.
خانواده هاى بزرگ يهود، روند ايجاد اردوگاههايى براى يهوديان فرارى از آلمان هيتلرى و ديگر مناطق جنگ زده اروپا را از سر گرفتند. همان گونه كه در جنگ جهانى اول اتفاق افتاد، فعاليت اردوگاهها تنها به اسكان موقت ، محدود نشد بلكه اين محلها به مراكز آموزش زبان عبرى و تاريخ يهود و آموزشهاى نظامى تبديل گرديدند.
سازماندهى يهوديان در گردان هاى نظامى با پيوستن گروه هاى يهودى اروپايى به آنها بار ديگر از سر گرفته شد. گردان هاى «سپاه يهود» به وجود آمد و منطقه «برج اعراب» در صحراى غربى (ليبى) به عنوان پايگاه آنها مورد بهره بردارى قرار گرفت.
كلنل «اورد وينگيت» كارشناس جنگهاى شهرى و كماندويى، بر آموزش «سپاه يهود » اشراف داشت. زمانى كه مصر يكى از پايگاههاى جنگ جهانى دوم به حساب مى آمد، خدمات داوطلبانه شيوه اى براى بالابردن روحيه سربازان متفقين بود، صهيونيستها نيز در مصر شيوه مشابهى را در پيش گرفتند.
هنگامى كه لشكريان «رومل» به منطقه العلمين نزديك مى شدند، فعاليت يهوديان روبه كاهش گذاشت. به نظر مى آمد كه ارتش هاى متفقين از متوقف ساختن لشكريان پيش تاخته رومل ناتوانند. در اين زمان يهوديان با دست پاچگى به سوى سودان فرار مى كردند. بعضى از آنان نيز پيش از اين كه نيروهاى مهاجم آلمان منطقه آنها را به محاصره درآورند، به جنوب آفريقا مهاجرت كردند. در همين زمان ثروتمندان يهود املاك خويش را همان گونه كه خودشان مى گفتند مفت و مجانى به بعضى از دوستان مصرى خود فروختند. به طور مثال «اتحاديه يهوديان» املاكى را كه بعدها ۴۰ميليون ليره استرلينگ قيمت گذارى مى كرد، به بهايى كمتر از ۲۰۰ هزار ليره مصرى به اشراف مصر فروخت.
سرانجام حمله« رومل» به مصر ناكام ماند و يهوديان فرارى دوباره با اشتياق و رغبت بيشتر براى از سرگيرى فعاليتهاى خود به قاهره بازگشتند. در مصر نيز بعضى از اشراف و بزرگان ساده لوح، آماده بودند كه املاك يهوديان را به آنها پس بدهند كه البته اين خواسته هرگز عملى نشد. به اين ترتيب در سال ۱۹۴۳ سازمان صهيونيستها تحت نام جديد «اتحاديه كل صهيونيست ها» فعاليت خود را در مصر از سر گرفت. «ديويد بن گوريون» و «اسحاق بن زفى » كه بعدها رؤساى دولت اسرائيل شدند ، در جلسات اين اتحاديه حضور مى يافتند و سخنرانى مى كردند.
در همين زمان ، «سرگرد ابابان» يكى از برجسته ترين سخنگويان ارتش بريتانيا در قاهره كه بعدها وزير امور خارجه اسرائيل شد، در صحنه فعاليتهاى صهيونيستها ظاهر گرديد. وى مستشرق بود و در كنار فعاليت در ارتش بريتانيا ، كتابهاى بعضى از نويسندگان بزرگ مصرى را به زبان انگليسى ترجمه مى كرد كه از جمله آنها مى توان «توفيق الحكيم»، «بازگشت روح » و «شهرزاد » را نام برد.
علاوه بر اينها، عاملى كه بر نفوذ يهوديان در دوران ملك فاروق مى افزود اين بود كه ملك فاروق همانند پدرش معشوقه اى يهودى به نام «ايرن كونللى » داشت.
از طرف ديگر رهبران طوايف يهودى در مصر نفوذ خود را در طيف گسترده اى از طبقات بالاى جامعه مصر گسترش داده بودند و به طور كامل بر جنبش هاى كمونيستى اين كشور نيز تسلط داشتند. در اين زمان سه گروه كمونيستى به نام هاى «حدتو» و «اخگر» و« پيشاهنگان طبقه كارگر» در مصر فعاليت داشتند كه رؤساى آنها يهودى بودند.
به اين ترتيب ، به نظر مى آمد كه يهوديان با تمايلات صهيونيستى و غيرصهيونيستى جهت تأثير گذاشتن بر رأس هرم جامعه مصر و نفوذ در آن ، موقعيت هاى مهمى را به دست گرفته بودند.
مخالفت نحاس پاشا با گسترش نفوذ يهوديها
مصطفى نحاس، از سرپرست وزارت كشور «حسين رفعت پاشا» خواست كه رهبران اتحاديه را فراخواند و به آنها ابلاغ كند كه حكومت مصر با اين درخواست موافقت نخواهدكرد و علاوه بر اين، مصمم است كه فعاليت آنان را متوقف سازد.
در اين زمان، مصطفى نحاس درگير سروسامان بخشيدن به جامعه كشورهاى عربى بود و رؤساى حكومتهاى عربى به دعوت او براى تنظيم پيمان نامه جامعه كشورهاى عربى در كاخ «انطونيادس» اسكندريه گرد آمده بودند.
اتحاديه سازمانهاى صهيونيستى به سرعت به پيام نحاس در مورد به رسميت نشناختن اتحاديه صهيونيستى پاسخ گفت. بدين صورت كه گروه «اشترن» در فلسطين تهديد كردكه در روز انعقاد پيمان جامعه كشورهاى عربى كاخ «انطونيادس» را منفجر خواهدكرد.
عوامل اين عمليات، «جابوتنسكى» و «ليون كاسترو» بودند. كاسترو از جمله كسانى بودكه يهوديان را از نظر مالى حمايت مى كرد. او در ساحل رود نيل و در منطقه«الجزيره» خانه اى داشت كه بعدها محل سكونت انورالسادات شد.
عمليات انفجار محل كنفرانس جامعه كشورهاى عربى در روز مقرر انجام نشد اما گروه «اشترن» هدف ديگرى را مورد توجه قرار داد و آن ترور موفق«لرد والتر موين» وزير بريتانيايى مقيم خاورميانه بود. علت ترور او، مخالفت با طرح مهاجرت ۱۰۰هزارنفر يهودى از اروپا به فلسطين بود. جالب اينكه «لردموين» در مقابل در خانه اى كه در محله «الزمالك» كه به صورت استيجارى در اختيار داشت، ترور شد و صاحبخانه او «داوود عدس» از ثروتمندان معروف يهودى بود. در اينجا سؤالى پيش مى آيد: آيا يهوديان مصر مدعى تأسيس دولت اسرائيل بودند تا از آن، يهوديان وطنى قومى ترتيب دهند؟
سؤال حيرت انگيزى است و نمى توان به آن پاسخى صريح و روشن داد. در حقيقت، يهوديان مصر با انديشه مهاجرت يهوديان جهان به فلسطين موافق بودند اما زندگى خود را در مصر دوست داشتند و آن را با هيچ زندگى ديگرى حتى در وطن موعود عوض نمى كردند. آنها در آن زمان همانند اكثر يهوديان غرب اروپا، مساعدت به يهوديان را مهم مى دانستند ليكن نمى خواستند با يهوديان به هر جا بروند بلكه ترجيح مى دادند در همان جايى كه بودند به زندگى ادامه دهند.
البته بعضى يهوديان مصر ميان علاقه و تمايل خود به تأسيس دولت يهود و زندگى در كشور عربى - مصرى تعارضى نمى ديدند. زيرا اين كشور عربى نوعى زندگى به آنها داده بود كه مشكل مى توانستند در جاى ديگر به آن دست يابند يا حتى آن را تصور كنند. هنگامى كه مصر براى اظهار هويت عربى خود شروع به حركت كرد، اكثر يهوديان اين كشور تلاش كردند كه از سرعت اين حركت بكاهند.
در آن زمان «خاخام ناحوم افندى» كه پيوسته با ملك فاروق ارتباط داشت. ملاقات هاى خود را با رئيس دربار «حسن يوسف پاشا» نيز افزايش داده بود. خاخام بزرگ در يكى از ملاقاتهاى خود با ملك فاروق كه در حضور «حسن يوسف» انجام شد، كوشيد با اين استدلال فاروق را متقاعد بسازد كه «قدس» حق يهوديان است. زيرا مسيحيان فلسطينى را به مقصد روم ترك كردند و مسلمانان قبله خود را به جهت مكه تغيير دادند... و تنها يهوديان بودند كه در طول عمر خويش بر غربت قدس گريستند.» گزارش اين ديدار كه حسن يوسف آن را تهيه كرده است، در بايگانى قصر »عابدين» نگهدارى مى شود.
جالب اينكه وقتى غيبت خاخام بزرگ در قصر سلطنتى طولانى مى شد، وظيفه آرام ساختن اوضاع به معشوقه هاى يهودى ملك سپرده مى شد. اين عمل را «ايرن كونللى» يا ستاره ديگرى به نام »يولندا هامر» انجام مى دادند و به هر حال، در قصر سلطنتى آرامش برقرار مى كردند.
زمانى كه نقش مصر در جهان عرب آشكار شد و به نظر مى آمد كه خود مصر نيز هويت و نقش خود را درك كرده است ايالات متحده آمريكا نيز در جهان تجربه مشابهى را مورد آزمايش قرار داد. آمريكا پس از تجربه جنگ جهانى دوم دريافت كه بايد به نوبه خود در جهان نقشى را ايفا كند نقشى كه مدتى طولانى در مورد ايفاى آن مردد بود.
آمريكا »ارض موعود» است
مهاجران اوليه اروپا به آمريكا اساساً از نژاد »انگلوساكسون»بودند و انگيزه مهاجرت آنها علاوه بر عامل اقتصادى، تندرويهاى مذهبى متأثر از انجيل بود كه از آن جمله مى توان به طرح مسأله به دار آويخته شدن حضرت مسيح(ع) به دست يهوديان اشاره كرد. در حقيقت نفرت و بيزارى از يهوديان، جزيى از فرهنگ مهاجران قاره جديد بود. بيشتر گروههاى اوليه مهاجر متوجه جنوب آمريكا شدند كه بعدها به صورت پناهگاه »انگلوساكسون» درآمد.
به دنبال مهاجرت اوليه «انگلوساكسون ها» گروههاى مهاجر يهودى نيز به آمريكا روى آوردند. مهاجرت كنندگان به سوى آمريكا اغلب از اروپاى شرقى و بيشتر يهوديان بودند. اين گروههاى يهودى در مراكز شهرها و سواحل درياها متمركز شدند، زيرا با تكيه بر تجارب تاريخى خود در زمينه هاى تجارى آگاه تر بودند. محل تمركز كارهاى تجارى در مراكز شهرها و بندرها بود نه در عمق كشور يا صحراهاى دوردست كه در آنها احتمال خطر درگيرى با بوميان و از جمله سرخپوستان وجود داشت.
هنگامى كه در قرن نوزدهم مهاجرت گسترده از شرق اروپا آغاز شد، عده زيادى از مهاجران يهودى اعتقاد داشتند كه «سرزمين موعود» آمريكاست نه فلسطين.
و به اين ترتيب حركت صهيونيسم بويژه در ايام »هرتزل» مورد شك و ترديد قرار داشت، چرا كه آمريكا پيش از اينكه يارى دهنده جنبش باشد، رقيب آن به حساب مى آمد. سازمانهاى صهيونيستى نيز از جايگزينى آمريكا نگران بودند، زيرا يهوديانى كه در اوايل به آمريكا مهاجرت كرده بودند، در نامه هايى كه به خانواده هاى خود و دوستانشان مى نوشتند آنها را به قاره جديد دعوت مى كردند و بر اين نكته تأكيد مى نمودند كه در واقع «ارض موعود» همان آمريكاست. طبعاً اين امر خلاف طرح صهيونيستها بود.
پس يهوديانى كه به آمريكا مهاجرت كردند مطلقاً انديشه بازگشت به فلسطين را در سر نداشتند و ديگران را نيز به انصراف از اين فكر دعوت مى كردند.
جامعه آمريكا - جامعه اى كه از عقده هاى تاريخى رهايى يافته بود - به علت طراوت و تازگى و برخوردارى از فرصتهاى مناسب شغلى و... تعداد زيادى از مهاجران يهود شرق اروپا را به خود جلب كرد و آنان را در زمينه هايى چون تجارت، هنر و مطبوعات به فعاليت واداشت. جوشش و فعاليت اجتماعى قاره جديد به همه، فرصت ابراز وجود مى داد. در اينجا ديگر يهوديان سعى نمى كردند هويت خود را مخفى بدارند يا آن را انكار كنند.
يهوديان آمريكا براى استحكام موقعيت خود در قاره جديد به موضوع ازدياد جمعيت خويش توجه كردند. آنها براى رقابت با نژادها و فرقه هاى دينى ديگر كه در قاره جديد فرصت هاى مناسبى يافته بودند، بايستى از جمعيت و نفوذ بيشترى برخوردار مى شدند.
بعد از يك دوره رقابت و مبارزه ميان مركز صهيونيستى اروپا - كه يهوديان را به مهاجرت به فلسطين دعوت مى كرد - و مركز يهوديان آمريكا كه مهاجرت يهوديان را به آمريكا خواستار مى شد - مركز صهيونيستى در اروپا دريافت كه يا بايد در مقابل مركز يهوديان آمريكا عقب نشينى كند يا وارد مبارزه يهودى - يهودى شود.
با وجود ناآرامى هاى بعد از جنگ كه اروپا را فراگرفته بود، جنبش صهيونيستى اروپا دريافت كه مركز جديد يهوديان آمريكا كه تا آن زمان رقيبى مخالف طرحهاى صهيونيستى قلمدادمى شد، مى تواند مركز يارى دهنده صهيونيسم باشد. بويژه اينكه رهبران صهيونيست دريافته بودند كه فلسطين گنجايش همه مهاجران يهودى را ندارد.
پيشروى ارتش آلمان به فرماندهى مارشال رومل در تصرف صحراى غربى (ليبى) در سال۱۹۴۲نازيها و ايتاليايى ها تا منطقه «العلمين» و تدارك اشغال دلتاى نيل و كانال سوئز و بعد از آن نقشه پيشروى به سوى فلسطين، نگرانى شديدى در ميان يهوديان جهان به وجود آورد. در حقيقت، رسيدن ارتش هيتلر به فلسطين به معنى پراكنده شدن نزديك به ۲۵۰/۰۰۰ يهودى مهاجر بود كه به فلسطين آمده و در اين سرزمين سكونت كرده بودند.
با گسترش جنگ در منطقه العلمين و ترس از پيشروى «مارشال رومل »به سوى فلسطين، يهوديان جهان از جهانيان استمدادكردند. اين امر از طرف انگليس و ساير متفقين پشتيبانى مى شد. در اين شرايط، جلوگيرى فورى از پيشروى رومل به طرف كانال سوئز و فلسطين آغاز شد. بدين ترتيب، نخستين تانكهاى آمريكايى براى مشاركت در جنگ العلمين در صحنه هاى جنگ خاورميانه ظهور يافتند. ارسال سلاحهاى آمريكايى به »سپاه يهود» كه به سرعت راه فلسطين را در پيش گرفته بودند، شروع شد و اسلحه هاى سبك آمريكايى نيز در ميان مهاجران يهودى شهرك هاى يهودى نشين توزيع گرديد تا در صورت پيشروى ارتش آلمان و اشغال اينگونه شهركها، يهوديان فلسطين بتوانند از خود دفاع كنند.
كوتاه سخن اينكه با شكست رومل در العلمين نگرانى يهودى هاى فلسطين برطرف شد و هرچه جنگ به نفع متفقين پيش مى رفت يهودى ها خود را براى ايجاد يك كشور صهيونيستى آماده مى كردند. اما سياست مصر كه بازگشت به هويت اسلامى بود نمى توانست گسترش نفوذ يهودى هاى مصر را تحمل كند و ملك فاروق هم كه مى گويند داعيه خلافت اسلامى را داشت نمى توانست از يهوديان جانبدارى كند.
« حسنين هيكل» در دنباله نوشته هاى خود بر اوضاع مصر در پايان جنگ جهانى ، اشاره كرده ، درباره موقعيت بعد از جنگ يهوديان مصرى مى نويسد: »مصر جنگ جهانى دوم را در حالى پشت سر مى گذاشت كه در شرف انقلاب بود و خواست مردم اين كشور در استقلال و خروج بى قيد و شرط نيروهاى بيگانه خلاصه مى شد . مصر در اين موقع هويت عربى خود را بازيافته و از نقش خود در دنياى عرب آگاه شده بود .
در اين مرحله نيروهاى زيادى از احزاب و گروه ها با ديدگاه هاى مختلف مردم را به دو هدف تشويق مى كردند:
۱- استقلال ملى با وحدت سودان
۲- مسأله فلسطين به عنوان گذرگاه مصر به خاورميانه
شايد توجه به اين نكته ضرورى باشد كه در آن موقعيت استقلال طلبى مصرى ها به طور آشكار با قضيه فلسطين در ارتباط بود.
جانبدارى فاروق از نهضت فلسطين
در اين موقع ملك فاروق به سرعت درصدد برآمد تا خود را در صف مقدم جنبش ملى جاى دهد . به اعتقاد بعضى از انديشمندان تلاش سريع ملك بيشتر به مصالح او مربوط مى شد تا افكار و ايمان ملى و ميهنى اش .
از ديدگاه منتقدان، عملكردهاى شتابزده ملك فاروق نشانگر تمايل او به جبران ضربه هايى بود كه به شهرت و هيبتش وارد شده و شخصيت او را كاملاً خدشه دار ساخته بود. شايد بعضى از انتقادها بجا باشد اما به طور كلى ، شخصيتى را چون او بدون دقت به باد انتقاد گرفتن مايه تأسف است زيرا همواره براى به نقد كشيدن عملكردهاى افراد بايد محيطى را نيز كه در آن پرورش يافته و از آن متأثر شده اند، در نظر گرفت.
به هر حال ، سياست ملك فاروق مبنى بر توجه به خاورميانه با دوره هاى بيدارى در تاريخ قديم مصر وامتداد آن در تاريخ معاصر كه آخرين آن، تجربه محمد على جد بزرگش بود همسويى داشت و بازتاب مثبتى را نويد مى داد.
ملك فاروق در سياست خود گام نخست را از پاريس آغاز كرد . »حاج امين حسينى» مفتى فلسطين و رهبر قيام ۱۹۳۶ فلسطين در پاريس مخفى شده بود.
او بعد از شكست قيام خود و صدور حكم دستگيرى اش ، از فلسطين به عراق متوارى شد . مفتى اعظم فلسطين از آنجا به ايران و بعد از آن به تركيه ، ايتاليا و آلمان رفت و هنگامى كه جنگ جهانى دوم با تسليم آلمان پايان يافت، مخفيانه به پاريس سفر كرد .
حاج امين حسينى در پاريس متوجه شد كه سفارت مصر توسط بعضى از پناهندگان عرب به دنبال او مى گردد .
در آن زمان، سفير مصر در پاريس «محمود فخرى پاشا» و شوهر خواهر ناتنى ملك فاروق بود. فخرى پاشا حاج امين الحسينى ، مفتى فلسطين را پيدا كرد و با او ملاقات نمود و به او گفت كه ملك فاروق از آمدن او به مصر خوشحال مى شود .
حاج امين كه مرد تيزهوشى بود، پس از دريافت اين پيام، مفتى اعظم فلسطين ضمن عرض سپاس و تشكر (در حالى كه دعوتنامه ملك را بالاى سر برده و بر سينه خود مى گذاشت) گفت: اميدوارم اقامت من در مصر موجب بروز مشكلاتى براى ملك يا حكومت نگردد .
عوامل سازمان يهوديان در پاريس در جست و جوى مخفيگاه حاج امين حسينى بودند و ملاقات او را با فخرى پاشا زير نظر داشتند . آنها براى ربودن او نقشه كشيدند و مى خواستند اول از او بازجويى كنند و بعد از شرش خلاص شوند. اما مفتى فلسطين كه از اين نقشه باخبر شده بود كارهايش را سر و سامان داد و خود را به بندر مارسى رساند تا در آنجا سوار كشتى شود و به اسكندريه برود . در اسكندريه نيز يكى از افسران گارد سلطنتى در انتظار او بود .
البته ملك فاروق صدقى پاشا نخست وزير خود را در مورد دعوت از مفتى فلسطين كاملاً بى خبر گذاشته بود . صدقى پاشا عقيده داشت كه مصر به درگير شدن در مسائل عربى نياز ندارد و دعوت از مفتى فلسطين يهودى ها را ناراضى خواهد كرد . در حالى كه يهوديان مصر از ثروتمندترين مردم مصر هستند .
بدين ترتيب فاروق بدون اطلاع نخست وزير خود از مفتى اعظم فلسطين دعوت كرد كه به عنوان مهمان به مزرعه سلطنتى در منطقه انشاص برود و خود نيز براى ديدار او به آنجا رفت . در پى تداوم سياست توجه مصر به منطقه خاورميانه فاروق گام دوم را برداشت . او سران كشورهاى عربى را براى شركت در نخستين كنفرانس عربى به مزرعه خود در منطقه «انشاص» دعوت كرد .
سران كشورهاى عربى از جمله عربستان سعودى ، يمن ، عراق ، سوريه، لبنان و اردن كه در آن زمان به نوعى از خود اختيارى داشتند، دعوت او را پذيرفتند .
در ۲۸ جولاى ۱۹۴۶ كنفرانس مذكور بيانيه اى صادر كرد كه مى توان آن را آغازگر يك عمل مشترك عربى در مقابل طرح هايى دانست كه درباره فلسطين اجرا مى شد .
اولين بند بيانيه كنفرانس اين بود كه هرگونه توصيه از طرف كميته آمريكا - بريتانيا در مورد گشايش روند مهاجرت يهوديان به فلسطين مردد اعلام مى شود .
دومين بند بيانيه اين بود كه پادشاهان و رؤساى كشورهاى عرب استقلال فلسطين را به رسميت مى شناسند و حافظ هويت عربى آن هستند .
ملك فاروق قبل از پايان «كنفرانس انشاص» اعلام كرد كه حاج امين الحسينى اين جاست و تقاضا دارد كه مهمانان كنفرانس جهت اظهار همبستگى با مردم فلسطين او را به حضور بپذيرند.
هيچ كس اعتراضى نداشت زيرا همه غافلگير شده بودند. حتى ملك عبدالله كه دشمن مفتى فلسطين به حساب مى آمد اعتراض خود را آشكار نكرد . حاج امين حسينى وارد جلسه شد و با همه سران سلام و احوالپرسى كرد . به نظر مى آمد كه همه او و فلسطين را تأييد مى كنند .