سه شنبه ۲۷ ارديبهشت ۱۳۸۴ -
Tue, May 17, 2005
جوان
۳۱۳۵
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
اسراركف بينى
يك پيشنهاد
خاطره زندگى با سرطان
اسراركف بينى
كف دستت را با دستكش بپوشان!
211962.jpg
مبينا صبور

اگر تمام حرفهايى كه كف بين ها مى زنند درست بود و همه از اسرار كف بينى سردرمى آوردند، چه مى شد؟!
خيلى ساده! ديگر محبور نبوديم براى انجام هر كارى هزار تا قول و تعهد و امضا و ضمانت و وثيقه و اثر انگشت جمع كنيم. اگر خداى ناكرده زبان و حركات شخصى حقيقت را نمى گفت، مى شد با يك نگاه ساده به شخصيت او پى برد و شايد آن موقع بسيارى از آقايان ترجيح مى دادند زمستان به خواستگارى بروند و با دستكش كف دستهايشان را بپوشانند. (البته خانمها مشكلى نداشتند چون زمستان سرما به دادشان مى رسيد و تابستان و فصل گرم هم بهانه محافظت پوست در مقابل اشعه خورشيد و...)
در اين شرايط خيالى ديگر كسى به فكر نگاه كردن به ظاهر و سرووضع همسر آينده نبود! و تمام نگاهها متوجه كف دستها مى شد. (البته بماند كه تمام اين اما و اگرها زمانى جواب مى دهند كه هنوز شدت عشق، چشم و گوش و عقل را نگرفته باشد! كه اگر كار به اينجا رسيده باشد، بايدگفت خدا به داد برسد، چون حتى اگر طرف مورد نظر فرياد هم بزند كه من ظاهرسازى مى كنم و... ما نمى شنويم و اگر هم بشنويم باور نداريم.)
اگر كف بينى بلد بوديم و كاملاً به اسرار آن آشنايى داشتيم، انتظار در اتوبوس و مترو ميان جمعيتى كه دستهايشان را به عنوان تكيه گاهى به اين طرف وآن طرف وصل كرده اند هم خود ماجرايى جالب بود. (فضولى در كار بغل دستى ها و...)
دنياى فيلم و هنر هم شكل ديگرى داشت. آن موقع شايد بيشتر از آنكه متوجه داستان فيلمها باشيم به كف دست هنرپيشه ها نگاه مى كرديم و...
البته اصلاً مهم نيست كه ما در اين كار مهارت داشته باشيم يا خير. مهم وجود كسانى است كه ادعا مى كنند خبره اين كار هستند و از كف دستها حرفهاى زيادى براى گفتن دارند. براى نمونه حتماً شما با چهره و بازى خوب «مايكل داگلاس» آشنا هستيد. اما اگر از شما بپرسند كف دست او چه شكلى دارد؟ جواب چيست؟!
ويژگى هاى كلى دست «مايكل داگلاس»
۱- انحنا و خميدگى در انگشت كوچك دست
با توجه به شكل كف دست او مى توان متوجه شد كه انگشت كوچك در اثر انحنايى كه پيدا كرده به شكل حرف (C) درآمده است. پيدا شدن چنين حالتى بيانگر نوعى خرد شدن و از هم پاشيدگى شخصيت در سالهاى نخست زندگى است. وجود زخمهايى درونى كه به نوعى در ارتباط با حس مادر و فرزندى ايجاد مى شود. (با نگاهى ساده به دوران كودكى او نيز درمى يابيم در سالهاى نخست كودكى شاهد مشكلات عاطفى مادر و رنجش و ناراحتى وى بوده است). و در نهايت منجر به بروز حالاتى ازخشم و غضب هم مى شود. حسى كه در ضمير ناخودآگاه فرد باقى مى ماند و او را از خود واقعى اش دور مى كند، نوعى گم شدگى كه به شكل مزمن در مى آيد و فرد را وادار به واكنشى نامطمئن در برابر همين خود! مى كند.
البته بايد اشاره كرد عواملى چون رژيم غذايى، ورزش وبدنسازى و نوع كارى كه شخص انجام مى دهد هم مى تواند بر شكل انگشت تأثير داشته باشد اما در اين مورد خاص فشارها و استرس هاى دوران كودكى را علت اصلى مى دانند.
۲- باريك شدن قسمت انتهايى و بند پايانى دو انگشت ميانى و انگشترى
نازك بودن بندهاى اين دو انگشت در محل اتصالشان به كف دست، نشان مى دهد دارنده آن بزرگترين سلاحى كه در كارهايش دارد، نيروى عقل و خرد است. او سعى مى كندكارها را با معيار عقل مورد ارزيابى قرار دهدو به همين خاطر بارها و بارها تصميماتى مى گيرد كه با احساس واقعى اش متفاوت است. او دائماً سعى دارد با توجه به مقر خود به عواطف پاسخ گويد. به همين جهت در برخورد با او شاهد رفتارى خواهيد بود كه مورد بررسى دقيق منطقى قرار گرفته است. او همواره به دنبال يافتن استدلال و منطقى براى چه و چراهاى زندگى است. بنابراين مى توان به تفسيرها و عملكردهايش اعتماد داشت.
۳- گود شدن و فرورفتگى كف دست در پايين انگشت شست
اين قسمت از دست جايگاه ضمير ناخودآگاه شخص است و همين قسمت باعث معنى بخشيدن به تمام مفاهيم عاطفى وى است. اين ناحيه از دست تحت تأثير دنياى درونى فرد بوده و از نيازهاى بنيادى و اساسى اش سخن مى گويد. اين افراد در درون خود خصوصيات و ويژگى هاى منحصر به فردى دارند و از قدرت خلاقيت و ادارك و تصور بالايى برخوردارند. (شايد رسيدن مايكل داگلاس به اين نقطه از اوج و شهرت هم مربوط به معمارى دستهايش!! باشد).
البته در مورد «مايكل داگلاس» بايد گفت: در تركيب خصوصيت شماره۲ و ۳ شدت عقلانى بودن كارها (خصوصيت شماره۲) در كنار ويژگى هاى خاص شخصيتى (خصوصيت شماره۳) باعث مى شود او همواره در تلاش براى مهار كردن احساسات و عملكرد منطقى باشد كه اگر مهار كردن عقلانى احساسات كامل نشود، بايد شاهد حس رنجش و عدم پذيرش بود.
۴- قاشقى شكل شدن انگشت ميانى
اين ساختار معمولاً تمايل فرد براى بيان احساسات شكست خورده درونى است. او سعى دارد عقده هاى شخصيتى اش را بروز دهد و نشان دهد چه چيز باعث آشفتگى درونش شده است. در مورد اين نمونه خاص (مايكل داگلاس) هم ارتباط اوليه بين پدر و مادر باعث بروز چنين حالاتى بوده است. (گرچه ويژگى شماره۲ مجدداً با جهت دهى و سازماندهى منطقى باعث حل مشكلات مى شود.)
۵- گودگى كف دست در اطراف Life line
اين منطقه كه با خط زندگى احاطه شده است، علاقه دارنده دست به موسيقى و ظرفيت ذاتى و خدادادى او در بخشش و فداكارى را نشان مى دهد. او از برخورد با سايرين و ايجاد روابط اجتماعى لذت مى برد ودر زمينه اين ارتباطات اجتماعى بسيار مسؤول عمل مى كند ودر پى ايجاد ارتباط و اتصال به ساير افراد بسيار خوب عمل مى كند.
۶- بلندى و ضخامت انگشت ميانى در مقايسه با ساير انگشتان
خصوصيتى كه مى توان از روى اين مورد بيان كرد با توجه به ساير ويژگى ها خصوصاً مورد بالا تناقض دارد. دارنده دستى با اين ويژگى تمايل به جدايى از سايرين و سر بردن در خلوت خود دارد. البته همان طور كه گفته شد اين حس با حس اجتماعى زيستن كه در مورد قبل به آن اشاره شد بسيار متفاوت است. به همين خاطر گفته مى شود اين حس در سالهاى آتى زندگى او به وجود آمده و در اينجاست كه مثال موردنظر با توجه به همان نيروى عقل بين اين دو خصوصيت ارتباط برقرار مى كند.(جالب است بدانيم اين ويژگى در عكس هاى سالهاى نخست زندگى او ديده نمى شود!)
۷- درازا و اندازه مشخص و واضح head line
اين خط نشانگر استعداد شخص در دريافت و پردازش اطلاعات است. با توجه به كف دست او مى توان به كشيده شدن خط از يك لبه دست به لبه مقابل پى برد. چنين شكلى در سالهاى كودكى بيان كننده مشكلاتى در زمينه يادگيرى مهارتهاى زبان آموزى (خواندن و نوشتن) است و بروز اين خط در بزرگسالى در شرايطى به وجود مى آيد كه دارنده دست در پاسخگويى به محرك ها به نوعى رفتار مى كند كه ظاهراً به ريشه و اصل آن محرك ارتباطى ندارد و تصور مى شود او در پردازش و دريافت اطلاعات نامناسب عمل كرده است.
۸- خميدگى در انگشت نشانه
اين انگشت نشاندهنده روابط پدر و فرزندى است. هر نوع تغيير شكل در انگشت ذكر شده نوعى كمبود و ناهماهنگى در اين ارتباط را نشان مى دهد. (بررسى زندگى مايكل داگلاس در دوران كودكى نيز شاهدى بر اين ادعاست، او به نوعى حس جدايى از پدر را داشته است). از طرفى در بعضى شرايط كسانى كه داراى اين انگشت هستند در ايجاد ارتباط راحت و روان با سايرين با مشكل مواجه مى شوند.
و بقيه ظريف بينى هاى كف دست او را زمانى مى نويسيم كه با پاى خود سراغ كف بينى برود و آنچه در دل داردبه كف دست بريزد.
منتظر اسرار كف دست در شماره هاى بعدى باشيد.
يك پيشنهاد
شما كه عشق ماشينى!
212013.jpg
اگر اهل رالى و مسابقات ماشين سوارى هستى، يا اصلاً اگر عشق ماشينى، بد نيست به پيست اتومبيلرانى مجموعه ورزشى آزادى سرى بزنى. اين مجموعه از ساعت ۱۶ الى ۲۰ و از روز گذشته تا جمعه (۳۰ ارديبهشت ماه) پذيراى شما عشق ماشين هاست.
مسابقه زيباترين و قوى ترين خودرو به منظور فرهنگ سازى استفاده از ماشين هاى تيونينگ و ماشين هاى قديمى كلاسيك و ماشين هاى تيونينگ و قوى از سوى فدراسيون اتومبيلرانى و با مديريت شركت قرن دانش خودرو، مجرى وب سايت carx1 برگزار مى شود. اين مسابقه براى اولين بار در ايران برپامى شود و شركت كنندگان از سراسر ايران، خودروهاى اسپرتشان را در معرض نمايش عموم مى گذارند.
چهار روز اول مربوط به زيباترين خودرو و نحوه ارزش گذارى بر اساس نظر بازديدكنندگان و جمع آراى هيأت داورى است و پايان هر روز آخرين نتايج اعلام خواهد شد. خودروهايى كه در مسابقه زيباترين خودرو شركت مى كنند در دو گروه اتومبيل هاى اسپرت خيابانى و اتومبيل هاى كلاسيك رده بندى مى شوند.
در پايان مسابقه يك جايزه ويژه براى زيباترين خودرو كه محدوديتى در مدل و كشور سازنده خودرو ندارد و جوايز ويژه اى كه براى كلاس هاى پژو ۲۰۶ ، ،۴۰۵ پارس، مزدا ،۳۲۳ رنو،۵ ماكسيما، سمند، پرايد و رونيز با توجه به امتياز بهتر هر خودرو در كلاس خود براى آنان در نظر گرفته شده است.
روز آخر مربوط به قوى ترين خودروهاى خيابانى در مسير مستقيم ۴۰۰ متر كامل و دو به دو در پيست آزادى است. داورى اين مسابقه به عهده تيم مشترك از وب سايت carx1 و فدراسيون اتومبيلرانى و موتورسوارى جمهورى اسلامى ايران است.
براى كسب اطلاعات بيشتر مى توانيد به آدرس WWW.Carx1.com مراجعه كنيد.
چيزى براى امروز
212019.jpg
شازده كوچولو مى گويد در سالهاى تنهايى اش در آن ستاره دور افتاده، جز شيرينى تماشاى غروب، تفريح ديگرى نداشته. او وقتى در سفرهاى ماجراجويانه خود به زمين مى رسد با خلبانى دوست مى شود كه در واقع همان راوى و نويسنده داستان است. او صبح روز چهارم آشنايى شان به خلبان مى گويد:
- من غروب ها را دوست دارم. بيا برويم غروب آفتاب را تماشا كنيم.
- ولى بايد منتظر بمانيم.
- منتظر چى؟
- منتظر بمانيم تا آفتاب غروب كند.
شازده كوچولو اول متعجب مى شود اما بعد در مى يابد كه زمين با ستاره كوچك او خيلى فرق دارد؛ در ستاره كوچك شازده كوچولو اگر بخواهى غروب آفتاب را ببينى فقط كافى است صندلى ات را چندمتر جلوتر بكشى؛ اما در زمين براى ديدن صحنه زيباى غروب بايد ساعت ها صبر كرد. شازده كوچولو مى تواند در يك روز دست كم ۴۴بار غروب خورشيد را تماشا كند اما ما فقط يكبار مى توانيم. بهتر است بگوييم «مى توانستيم» چون مدرنيته همه چيز را عوض كرده. اين مرد كه اينطور با احساس به صحنه زيباى غروب چشم دوخته در اصل به يك تابلوى نئون نگاه مى كند. در يكى از موزه هاى لندن مى توانيد صحنه غروب را هر وقت بخواهيد با پرداخت هزينه بليت تماشا كنيد. حيف كه هنر مفهومى (يا كانسپچوال) در زمان ورود شازده كوچولو به زمين هنوز وجود نداشت.
خاطره زندگى با سرطان
سرطان
پنهان اما نزديك
212022.jpg
سميرا سامانى
هفته ديگر مى ميرى، خيلى هم شانس بياورى يك ماه ديگر زنده مى مانى. نفسهايت را به اميد توقف زمان ، در سينه حبس مى كنى اما بى فايده است. امروز، فردا سرطان از پا مى اندازدت.چشمهايت در انتظار هفته اى كه در راه است تيره وتار مى شود. با چشمهاى بسته آگهى ترحيم را سركوچه مى بينى ، عكس با روبانى سياه در كنار واژه جوان ناكام تمام راههاى برگشت به دنيا را بررويت مى بندد.
اين گزارش مثال نقضى است بر تصوير كوتاهى كه از نظرتان گذشت چون «او» به گونه اى ديگر داستان بيماريش را تعريف كرد.
سيخ جگر اكبر جوجه
كدام زبان جرأت دارد به صورت جوانى نگاه كند و بگويد، سرطان دارى. همه مخفى مى كنند. يك روز هم ديرتر مطلع شود، يك روز است.
« مى گفتند، كم خون هستم. مى گفتم، اينكه خيلى چيز مهمى نيست. دوايش چند سيخ، دل و جگر اكبر جوجه سركوچه است. اما مامان وقتى نگاهم مى كرد، چشمهايش پراشك مى شد و بابا صورتش را از من مخفى مى كرد. چرا؟ اين چرا آنقدر بزرگ بود كه فهميدم چيزى را از من پنهان مى كنند».
كارآگاه بازيش گل مى كند كلمه به كلمه برگه آزمايشها و نسخه ها را ترجمه مى كند، با رسيدن به واژه «شيمى درمانى» پرده از واقعيت برداشته مى شود.
« از قرار معلوم چند غده سرطانى ناقابل در بدنم ديده شده بود كه به خاطرشان بايد غزل خداحافظى از زندگى را مى خواندم. براى پدر و مادرم سرطان به جاى اينكه چالش باشد معناى مردن مى داد براى همين مرا از دانستن مرگ زود هنگامى كه در انتظارم بود مطلع نكردند».
من سرطان دارم. براى او دراين جمله نه سؤالى و نه تعجبى نهفته بود بلكه براى او اين جمله تنها خبر از شرايط جديد مى داد و بس.
به گفته خودش شرايط جديد از قرار زير بود.
۱- سرطان دارم ۲- براى بازگشت سلامتى ام، درمان طولانى و سخت در پيش دارم ۳- قوايم تحليل مى رود پس ادامه تحصيل با اين بيمارى كمى سخت تر مى شود.
او در ادامه گفت: « سعى مى كردم رفتارم به گونه اى باشد كه هيچ تغييرى در روند زندگى ما ايجاد نشود، زندگى مثل سابق جلو مى رفت فقط پذيراى مهمانى ناخوانده شده بوديم».
جوكى براى سر بى مويم
« هيچ تصورى از درمان نداشتم، نمى دانستم قرار است چه اتفاقى بيفتد، خلاصه نوبت اول شيمى درمانى آغاز شد. آنتى بيوتيك هاى بسيار قوى از طريق سرم وارد بدنم مى شد. رگهايم را در سراسر بدنم حس مى كردم. مى سوزاند و پيش مى رفت، گويى دررگهايم به جاى خون،آتش جريان دارد. ماجرا به همين جا خاتمه پيدا نمى كند، ۴۸ ساعت حالت تهوع شديد ماحصل اوليه شيمى درمانى است و يك هفته گشنگى و تشنگى كشيدن به اين نا آرامى و بى قرارى اضافه مى شود.
شب هشتم خوابيدم، صبح هم بيدار شدم البته با سرى كه هيچ تار مويى بر روى آن ديده نمى شد».
همه موهاى سرش ريخت. غمگينى اش به دو روز نمى كشد از روز سوم، سر موريخته اش به اوفرصتى براى ساختن جوك و طنز مى دهد. «سرم را به هر چى كه مى توانستم تشبيه مى كردم و برايش جوك مى ساختم. اوائل باور شيطنت و بى خيالى ام براى پدر و مادرم سخت بود اما به مرورآنها به واقعى بودن رفتار پى بردند».
موهايم زياد مى ريخت براى همين با تيغ تراشيدم. هيچ كس حتى شكش هم نبرد كه خالى بزرگى مى بندد چون به قول دوست و فاميل به آدمهاى روزمره نمى ماند، با خنده ادامه داد:«يكى از دوستانم به حدى از سر مثلاً تراشيده شده ام خوشش آمد كه فرداى آن روز موهايش را با تيغ تراشيد».
زندگى چندان هم گران نيست
مگر مى شود بدانى روزهايى كه فرصت نفس كشيدن دارى به زودى به پايان مى رسد اما شاد و سرزنده به دقايقى كه تمام مى شوند نگاه كنى.
« چون جوان بودم ، خيلى مردن برايم اتفاق عجيب و غريبى نبود براى همين با خودم مى گفتم، بميرم ، مگر چه مى شود اين زندگى چه چيز قابلى به من بخشيده كه از دست دادنش برايم گران تمام شود».
هيچ كدام از آن روزها و شبها به مرگ نينديشيده بلكه هر روز و شب به خودش يادآورى مى كرده است كه در دل اين همه درد وعذاب درسى است كه بايد آن را فرا گيرد وگرنه در زمان و مكانى ديگر، سخت تراز اين بار به سراغش مى آيد.
براى روشن كردن اعتقادش مثالى مى زند كه «اگر در طول سال درس نخوانى تجديد مى شوى و بايد در تابستان گرم، زمانى كه همه مشغول بازى و سرگرمى هستند به مدرسه بروى. پس بايد از فرصتى كه درسال تحصيلى به تو داده مى شود خوب استفاده كنى تا تابستانت به آسودگى بگذرد.»
«شكر كه پدرم مريض نيست. شكر كه مادرم مريض نيست، شكر كه برادرم مريض نيست. من تحمل بيمارى خودم را دارم اما توان تحمل يك لحظه ناخوشى عزيزانم را ندارم. اين گونه سعى كردم خوشى هاى زندگيم كه در دل روزمرگى از چشمانم پنهان شده بودند را پيدا كنم و در فرصتى كه باقى مانده از آنها لذت ببرم.»
آرامشى به نام تنهايى
تحمل درمانى چنين سخت و دردآور با علم به اينكه در اكثر مواقع فقط روز مرگ را به عقب مى اندازد، سخت تر و سخت تر از قبل مى شود. وقتى رگت پيدا نمى شود، وقتى جاى جاى دستهايت براى زدن يك سرم سوراخ و كبود مى شود آيا دلت نمى خواهد فرياد بزنى، تنهايم بگذاريد، مرا به خود رها كنيد، مى خواهم بميرم.
«چرا. واقعاً چرا. گاهى لطف پرستارها به مذاقم خوش نمى آمد، آنها سعى مى كردند با صميميت خاص خودشان مرا نسبت به دردى كه داشتم آرام كنند اما اكثر مواقع بدتر مى شد. آنها ناخواسته آرامش مرا سلب مى كردند. حتى يادم هست يكبار دلم مى خواست در گوش پرستارم بزنم و به او بگويم، كارت را انجام بده و برو، البته آنها لطف داشتند اما واقعيت اين است كه در طول ساعات درمان (شيمى درمانى - راديوتراپى) هيچ چيز آرامش بخش تر از اين نيست كه تنها باشى و در تنهايى بينديشى، بگريى، دعا كنى و...»
تغيير معادله
چقدر در اين مواقع دلت مى خواهد، هيچ كس از ماجرا خبر نداشته باشد البته داشتن دوستى كه بدون هيچ گونه دلسوزى و نگاه ترحم برانگيز كنارت باشد قطعاً لذت بخش خواهد بود.
«پدر، مادر، پدربزرگ، مادربزرگ و پنج نفر از دوستانم تمام كسانى بودند كه از ماجراى بيمارى ام مطلع بودند. صميمى ترين دوستم در طول آن دوران هميشه همراهم بود به ياد ندارم وقتى به بيمارستان مى رفتم حتى يكبار هم همراهم نبوده باشد. روزهايى كه نمى توانستم به دانشگاه بروم بعد از كلاس به خانه مان مى آمد و جزوات را بلند بلند مى خواند و مى نوشت تا هم بى جزوه نمانم هم درس را ياد بگيرم.»
او هيچ وقت محبت دوستش را فراموش نكرده و هر لحظه آماده خدمت به دوستى است كه در روزگار سخت دوستيش را اثبات كرده است.
رسم سرطان از پا انداختن انسان است، اما گاهى اين معادله تغيير مى كند، انسان، سرطان را از پا در مى آورد. البته درست تر اين است كه بگوييم خداى انسان، حكم به از پا افتادن سرطان مى دهد همان طور كه براى او چنين حكمى داد.
«بعد از عمل اول، پزشك معالجم گفت، هنوز بخش عمده اى از بدنم آلوده است اما در عمل دوم هيچ خبرى از ريشه هاى سرطانى كه در بدنم چنگ انداخته بودند نبود.» به اعتقاد او، خانواده اش و پزشك معالجش جواب اين حيرت شادى بخش تنها در يك واژه پنج حرفى خلاصه مى شود. معجزه.
هفت سال از آن روزگار مى گذرد و در طول اين مدت تنها سالى يكبار معاينه كلى انجام مى دهد البته به گفته خودش با ترس و لرزى فراوان. هر بار كه پاسخ منفى است، نفس عميقى مى كشد و خدا را شكر مى كند كه اين بار هم به خير گذشته، معتقد است: «مثل نوزده سالگى ام شجاع نيستم، شايد اين سالها كه در پس سلامتى گذشته اند زندگى را برايم جدى تر كرده و وابستگى ام را به دنيا بيشتر كرده است چون اگر الآن به من بگويند سرطان دارم...»
وقتى به سراغش رفتم روز تولدش بود. پا به بيست و هفت سالگى مى گذارد. خوشحال است اما نگرانى در صورتش موج مى زند و با زبان بى زبانى مى گويد، سرطان مخفيانه نزديك ونزديك تر مى شود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |