گروه حوادث: «تحت سلطه پسر جوان بودم، كمربند و چاقو به شوهرم دادم تا من را مجازات كند، او به خاطر پسران دوقلويم گناهم را بخشيد، بين دوراهى گرفتار شده بودم تا اينكه...»اين دفاعيات زن جوانى در برابر ۵ قاضى دادگاه كيفرى استان تهران است. او براى رهايى از دست پسر همسايه كه مى خواست با ابراز علاقه به وى، زندگى زناشويى اش را بر هم بزند، نقشه جنايت هولناكى را طراحى كرد.بنا به اين گزارش، از شامگاه ۵ ارديبهشت ماه سال ،۸۳ پسرى به نام «محمود گودرزى» به طرز مرموزى در قرچك ورامين ناپديد شد و همزمان با آن جسد سوخته پسر ۲۲ ساله اى در بيابانهاى اطراف ورامين و در خط آهن پيدا شد.
پليس وقتى جسد سوخته را تحت تجسس قرار داد، تكه هايى از پيراهنش كه سالم مانده بود را در مقايسه با مشخصات پوشش «محمود» در روز ناپديد شدن سرنخ اصلى خود قرار داد و پى برد اين پسر قربانى توطئه شومى شده است.در تحقيق از دوستان صميمى «محمود» و خانواده اين پسر، مشخص شد كه او با زنى جوان رابطه پنهانى دارد و چند بارى كه همراه اين زن به گردش رفته است، نزد آنان ادعا مى كند كه همسر صيغه اى اش است.بدين ترتيب، زن ۲۵ ساله اى به نام «فاطمه» كه مادر دو پسر ۶ ساله دوقلو بود و در همسايگى خانواده «محمود» زندگى مى كرد، شناسايى شد و با وجود ادعايى مبنى بر اينكه هيچگونه شناختى از پسر ناپديد شده ندارد، در مواجهه حضورى با دوست «محمود» كه چند بارى با خودرواش اين زن و پسر را به گردش برده بود، به ناچار پرده از جزئيات توطئه هولناك براى يك جنايت برداشت.اين زن پذيرفت كه «محمود» را به خانه شان در طبقه چهارم آپارتمانى كشانده و با همدستى شوهرش او را به قتل رسانده است.
< در دادگاه
زوج جنايتكار ساعت ۱۰ صبح ديروز - دوشنبه ۲۶ ارديبهشت ماه - در برابر قاضى عزيز محمدى - رئيس دادگاه - و چهار قاضى مستشار - رحيمى، باقرى، شريفى و سبزوارى - از شعبه ۷۱ دادگاه كيفرى استان تهران قرار گرفتند و از خود دفاع كردند. در ابتداى جلسه داديار دلدار در مقام نماينده دادستان در جايگاه حاضر شد و با بيان جزئيات قتل كه در تحقيقات بازپرس دادسراى قرچك ورامين فاش شده بود، گفت: «فاطمه ادعا كرده است با انداختن طنابى آبى رنگ دور گردن «محمود»، آن را فشار داده است و ضربات چاقو از سوى شوهرش بود و از آنجا كه پزشكى قانونى علت مرگ پسر جوان را خفگى ناشى از انسداد مجارى تنفسى اعلام كرده است، اين زن به اتهام مباشرت در قتل و شوهرش به اتهام معاونت در قتل بايستى مجازات شوند.»پدر «محمود» كه در جريان قرائت كيفرخواست گريه مى كرد، وقتى در جايگاه قرار گرفت، گفت: «اگر مى دانستم پسرم مزاحم اين زن و شوهر است، با دستان خودم او را تحويل قانون مى دادم، وقتى «محمود» ناپديد شد، من از دختر ۱۵ ساله ام شنيدم كه برادرش عكس زن جوانى را به او نشان داده و گفته كه همسر صيغه اى اش است. اين زن و شوهر، پسرم را به خانه شان كشانده اند و او را به قتل رسانده اند. قصاص نفس - اعدام - عاملان جنايت را مى خواهم.»به درخواست رئيس دادگاه، «فاطمه» به خاطر اينكه متهم رديف اول بود، قبل از شوهرش در جايگاه دفاع قرار گرفت و گفت: «۴ ماه قبل از جنايت وقتى براى سر زدن به يكى از پسربچه هايم كه در خانه مادرم زندگى مى كرد، به آنجا رفته بودم، در بازگشت دو پسر مزاحم من شدند كه با دخالت پسر همسايه دست از سرم برداشتند، چند روز بعد تلفن خانه مان زنگ خورد، «محمود» بود، خودش را همان پسرى كه من را از دست مزاحمان رها كرده بود، معرفى كرد و خواست به خاطر علاقه اى كه به من دارد، از شوهرم طلاق بگيرم.ابتدا نپذيرفتم و خواستم دست از سرم بردارد تا اينكه تهديداتش شروع شد، حتى به من گفت اگر تن به خواسته او ندهم، جان دو پسر دوقلويم و شوهرم در خطر است، مى ديدم كه خيلى من را دوست دارد و از سويى زندگى ام در خطر است، اغفال شدم، هر وقتى شوهرم در خانه نبود، به سراغم مى آمد، حتى پسرم را تهديد مى كرد تا به شوهرم نگويد كه او به خانه مان رفت و آمد مى كند.»
اين زن كه خيلى آرام و شمرده حرف مى زد، گفت: «مدتى از اين رابطه دوستى نگذشته بود كه «محمود» من را تحت سلطه خود گرفت، طورى كه بايستى بدون اجازه اش جايى نمى رفتم، اگر مى خواستم امتناع كنم، تهديد به آبروريزى مى كرد، بدون اينكه بدانم نزد دوستانش ادعا كرده بود من همسر صيغه اى اش هستم، با او و دوستانش به گردش مى رفتم و همه اين كارهايم دور از چشم شوهرم بود.خيلى پشيمان بودم،
|
|
|
روز سى ام فروردين ماه سال ۸۳ بود كه در برابر عذاب وجدانم طاقت نياوردم، از شوهرم و بچه هايم خجالت مى كشيدم، وقتى «اصغر» به خانه آمد، يك كمربند و چاقو به دستش دادم، ماجراى «محمود» را به او گفتم و خواستم هرچه مى خواهد، من را كتك بزند يا با چاقو من را به قتل برساند.«اصغر» نمى دانست چه بكند، احساس مى كنم به خاطر دو پسر دوقلويم گناهم را بخشيد و وقتى شنيد «محمود» دست از سرم بر نمى دارد و تهديد كرده كه من را خواهد ربود، تصميم گرفت نزد پليس برود و اين كار را نيز كرد، اما مأموران گفته بودند نيم ساعت قبل از اينكه «محمود» به خانه مان بيايد، آنان را باخبر كنيم كه اين امكان وجود نداشت.»وى افزود: «قرار شد يك هفته شوهرم سر كار نرود، چند روزى بود كه خانه بستگانم ميهمان بودم و «محمود» اطلاعى نداشت، ساعت ۸ و ۳۰ دقيقه صبح روز جنايت درحالى كه «اصغر» در خانه بود، اين پسر زنگ خانه را زد، وقتى در را باز كردم و او را ديدم، به التماس افتادم و خواستم از زندگى ام بيرون برود، او با پرخاشگرى گفت كه چرا بدون اطلاع او چند روزى در خانه نبوده ام، حتى وقتى التماسهايم را ديد، گفت كه حتماً شوهرت در خانه است كه اين رفتارها را مى كنى، تصور كردم ديگر وارد خانه نمى شود و به خاطر ترس از وجود شوهرم آنجا را ترك مى كند، اما او با عصبانيت به جست و جوى شوهرم در اتاقها پرداخت و چون «اصغر» پشت در پنهان بود، او را نديد، سپس با تندى خواست وسايلم را جمع كنم و همراه او براى هميشه خانه شوهرم را ترك كنم.«اصغر» تا اين لحظه پنهان بود، با چوب دستى كه در دستش بود، ضربه اى به «محمود» زد و اين پسر مشتى به چشم راست شوهرم زد، بعد درحالى كه ناسزا مى گفت، چاقويى در دست گرفت و به سمت «اصغر» حمله كرد. مطمئن بودم اگر كارى نكنم، او شوهرم را خواهد كشت. ضربه اى به دستش زدم كه چاقو افتاد و او روى سينه شوهرم نشست، طناب آبى رنگى كه پسرم اسباب بازى هايش را با آن بسته بندى مى كند، در گوشه اى افتاده بود، سريع آن را برداشتم و از پشت سر «محمود» به او نزديك شدم.«فاطمه» به درخواست قضات دادگاه در برابر ديدگان آنان و دوربينهاى عكاسى روزنامه ها طناب آبى رنگى را دور گردن مقتول فرضى انداخت و با نمايش صحنه خفه كردن «محمود» گفت: «طناب را از پشت دور گردنش انداختم و كشيدم تا اينكه او به پشت روى زمين افتاد، شوهرم پاهايش را گرفت تا نتواند كارى كند. نمى دانم چرا طناب را فشار دادم، چون تصميمى براى قتل نداشتيم! وقتى «محمود» بى جان شد، فهميدم چه كارى كرده ام.»وقتى «فاطمه» در آخرين دفاع خود، خواستار عفو و بخشش شد، وكيل مدافع وى با حضور در جايگاه استيصال اين زن براى گرفتار شدن در سلطه پسر همسايه، پشيمانى و شرمندگى اش از شوهر زحمتكش را دليل بروز اين جنايت دانست و تأكيد كرد نقشه اى براى قتل بين زن و شوهر طراحى نشده بود.«اصغر» كه مرد ۳۰ ساله اى است و در جريان شنيدن دفاعيات «فاطمه» آرام نشسته بود، وقتى در جايگاه قرار گرفت، گفت: «من يك كارگر هستم كه براى آسايش زندگى همسر و پسران دوقلويم از صبح تا شب سر كار مى رفتم و تاكنون حتى به يك كبوتر صدمه اى نزده ام، چه برسد به اينكه بخواهم دست به جنايتى بزنم.»وى ادامه داد: «من تا زمانى كه به خانه مان تلفنهاى تهديد كننده صورت مى گرفت، اطلاعى از گوشه هاى پنهان زندگى ام نداشتم، عصر يك روز پنجشنبه بود، در خانه مان بودم كه زنگ خورد. وقتى گوشى را برداشتم، صداى مردانه اى شنيدم كه از من خواست خانه را ترك نكنم، چون مى خواهد نيم ساعت بعد تماس بگيرد.»
در خانه ماندم كه براى دومين بار جوان ناشناس تماس گرفت و بدون اينكه خودش را معرفى كند، گفت: «جان بچه هايت در خطر است، بلايى به سر بچه ها مى آورم كه مايه ننگ باشد!» با حالتى نگران علت را پرسيدم، چيزى نگفت. اين تهديدات زياد شد. وقتى از همسرم پرسيدم مزاحم تلفنى را مى شناسد، او چيزى نگفت. به پليس مراجعه كردم و با راهنمايى آنان به مخابرات رفتم و خواستم تلفن خانه مان كنترل شود، به مرحله اى رسيده بوديم كه احساس مى كردم در آن خانه نمى توانيم زندگى كنيم، به خاطر همين خانه مان را عوض كرديم و تصورم اين بود از دست مزاحم راحت شده ايم.»«اصغر» با صداى لرزانى ادامه داد: «يك روز بعد از اينكه متوجه نگرانى در چهره «فاطمه» شده بودم، او با در دست داشتن كمربند و چاقويى نزدم آمد و اين وسايل را به من داد، بعد گفت كه پسرى مزاحم وارد خانه ام مى شود و مرتب با او رابطه پنهانى دارد و خواست هر تصميمى مى خواهم بگيرم و حتى تأكيد كرد خودش را به قتل برسانم. من مى دانستم «فاطمه» دچار يك اشتباه شده است و پشيمانى اش كافى بود او را ببخشم، به خاطر همين در نخستين اقدام براى دفع ضررى كه از سوى «محمود» به زندگى ام وارد مى شد، به پليس مراجعه كردم و آنان خواستند نيم ساعت قبل از اينكه پسر مزاحم به خانه ام بيايد، آنان را خبر كنم.»
اين مرد گفت: «اصلاً نقشه اى براى قتل نبود، روز جنايت وقتى «محمود» به خانه مان آمد، همسرم به او التماس كرد پايش را از زندگى ما بيرون بكشد، اما مقتول با ناسزاگويى وارد خانه شد، حتى سراغ من گشت و وقتى روى سينه ام نشست و هر دو تقلا كرديم چاقوى پرت شده از روى زمين را برداريم كه تيغه چاقو در بدن «محمود» فرو رفت، «فاطمه» طناب را دور گردن اين پسر انداخت. مى خواستيم نيمه جان شود و با بستن دست و پايش او را تحويل پليس دهيم، اما او خفه شده بود.چاره اى نداشتم، جسد را داخل كارتن تلويزيون گذاشتم، چرخ دستى اى از آهنگرى همسايه گرفتم و آن را به خط آهن انتقال دادم و با ريختن بنزين روى جسد، آن را به آتش كشيدم.