دوشنبه ۲۶ ارديبهشت ۱۳۸۴ -
Mon, May 16, 2005
جوان
۳۱۳۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ميراث فرهنگى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
درباره «دوستى» و «ترانه»
حرف دل
گلهاى دروغين
دلم به حال
پروانه ها مى سوزد
به حال كوچشان
با بال هاى
خسته آنها
پروانه ها
در حسرت گلها
به گل هاى مصنوعى
دل خوش كردند
و بازهم كوچى ديگر
شايد گلستانى
و شايد
گلى ديگر
پروانه ها خسته شده اند
از اين همه كوچ
و گل هاى دروغين
تيمور زمانيان - شاهين شهر
خسته
- بردوش خسته كشيدم‎/ ترانه هايم را و عاشقانه گذر كردم‎/ تا با دهن كوچك بخوانم‎/ آواز سرزمين صبورم را‎/ در جشن زادروز كودك آينده‎/ بردوش خسته كشيدم‎/ ترانه هايم را و عاشقانه گذر كردم.
ايرج
شاملو
- من عاشق اين شعر شاملو هستم كه مى گويد:
مأيوس نباش‎/ من اميدم را در يأس يافتم‎/ مهتابم را در شب‎/ عشقم را در سال بديافتم‎/ و هنگامى كه داشتم خاكستر مى شدم‎/ گرگرفتم
استاتيرا غروب
قفس
اى پرنده ‎/ سال ها توى قفس در بغلت جنبيدم‎/ هردومون توى قفس‎/ بالها بشكستيم‎/ حرف ها بشنفتيم‎/ حال امروز تو آزادى و من‎/ همچنان در قفس تنهايى‎/ در كنار ياد تو‎/ اشك ها مى ريزم‎/ اى پرنده‎/ اشك تو مونس تنهايى من‎/ يادتو خلوت اشك هاى من است‎/ پس پرنده پرواز كن‎/ كه من امروز اينجا‎/ همچنان در قفسم‎/ پس تو بال بگشاى‎/ كه اين جاجاى تو نيست‎/ جاى تو آزادى است‎/ قلب من كوچك و سرد‎/ آزادى گرم و بزرگ‎/ پس پرنده پرواز كن‎/ يادت نرود آن قفس تنهايى...
مهسا رجايى
گرداب
- در اين دنيا پست و اوج بسيار است‎/ بيا همراه هم در خوب و بد باشيم‎/ در اين دوران نقصان وفادارى‎/ بيا يار وفادار هم باشيم‎/ بيا با مهربانى آشنا باشيم‎/ و با هر چيز تاريك است بيگانه‎/ بيا باشيم با معناى پاكى ها‎/ هميشه تا هميشه يار و همخانه‎/ بيا تا بى ريايى را بياموزيم‎/ ز اخلاصى كه در آينه و آب است‎/ بيا تا دور باشيم از دورنگى ها‎/ دورنگى در رفاقت مثل گرداب است‎/ در اين دين كه بى رحم است و وانفسا‎/ بيا اين مهربان، غمخوار هم باشيم‎/ بيا با معرفت دل را بيارايم‎/ و تا روز قيامت، يار هم باشيم
معصومه رضايى (خاكستر)
اسب آزاد
براى علوفه همه بايد بايد سوارى مى دادند ولى اسب... اينو ياد نگرفته بود! واسه همين آنقدر مقابل شلاقها ايستاده بود كه سراپا سرخ شده بود! اسب كه هميشه نگاهش به دشتهاى سرسبز بود و به گله هاى آزاد فكر مى كرد به وقتى كه در جلوى همه گله را هدايت مى كرد و صداى مهيب و عظيم عبورشان مراتع را به لرزه مى انداخت اون از اينكه اسب وحشى صدايش مى زدند عصبانى مى شد.
مى خواست به آنها بگويد من يك اسب آزادام! ولى زبون بسته... ديگه هيچ بلايى نبود كه سرش نياورده باشند آخه گاوچرانها به كلانتر قول داده بودند كه امروز صبح اسب رام شده را تحويلش دهند.
سرو كله يك گروه سوار پيداشد اسب نيمه جان زير چشمى نگاه كرد كلانتر و همراهانش بودند.
كلانتر به محض ديدن آن وضعيت گفت قرار ما اسب مسابقه بوده يا مرده! و مشغول مشاجره با گاوچرانها شد... در اين هنگامه چشم اسب تو چشم دختر كلانتر افتاد و به او نگاهى عميق كرد دخترك محو غرور چشمهاى اسب شد و درب حصار رو باز كرد. اسب كه انگار تمام انرژيهاى جهان رو به دست آورده بود زخماش همه خوب شد مثل يك تك شاخ بالدار در حاليكه به تبسم دخترك فكر مى كرد به سمت دشت سبز دوان شد آنچنان كه گويى در حال پرواز است با خودش مى گفت كاش دختر مهربان را سوار مى كرد! و در بهت و حيرت گاوچرانها كلانتر دست به روى شونه دخترش گذاشت و پرسيد؟ فكر مى كنى اين اسب زخمى تا غروب دوام بياره! و دخترك در سكوت خودش گفت اون خبرنداره كه خط آهن ما دشت سبزشو نصف كرده و با ديده اى بغض آلود حركت آرام اسب را دنبال كرد.
على اكبرى
درباره «دوستى» و «ترانه»
با يغما گلرويى:
جاى خودت نفس بكش
211857.jpg
در نسل ترانه سرايان معاصر يغماگلرويى نام آشنايى است. او در گستره اى از عاشقانه ها تا مسائل اجتماعى ترانه مى گويد و اين توانايى، او را به يكى از مطرح ترين ترانه گويان اين سال ها تبديل كرده است. گذشته از ترانه سرايى، فيلمنامه هم مى نويسد و ترجمه هم مى كند. ترجمه هاى جديد نامه به كودكى كه هرگز زاده نشد و يك مرد از اوريانافالاچى و شعرهايى از نزارقبانى از مطرح ترين فعاليت هاى او در اين عرصه است.
گفت وگوى ما يكسالى بود كه مرتب عقب مى افتاد اما روزهاى جشنواره مطبوعات فرصت خوبى بود تا ساعتى روى چمن ها ولو شويم و از دوستى و ترانه حرف بزنيم. اميدوارم به درخواست همه آنهايى كه در يك سال گذشته مرتب ميل مى زدند و يغما را براى گفت وگو پيشنهاد مى كردند، پاسخ گفته باشم.
منصور ضابطيان

تأثيرگذاران بر يغما گلرويى

مادرم
ما كتابخانه اى داشتيم كه همه جور كتاب توى آن بود. اين كتابها را مادرم مى خريد و مرا عادت داد كه كتاب بخوانم. بين شانزده تا بيست سالگى به اندازه سى سال كتاب خواندم و اين به لطف مادرم بود. بين اطرافيانم، به او بيش از بقيه شبيه هستم. نگرش هاى مشتركى داريم.
احمدشاملو
شاملو برايم وقت گذاشت. مى رفتم پيش او و شعرهايم را برايش مى بردم. اين در زمانى بود كه شاعرهاى خيلى كوچك تر از او حاضر نبودند دوثانيه برايم وقت بگذارند. تا هميشه به او مديون هستم.
يك مرد
«يك مرد» اوريانافالاچى تأثيرگذارترين كتاب زندگى ام بوده است. اين شخصيت شايد همان ابرانسان زندگى ام باشد كه دنبالش هستم. انسانى كه بزرگ است، هرچند كه اشتباه مى كند.
همسرم
آدم وقتى مجرد است در بطن خيلى از رفتارهاى انسانى نيست وآنها را آرمانى مى بيند. اما زمانى كه ازدواج مى كند با حقيقت اين رفتارها روبه رو مى شود و سرخورده مى شود. اما خانم من كارى  كرد كه من نه تنها سرخورده نشدم كه در آن آرمان ها محكم تر هم شدم.

تا حالا جاى خودت نفس كشيده اى؟
براى خودم، آره ولى جاى خودم... مگر مى شود؟ ممكن است ما برويم توى خانه، درها را ببنديم و جاى خودمان حرف بزنيم، جاى خودمان نفس بكشيم، جاى خودمان فكر كنيم ولى به محض اينكه از اين چارديوارى بيرون بياييم نقاب مى زنيم و آدم ديگرى مى شويم. سعى كرده ام در هر حالتى خودم باشم ولى مگر مى شود در هر لحظه اى آنچه را فكر مى كنى به زبان بياورى و آنطور كه دوست دارى رفتار كنى؟
حق باتوست، نمى شود. اما مى خواهم بدانم يغماى داخل چارديوارى با يغماى بيرون آن چقدر تفاوت دارند؟
تفاوتش كم است چون سعى كرده  ام، تا حد امكان خودم را در موقعيتى قرار ندهم كه بخواهم خلاف آنچه مى خواهم باشم. اگر قرار باشد پيش  كسى بروم و بدانم كه وقتى پيش او هستم خودم نيستم، سعى مى كنم از رفتن صرف نظر كنم. هر چند از اين طريق آدم گاهى فرصت هاى خيلى خوبى را هم از دست مى دهد اما ترجيح مى دهم فرصت ها را از دست بدهم تا اينكه بخواهم براى گرفتن يك امتياز چاپلوسى كنم.
توى اين چارديوارى، دوستانت چقدر راه دارند؟
خيلى، خيلى... آخر دفتر و خانه من تقريباً يكى است. تقريباً همه كسانى كه حداقل در اين دو سال با آنها كار كرده ام به خانه ام آمده اند و رفته  اند و خيلى هايشان دوستان صميمى ام شده اند.
اينكه به راحتى توى خانه ات مى روند و مى آيند، هيچ وقت اسباب پشيمانى ات را فراهم نكرده؟
نه، چون چيز پنهان كردنى ندارم. يعنى هيچ چيزى كه عمومى شدن آن بخواهد زندگى ام را به هم بريزد ندارم.
آدم هاى عجيب و غريب هم پيشت مى آيند؟
عجيب و غريب؟
آره، كسانى كه مثلاً ترانه هاى عجيب و غريب بخواهند.
چرا، چرا... مثلاً طرف مى آيد و به اسم يك خانمى كه حالا نمى دانم همسرش است يا دوستش يا هر چى، ترانه مى خواهد. يا خيلى ها بامد پيش مى روند. الان مثلاً «خوشگل عاشق» مد شده. هر كسى مى آيد، خوشگل عاشق مى خواهد... يك نفر يك بار آمده بود و براى گربه اش ترانه مى خواست.
گربه؟
آره، باور كن... مى گفت يك گربه دارم و تو يك ترانه براى پيشى بگو.
خب، به اين خواست ها تن مى دهى؟
اكثراً نه، اگر هم بگويم يك چيز كلى مى گويم. مثلاً يك ترانه عاشقانه مى گويم كه همه گير باشد و به درد آن آقايى كه براى آن خانم ترانه خواسته هم بخورد. اما مثلاً ترانه اى براى چه مى دانم، مليحه نمى نويسم.
نمى توانى بنويسى يا نمى نويسى؟
نه، مى توانم بنويسم ولى بد مى شود. يك چيزى كه خودم را اذيت نكند را مى نويسم ولى اگر از خودم دور شوم، هيچ وقت نمى نويسم.
يعنى واقعاً مى توانى ترانه اى براى يك گربه بگويى؟
آره، چون اتفاقاً وقتى خانه مادرم اينها بودم يك گربه داشتم... بگذار يك موضوعى را بگويم كه تا حالا به هيچ كس نگفته ام. من در يك دوره اى توى شركت هاى تبليغاتى كار مى كردم. آنجا زمان و ابزارت محدود است. يعنى بيست ثانيه وقت دارى تا مثلاً درباره گچ سوسك كش يك شعربگويى يا مثلاً راجع به روغن موتور يا هر چيز ديگر. آنجا من آب بندى شدم. از پفك نمكى بگير تا ماشين لباسشويى. درباره همه شان شعر گفتم.
جالب است، مثلاً درباره گچ سوسك كش چه شعرى گفتى. يادت هست؟
آره، يك گچ سوسك كش بود به اسم «سحرآميز» و من گفته بودم:
اين گچ سوسك كش سحرآميزه
دشمن سوسك هاى درشت و ريزه
خط سفيدش هر جا كه باشه
يعنى كه سوسك ها وقت گريزه
خب، اين كارها حس بدى به تو نمى دهد؟ اينكه ترانه سراى معروفى هستى و مجبورى چنين شعرهايى هم بگويى؟
آن موقع هنوز ترانه نمى گفتم. يعنى اگر هم مى گفتم ترانه متعهدى نبود. اصلاً از آن دوره ناراضى نيستم، حسابى مرا ساخت و خيلى چيزها به هم ياد داد. از خيلى كارهاى بدترى كه ممكن بود انجام دهم، بهتر بود.
غير از ترانه گفتن و ترجمه كردن، كار ديگرى بلدى؟
يك كمى صفحه بندى كتاب بلدم، همين.
اسمت خيلى عجيب است.از اول اسمت همين بوده يا يغما يك جور افه هنرى و روشنفكرانه است؟
نه به خدا، از اول اسمم يغما بوده.
آخر برايم عجيب است چطور يك بچه دو ساله را مى شود يغما صدا كرد. اصلاً چرا «يغما»؟
اسم خواهرم يلدا بود. تنها اسمى كه ممكن بود با «ى» شروع شود، يدالله بود ولى خب مادر و پدرم اين اسم را دوست نداشتند و دست آخر يغما را انتخاب كردند. اتفاقاً يك بار رفته بودم دكتر و دكتر وقتى مى خواست اسمم را بنويسد با تعجب پرسيد: «يغما؟» و من همين قصه را گفتم و گفتم خوشحالم كه اسمم يدالله نشد و يغما شد. ديدم دكتر اخم هايش را كشيد توى هم و تحويلم نگرفت. بعد كه آمدم بيرون و نسخه را نگاه كردم ديدم اسم خودش يدالله بود!
قديمى ترين دوستت را به خاطر مى آورى؟
آره، رضا احدپور. يكسال از من بزرگتر بود. يعنى متولد ۵۳. هفت ساله بوديم كه با هم دوست شديم. الان دندانپزشك است.
تو چى خواندى، راستى؟
من ديپلمه هستم.
چرا؟
اصلاً همين ديپلم را هم با مصيبت و ضرب و شتم گرفتم! از فضاى مدرسه بدم مى آيد. خودت كه يادت مى آيد كه آن موقع ها سيستم چه جورى بود. همه اش امر و نهى و كتك و اين كارها.
يك ناظمى داشتيم كه سيم تلفن را به هم مى بافت و بچه ها را با آن كتك مى زد. كلاً اين جور اذيتم مى كرد. روى اين حساب اصلاً ادامه ندادم و اعتقادى هم به تحصيلات آكادميك ندارم. البته الآن همه مى گويند چون خودش دانشگاه نرفته، دارد اين حرفها را مى زند... تازه من ديپلم ام را هم شبانه گرفتم.
* براى يك دوست حاضرى چه چيزهايى را از دست بدهى؟
- براى بعضى از دوستانم، همه چيزم را غير از خودم. يعنى آنچه در وجود و مغزم مى گذرد، حاضر نيستم آن را از دست بدهم.
* جانت را چى؟
- نه بابا، اين چيزها كه حرف است. به درد فيلم مى خورد.
* از اين دوستهايى كه حاضرى همه چيز غير از خودت را برايشان از دست بدهى، در حال حاضر اصلاً دارى؟
- آره، دارم.
* هيچ وقت درباره شان ترانه گفته اى؟
- نه، چون فكر مى كنم ترانه بايد يك چيز خصوصى باشد. وقتى ترانه مى گويى، فقط براى نوشتن توى دفترت نمى گويى، قرار است اين ترانه عموميت پيدا كند، پس مسائل خيلى خصوصى تو نه به ديگران ربطى پيدا مى كند و نه برايشان جالب است.
* ولى اين ترانه عمومى از خصوصيت تو مى آيد.
- آره، ولى رابطه هاى خيلى خيلى شخصى نمى تواند ترانه شود.
- اين ترانه هايى كه مى گويى، اصلاً برايت مابه ازاى بيرونى دارند؟ يعنى وقتى مى گويى «عسل بانو، عسل گيسو، عسل چشم...» اين عسل  بانو يك آدم واقعى است؟
- آره، ولى اسمش را نگفته ام، مثلاً ژيلا خانوم. آمده ام و يك شكل كلى را در نظر گرفته ام كه به درد كسى كه ژيلاخانوم را هم نمى شناسد، بخورد. به عبارتى، رابطه من و يك دوست ممكن است به شدت بر ترانه اثر بگذارد، ولى آنقدر درباره خصوصياتش، به طورى كه ديگران نفهمند، صحبت مى كنم.
* اين دوست، يار، عشق يا هر چيزى كه اسمش را بگذارى، كيست كه تو در ترانه هايت سرزمينت را هم به او تقديم مى كنى، آفتاب را هم به او مى بخشى، خورشيد را هم پيشكش او مى كنى؟
- وقتى ترانه مى نويسى، اكثراً توى ذهن يك آدم اثيرى را در نظر دارى. يك ابرانسان كه از نظر آدم، كامل است. فكر مى كنم اغلب ترانه سراها هم چنين مى كنند يا حداقل درباره آدمى مى گويى كه بخشهايى از يك ابرانسان را در او پيدا كرده اى.
* و فكر نمى كنى ديگر عصر اين ابرانسانها و اين آدمهاى اثيرى تمام شده؟
- چرا چنين حرفى مى زنى؟
* نيستند، چه كسى مى تواند كامل باشد؟
- كامل مطلق كه نه، ولى آدم هاى بزرگ خيلى هستند.
* كجا هستند، چرا نمى بينمشان؟
- همين كه نمى بينيمشان، نشان اين است كه هستند. چون اين آدمها مهم ترين ويژگى كه دارند، اين است كه خودشان را نشان نمى دهند. اصلاً مگر مى شود توى دنيا چنين آدمهايى نباشند؟ من آدمهايى را توى دروازه غار مى شناسم كه به اين چيزى كه مى گويم، نزديك هستند و اصلاً هم ديده نمى شوند.
* پس هستند؟
- آره هستند.
* پس چرا اينقدر دنبالشان مى گردى؟
- چون دنبال الگو هستم. خود من توى شعرم دنبال يك الگو براى خودم هستم.
* مى خواهى چه جورى باشى؟
- مهم ترين چيزى كه دوست دارم، اين است كه مى خواهم درباره هر چيزى خودم شناخت پيدا كنم. اينقدر آويزان شدن بر حرفهاى پيشينيان، اينقدر جلوى بزرگترها فضولى موقوف و... آزارم مى دهد. حرمت سن و سال آدمها درست، بايد رعايت شود، اما چرا جلوى آنها نبايد فضولى كرد. اصلاً دنبال يك جور شك كردن هستم. حتى شك كردن به اينكه چرا هميشه دو به علاوه دو بايد چهار شود، چرا بايد اسم درخت، درخت باشد، چرا اسم تو اين است، اسم من آن و...
* پس در يك شك مدام به سر مى برى؟
- آره، آره، چون اين شك است كه آدم را به باور مى رساند. من اصلاً شعر را يك پرسش بزرگ مى دانم. اصلاً چرا شعر، هنر را يك پرسش بزرگ مى دانم.
* اين پرسش، پاسخى هم دارد؟
- پاسخ مشخصى ندارد، چون به محض اينكه به پاسخ مى رسى، دوباره به آن شك مى كنى و جلو مى روى. مگر اينكه شك را تعطيل كنى.
* يك وقت هست تو در آب و سبزه و هستى و زندگى شك دارى، اما يك وقتى ممكن است اين شك به دوستان و اطرافيان و نزديكانت هم تعميم پيدا كند. اين شك آزارت نمى دهد؟
- اتفاقاً به آدمها معمولاً خوشبين هستم و سعى مى كنم حتى به حرفهاى ديگران درباره يك آدم توجهى نكنم و خودم او را بشناسم. معمولاً هم وقتى با يكى برخورد مى كنم، توى همان ده دقيقه اول او را كاملاً مى شناسم و مى فهمم كه مى توانم با او رابطه داشته باشم يا نه. البته اميدوارم ديگران نگويند طرف مرتاض است.
* مطمئن باش نمى گويند. مرتاض كه نود و شش كيلويى نمى شود.
- (مى خندد).
* از كجا مى فهمى؟
- به نظر من چشمهاى آدمها كليت درونى آنها را نشان مى دهد. به هرحال بعضى از ما بازيگر هستيم.
* بعضى هايمان؟ تو كه گفته اى «ما همه مون بازيگريم»!
- تقريباً همين طور است، ولى حتى بزرگترين بازيگرها هم نمى توانند با چشمهايشان دروغ بگويند. چشم ها بازيگران بدى هستند.
* بچه بودى، فضول بودى؟
- آره، فضول و شر.
* ولى الآن آرام به نظر مى آيى؟
- آره، هيكل نشان مى دهد كه اصلاً جنب و جوش ندارم.
* از كجا به بعد اينقدر چاق شدى؟
- من مشكلم پرخورى نيست، كم تحركى است. از صبح كه بلند مى شوم، پشت ميز كامپيوتر مى نشينم و كار مى كنم.
* چت مى كنى؟
- نه بابا، اصلاً اين چيزها را بلد نيستم. يكبار مى خواستيم با ايرج جنتى عطايى و يك عده ديگر يك كنفرانس اينترنتى بگذاريم و من چون بلد نبودم چيكار بايد بكنم، اين كنفرانس را از دست دادم.
* كلاً با تكنولوژى مدرن بيگانه اى؟
- نه، تكنولوژى را دوست دارم ولى به نظرم چت و اين چيزها خيلى مزخرف است.
* اهل خريد چيزهاى مدرن هستى؟
- آره، خيلى هم راجع بهش تحقيق مى كنم. و همين باعث مى شود كه گاهى حتى كارم عقب هم بيفتد. مثلاً چند ماه است مى خواهم يك دوربين ديجيتال بخرم ولى آنقدر درباره مدلهاى مختلف تحقيق كرده ام كه پاك گيج شده ام. من يا چيزى را نمى گيرم يا اگر بگيرم خوبش را مى گيرم.
* حاضرى كانديداى رياست جمهورى شوى؟
- نه!
* چرا؟
- چون وقتى آدم در مرحله قدرت قرار مى گيرد، ديگر خودش نيست. مجبور است گاهى وقت ها دروغ بگويد. اين مربوط به همه جاى دنياست. گاهى مجبورى برخلاف احساس و عقلانيت كار كنى. رياست جمهورى برايم مثل يك نقاب است و دوست ندارم نقاب بزنم.
* ولى اگر احساس وظيفه كنى و كانديدا شوى، فكر مى كنى چند تا رأى بياورى؟
- شايد پنج تا از فاميل هايمان به هم رأى بدهند.
* يعنى فقط پنج شش نفر يغماگلرويى را مى شناسند؟
- نه، آنهايى كه مرا واقعاً مى شناسند، مى دانند كه اين كاره نيستم.
* آيا مى دانى تفاوت يك تمساح و سوسمار در چيست؟
- سوسمار بيشتر در خشكى است. بيشتر يك مارمولك بزرگ است و تمساح آبى - خاكى است.
* صرفنظر از اين تفاوت اگر تمساح يا سوسمار بودى، چه كسى را مى خوردى؟
- اولين ديكتاتورى كه دستم به او مى رسيد را مى خوردم.


دوستت مى دارم!
تو به زندگى مى مانى!
به نوشيدن جرعه اى آب در فاصله دو رؤيا!
به بوييدن عطر يكى نامه پيش از گشودنش!
به سلام هر سپيده دم!
به فرونشاندن عطش اطلسى ها!
به زنگ بى هنگام تلفن،
با خبرى گوارا يا ناگوارا!
به پرسيدن نشانى آشتى از عابرى اخم آلود!
به گشودن پنجره روبه بى حيايى باران!
به تماشاى چهره ماه از شكاف  پرده ها!
به شبنمى كه كنج چشمان يكى كودك مى نشيند،
آن سوى تركه نخست ناظم دبستان!
به بوييدن گونه سيب پيش از گاز زدن
به شنيدن صفحه اى پرغبار از خنياگرى مرده!
به تحرير شرحه شرحه اى او در گردنه هاى گريان ترانه!
به قدم زدن در گورستان!
به رقص پرشتاب پشه ها،
فراگرد چراغ كوچه!
به بالا پريدن گربه از ديوار
و به انتظار!
و من تو را دوست مى دارم،
چرا كه دوست مى دارم زندگى را،
آب و رؤيا را،
بوييدن نامه را،
سلام سپيده و عطش اطلسى را،
زنگ تلفن و اخم عابر را،
ماه را و پنجره را،
شكاف پرده و چشمان كودك را،
بوسه سيب غبار صفحه را،
تحرير ترانه را،
رقص گربه را!
و انتظار را!
يغماگلرويى از كتاب «اين جا ايران است و من تو را دوست مى دارم»
دنبال چه مى گردى؟
donchemig@yahoo. Com
-  من دنبال معلم پيش دبستانى ام به اسم خانم بهرنگ نژاد، مدرسه هجرت در يوسف آباد تهران مى گردم. البته ايشان در مدرسه فاطميه معاون هم بودند.
همچنين خواهش مى كنم اگر كسى از دوستم خانم مونا مسگريان خبر دارد حتماً به من اى - ميل بزند. من بى صبرانه منتظر خبر از اين عزيزان هستم.
صنم فرديس
Tanhajuj:@gmail.com
-  من دنبال يكى از همكلاسانم در راهنمايى بوستان در سال ۱۳۵۸ نام خليفه سلطانى مى گردم.
داود قياس نژاد
Davood-g@yahoo.com
من دنبال يكى از دوستان قديمى ام به اسم حامد جليلوند كه توى مدرسه اختردانش درسال هاى ۷۲ تا ۷۴ با او همكلاس بوده ام مى گردم.
هر كس خبرى از او دارد يا خودش اگر اين مطلب را مى خواند به من اى ميل بزند.
مسعود سپهرى
m-sep116@yahoo.com
- گمشده هاى من كم نيستند. گم شده هايى كه ديگر پيدا نمى شوند. كسى مى تواند مادرى كه سال هاست گم شده را برايم پيدا كند؟
او زير خروارها خاك آرميده و فقط يك قاب عكس از اوباقى مانده كه هر روز صبح به من لبخند مى زند. كسى مى تواند اين لبخند گمشده را به من بازگرداند؟
گيتى - ف
-  من به دنبال مجيد خانى مى گردم كه ساكن كرج بود و زمانى در يك شركتى نزديك پل ميرداماد كار مى كرد. بعد هم محل كارش به طبس انتقال يافت.
خواهش مى كنم اگر او را مى شناسيد يا خبرى از او داريد به من اى ميل بزنيد.
افشار
Afshar_ fshr@yahoo .com
- من دنبال دوستى به نام سيد محمد موسوى مى گردم.
محمد شاكرى
Mohammad_1582001@yahoo.com


|   شناسنامه   |   آرشيو   |