سه شنبه ۲۷ ارديبهشت ۱۳۸۴ -
Tue, May 17, 2005
ماجرا
۳۱۳۵
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
رابطه مرموز در استايلز
مقاومت
در برابر مرگ
قسمت چهارم
211950.jpg
آنچه گذشت
در سه قسمت گذشته خوانديد كه خانم اينگلتورپ صاحب مزرعه بزرگ استايلز در بين ساكنان ديگر اين مزرعه هيچ دوستى نداشت و اين موضوع را خانم اوبى هاوارد مستخدم اخراجى استايلز به «هيستينگز» كه ميهمان اين مزرعه بود گفت.
با مرگ خانم اينگلتورپ كه به نظر مى رسيد خودكشى است و با نوشيدن زهرش به مرگ داده است پاى «پوآرو» به اين مزرعه كشانده شد تا شايعات از بين برود و همه انتظار داشتند «پوآرو» اين كارآگاه ريزنقش مهر تأييدى بر خودكشى خانم اينگلتورپ بگذارد
و اينك بقيه داستان:
نگران نباش وقتى به استايلز مى آمدم با او تلگرافى تماس داشتم و مطلع شدم «پوآرو» به همراه تعدادى از هم خدمتى هاى قديمى اش به اينطرف ها آمده است و در يك اردوى نظامى شركت دارد.
«لارنس» كه تااين لحظه حرفى نزده بود ساز مخالفت زد.
ببين جان، اين مسأله مربوط به خانواده كاونديش است ، مادر دلايلى براى انتخاب مرگش داشت و خودكشى كرده است نتايج اين كارآگاه هرچه باشد جز اينكه نشان مى دهد مادر خودكشى كرده نيست، پس اين ماجرا را نگذاريم از فضاى خانوادگى ما خارج شود.
احساس كردم «جان كاونديش» نيز هم عقيده برادرش است اما او از يك موضوع هراس داشت و نتوانست آن را به زبان نياورد.
«لارنس» شايعات را در نظر بگير، اگر خانم اوى هاوارد بداند مادر همان شبى كه او در استايلز نبود خودكشى كرده است با بدبينى هايى كه به آلفرد و حتى به برخى ازماها دارد جنجالى به پا مى كند كه نمى توان از آن جلوگيرى كرد در ضمن آقاى آلفرد «اينگلتورپ» را از قلم نينداز او نيز خاموش نخواهد نشست، به نظرم قبل از اينكه به سهل انگارى يا هرچيز ديگرى متهم شويم بهتر است كارآگاه «پوآرو» كه شهرت زيادى دارد ماجراى مرگ مادر را بررسى كند ما كه مطمئن هستيم مادر خودكشى كرده است پس بگذار ابهاماتى وجود نداشته باشد.
«جان» وقتى حرف هايش تمام شد لبخندى از رضايت زد من كه اجازه دخالت «پوآرو» در ماجراى استايلز راگرفته بودم به اتاقم رفتم تا با استراحتى كوتاه و روشن شدن هوا به سراغ «پوآرو» بروم و اميدوار بودم دست خالى برنگردم.
با روشن شدن هوا جسد خانم «اينگلتورپ» به سردخانه قبرستان محلى انتقال داده شد تا با تشريفات خاصى به خاك سپرده شود، من مأموريت خاصى داشتم به خاطر همين به جاى همراهى «جان » و «لارنس» از آنان جدا شدم و به سمت شهر حركت كردم. وقتى در حال خارج شدن از در بزرگ استايلز بودم آقاى «آلفرد» را ديدم كه با چكمه هاى سياهرنگش قدم هاى بلندى بر مى دارد او حتماً از ماجراى مرگ همسر ثروتمندش خبر نداشت يا اگر مى دانست چيزى در چهره اش مشخص نبود ، با ديدن من دستى تكان داد و من بدون اينكه از راننده بخواهم توقف كند از استايلز خارج شدم.
پيدا كردن هتلى كه «پوآرو» و هم خدمتى هايش در آنجا اقامت داشتند كار زياد سختى نبود آنان به اندازه اى نظم شهر را به هم ريخته بودند كه در مدت بسيار كمى مشهور شده بودند.
دوستان «پوآرو» با ديدن من از دوست قديمى خود گلايه كردند، اين كارآگاه ريزنقش به خاطر بى نظمى هاى هم خدمتى هايش از گروه آنان جداشده بود و در هتلى ديگر يك اتاق كرايه كرده بود. هنوز ظهر نشده بودكه پشت در اتاق پوآرو بودم. چند ضربه به در چوبى زدم، مى دانستم پوآرو طبق عادت تا خود را مرتب نكند در را به رويم باز نخواهدكرد وقتى در را باز كرد تعجب را در ديده هايش ديدم.
هيستينگز، تواينجا چه مى كنى؟ دوست عزيز من خيلى خوشحالم كردى.
اجازه خواستم داخل اتاقش شوم بعد در حاليكه به تعريف و تمجيد توأم با تيزهوشى او اشاره كردم و رضايت را درچهره اش ديدم ماجراى مرگ ناگهانى و مرموز خانم  «اينگلتورپ» در استايلز را تعريف كردم.
«پوآرو» با دقت به حرفهايم گوش كرد.
هيستينگز انتظار دارى من بيايم و ثابت كنم خانم «اينگلتورپ» خودكشى كرده است؟
اگر چيزى غير از خودكشى بود چه؟
چون مطمئن نبودم خانم«اينگلتورپ» خودكشى كرده باشد سرى تكان دادم.
دوست عزيزم پوآرو مى خواهيم به اصل ماجرا برسيم و به تو احتياج داريم.
مى دانستم مى پذيرد چون از كشف ماجراهاى پيچيده لذت مى برد، از من قول گرفت مدتى را كه در استايلز بودم با شنيده ها و ديده هايم براى او تعريف كنم ، از جا بلند شد جلوى آينه رفت و پس از اينكه يقه كت و پيراهنش را مرتب كرد به من گفت: برويم.
پرسيدم:«كجا؟»
لبخندى زد و گفت: «به استايلز برويم، خيلى كار داريم هستينگز سريعتر از روى مبل بلند شو!
ماشين در برابر عمارت اصلى استايلز توقف كرد.«پوآرو» در مسير از من خواست هيچ چيزى تعريف نكنم و اجازه خواست بعد از بررسى هايى كه خودش در «استايلز» انجام مى دهد پاى حرفها وديده هاى من بنشيند.
من در كل مسير به او چشم دوخته بودم كه در حال مرتب كردن سبيل هايش بود و اين كار را با وسواس خاصى انجام مى داد. در برابر عمارت استايلز «جان كاونديش» و «مرى» به استقبال ما آمدند.
جان، آقاى «پوآرو» با وجود اينكه قرار بود اينجا را ترك كنند به خواسته من به استايلز آمدند و...
هنوز حرفهايم تمام نشده بود كه «پوآرو» با آن لهجه شيرين خود گفت: «او «هيستينگز» كار بزرگى نكرده ام ميهمان يك خانواده بزرگ بودن يك افتخار تكرارنشدنى است، آقاى جان، خانم مرى، از ديدن شما خوشبختم.»
از اينكه حافظه «پوآرو» به اندازه اى قوى بود كه با وجود كوتاه بودن توضيحاتم سريع اسم ها را به خاطر سپرده بود تعجبى نكردم. او يك كارآگاه بسيار تيزهوش بود.
«جان كاونديش» با تبسمى به «پوآرو» خوش آمد گفت و خانم «مرى» نيز لبخندى زد و از اينكه سرايدارى براى حمل چمدان ميهمان تازه وارد در استايلز حاضر نبود عذرخواهى كرد.
مى شد شرايط به هم ريخته « استايلز» بعد از مرگ خانم «اينگلتورپ» را درك كرد. به پيشنهاد خود «پوآرو» او هم اتاقى ام شد از بابتى ناراحت بودم چون نظم او در خوابيدن و بيدارى اش هيچ هماهنگى اى با بى نظمى هاى من نداشت.
وقتى داشتيم وارد عمارت مى شديم «پوآرو» اشاره كرد كه مردى با ريش بلند و عينكى گرد از پنجره اى در طبقه دوم ما را زير نظر داشت. او قبل از اينكه بگويم آن مرد كيست؟! خودش گفت كه «آلفرد اينگلتورپ» آدم عجيبى است.
غروب بود كه «پوآرو» پس از استراحتى كوتاه از من خواست او را نزد «جان كاونديش» ببرم. خيلى منتظر اين لحظه بودم، همه در بين چمن هاى سبز روى صندلى هاى سفيدرنگى نشستيم و خانم «مرى كاونديش» چايى بسيار خوشمزه اى تهيه كرد.
آقاى جان، من به شما تسليت مى گويم، مى دانم كه مادرتان را خيلى دوست داشتيد اما اجازه مى خواهم از همه ساكنان استايلز تحقيق كنم و به همه اتاقها سرك بكشم.
«پوآرو» با لحن آرامى چيزى را خواست كه «جان كاونديش» با ترديد و با كلى مكث به آن جواب مثبت داد.
آقاى پوآرو، مى دانم كه كارآگاه قابلى هستيد، با وجود اينكه مطمئن هستيم مادرم خودكشى كرده است اما براى از بين رفتن شايعات شما را به استايلز دعوت كرده ايم تا همه قانع شوند. خانم اينگلتورپ به خاطر ناراحتى هايى كه به تازگى به وجود آمده بود خودكشى كرده است، تنها خواهشى كه داريم حفظ اسرار خانوادگى مان از سوى شما است.
« پوآرو» سرش را به ميزان بسيار كمى پايين آورد و آرام گفت: «مطمئن باشيد آقاى كاونديش از دادن آزادى عمل به من پشيمان نخواهى شد!»
سپس بدون اينكه چايى بنوشد از جاى خود بلند شد و خواست قبل از تاريك شدن هوا اتاق خانم اينگلتورپ را ببيند، به درخواست من هيچ كس وارد اين اتاق نشده بودو چيزى جابه جا نشده بود.
از همان در اتاق «سينيتا» داخل رفتيم، پوآرو عينكش را روى چشم گذاشت و با دقت همه اثاثيه را زير نظر گرفت.
«هيستينگز» ببين خانم اينگلتورپ براى نجات از مرگ چقدر دست و پا زده است.
شكسته شدن ظروف چينى عجيب به نظر مى رسد. جاشمعى را ببين كه روى ميز افتاده است، اگر شانس نمى آورديد و اين شمع صورتى رنگ روشن بود با پرده اى كه روى ميز قرار دارد حتماً آتش سوزى مهيبى رخ مى داد و الآن استايلز با خاكستر يكى بود شايد تو هم خاكستر مى شدى. از اين شوخى « پوآرو» خوشم نيامد اما به ناچار لبخند زدم. به سمت فنجان قهوه كه زير تخت پرتاب شده بود رفت و آرام گفت: «جام زهر!، خانم اينگلتورپ فهميده بود كه قهوه داخل فنجان سمى بوده و با عصبانيت آن را پرتاب كرده است، هيستينگز مطمئن باش او خودكشى نكرده است!!»
بعد در اصلى اتاق خواب خانم اينگلتورپ را بازرسى كرد انگار چيزى نيافت به سمت شومينه رفت هنوز يك قدمى به آن مانده بود كه روى زانوهايش نشست، تصور كردم فرش ايرانى زيبايى كه در آن اتاق پهن شده نظر او را جلب كرده است، اما او با هيجان من را صدا زد.
«هيستيگز» ببين! اينجا شمعى سفيد رنگ روى زمين افتاده است و با زير پا ماندن در لابه لاى بافتهاى اين فرش زيبا له شده است. باز خطر آتش سوزى وجود داشت واقعاً شانس آورديد.
اين را گفت، سپس مقدارى از شمع را داخل كيسه پلاستيكى بى رنگى ريخت و از جا بلند شد، وقتى مى خواست از همان مسيرى كه داخل شده بوديم خارج شود باز هيجان زده شد.
«هيستينگز» بيا و دقت كن، بعد با يك موچين كه در جيب كتش قرار داشت تكه اى از پارچه سورمه اى رنگى را از روى دستگيره در اتاق برداشت و آن را داخل كيسه بى رنگ ديگرى انداخت.
مطمئن باش كه صاحب لباسى كه اين پارچه سورمه اى از آن روى دستگيره باقى مانده است هنگام خروج از اتاق خانم «اينگلتورپ» يا عصبانى بود و يا خيلى عجله داشت. بعد كيسه را به سمت بينى اش برد و نفس عميقى كشيد و گفت: «رايحه زنانه است!»
از اتاق خارج شديم، اصلاً تصور نمى كردم « پوآرو» در همان لحظات نخست سرنخ هايى به دست آورد كه من با وجود دقت بسيار و طولانى اصلاً متوجه آن نشده بودم.
آن شب « پوآرو» خستگى را بهانه كرد و به جاى حاضر شدن سر سفره شام در اتاقش ماند. من در جمع خانواده كاونديش ساكت بودم و برخلاف هميشه كه بذله گويى مى كردم اين بار رفتارهاى جان ، خانم «مرى» و «سينيتا»، «لارنس» و «آلفرد» كه دورتر از ديگران نشسته بود را زير نظر داشتم.
وقتى سرو غذا تمام شد و پيشنهاد دادند براى قدم زدن به بيرون از عمارت برويم تنهايى « پوآرو» را بهانه كردم و با كنجكاوى بسيارى كه داشتم خودم را به اتاقم رساندم. « پوآرو» در خواب عميقى بود و من از اينكه دعوت خانم «مرى كاونديش» را نپذيرفته بودم ناراحت شدم.
فرداى آن شب با صداى «پوآرو» از خواب بيدارشدم. او مرتب مى گفت كه كارهاى عقب افتاده زيادى داريم و خواست با دقت از روز نخست حضورم در استايلز را با ظرافت بسيار و بدون از قلم انداختن جزئيات بيان كنم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |