دوشنبه ۲۶ ارديبهشت ۱۳۸۴ -
Mon, May 16, 2005
فرهنگ و هنر
۳۱۳۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ميراث فرهنگى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
۲۵ ارديبهشت
حكيم ابوالقاسم فردوسى توسى
۲۵ ارديبهشت
حكيم ابوالقاسم فردوسى توسى
روز خداوندگار زبان فارسى
211860.jpg
۱-  نبيه برى رئيس مجلس ملى لبنان در بازديد از مجموعه فرهنگى - تاريخى توس به بنده اظهار داشت: «شعر ملحمى (حماسى) عرب در برابر شاهنامه فردوسى (افشل)، است». ايشان تنها يك سياستمدار و ديپلمات نيست، چهره اى است مبارز و نيز دانشگاهى و فرهيخته و به عنوان يك عرب (با عنايت به پيشينه تاريخى ايرانيان و اعراب) مى توان اظهار نظر او را جدى تلقى كرد. مى دانيم كه قوم عرب از آغاز تأكيد ويژه اى بر شعر و سخنورى داشته است. حتى در آغاز اسلام كرنش و تكريم اين قوم در برابر قرآن كريم نيز در درجه نخست به دليل اعجاز بيانى اين كتاب آسمانى بوده است.
۲-  لوريس چكناواريان- رهبر اركستر ملى ارمنستان كه قبل از انقلاب در ايران رهبر اركستر بوده است و از هموطنان ارمنى ما مى باشد براى نگارنده نقل كرد: «پس از پيروزى انقلاب اسلامى و تعطيل شدن اركستر فيلارمونيك تهران و بلاتكليفى هنرمندان، ايشان به اتريش سفر مى كند و در شرايط سختى براى امرار معاش قرار مى گيرد. آنگاه براى كار به آقاى كارل ارف موسيقيدان برجسته اتريشى مراجعه مى كند. او مى پرسد چه كارهايى بلدى؟ لوريس اظهار مى دارد من كارى در دست اقدام دارم كه مربوط به داستان رستم و سهراب از شاهنامه فردوسى است. كارل ارف بلافاصله مى گويد از همين امروز به منزل برو و به كارت ادامه بده، نگران هزينه زندگى هم نباش...»
و ايشان را از حيث مالى تأمين مى كند. حاصل اين اقدام انسانى و عميقاً فرهنگى پس از ۲۵ سال مى شود: اپراى رستم و سهراب، كه لوريس چكناواريان با استادى تمام آن را تأليف كرده است. بنده با شنيدن اين ماجرا از همكاران خواستم در طرح پيشنهادى پروژه احياى توس ، بخشى نيز به نام سالن اپرا بيفزايند كه كليات آن در سال ۱۳۷۹ به تصويب رئيس جمهور خاتمى رسيد و اميد است روزى بردهد...
۳- وزير فرهنگ تاجيكستان در سفر به مشهد هنگام بازديد از آرامگاه فردوسى آنگونه كه نقل كرده اند در هواى برفى زمستان قبل از ورود به مجموعه ، كفش ها را از پاى درآورده و با پاى برهنه در حالى كه اشك در چشمانش حلقه زده به زيارت حكيم فرزانه توس نائل مى شود.
اين مثال ها را كه نمونه هاى آن فراوان است بدان جهت آوردم تا به مصداق: خوشتر آن باشد كه سر دلبران - گفته آيد در حديث ديگران، روشن كنيم كه سياستمدار برجسته عرب و هنرمند سرشناس اتريشى و وزير فرهنگ كشور تازه استقلال يافته تاجيكستان و همتاهاى ايشان در سراسر جهان چگونه نگاهى به حكيم پر آوازه توس دارند. اين بخش را با سخنى از آقاى فدريكو مايور دبير كل پيشين يونسكو كه در جايگاه متولى فرهنگى جهان در سازمان ملل متحد نشسته است به پايان مى برم تا بپردازم به اصل سخن. آقاى ماريو در پيامى كه به همايش بين المللى بزرگداشت فردوسى در ۲۵ ارديبهشت ۱۳۸۰ فرستاد و آقاى دكتر احمد جلالى سفير كشورمان در يونسكو به نمايندگى از ايشان قرائت نمود، آورده است: «فردوسى بزرگ از آن جهت در خور ستايش است كه كار سترگ خويش را با ستايش خرد آغاز كرده است. او اسطوره و حماسه را با انديشه و خرد آميخته و از آن تركيبى پديد آورده است كه براى هميشه ماندگار و راهگشاى تعامل فرهنگى بين ملتها براساس اخلاق و انسانيت و مردانگى است...»
بارى اثر جاودانه فردوسى  «شاهنامه» مصداق واقعى سخن آن بزرگ است كه گفت: چنين كنند بزرگان چو كرد بايدها...
بدون ترديد در ميان آثار به جاى مانده از حماسه سرايان و اسطوره پردازان ملل، اين شاهنامه است كه بى بديل و بى همتاست و آثارى كه در رديف هاى پس از آن قرار مى گيرند با فاصله اى بسيار در پله هاى پايين تر جاى دارند. ايلياد سروده هومر يونانى از اين ميان شايد تنها اثر حماسى مطرح باشد، اين كتاب در قياس با شاهنامه از حيث حجم تقريباً يك پنجم آن است و از حيث محتوى به هيچ وجه قابل مقايسه با اين اثر بزرگ نيست. ديگر كتاب حماسى مهابهارات اثر سنسكريت است كه خود مشابهات فراوانى با بخش كهن شاهنامه دارد و به دليل اشتراكات ديرينه فرهنگى و تاريخى بين دو ملت ايران و هند، شايد بتوان آن را مشابه بخش كهن شاهنامه به حساب آورد. از اين دو كه بگذريم اثرى كم آوازه تر از شاعرى قرقيز قابل بيان مى باشد و ديگر هيچ...
و اما شاهنامه تنها اثرى حماسى و اسطوره اى نيست. اين كتاب شگرف كه حكيم توس خود آن را «نامورنامه» و «نامه شهريار» به معنى نامه ناموران و نامه نگاهدار شهر «كشور» ناميده است(۱)، علاوه بر حماسه واسطوره شامل آموزه هاى اعتقادى و اخلاق و ارزش هاى فرهنگى و باور داشت هاى اين قوم با ديرينه اى كهن است و مى توان گفت اين كتاب مانيفست ملت ايرانى و قوم آريايى است. به قول مرحوم استاد مجتبى مينوى: «به هر روى، حماسه ملى ايران سرشار است از داستان هاى زيبا و عبرت آموز، ستايش خرد و خردمندى، توصيه به داد و دادگرى و همواره ملت ايران از داشتن چنين كتابى به خود مى بالد».(۲)
«... ديگر اينكه فردوسى خداوندگار زبان پارسى است و هم او با سرودن و منظوم كردن اين متن منثور و زيباتر كردن و آراسته كردن آن به ايران و ايرانى خدمتى كرده است كه تا جهان جهان باشد نه از ميان مى رود و نه فراموش مى شود. اگر خداى ناكرده اين مهم انجام نمى پذيرفت، معلوم نبود كه يگانگى و يكپارچگى كشور چگونه حفظ مى شد».(۳) اينجا لازم است به نكته اى بپردازم كه در باره شناخت اثر ارجمند حكيم توس، خصوصاً در اين روزگار ضرورتى مضاعف مى يابد و معلوم نيست در گذشته چرا مغفول افتاده است. وحدت ملى و انسجام فرهنگى و يكپارچگى كشور و پالايش زبان فارسى و محافظت آن به منزله كافى كه از باد و باران نيابد گزند... هميشه در سخنان شاهنامه پژوهان و فردوسى شناسان آمده است، اما آنچه كه در اين روزگار يعنى پس از پيروزى انقلاب و استقرار جمهورى اسلامى، كار سترگ فردوسى را برجسته تر مى كند، رويكرد مذهبى و اعتقادى نظام اسلامى به مسائل ملك و ملت است. از اين جهت نيز فردوسى پيشتاز و پرچمدار است، فردوسى با دلاورى تمام به ارادت داشتن به خاندان پيامبر افتخار مى كند و در روزگارى كه تعصبى كور، بر منطق حاكم بوده و شيعيان و محبان آل على را رافضى ناميده و از حقوق اجتماعى محروم مى كردند، فردوسى با شجاعتى كم نظير مى سرايد: «يقين دان كه خاك پى حيدرم...» و در بيتى ديگر كه منسوب به اوست در مقام داورى حمله اعراب به ايران مى گويد: «گرچه عرب زد چو حرامى به ما- داد يكى دين گرامى به ما...» حكيم توس به خوبى مى دانسته در آن روزگار سخت اينگونه سخن گفتن عقوبتى سهمگين در پى داشته است و محمود كه از پى كشتن قرمطيان انگشت در كرده بود و همه جا در پى اثبات ارادت خود به خليفه عباسى، از تعقيب و آزار دگرانديشان دريغ نمى ورزيد، چه برخوردى با حماسه سراى شجاع و پردل ايران زمين مى كرد؟
به نظر نگارنده باورداشت هاى مذهبى فردوسى از نگاه خلافت پنهان نمانده بود و علت اصلى «صله» ندادن محمود غزنوى به اونيز همين بوده است و آن بزرگ، وجه المصالحه بده بستان هاى سياسى بين سلطان محمود و خليفه عباسى شده بود. تا آنجا كه به هنگام مرگ نيز اجازه دفن او را در گورستان مسلمين! ندادند و جنازه او را باز گردانده و در باغ خودش (مكان فعلى آرامگاه) دفن كردند.
كمى تأمل كنيم: فردوسى بزرگ به خاطر ايمان و اعتقادش به مانند عنصر نامطلوب سياسى در انزوا و عزلت و فقر به ديدار پروردگار خويش شتافته و على رغم خدمت شايانى كه براى هميشه از او برجاى مانده است نه تنها پاداشى نگرفته كه از بديهى ترين حقوق انسانى خويش هم محروم شده است. حال در اين روزگار كه ما همان ارزش ها را باور داريم چه وظيفه اى در قبال او داريم؟ در تاريخ آمده است كه شاه اسماعيل صفوى (بنيانگذار حكومت شيعى در ايران) دستورداده بود پيشاپيش سپاه شاهنامه بخوانند. قطعاً پادشاهى زيرك چون او مى دانسته است كه با خواندن شاهنامه احساسات ملى ايرانيان برانگيخته مى شود و از ديگر سو اين عمل را به نفع حكومت شيعى خود مى دانسته است. از هر زاويه كه بنگريم فردوسى حكيمى فرزانه است و كار سترگ او تا آنگاه كه خورشيد بر اين ديار مى تابد، جاودانه است و حق عظيمى كه بر گردن ايران و ايرانى دارد ما را ملزم مى سازد كه آستين همت بر زنيم و با احياى مجموعه فرهنگى - تاريخى توس كارى كنيم كه آيندگان از آن به شايستگى ياد كنند. در ادامه خواهيم گفت كه چه بايدكرد...
|||
طى چند دهه گذشته در جهت تكريم حكيم توس، هر از چندى گامى برداشته شده است. بناى فعلى آرامگاه در زمان رضاخان ساخته شده و سپس تجديد بنا شده است، به روزگار پسرش تنديس هايى به آن افزوده شده و كارهايى نظير احداث موزه و پيرايش باغ و برگزارى مراسم هزاره شاهنامه نيز داشته ايم...قبل از دوم خرداد سال ۷۶ نيز ستاد استانى احياى توس در خراسان شكل گرفته بود...
اما پس از دوم خرداد ۱۳۷۶ و رياست جمهورى آقاى خاتمى با شناختى كه همگان از او داشتند، انتظار مى رفت در جهت تعميق اقدامات فرهنگى گامهاى بلندى برداشته شود، از جمله در استان خراسان توسط دولت دوم خرداد بنيادى شكل گرفت به نام : «ستاد احياى مجموعه فرهنگى - تاريخى توس » و اساسنامه اى تدوين شد كه پس از شور و بررسى هاى بسيار به تصويب شوراى عالى انقلاب فرهنگى رسيد. به موجب اين اساسنامه شخص رئيس جمهور رياست عالى اين پروژه را عهده دار مى گرديد و هيأت امنايى شامل: معاون اول رئيس جمهور- وزير فرهنگ و ارشاد اسلامى- وزير مسكن و شهرسازى- رئيس سازمان ميراث فرهنگى- استاندار خراسان - يكى از نمايندگان استان در مجلس شوراى اسلامى و قائم مقام توليت آستان قدس رضوى كار نظارت بر احياى مجموعه فرهنگى تاريخى توس را به عهده مى گرفت. ستاد بازسازى پروژه به رياست استاندار و با شركت ۱۵ تن از مديران ارشد استان شامل فرماندار، شهردار، رئيس دانشگاه فردوسى و مديران كل ذيربط تصميمات راهبردى را اتخاذ مى كردند. يك هيأت اجرايى شامل: مدير كل ميراث فرهنگى، مدير كل دفتر فنى استاندارى، مديركل ايرانگردى و جهانگردى، مديريت مسكن و شهرسازى و مجرى پروژه عهده دار امور اجرايى مى شدند. تمهيدات قانونى اين اقدام بزرگ شامل تصويب اساسنامه، رايزنى با صاحبنظران و فردوسى شناسان و تشكيل جلسات نخستين هيأت امنا و تصويب آيين نامه اجرايى بيش از ۲ سال زمان گرفت تا اينكه عملاً در نيمه دوم ۱۳۷۸ مجرى پروژه منصوب و ستاد احياى مجموعه فرهنگى - تاريخى توس آغاز به كار كرد.
به ابتكار مجرى پروژه، شوراى رايزنان فرهنگى پروژه نيز شكل گرفت و آقايان دكتر محمدجواد فريدزاده مسؤول وقت مركز گفت و گوى تمدنها، دكتر هادى خانيكى مشاور رئيس جمهور و معاون فرهنگى وزارت علوم وقت، دكتر احمد جلالى سفير جمهورى اسلامى ايران در يونسكو، آقاى احمد مسجدجامعى قائم مقام وقت وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى و روحانى محقق، حاج شيخ عزيزالله عطاردى كه بيش از ۴ هزار صفحه تحقيق درباره تابران توس دارد، بر مجرى پروژه منت نهاده و شوراى رايزنان فرهنگى را شكل دادند. در اولين مصوبه جلسه رايزنان تصويب شد كه به دليل اهميت فرهنگى امر، نام وزير علوم نيز به هيأت امنا افزوده شود كه پيشنهاد مزبور در جلسه هيأت امنا به رياست آقاى خاتمى مطرح و مقرر گرديد متمم مزبور به شوراى انقلاب فرهنگى ارسال گردد. هيأت اجرايى با برگزارى جلسات منظم به كار مشغول شدند. رئيس جمهور فرهنگ دوست و فرهيخته در سفر به مشهد از پروژه بازديد و همانجا دستور دادند مبلغ ۲ ميليارد ريال جهت تسريع در امور تا تصويب بودجه در اختيار قرار گيرد كه چنين شد. مجرى پروژه با مراجعه به مسؤولين رده اول ذيربط نظير دكتر احمد پورنجاتى رئيس كميسيون فرهنگى مجلس شوراى اسلامى و نمايندگان محترم در كميسيون برنامه و بودجه نخستين اقدام اساسى را مبنى بر تصويب رديف ملى اعتبار براى پروژه احياى قدس به ثمر رساند. گام بعدى مطرح نمودن پروژه در سطح فراملى بود كه اين مهم با هميارى آقاى دكتر جلالى صورت پذيرفت و مديركل يونسكو طى پيامى اعلام آمادگى جهت همراهى با پروژه را نمود. مشاورين با تلاش فراوان دفترچه كليات طرح پيشنهادى جهت احياى مجموعه فرهنگى - تاريخى توس را تهيه نمودند و كليات مزبور در جلسه هيأت امنا به رياست رئيس جمهور و با حضور رئيس كل بانك مركزى به تصويب رسيد و بانك مركزى تعهد نمود پروژه هاى مصوب را از حيث مالى پشتيبانى نمايد. همايشى بزرگ در ۲۵ ارديبهشت ۱۳۸۰ روز فردوسى در مشهد برگزار گرديد كه در آن ۴۴ تن از نمايندگان مجلس شوراى اسلامى حضور يافتند. وزير محترم فرهنگ و ارشاد اسلامى، وزير محترم علوم و چندين معاون از چندين وزارتخانه به همراه شاهنامه پژوهان و فردوسى شناسان در همايش مزبور حضور يافتند. پيام كميسيون فرهنگى مجلس توسط دكتر داود سليمانى قرائت گرديد و آقاى مسجدجامعى وزير محترم ارشاد طى سخنانى از پروژه مزبور به عنوان طرحى كه مى تواند بزرگترين اقدام فرهنگى دوران رياست جمهورى آقاى خاتمى گردد، نام برد. اميد بر اميد افزوده مى شد، خصوصاً كه همزمان عمليات پژوهشى ارگ توس به نتايج جالب توجهى رسيده بود و كارشناسان ميراث فرهنگى با شوق تمام مشغول كار بودند. همزمان با اقدامات اجرايى عمرانى، ستاد شاهنامه پژوهى نيز شكل گرفت كه دبيرى آن را شادروان استاد ذبيح الله صاحبكار به عهده گرفت و در جلسات پژوهشى ماهانه كه با اقبال انديشه وران و دانشگاهيان روبرو گرديد، آقاى مهندس جيحونى (پروژه كتاب سال تصحيح شاهنامه) تدريس مى نمود، رايزنان فرهنگى پروژه اعتقاد داشتند شخصيت فردوسى در كشورهاى تازه استقلال يافته آسياى ميانه چنان جايگاهى دارد كه اينجا را پايگاه فرهنگى خويش تلقى خواهند كرد و مثال مى زدند: شهر تولا زادگاه تولستوى فقط به دليل نام اين چهره فرهنگى روسيه تبديل به يك مركز عظيم فرهنگى شده است. فردوسى كه به مراتب از تولستوى مشهورتر است و امكان مطرح شدن آن بيشتر... آقاى حسين مرعشى كه آن زمان نماينده مجلس بود، با حمايت بى دريغ از اين پروژه، كميسيون برنامه و بودجه را متقاعد ساخت كه رديف ملى بودجه به تصويب برسد و به دعوت مجرى پروژه به مشهد آمده و علاقه مندى خود را به پيشبرد سريع امور مربوط به احياى توس ابراز نمود. آقاى دكتر اسلامى ندوشن با سفر به مشهد و ملاقات با مجرى پروژه ابراز خوشحالى نمود كه چنين اقداماتى در حال انجام است. آقاى دكتر طوسى وند از پزشكان مقيم خارج از كشور در سفر به مشهد به محل اجراى پروژه آمد و اظهار داشت: علاقه مندان اين امر در خارج از كشور بسيارند و ما با اطلاع از اين امر، اقدام به جمع آورى كمك براى پروژه كرده ايم و چنانچه مطمئن شويم موضوع به طور جدى دنبال مى شود، مطمئناً مى توانيد روى كمكهاى هموطنان علاقه مند مقيم خارج حساب كنيد. آقاى دكتر مهدى محقق رئيس انجمن مفاخر فرهنگى ايران در سفر به مشهد اطمينان دادند كه اين انجمن هر كمكى از دستش برآيد، دريغ نخواهد كرد. شايان ذكر است اين رفت و آمدها هيچ يك بدون تمهيد مقدمه نبود و در اين راه انرژى زيادى صرف شد و در همان مدت كوتاه نتايج خوبى نيز به دست آمد. تا اينكه مواجه شديم با دوران تشكيل كابينه دوم آقاى خاتمى و استاندار خراسان به صدارت فراخوانده شد. از ديگرسو ساختار تشكيلاتى ميراث فرهنگى دچار تحولات گرديد، البته دلايل ركود در امر خطير پروژه احياى توس صرفاً در اين موارد خلاصه نمى شود. نگارنده ترجيح مى دهد با حمل بر صحت اينگونه تلقى نمايد كه به دليل اينكه در مجلس شوراى اسلامى مسأله ادغام دو مديريت ايرانگردى، جهانگردى و ميراث فرهنگى مطرح گرديد و تقريباً براى مقطعى وضع بلاتكليف پيش آمد و نيز عزيمت پشتيبان اصلى پروژه به تهران موجب گرديد قدرى امور به كندى گرايد. در ادامه خواهم گفت كه براى نجات پروژه احياى توس گزينه اصلى كدام است...
|||
حكيم توس را بر ما حقى عظيم است. نه تنها ما كه نسلهاى آينده نيز تا آنگاه ايران، ايران است مديون اويند و نيز در روزگار حاضر به دليل اهتمام جمهورى اسلامى به اسلام و اعتقادات مذهبى - از اين نگاه نيز وظيفه داريم براى كسى كه روزگارى به دليل همين باورها چنان سختى ها تحمل نموده، آستين همت بر زنيم و اداى دين نماييم كه اگر در ديگر روزگاران اين بخش از خدمت بزرگ فردوسى مغفول مانده بود، در روزگار ما نبايد چنين شود وگرنه مشمول اين بيت حافظ خواهيم شد كه گفته است: «هر خدمتى كه كردم، بى مزد بود و منت - يا رب مباد كس را مخدوم بى عنايت.» و اين زبان حال حكيم توس خواهد بود در اين زمانه و اين مقطع از تاريخ پسنديده نيست. يكى از دلايلى كه در بخش پيشين نخواستم در مقام يافتن دليل براى فروكش كردن پروژه احياى توس به آن اشاره كنم، ممكن است القاى بعضى دوستان كم اطلاع باشد كه مثلاً در مشهدالرضا (ع) چرا بايد تشكيلات ديگرى علم شود و ممكن است خداى ناكرده مطرح شدن پروژه احياى توس موجب كم توجهى بعضى هموطنان به آستان ملائك پاسبان رضوى (ع) شود. اين استدلال بشدت از قوت بى بهره است. فردوسى خود با صراحت تمام بر ارادت به خاندان پيامبر تأكيد نموده و چنانكه از متن تاريخ دليل آورديم، شاه اسماعيل صفوى بنيانگذار حكومت شيعى در ايران دستور داده بود پيشاپيش سپاه شاهنامه بخوانند. در اين روزگار با امكانات فراوانى كه وجود دارد، خيلى بهتر و بيشتر مى توان اين باور راستين فردوسى را مطرح نمود و اصلاً چرا ما بايد به گونه اى عمل كنيم كه فردوسى بزرگ را به ديگران واگذاريم و خود از اين سرچشمه زلال معرفت و پاكى و رادمردى بى بهره باشيم؟ فردوسى اشعار كمى در ستايش يزدان نگفته است و نيز هزينه كمى براى ايمان به راه و روش پيامبر و خاندان پاكش نپرداخته است. لذا مى توانيم ضمن پاسداشت آن حكيم فرزانه به درستى از ميراث فرهنگى او بهره گيريم و نسل جوان خود را به مفاخر اصيل و ارزشهاى صحيح باستانى كشور فراخوانيم. يك مثال نيز اينجا بياورم تا مقوله روشن تر گردد. يكى از داستانهاى بسيار زيبايى كه مولانا جلال الدين محمد بلخى به نظم درآورده، حكايت ديوژن حكيم است كه گفته اند در روز روشن شمعى به دست گرفته بود. گفتند: در چه اى؟ گفت: به دنبال انسان مى گردم. «دى شيخ با چراغ همى گشت گرد شهر - كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست...» اين داستان جذاب و شيرين يك بيت الغزل دارد و آن اين است: «زين همرهان سست عناصر دلم گرفت - شير خدا و رستم دستانم آرزوست...» (۴) اين بيت بسيار گويا مبين آن است كه قهرمان شاهنامه يعنى رستم دستان ويژگيهايى دارد كه او را همانند مولاى متقيان على بن ابيطالب (ع) كرده است. آيا اين هنر بزرگ فردوسى نيست كه در پرداختن شخصيت رستم، آن پهلوان اسطوره اى چنان چهره اى از او به نمايش گذارده كه چند قرن بعد از زبان مولوى او را چنين باز مى شناسيم؟ بازگرديم به اصل سخن: فردوسى و شاهنامه او طى هزار و اندى سال گذشته براى ايران و ايرانى موجب افتخار، عظمت، ايمان و سربلندى بوده است. اكنون رواست كه با يك بازنگرى محتوايى بار ديگر كار سترگ او را در نظر آوريم و حال كه مقدمات كار نيز فراهم است و همه بسترهاى لازم براى احياى مجموعه فرهنگى - تاريخى توس فراهم آمده، به نظر مى رسد يك عزم ملى ضرورت يافته است تا زحمات چندساله اخير به بار نشيند. با عنايت به گستردگى طرح عظيم احياى مجموعه فرهنگى - تاريخى توس چنانچه شخصى بزرگ با ابعاد شخصيتى درخور خدمت به حكيم توس متولى هدايت اين امر خطير گردد و اين پروژه از دست اندازهاى اجرايى و بعضاً انديشه هاى ناصواب پيراسته گردد، كار بهتر بسامان مى شود. حقير به عنوان كسى كه سخت دل در گرو به بار نشستن اين آرزوى بزرگ دارد، اينجا پيشنهادى را مطرح مى كنم. رئيس جمهور محبوب، آقاى خاتمى هنگامى كه از مقام وزارت ارشاد اسلامى كناره گرفتند، به كتابخانه ملى رفته و آنجا غبار از چهره كتابهاى محبوس در قفسه ها برگرفتند و اخيراً شاهد افتتاح بناى عظيم كتابخانه ملى جمهورى اسلامى ايران بوديم كه حاصل زحمات ساليان گذشته ايشان و همكارانشان در كتابخانه ملى است. اخيراً نيز ايشان در مصاحبه اى در يونسكو و نيز در مراسم دريافت دكتراى افتخارى دانشگاه تهران اعلام داشتند عزم آن دارند پس از اتمام دوران رياست جمهورى در خدمت طرح گفت و گوى تمدنها در داخل و خارج كشور باشند. اينجانب با كسب اجازه از محضر تمام فرهيختگان و فرهنگدوستان اين آب و خاك پيشنهاد مى كنم با صداقتى كه در ايشان سراغ داريم كه يادآور صراحت و شجاعت فردوسى بزرگ نيز هست و با عنايت به اينكه امر احياى توس به مراتب فراتر از كار دولت در بعد اجرايى مى باشد و ايده هاى حكيم توس نيز چنانكه مديركل يونسكو در پيام خود آورده است، در خدمت تعامل بين ملتها و كمك به اشاعه فرهنگ، خرد و انديشه مى باشد، همانگونه كه در مقام رياست جمهورى در زمان حال به موجب اساسنامه - رياست عالى پروژه احياى توس، به عهده ايشان است، تدبيرى بينديشند كه پس از فراغت از مسؤوليت رياست جمهورى - اهتمامى خاص در حمايت از اين پروژه ملى داشته باشند و به نظر مى رسد از اين امر خدمت به ايده گفت و گوى تمدنها نيز در بعدى وجه ملموس براى پيگيرى مى يابد، چرا كه جز ايشان كسى را توان به ثمر رساندن اين امر صواب نيست. اميد است با عنايت ويژه ايشان طى چند سال آينده شاهد به بار نشستن اين تلاشها به مانند آنچه به بهره مندى از كتابخانه عظيم ملى انجاميده است، باشيم. با اين تفاوت كه بناى رفيع علمى - فرهنگى - تاريخى توس به مراتب دايره گستره اش وسيع تر و شامل تمام ملل بخصوص فارسى زبانان سراسر جهان است و همانگونه كه طى هزاره گذشته سمبل سربلندى و عظمت ايران بوده است، در سده هاى آينده نيز با ابعادى گسترده تر بشود. بنايى كه از باد و باران نيابد گزند... ان شاء الله
والسلام

پاورقى ها:
۱- شاهنامه به تصحيح مصطفى جيحونى - مقدمه
۲- همان
۳- همان
۴-  ديوان شمس
جالوى ايتاليايى
بازى با ژانر
211842.jpg
گرى نيدهام
ترجمه: فاران اتحاد
در اين مقدمه تاريخى - تئوريك خلاصه و مفيد بر جالو (=جالو زرد) و ظهورش در سينماى ايتاليا ، گرى نيدهام توضيح مى دهد كه چرا اين فرم محبوب و بادوام، بيش از اينكه - به معناى مرسوم (هاليوودى) كلمه - يك «ژانر» باشد، مقوله اى مفهومى است با قابليت تغيير و انطباق بسيار كه سال به سال متحول مى شود.
موضوعات ژانرى
در سال ۱۹۲۹ موندادورى، غول انتشاراتى شهر ميلان، انتشار يك سرى كتاب با جلد زرد رنگ با نام جالو (جالو به ايتاليايى يعنى زرد) را به منظور اقدامى وسيع براى ترويج داستان هاى كارآگاهى و معمايى، آغاز كرد. اين آثار اكثراً شامل ترجمه داستان هايى برمبناى «استنتاج منطقى» از جمله شرلوك هلمز و داستان هاى معمايى - جنايى شبه فانتزى اوايل قرن بيستم با تأثيرپذيرى از شيوه نگارش ادگار آلن پو بودند.
تا قبل از سال ،۱۹۲۹ عبارت كارآگاه براى ايتاليايى ها ناشناخته بود، البته اين بدن معنا نيست كه آثار كارآگاهى و معمايى منتشر نمى شدند؛ بلكه اين داستان ها تحت عنوان «ماجراجويى» به چاپ مى رسيدند . انتشار كتاب هاى جالو در طول دهه هاى ۱۹۳۰و ۴۰افزايش يافت؛ باوجود اين در دهه ۱۹۴۰ ترجمه داستان هاى كارآگاهى Hard»
« Boiled(مثل همت و چندلر) آمريكايى به اين بهانه كه اثرات مخرب اخلاقى و جذاب نشان دادن جنايت در آنها، تأثير منفى روى ايتاليايى هاى «ضعيف النفس» دارد توسط موسولينى كاملاً ممنوع شد.
طولى نكشيد كه نويسندگان ايتاليايى تحت نام هاى مستعار انگليسى، شروع به نوشتن جالوهاى خود با الگوبردارى از نمونه هاى پيشين داستان هاى «استتناج منطقى» انگليسى و آمريكايى كردند. اما، تنها پس از جنگ بود كه تدريجاً سبكى واقعاً ايتاليايى، بويژه در آثار لئورناردو اسكياچيا، بروز كرد. اسكياچيا نه تنها جالوهاى مهم خود از جمله، روز كلاغ (il giorno della civetta) و هركى براى خودش (A ciascuno il suo) را نوشت: بلكه در دهه ۱۹۵۰ دو مقاله بحث انگيز در مورد مشخصه هاى جالوى ايتاليايى و نياز به جدى گرفتن آن ازسوى روشنفكران ايتاليايى، خصوصاً چپى هاى پيرو گرامشى منتشر كرد.
امروزه، ايتاليايى ها همچنان به نوشتن آثار جالو ادامه مى دهند كه، نام گل سرخ (il nome della rosa) نوشته اومبرتو اكو در سال ۱۹۸۴ مشهورترين و معتبرترين آنها در خارج از ايتاليا به شمار مى رود. همچنين ترجمه هاى متعددى از نويسندگانى از قبيل توماس هريس، پاتريشيا كورن ول و غيره، به زبان ايتاليايى موجود است.
با اين حال، موضوع بحث ما در اينجا پيرامون جالوى سينمايى است؛ كه ظهور آن در «عصرطلايى» سينماى ايتاليا در اوايل دهه ۱۹۶۰رخ داد: نكته جالب توجه در مورد جالو در فرم سينمايى آن اين است كه به نظر مى رسد جالو در سينما، نسبت به مشابه نوشتارى اش، به عنوان يك ژانر تثبت نشد. خود اين اصطلاح [جالو] درونمايه، توصيف و يا حسى را كه ژانرها غالباً القا مى كنند در خود ندارد، بلكه به گونه اى خاص تر و انعطاف پذيرتر همچون مقوله اى مفهومى با قابليت تغيير و انطباق بسيار عمل مى كند كه سال به سال متحول مى شود تا گستره كاملى از سبك ترس گوتيك (مانند: كلينيك جنايت؛ اميليو اسكارديماليا، ۱۹۶۶)؛ پليسى (مرگ مشكوك يك حقير ، سرجيو مارتينو، ۱۹۷۵)؛ ملودرام هاى جنايى( چنين فاسد، چنين شيرين؛ اومبرتو لنزى ۱۹۶۹) و فيلم هاى تريلر(چه كسى وكيل را كشت و چرا؟ جوزپه وارى، ۱۹۷۲) را در برمى گيرد.
پس بايد دانست كه جالو، چيزى است متفاوت با آنچه كه معمولاً به عنوان ژانر مورد تحليل قرارمى گيرد. ايتاليايى ها كلمه filone را دارند كه اغلب براى اشاره به ژانرها و نيز دوره ها، همچنين جريان ها و گرايش ها به كار مى رود. اين نكته نشان دهنده محدوديت هاى تئورى ژانر است، كه در ابتدا براساس ژانرهاى فيلم هاى آمريكايى پايه گذارى شده بود و همچنين نياز به باز تعريفى آن با در نظر گرفتن اينكه ساير كشورهاى توليدكننده فيلم هاى عامه پسند چگونه اين تعاريف را درك كرده و توليداتشان را با آنها ارتباط دهند. بنابراين، اين مقدمه برجالو، با اين فرض آغاز مى شود كه جالو، آنگونه كه پيشينه ادبى اش ممكن است القا كند، يك ژانر نيست بلكه مجموعه اى از فيلم هاست كه تعاريف كلى را نمى پذيرد و از اين نظر هنوز با ژانرهاى وحشت و پليسى ايتاليايى متفاوت است؛ ولى همچنان جالو را مى توان موضوعى با ارزش دانست براى نقد، بررسى . جالو با فراتر رفتن از رده بندى هاى غيرواقعى فيلم هاى آمريكايى - انگليسى كه براى رسيدن به هدفى خاص ژانر را هم در سينماى هنرى و هم سينماى تجارى، تثبيت مى كنند، ذاتاً در تقابل با تصورات ما از چگونگى طبقه بندى فيلم هاى غيرهاليوودى است. به هر حال باتوجه به آنچه كه بطور خلاصه در بالا گفته شد، على رغم دشوارى ارائه تعريفى مشخص از جالو، ايجازهاى سبك پردازانه و مضمونى ويژه اى را در آن مى توان يافت.بطور مسلم جالوى كليشه اى نيز وجود دارد و هر طرفدار جالو داراى ايده هاى مختص خود، از اينكه چه چيزى معيارهاى جالو را تشكيل مى دهد، است. بنابراين نكاتى كه در زير ارائه مى شوند تلاشى است براى مشخص كردن و تعريف جنبه هاى شناخته شده اين معيارها.
تلاشهاى اوليه
در سال ،۱۹۶۳ ماريو باوا اولين جالوى ايتاليايى واقعى را كارگردانى كرد. دخترى كه زياد مى دانست(La ragazza che sapeva troppo) . اين امر كه قدمت جالوى سينماى ايتاليا به قبل از فيلم باوا مى رسد جاى بحث دارد. چنانچه از اصطلاح جالو، بارها براى بررسى فيلم وسوسه (۱۹۴۳) ساخته لوكينو ويسكونتى استفاده شده است. با اين حال دليل اينكه چرا فيلم باوا نقطه شروع «واقعى» جالو است، تلاش آشكار و موفق آن است براى آنكه در عمل به تماشاگر بگويد: «جالوى سينماى ايتاليا از راه رسيده است.»
در سكانس آغازين، نورا ديويس (لتيشيا رومن) در هواپيما مشغول مطالعه يك داستان جالو است و اين صحنه اساساً اشاره اى كلى است كه همزمان چند مؤلفه را در خود دارد: اول، نمايش خاستگاه ادبى جالو از طريق «القاى فضاى سياهى»، كه در ديوانه (Tenebre)، ،۱۹۸۲ ساخته داريو آرجنتو نيز نقش محورى دارد؛ دوم، وجود بيگانه اى كه مى خواهد وارد ايتاليا شود و يا در آن سكونت دارد؛ شيفتگى نسبت به مسافرت و جهانگردى نه فقط به عنوان نشانه اى از ظهور نسل جديدى از اروپايى هاى متمول (تعداد جالوهايى كه صحنه ابتدايى و يا انتهايى آنها در فرودگاه مى گذرد را در نظر بگيريد)، بلكه جذب تماشاگر براى سينماى ايتاليا با هويت ايتاليايى بخشيدن به آن و نشان دادن مكان هاى مشهور توريستى است (كه با صحنه قتل روى «پلكان اسپانيايى» در فيلم باوا آغاز شده و شامل قتل هاى بى شمارى در ميدان ها يا اطراف آنها، فواره ها و بناهاى يادبود در ديگر فيلم هاى جالو است) و سوم، مد و لباس. در اين مورد شك نيست كه بارانى سياه آشنايى كه همراه هميشگى قاتل در فيلم هاى جالو است، ريشه در مدل هاى لباس دهه ۱۹۶۰ دارد و پس از آن و طى چند دهه كه تغيير معنا داد، تا تبديل به انتخاب اول لباس قاتل شد و علاوه برآن كاركردى به عنوان يكى از بارزترين نمادهاى تصويرى جالو دارد. فيلم خون و تورى سياه (Sei donne per l,assassino ۱۹۶۴) ساخته باوا كه محل وقوع آن يك سالن مد است، مؤيد چنين برداشتى است كه استفاده از بارانى بلندسياه به عنوان لباس قاتل اين معنى را مى رساند كه از هر مدل اين بارانى مى توان به عنوان لباس مبدل قاتل استفاده كرد در حالى كه جنبه هاى مدگونه خود را نيز حفظ كند.
اگر به فيلم دخترى كه زياد مى دانست (La ragazza che sepeva troppo) نگاه كنيم، (عنوان آمريكايى فيلم «چشم شيطان» است) مى بينيم كه اين فيلم شيفتگى جالو نسبت به تصوير و شهود عينى را كاملاً نشان مى دهد. شايد باوا مى توانست اسم دخترى كه زياد مى دانست را «دخترى كه زياد ديد» بگذارد ولى اين اسم، كنايه به هيچكاك در عنوان فيلم را از بين مى برد. نورا (قهرمان داستان) شك دارد كه آيا شاهد قتلى روى پلكان اسپانيايى در رم بوده يا نه. او پس از واقعه از هوش مى رود. در بيمارستان نيز دچار توهم شده و ازسوى بازپرس و دكترش - دو نهاد اعلام عدم سلامتى و مشكوك بودن شهادت او - مورد پرس و جو قرارمى گيرد.
در اغلب فيلم هاى جالو گفت وگوى پزشك و پليس مورد استفاده قرارمى گيرد. توهمات و تصاوير ذهنى نقشى اساسى براى قهرمان داستان و روايت معماگونه آن در فيلم هايى مثل مارمولكى روى پوست زن (Una lucertola con la pelle di donne ، لوچو فولچى، ۱۹۷۱) و بعدى! ( سرجيو مارتينو، ۱۹۷۱ )
دارند و اينها همچنين بخشى از آسيب شناسى ذاتى جالو در ارائه تصويرى بيمارگونه از جنس زن به شمار مى آيند. بيماران هيستريك در چنين جهانى به وفور يافت مى شوند، فيلم هايى از قبيل كارد يخى ( IlColtello di ghiaccio، اومبرتو لنزى، ۱۹۷۱) و دارن ميان بگيرنت (Tutti il colori del buio، سرجيو مارتينو، ۱۹۷۲) روايت هاى خود را پيرامون «روان پريشى» و معماشكل مى دهند، ولو از طريق جنس زن.
دهه ۱۹۶۰ با هجوم تدريجى ولى مطمئن جالو به سينماى ايتاليا همراه بود. دوره پس از «دخترى كه زياد مى دانست» در سال ،۱۹۶۳ دوره كشف قلمروهاى تازه براى كارگردان هاى ايتاليايى نه فقط در مورد جالو بلكه در سينماى وحشت ايتاليا نيز بود. از اوايل تا اواسط دهه ،۶۰ جالو قدرتى را كه ديگر ژانرهاى آن دوره از قبيل وسترن، وحشت و peplum (شمشير و صندل) (مجلل تاريخى) داشتند، از خود نشان نداد. با اين حال نكته قابل توجه در مورد جالو ديرپايى آن است؛ حتى اگر حضورش در زمانهايى نامحسوس بوده، هنوز هم با گذشت چهار دهه، در سينماى ايتاليا، فيلم هايى همچون آخرين اثر داريو آرجينتو، بى خواب (Non ho sonno۲۰۰۱،) حضور دارد. «بى خواب»، نه تنها براى كارگردانش بازگشتى به فرم محسوب مى شود بلكه نشانه هايى از اولين فيلم او، پرنده اى با بالهاى كريستال L,Uccello dale piume di cristallo۱۹۶۹،) را نيز در خود دارد. از سوى ديگر ممكن است توانايى بقاى جالو، به خاطر فشارى كه ژانرهاى سنتى سينما به اين گونه فيلم ها وارد مى كنند، تا آنها را تبديل به مقوله هايى تاريخى و انتقادى كنند، كاهش يابد تا آنجا كه اين فيلم ها به يكنواختى ساختارى خاصى برسند.
به جاى تبيين جالو از جنبه هاى تاريخى و ژانرى، ترجيح مى دهم پيشنهاد كنم كه ما آن را به گونه اى «مستدل» تر، همانند چيزى كه در نتيجه مشاركتها، روابط ، تنش ها و تلاشهاى گوناگون مختصات و ويژگيهاى صنعتى و متنى سينماى ايتاليا در دوران پس از جنگ، شكل گرفته است، بشناسيم. از آنجا كه جالو غالباً حول مسائلى از قبيل جنايت، كشف جرم، تحقيق، روانشناسى، توريسم و احساس بيگانگى نسبت به محيط مى گذرد؛ قصد دارم اين عناوين را مقدمه اى براى بحثى مفصل تر در نظر بگيريم.
روانشناسى
فيلم جالو عملاً التماس مى كند كه مورد تحليل روانشناسانه قرار گيرد و همزمان «صحنه هاى تحليلى» و «نشانه هاى كلاسيك بيمارى روانى» را ارائه مى دهد. به طور معمول، اين نمايش از طريق جنس زن روى مى دهد اما در مواردى - به عنوان مثال در (تقريباً) اكثر فيلم هاى داريو آرجنتو - مرد تبديل به نقطه تمركز مى شود. قهرمان تيپيكال داريو آرجنتو قربانى شاهدى است كه مجبور است به محل وقوع جرم بازگردد؛ («nachtraglichkeit»، يا «بازنوشت خاطره» فرويدى؛ كه معمولاً به وسيله صحنه هاى فلاش بك نمايش داده مى شود) اين جنايات اغلب توسط قاتلى انجام شده كه نمى تواند در برابر تكرار جنايتش مقاومت كند (در اصطلاح روانشناسى «اجبار در تكرار»).
چشمى در هزارتو (L,occhio nel labiritnto ماريو كايانو، ۱۹۷۲)، درباره قتل روانشناسى به وسيله يكى از بيماران زنش است كه او را به دفعات دكتر، عاشق و يا پدرش فرض مى كند. چشمى در هزارتو، همچنين تا آنجا پيش مى رود كه با نقل قولى رمزآلود از بورخس شروع مى شود و پيش از آنكه به سراغ اعتقاد قديمى فرويدى «زن، سرچشمه اسرار» برود، تشبيه سه گانه؛ هزارتو، ذهن و روايت را، بر اساس نقل قول بورخس، شكل مى دهد. بسيارى از قهرمانان زن فيلم هاى جالو يا تحت روان درمانى اند، يا در گذشته تحت درمان بوده اند و يا اينكه به آنها گفته شده نياز به روان درمانى دارند. (ملكه ناخوشى روانى جالو را بايد ادويگ فنك (Edwige Fenech) دانست كه اجراى نقشهايش آنچنان است كه ثابت مى كند، رفتارهاى جنون آميز و هيستريك از وقتى به سينماى ايتاليا آمدند همواره نمايشى و تصنعى بوده اند.)
جالو، الگويى است در دفاع از روانكاوى، كه در جست و جوى تفسيرهاى روانكاوانه است و هر سناريوى اُديپ گونه اى را مو به مو و به طرزى چشمگير به نمايش درمى آورد.
شاهد عينى جنايت
آنهايى كه فيلم هاى جالو را به زبان ايتاليايى مى بينند، دو كلمه Testimone oculare (شاهد عينى) را دائماً مى شنوند. فيلم جالو، اتكا بر تصوير، به عنوان مرجعى مطمئن براى شناخت و استدلال را محكوم به شكست مى داند. گربه نه دم (Ilgatto a nove code )، داريو آرجنتو، ۱۹۷۱) - اجراى مجددى از «پنجره عقبى» آلفرد هيچكاك (۱۹۵۴) - در اين زمينه تا بدان حد مى رسد كه، به خلق «رازى شنيدارى» با حضور يك سازنده نابيناى جدول كلمات متقاطع، به عنوان يكى از كارآگاهان دست مى زند.
در سينماى جالو انواع مختلفى از پويايى مبتنى بر تصوير يا آگاهى، بررسى شده اند، اما هيچيك تأثيرى در حد پرنده اى با بال هاى كريستال را ندارند كه در آن غريبه اى كه به ايتاليا وارد شده، سام دالماس (تونى موسانته)، در يك گالرى هنرى شيك، شاهد قتلى با چاقو است. گالرى مشخصاً براى به حداكثر رساندن وضوح ديد، ترتيب داده شده: فضا محدود است، تا تمركز نگاه متوجه هيچ چيز مگر وقوع جنايت نشود، درهاى ورودى پانل هاى بزرگ شيشه اى هستند، هيچ گوشه اى در تاريكى نيست، نور سراسر محيط را روشن كرده. با وجود اينها و على رغم تمام اين امتيازاتى كه به كمك نگاه دالماس مى آيند، او موفق به ديدن حقيقت روبروى خود نمى شود (يا در اصطلاح روانشناسى، دچار تشخيص اشتباه مى شود).
از ساير جالوهايى كه روايت مبتنى بر شهود عينى را در پيشزمينه خود دارند مى توان، مرگ عصايى در دست دارد (passi di danza su una lama di rasoio مائوريتزيو پرادو، ۱۹۷۲) و البته، دخترى كه زياد مى دانست را نام برد. نكته ديگرى كه كاملاً در ارتباط با، شاهدان عينى و ديد غير قابل اعتماد است، حوادث خشونت بار متعددى است كه براى چشمهاى افراد اتفاق مى افتد از جمله حوادث فيلم هايى مثل تخم چشم (Gatti rossi in un labirinto di vetro، او مبرتو لنزى، ۱۹۷۴) و تعداد قابل توجهى عناوين فيلم كه عبارت «gli occhi» را در خود دارند، كه اشاره به چشمهاى كارآگاهان، قربانيان، قاتلين يا گربه ها است مثل قربانى گربه (I gatto dagli occhi di giada ، آنتونى بيدو، ۱۹۷۷) و چشمان سرد وحشت (Gli occhi freddi della paura)، انزو جيرولامى كاستلارى، ۱۹۷۱). چشم جالو هم نافذ است و هم نفوذپذير.
كشف جرم
در مقام اثرى كارآگاهى، جالو بيش از آنكه مجموعه اى از قراردادها باشد، منبعى بازيگوشانه درباره آنهاست. كشف جرم اغلب نقطه شروع كاوشى در امكان تشخيص سالم از بيمار است از طريق تشخيص هويت و ظاهر. كشف جرم در كنار روانكاوى، يكى از بزرگترين حسن ختامها بر «علم شناخت» قرن نوزدهم بوده ولى امروزه ايجاد شباهت بين كارآگاه و روانكاو به يك كليشه تبديل شده است.
بسيارى از جالوها آسيب شناسى بقيه را تعريف مى كنند - از جمله جنايات گربه سياه (Sette scialli di seta gialli)، سرجيو پاستوره، ۱۹۷۲) و هتل كشتارگاه (La bastia uccide a sangue freddo)، فرناندو دى لئو، ۱۹۷۱) - و تنها هدف اين گونه فيلم ها نيز بهره بردارى از چنين شخصيت پردازى است. بنابراين وظيفه كارآگاه عبارت است از آشكار ساختن، نام بردن و بازداشتن اين غرابت به مثابه چيزى كه مسائل اجتماعى و اخلاقى را تهديد مى كند. با اين وجود تعدادى جالوى برجسته (باز هم مانند اكثر آثار آرجنتو، و نيز آكورد پنجم (Giornata near per I,ariete)، لوئيجى باتزونى، ۱۹۷۳) قراردادهاى جرم شناسى و بازپرسى را به بازى مى گيرند تا به مسائلى از قبيل جنس مرد و هويت بپردازند. درونمايه هاى اصلى اينگونه جالوها عبارتند از: بيگانگى، عدم موفقيت در كشف جرم، دگرگونگى و غرابت و مفهوم اروپايى خوب پرورده شده مورد سوء ظن يا محاكمه.»
پوشش
جالو مستندى است از مد لباس هاى دهه هاى ۶۰ و ۷۰ است كه سالها بعد به صورت كاملاً پرزرق و برق قابل مشاهده هستند. حتى كسل كننده ترين فيلم هاى جالو را به لطف واحدهاى طراحى و تهيه لباس كه خلاقيت و قدرت بيانشان در مواردى از كارگردان نيز پيشى مى گيرد، مى توان به عنوان يك «شاهكار» دوباره بررسى كرد.
چه تعداد از جالوها در سالن هاى مد، استوديوهاى عكاسى و يا پيرامون آنها مى گذرند؟ فقط براى اينكه به چند مورد اشاره شده باشد: خون و تورى سياه (ماريو باوا، ۱۹۶۴) براى قاتلت برهنه شو (Nude per I,assassino)، آندره آ بيانچى، ۱۹۷۵) و بانوى سرخ هفت بار مى كشد (La dama rosa uccide a sette volte)، اميليو. ماراليا، ۱۹۷۲). چه تعداد از قربانيان جالو مدل هاى لباس هستند؟
ادبيات
با رجوع به ريشه هاى جالو در دهه ،۱۹۳۰ با ترجمه هاى داستانهاى معمايى جنايى انگليسى و آمريكايى، چنين به نظر مى رسد كه جالوى سينمايى هرگز دين خود به ادبيات را از ياد نبرده است؛ از بارزترين نمونه ها مى توان به نشان دادن كتاب جالو به عنوان يك شىء، در فيلم دخترى كه زياد مى دانست و محوريت روايى نويسنده ‎/ خواننده جالو در «ديوانه» آرجنتو اشاره كرد. در اين فيلم، پيتر نيل (آنتونيو فراچيوزا) يك نويسنده آمريكايى جالو است و شخصيت كارآگاه جوليانو جما، خواننده پروپاقرص شرلوك هلمز است كه حتى جمله اى مى گويد كه به نظر راز گره گشايى هاى جالو است:  «آنچه به جا مى ماند، هر قدر هم غير قابل تحمل، مى بايست حقيقت باشد» (از «سگ باسكرويل» نوشته آرتور كانن دويل).
اما آگاتا كريستى، اگر چه در عنوان بندى ها ذكر نشده، منبع الهام و تقليد اصلى براى فيلم هاى قتل هاى آخر هفته ( un pistola Concerto per ، ميكله لوپو ، ۱۹۷۰) و پنج عروسك براى ماه اوت (Cinque bambole per la luna d,agosto)، ماريو باوا، ۱۹۷۰) است و همچنين، اگر نخواهيم به سر هم بندى نه چندان مؤثر آرجنتو از دنياى ادگار آلن پو در اپيزود «گربه سياه» فيلم دو چشم شيطان (Due occhi diabolici ، داريو آرجنتو و جورج رومرو، ۱۹۹۰) اشاره كنيم، نشانه هايى از آثار پو در جالوهايى از قبيل واسطه ( Sette note in nero لوچو فولچى، ۱۹۷۷) ، نيز وجود دارند.
مسأله پسا - مهاجرتى
مسافرت، توريسم، مكانهاى ناآشنا، غريبگى و دورگه بودن، همگى نشانه هاى آشناى جالو هستند. متن گرايى سينماى ايتاليا پس از دهه ،۱۹۵۰ نشانه هاى مختلفى دارد كه به نظر مى رسد مفاهيمى از قبيل جنبش سينماى ملى و هويت ملى را زير سؤال مى برند. قهرمان اصلى جالو اكثراً فردى خارجى است كه ساكن ايتالياست و يا، ايتاليايى است كه تعطيلاتش را در خارج از كشور به سر مى برد. «مكان هاى خارجى» همچون اسكاتلند، هائيتى و يا آفريقا در فيلم هايى مانند: ايگوانايى با زبان آتشين (L,iguana dalla lingue di fuoco، ريكاردو فردا، ۱۹۷۱)، مرگ در هائيتى (Al tropico del cancro ، ادواردو مولاريا، ۱۹۷۲) و كبراهاى انسانى (L,uomo piu velonosa del cobra، بيتو البرتينى، ۱۹۷۱). در اين گونه فيلم ها گويى شخصيتها خانه يا مكان ثابتى ندارند؛ آنها هميشه در (ويا در حال رفتن به مكان هاى مختلفى هستند. اين امر زمينه تبليغ براى شركتهاى هواپيمايى را كه در جالو سرمايه گذارى كرده اند، فراهم مى نمود، البته در كنار آن،تبليغات نوشيدنى محبوب مسافران، J&B، ديگر نيازى به اشاره ندارد. از اين نظر، اين نوشيدنى را بايد حمايت شده ترين محصول در تاريخ سينماى اروپا دانست. در فيلم بعدى دنبالش بگرديد!.
هنگامى كه جالويى در سينماى ايتاليا پديد مى آيد، معمولاً يكى از سه راه زير را پيش مى گيرد: گاهى از طريق نشان دادن مكان هاى توريستى معروف به تبليغ «ايتاليايى بودن» مى پردازد، كه اغلب با نارسايى كامل روايت همراه است، و تنها صحنه هاى تماشايى دارد. در موارد ديگرى با صحنه آرايى محيط به صورت يك شهر اروپايى نامعلوم، و پرهيز از هرگونه نشانى از ايتاليا، سعى در حذف «ايتاليايى بودن» دارد؛ و در مواردى نيز منطقه اى «تاريخى - روستايى» را به عنوان مكانى نامأنوس خلق مى كند؛ همچون فيلم خانه با پنجره هايى كه مى خندند (La casa dale finestre cheridono، پويى آواتى، ۱۹۷۶) .
سينماى عامه پسند ايتاليا گرايش بيشترى به سينماى غير مليتى دارد؛ و اين تنوع خواهى منجر به تمايل به اغراق و استفاده از «فرد خارجى» از طريق مسائلى همچون مسافرت و نگاه توريستى مى شود. فيلم هايى مانند بالى (Incontro d, amore b bali اوگوليبراتوره، ۱۹۶۹) و مجموعه امانوئل سياه ( Black Emanuelle، ۸۳-۱۹۷۵) شكل جديد و كاملى از فيلم هاى ماجرايى با لوكيشن هايى دور دنيايى را آغاز كردند كه بر ساخت فيلم هاى جالو نيز تأثير گذاشت و باعث شد آنها به طرف تجربيات معمايى، كارآگاهى و جنايى اى با تنوع مكانى بيشتر بروند تا با علائق و ذائقه هاى جديد مردم همگام شوند.
نتيجه گيرى
تعريف جالو به عنوان مجموعه بخصوصى از فيلم ها بسيار دشوار است. نقد سينمايى تمايل به، دسته بندى كارگردان هاى مؤلف و يا كارگردان هاى نامتعارف دارد؛ با اين حال، چنانچه ما قادر به درك استدلال هاى جالو شويم، ممكن است بتوانيم پيوندهاى جالبى بين جنبه هاى متنى، صنعتى و فرهنگى آن بيابيم. چنين راهكارى به ما اجازه كشف بيشتر جنبه هاى مختلف جالو را خواهد داد. نكته آخر اشاره بر توان بالقوه استدلالى جالو در نقد روز دارد؛ اخيراً، از يك فيلم انيميشن ژاپنى، آبى كامل (ساتوشى كن، ۱۹۹۷)، به عنوان يك جالوى انيميشنى ژاپنى ياد شده است. همچنين رسمى با سابقه از نسبت دادن فيلم هاى خاص سينماى اسپانيا (مانند: اژدهايى براى هر جسد، Una libelua para cada muerto، لئون كليموفسكى، ۱۹۷۴)، بلژيك (مانند: قتلهاى قلمى، Die Potloodmoorden، گاى لى تيس، ۱۹۸۲)،  ژاپن، فرانسه و آلمان به سنت جالو وجود دارد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |