|
ويليام مونتگمرى وات
حقيقت دينى براى روزگار ما
حميدرضا فرزاد
ويليام مونتگمرى وات (William Montgomery watt) (۱۹۰۹- ) از اسلام پژوهان معروف غرب است كه از او به عنوان «آخرين شرق شناس» نام برده اند. او مابين سالهاى ۱۹۴۱ و ۱۹۴۳ رساله دكترايش تحت عنوان «اختيار و تقدير در قرون اوليه اسلام» را در دانشگاه ادينبورگ زيرنظر ريچارد بل - كه به خاطر ترجمه انگليسى اش از قرآن شهرت دارد - كامل كرد. وات از ۱۹۳۴ تا ۱۹۳۸ فلسفه اخلاقى و از ۱۹۴۶ تا ۱۹۴۷ فلسفه قديم تدريس كرده و از ۱۹۴۶ تا زمان بازنشستگى اش در سال ۱۹۷۹ استاد پژوهش هاى عربى و اسلامى دراين دانشگاه بوده است. او صاحب تأليفات بسيار است ازجمله ۳۰ كتاب كه برخى از آنها عبارتند از: انديشه سياسى اسلام (۱۹۶۸) و روابط ميان مسلمانان و مسيحيان (۱۹۹۱). آنچه در پى مى آيد عمدتاً مبتنى است بر نظرات وى در كتاب « حقيقت دينى براى روزگار ما» كه در سال ۱۹۹۵ منتشرشد. محدوديت هاى زبان: مونتگمرى وات مدخل و مقدمه بحث خود را محدوديت هاى زبان انسان قرارمى دهد. اين بحث با اشاره به تمايز ميان استعمال اوليه و ثانويه از زبان شروع مى شود. دراين باره مى نويسد: «غالباً ميان استفاده اوليه از زبان و استفاده ثانويه از آن تمايز قائل مى شوند. كاربردهاى ثانويه همچنين با عباراتى چون استعارى يا مجازى (metaphorical)، رمزى يا نمادين (Symbolic) و تمثيلى (analogical) وصف شده اند.» به عقيده مونتگمرى وات زبانى كه براى بيان حقايق دينى مورداستفاده قرارمى گيرد تا حد زيادى كيفيت ثانويه دارد «به همين دليل اهميت دارد كه نشان دهيم به رغم استفاده از زبان به اين نحو، گزاره هاى دينى ناظر به واقعيت هستند.» او در ادامه مى گويد كه استفاده ثانويه از زبان در دين متداول است و از باب مثال، دو اصطلاح مهم transcendent و immanent را به كار مى برد. واژه اول در اصل صرفاً به معناى چيزى است كه از امور و اشياى عادى فراتر است و واژه دوم به معناى چيزى كه در اشياى ديگر جريان دارد. اما اين دو اصطلاح در متن دين به دو وجه از فعل و هستى خداوند اشاره دارند: خداوند وجودى استعلايى يا متعالى دارد و درعين حال در مرتبه مخلوقات نيز حضور دارد. نتيجه اى كه مونتگمرى وات از اين ملاحظات مى گيرد اين است: اولاً استفاده ثانوى از واژه ها، تصوير و تصور دقيقى به ما نمى دهند. آنها فقط به ما نشان مى دهند كه آنچه در كاربرد ثانوى بدان اشاره شده است شباهت به آن چيزى دارد كه دركاربرد اوليه همان واژه مورد اشاره قرارگرفته است. نتيجه دوم اين است كه وقتى زبان به اين نحو ثانوى مورداستفاده قرارمى گيرد آنچه در سطح اوليه مستلزم تناقض است در سطح ثانوى ضرورتاً تناقض آميز نيست. مثلاً درمتون دينى چنين آمده كه خدا وجودى است كه فراتر از عالم و انسانهاست (وجه تعالى خدا). اما اين مانع از آن نمى شود كه خداوند درميان مخلوقات سريان داشته باشد (وجه حال خدا). دركلام اسلامى از دو واژه «تنزيه» و «تشبيه» براى بيان اين معنا استفاده مى شود. مقايسه و ارزيابى اديان: به عقيده مونتگمرى وات اين همنشينى امور به ظاهر متناقض و متضاد، بويژه در مقايسه و سنجش اديان مختلف حائز اهميت است: «اين بدين معنى است كه يك گزاره مربوط به عقيده در يك دين ممكن است با گزاره ناظر به عقيده در دين ديگر ظاهراً در تناقض و تعارض باشد اما ضرورتاً [در سطح ثانويه] چنين نباشد. دو گزاره چه بسا وقتى كه در متن اصلى شان درك و فهم شوند با يكديگر سازگار باشند.» او از اينجا نتيجه مى گيرد كه «مقايسه و سنجش اديان برحسب گزاره ها و اظهارات صورى شان راجع به اعتقادات، بسيار دشوار و چه بسا گاه غيرممكن است». مونتگمرى وات در اينجا مسيحيت و آيين بودا را مثال مى زند و مى گويد آنچه گفته شد، درمورد اين دو صادق است زيرا بسيارى از معيارهاى تفكر بودايى منافى وجود خدا به نظر مى رسد. او در تأييد نظر خود به توماس مرتون (۱۹۶۸ - ۱۹۱۵) اشاره مى كند و ضمن آنكه او را يكى از عميق ترين متفكران مسيحى قرن بيستم مى خواند، مى نويسد: مرتون در مصاحبت با راهبان بودايى و گفت وگو با آنها در باره موضوعات مربوط به معنويت متوجه شد كه آنان در ژرفاى انديشه هايشان به هم نزديك اند و سخنان يكديگر را خوب مى فهمند. چنانكه در طول بحث، بيشتر آشكار خواهد شد مونتگمرى وات هم در ارزيابى يك دين و هم در مقايسه و ارزش داورى ميان دين هاى مختلف بيشتر به نتايج و ثمرات عملى آنها توجه دارد تا به تحليل هاى نظرى و انتزاعى راجع به آنها. دراين باره چنين مى نويسد: «مهمتر از مقايسه عقلى و نظرى ، ارزيابى اديان توسط ثمرات شان است يعنى ارزيابى كيفيت زندگى فردى و اجتماعى پيروان اديان.» سپس مى افزايد كه اصل ارزيابى يك ادعاى دينى توسط ميوه ها و ثمراتش را مى توان در عهد جديد (متّا: ۲۰- ۱۵) يافت. «مسيح خاطرنشان مى كند كه انسان از خاربن انگور يا انجير به دست نمى آورد. ميوه و ثمره خوب فقط از درختى سالم به بار مى آيد و او از رهبران دينى يا پيامبران دروغين سخن مى گفت.» يك ايراد مدرن مى تواند اين باشد كه ممكن است يك نظريه در عمل سودمند باشد و به اصطلاح «كارگر افتد» ولو بهره اى از حقيقت نداشته باشد. مونتگمرى وات در مقام دفع دخل مقدر مى گويد اگر چنين چيزى اتفاق افتد فقط در مورد يك نظريه مجزا و واحد صادق است در حالى كه دين ها نظريه پردازى هاى مجزا و جداافتاده نيستند بلكه تصويرى جامع و فراگير از انسان و جهان به دست مى دهند. مونتگمرى وات در مجموع نگاهى مثبت به ثمرات دارد: «وقتى ملاك ثمرات به كار بسته شود مى توان ادعا كرد كه همه اديان بزرگ ثمرات خوبى در زندگى پيروان و معتقدان شان پديد آورده اند. آنها مردمان بسيارى را قادر ساختند كه زندگى معنادارى داشته باشند. البته در اينكه ثمرات خوب دقيقاً عبارت از چه چيزهايى است مى توان بحث و مناقشه كرد اما احتمالاً در مورد اين موضوع موافقت فراوان وجود دارد.» او تصريح مى كند كه «به سبب محدوديت هاى زبان و به سبب نحوه استفاده همه اديان از زبان جهان نگرى يا تصويرى كه اديان ارائه داده اند آن طور كه يك دانشمند را خوش آيد كامل نيست. اما بايد تأكيد كرد كه دينها به انسانها معرفتى كافى و رسا راجع به جهانى كه درآن زندگى مى كنند و نيز نيروهاى برترى كه بر آنان چيرگى و تسلط دارند مى بخشند و اين معرفت براى شكل بخشيدن به مبنايى براى يك زندگى پرمعنى و رضايت آميز كافى است. البته نكات ديگرى هم وجود دارد كه مى توان راجع به آنها بحث كرد. مى توان تصور كرد كه برخى زندگى شان را برپايه دين شان شكل دهند و درعين حال به رضايت مندى و خرسندى نرسند. اما اين موضوع احتمالاً به امور شخصى بستگى دارد. همچنين مى توان پرسيد كه چه چيزى زندگى فردى و اجتماعى را رضايت بخش و معنادار مى سازد. شايد بتوان گفت كه گاه رضايتمندى و خرسندى دراين زندگى حاصل نمى شود بلكه تنها در پرتو حيات سرمدى تحقق پيدا مى كند.» كيفيت اجتماعى جهان نگرى ها: مونتگمرى سپس براى شرح بيشتر ديدگاههاى خود درباره نقش اديان در دنياى معاصر به نقش اجتماعى جهانى نگرى ها (world- views) اشاره مى كند و مى گويد همه انسانها انگيزه هاى گوناگون در زندگى فردى و اجتماعى دارند كه مهمترين آنها عبارتند از «نياز به غذا و سرپناه و نظاير آنها براى حفظ و ادامه حيات و بقاى نسل و نيز زندگى را مهم و معنادار ساختن. همچنين يك تمايل قوى براى زنده ماندن در اجتماع وجود دارد به طور كلى جوامع انسانى نوعى حيات مستمر دارند. گاه آنها از ميان مى روند يا نابود مى شوند و گاه در جوامع ديگر استحاله پيدا مى كنند اما انسانها نمى توانند بدون نوعى اجتماع و زندگى جمعى به حيات خود ادامه دهند.» او سپس مى افزايد كه در هر جامعه اى يك جهان نگرى بسط و گسترش پيدا مى كند و مقصودش از جهان نگرى را تصور يا تصوير و مفهومى از جهان و بويژه واقعيتهايى مى داند كه مردم در زندگى شان بدانها وابسته اند. «اين جهان نگرى شامل يك كيهان شناسى اساسى و اعتقاد به نيروهايى است كه زندگى انسان را كنترل مى كنند و نيز ارزشهايى كه مردم بايد براى نيل به آنها در زندگى شان تلاش كنند.» مونتگمرى وات از باب مثال به اهميت مفهوم زمان يا «دهر» در ميان اعراب قبل از اسلام اشاره مى كندو مى افزايد كه «در بيشتر جهان نگرى هاى دينى اوليه بالاترين جايگاه به يك يا چند خدا داده مى شد و كلمه خدا (god) به نظر مى رسد كه يك واژه اوليه و اساسى در بسيارى زبانها بوده است، به معنى موجودى كه بر زندگى انسان تسلط و چيرگى دارد. همچنين اين عقيده وجود داشته كه اين موجود از زندگى آدمى فراتر و برتر است و از آن با تعابير ديگرى چون امر مقدس (the sacred , the holy) و امر مينوى (the numinous) ياد مى شود. به نظر مى رسد كه برخى انسانها و شايد بسيارى يا اغلب آنان تجربه هاى مستقيمى ازامر قدسى داشته اند.» به عقيده مونتگمرى وات در دوران جديد تغييرى اساسى در جهان نگرى ها پديد آمده است: «برخلاف اغلب جهان نگرى هاى روزگاران گذشته، جهان نگرى اروپاى غربى در سده هاى اخير به طور قابل ملاحظه اى دگرگون شده است.» او اين تغيير را تا حدود زيادى حاصل پيشرفت علم مى داند و مى گويد: «پيشرفت علمى همچنين به روشنگرى اروپايى سده هاى هجدهم و نوزدهم منتهى شد.» به گمان مونتگمرى وات «اين پديده تا حدودى يك حركت ضددينى بود زيرا هوادارانش بخش اعظم دين و در واقع بيشتر متافيزيك سنتى را خرافه محسوب مى كردند. آنها به قدرت نامحدود وهمه دانى عقل معتقد بودند و آن را (يگانه) عامل پيشرفت و رسيدن به وضعيت بهتر مى دانستند چيزى كه انتظار مى رفت به طور كامل تحقق پيدا كند. جداى از رد و نفى صريح پاره اى از آموزه ها و اصول عقايد مسيحى از سوى بخشهايى از روشنگرى، فنون مربوطه به نقد تاريخى و ادبى نيز گسترش پيدا كرد كه به بازنگرى و تجديدنظر گسترده در عقايد مسيحى راجع به انجيل و موضوعات تاريخى انجاميد. همچنين مى توان گفت كه اين جريان به جدايى نسبى ميان جنبه هاى دينى و غيردينى جهان نگرى رايج در غرب منجر شد. بسيارى از غربيان جنبه هاى غيردينى را پذيرفتند اما در عين حال بيشتر اعتقادات دينى شان را تا آنجا كه معتقد به مسيحيت يا يكى از اديان ديگر بودند حفظ كردند. البته انسان گرايان و لاادرى گرايان و ملحدان هم بوده اند. از اين رو مى توان گفت كه جهان نگرى غربى، جهان نگرى يكپارچه و يك دستى نيست.» نكته اى كه مونتگمرى وات در اينجا خاطرنشان مى كند اين است كه «در اين جنبه هاى غيردينى هم مى توان بسيارى از ارزشهاى زندگى اجتماعى را گنجاند. يكى از نظرات روشنگرى استقلال وجدان و آگاهى اخلاقى بود و به همين دليل مسيحيان هم به اين عقيده رسيدند كه وجدان سرچشمه حقيقت اخلاقى است. با وجود اين بايد در نظر داشت كه وجدان خودش تا حدود زيادى توسط جهان نگرى جامعه شكل مى گيرد و گاه ممكن است بر خطا باشد.» او اين مثال را در اينجا مى زند: در قرن نوزدهم بيشتر مسيحيان بريتانيايى اكثر فرقه ها ازدواج مردى كه زنش از دنيا رفته با خواهرزنش را عملى نامشروع و در حكم زناى با محارم مى دانستند.عقيده اى كه ريشه در حكم كليسايى در سال ۱۶۶۲ داشت كه در واقع سوءتفسيرى بود از يكى از قوانين كتاب Leviticus (۱۸:۱۸) تا آنكه پارلمان انگلستان در اواسط قرن نوزدهم آن را قانونى ساخت .گرچه بسيارى از مسيحيان فقط به تدريج آن را پذيرفتند. مونتگمرى وات در يك جمع بندى مى گويد كه «مسيحيان اوايل سده نوزدهم سعى مى كردند با اين جهان نگرى غيردينى جديد كه در غرب گسترش پيدا كرد كنار بيايند. برخى ديگر درراستاى تقريب و جمع گام زدند. عده اى هم گرايش به آن داشتند كه به گذشته برگردند و دين شان را از جهان نگرى غيردينى جدا نگاه دارند. شايد نكته اصلى كه پس از اين بحث بايد بر آن تأكيد كرد اين است كه جهان نگرى افراد معمولاً مقيد به جامعه آنهاست با نواقص و محدوديت هايى كه جامعه شان دارد. اما به رغم اين نواقص و محدوديت ها فرد مؤمن بايد قادر باشد كه به يك زندگى معنادار و قابل قبول برسد.» ادامه دارد
|