|
صندلى خالى
بازداشت پدر به خاطر قاتل ۴ ساله
|
|
|
احمد مظفرى - قاضى دادگاه اطفال:
طبق ماده ۴۹ قانون مجازات اسلامى كه مقرر نموده است كه اطفال در صورت ارتكاب جرم مبرا از مسؤوليت كيفرى هستند و تربيت آنان با نظر دادگاه به عهده سرپرست اطفال عندالاقتضا كانون اصلاح و تربيت اطفال است. اما در ماده ۵۰ قانون مجازات اسلامى آمده است: «چنانچه غيربالغ مرتكب قتل يا جرح و ضرب شود عاقله ضامن است.» پس در اينجا عاقله مسؤوليت مدنى دارد نه كيفرى پس نمى توان عاقله (پدر) طفل قاتل را از لحاظ كيفرى مجازات يا تحت تعقيب قرار داد. طبق تبصره ماده ۲۰۶ جنايت عمدى شبه عمد نابالغ و ديوانه به منزله خطاى عاقله است. طبق ماده ۱۲۱۰ قانون مدنى، در ماده ۴۹ قانون مجازات اسلامى آمده است: منظور از طفل كسى است كه به حد بلوغ شرعى نرسيده باشد و طبق ماده ۱۲۱۰ قانون مدنى سن بلوغ در پسر پانزده سال تمام قمرى و در دختر ۹ سال تمام قمرى است.
زن چادرش را سر مى كند تا براى خريد بيرون برود. امروز عصر قرار است از تهران برادر شوهرش به همراه بچه هايش و همسرش براى چند هفته به خانه آنها بيايند. زن با اينكه چند سالى از ازدواجش مى گذرد ولى اين اولين بارى است كه يكى از اقوام شوهرش مى خواهد به خانه آنها بيايد. اوتمام سليقه وحساسيت اش را جمع كرده و آماده اين است كه پذيرايى خوبى از اقوام شوهرش داشته باشد. «احد» در خانه تنها و هنوز در خواب است. زن ميوه و ماهى و سبزى هايى را كه لازم دارد سريعاً انتخاب مى كند و در زنبيل مى گذارد و به طرف خانه راه مى افتد. كليد را در قفل در مى چرخاند و آن را باز مى كند. «احد» خواب آلود روى ايوان ايستاده و چشم به در دوخته است. - سلام پسرم بلند شدى؟ احد با اخم به مادرش نگاه مى كند. - رفته بودم خريد؛ زن عمو و پسرعمو عصر مى رسند. زن تا ظهر تمام كارهايش را كرده است. حتى شام را هم آماده كرده است. مرد زودتر از هميشه به خانه بر مى گردد. صداى زنگ در نشان مى دهد كه ميهمانان پشت در هستند. زن ومرد با روى باز به استقبال ميهمانانشان مى روند. همه به خوبى و خوشى دور هم جمع هستند. چند روزى هست كه ميترا و حامد و پسر ۴ ساله شان امين در خانه عمو هستند همه از اين مسافرت شاد هستند. هاجر زن عمو حميد وقتى متوجه مى شود جارى اش ميترا مى خواهد براى خريد اقدام كند، به او چند مركز خريد و بازارچه اى را كه قيمت اجناس در آن مناسب تر است معرفى مى كند. ميترا و حامد با اينكه چند بار براى خريد رفته اند ولى ميترا نتوانسته است چيزهايى را كه دوست داشته بخرد. او از مادر حامد و مادر خودش براى خريدارى كردن چند قلم جنس سفارش شده است. هاجر در حال آشپزى است كه ميترا وارد آشپزخانه مى شود. - واقعاً توى زحمت افتادى. صبح به اين زودى از خواب بلند شدى و دارى غذا درست مى كنى. هاجر لبخندى مى زند. - چه زود بيدار شدى؟ ساعت ۸ ونيم صبح است و من عادت به خواب زياد توى صبح ندارم. هاجر لبخندى مى زند و نگاه مهربانش را به چهره ميترا مى دوزد. - چه كارى هست كه كمك كنم تا تو هم زودتر خلاص شوى. ميترا كه به كمك جارى اش رفته است، خيلى سريع شوهر و پسرش امين و احد را بيدار مى كند. بساط صبحانه را مى چيند و همه دور هم براى خوردن صبحانه مى نشينند. سر سفره است كه ميترا به هاجر مى گويد: - هاجر جان وقت دارى امروز با هم يك سرى براى خريد برويم. قبل از اينكه هاجر حرف بزند حامد مى گويد: - هاجر خانم شما را به خدا با عيال براى خريد برو وگرنه تا آخر عمر مى گويد هرچه كه خواسته نتوانسته بخرد و چوب آن را به سر من مى زند. هر كارى كه لازم است بگوييد من مى كنم فقط شما با ميترا براى خريد برويد. ميترا كه از اين حرف شوهرش خوشحال شده لبخند مى زند و هاجر نگاهى به برادر شوهرش مى اندازد و مى گويد: - راستش تا ظهر هوا خيلى گرم است.من هم بايد در خانه باشم تا ناهار درست كنم عصر كه حميد آمد بچه ها را پيش او مى گذاريم و براى خريد مى رويم. چون در شلوغى بازار همراه داشتن بچه خيلى سخت است. هاجر از فرصتى كه تا ظهر دارد استفاده مى كند. شام را هم مى گذارد تا اگر خريدشان طول كشيد حميد حرفى نزند. خوب مى داند كه حميد مرد عصبى و سختگير است كه اگر چيزى مطابق ميل و دستورى كه داده، نباشد، اصلاً ملاحظه او را نمى كند. به همين خاطر براى اينكه حرفش در فاميل پخش نشود و در دست و دهانها نيفتد تمام حواسش را جمع كرده است. ساعت ۴ عصر است. هنوز حميد به خانه برنگشته است. حامد پيشنهاد مى كند كه دو زن خودشان براى خريد بروند و او پيش بچه ها در خانه بماند و منتظر بازگشت برادرش شود. هاجر از روى اكراه و اجبار ناچار مى شود كه اين خواسته را بپذيرد. از اينكه احد درخواب است خوشحال است با خودش فكر مى كند تا زمانى كه حميد برگردد، احد مى خوابد. پس نگرانى اى وجود ندارد. دوزن به سرعت آماده مى شوند.ميترا امين را به شوهرش مى سپارد. - حامد چشم از امين برندارى؟ خودت كه مى دانى چه آتش پاره اى است؟ مرد با لبخند دستى به سر پسرش مى كشد. - امين تا مامان برگردد پيش باباست. شما نگران نباش. ساعت نزديك ۸ شب است. ميترا دست از خريد برنمى دارد. هاجر نمى داند كه چرا دچار دلشوره شده است.احساس مى كند اتفاق بدى افتاده است چند بار فكر مى كند تا از ميترا بخواهد دست از خريد بكشد ولى نمى تواند اين موضوع را به او بگويد. بالاخره ساعت ۸ ونيم شب است كه ميترا با چند پلاستيك پر از اجناس گوناگونى كه خريده پيشنهاد مى دهد كه به خانه برگردند.هاجر بلافاصله يك تاكسى دربست مى گيرد. تاكسى به خانه كه مى رسد برق هاى خانه خاموش است. دو زن با تعجب وارد خانه مى شوند. - شايد حميدخان آمده و آنها با بچه ها بيرون رفته اند. هاجر به اتاق مى رود.خانه به هم ريخته است.دلشوره هاجر بيشتر مى شود به اتاق كنارى كه مى رود فرش و رختخوابى كه احد در آن خوابيده بود را خون آلود پيدا مى كند. او درحالى كه به سر و صورتش مى كوبد ميترا را صدا مى كند. هر دو زن پريشان هستند، ساعت نزديك ۱۱ شب است كه صداى تلفن بلند مى شود. هاجر صداى شوهرش را مى شنود. - چى شده حميد؟ بغض حميد مى تركد. هاجر و ميترا به سرعت خودشان را به بيمارستان مى رسانند. هاجر براى آخرين بار به چهره پسرش احد نگاه مى كند و با دستان خسته اش موهاى او را نوازش مى كند. ميترا و حامد بهت زده گوشه بيمارستان ايستاده اند.هاجر در حال و هواى خودش نيست او را به اورژانس منتقل مى كنند. «احد» تنها فرزند او بود. حميد بدون اينكه كوچكترين حرفى بزند از بيمارستان بيرون مى رود. با مرگ احد و وضعيت روحى اى كه براى همسرش پيش آمده است ديگر زندگى براى او معنا و مفهومى ندارد. - از برادرم شكايت دارم. مأموران پليس حامد را بازداشت مى كنند. پرونده اين شكايت روز بعد در دادسراى جنايى ارجاع مى شود. - آقاى قاضى! آن روز ديرتر از هميشه كارم تمام شد. به خاطر اينكه چند روزى بود كه برادرم با خانواده اش به خانه مان آمده بودند. هر روز مرخصى گرفته بودم. روز قبل تصميم گرفتم براى تكميل چندكار عقب افتاده در اداره بيشتر بمانم. وقتى به خانه برگشتم ديدم برادرم خواب است به اتاق كنارى كه معمولاً خودمان آنجا استراحت مى كرديم رفتم از سكوت خانه معلوم بود كه كسى در خانه نيست. به اتاق كه رفتم صحنه بدى را ديدم امين چاقويى در دست داشت و بالاى سر احد كه در خواب بود نشسته بود. درست در همان لحظه كه من وارد شدم او بدون اينكه مرا ببيند چاقو را در قلب پسرم فرود آورد به طرف او دويدم دستش را گرفتم فرياد مى زدم ، برادرم از خواب بيدار شده بود، اورژانس را خبر كرديم ولى تمام اين تلاش ها بى فايده بود. پسرم احد جان سپرد. به حكم قاضى دادگاه به خاطر اينكه امين تنها ۴ سال داشت، پدرش بازداشت شد. ميترا كه به شدت ازنظر روحى آشفته بود با امين به تهران بازگشت.او نمى دانست چرا شوهرش را به جرم قتل بازداشت كرده اند.
|