چهارشنبه ۲۸ ارديبهشت ۱۳۸۴ -
Wed, May 18, 2005
فرهنگ و هنر
۳۱۳۶
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
در جست وجوى موزيكالهاى موفق در برادوى
درباره نويسنده عجيبى كه سرانجام كشف شد
در جست وجوى موزيكالهاى موفق در برادوى
غرق در رؤياهاى شيرين
212178.jpg
منبع: نيويوركر
چه چيزى باعث مى شود يك نمايش موزيكال موفق از آب درآيد؟
آيا بايد به زندگى زنبورها پرداخت؟!
آيا بايد يك روايت كلاسيك شكسپير را به تگزاس كنونى منتقل كرد؟ آيا مى توان به زندگى جادوگرانى پرداخت كه برخى از آنهارا در فيلم سينمايى مشهور «جادوگر از» به سال۱۹۳۹ ديده ايم؟ يا بايد به سمت داستان امتحان پس داده «زنان كوچك» و يا يك كنسرت گروه موسيقى «بيچ بويز» رفت؟
حقيقت آن است كه طى بهار امسال تئاترهاى موزيكالى با تمامى تم هاى فوق در برادوى بر صحنه بوده اند و اغلب نيز به موفقيت نرسيده اند و شايد فقط «اسپامالوت» يك استثناى بزرگ بوده باشد كه با بازسازى فيلم سينمايى معروف «Holy Grail» كار سال۱۹۷۴ گروه كمدى مونتى پايتون توانسته است به موفق ترين و تحسين شده ترين نمايش (موزيكال) فصل بدل شود.
لارنس ماسلان نويسنده كتاب «برادوى؛ موزيكال آمريكايى» مى گويد: «هر ايده اى در اين زمينه مردود وفاقد موفقيت است، مگر اينكه خلافش ثابت شودوجواب بدهد. ببينيد ما طى دهه هاى اخير نمونه هايى را داشته ايم كه در عين نااميدى مطلق مردم به بزرگترين موفقيت ها رسيدند. وقتى مى خواستند پيگماليون را بسازند، اعتقاد عمومى اين بود كه اين كار غيرممكن است. «گربه ها» نيز در زمانى كه تدارك و آماده مى شد، عده اى آن را چيزى در حد يك جوك مى دانستند. خودتان مى دانيد كه چطور اين دوموزيكال به بالاترين درجات رسيدند.» اما مسأله اين است كه سرنوشت اين نمايش ها و اينكه موفق مى شوند يا خير، براى تهيه كنندگان آنها بسيار مهم است وپاى ميليونها ميليون دلار پول در ميان است وبايدحداقل هر هفته يك ميليون دلار درآورند تا هم ير به ير كنند و مخارج اجراى هفتگى خود را تأمين نمايند و هم سود مورد نظر مجريان طرح را در درازمدت فراهم آورند. معمولاً يك نمايش بزرگ و پرهزينه كه رويش حساب مى شود و سرمايه گذارى قابل توجهى را در برداشته، بين ۱۵ تا ۲۰ميليون دلار آب مى خورد و بديهى است كه بايد از اين ارقام فراتر رود تا سودرسان تلقى شود.
و گرانى روزافزون نرخ ها باعث شده است كه معيارهاى زمانى نيز به هم بريزد. به حرفهاى ماسلان رجعت مى كنيم: «الآن ديگر نمى توانيد يك نمايش را فقط يك سال بر روى صحنه داشته باشيد و متوقع باشيد كه در همان مدت به شما پولى را پس بدهد. رقم مورد نظر براى اين مهم اينك دوسال و اگر واقع بين تر باشيم سه سال است.»
با اين حال اغلب موزيكالهاى اخير در برادوى و يا خارج از وادى آن (موسوم به اف برادوى) توفيق زيادى نداشته و پولى را پس نداده اند، يكى از آنها «زنان كوچك» بر اساس رمان پرطرفدار لوئيزامى الكات است كه تاكنون دوفيلم سينمايى هم از روى آن ساخته شده است. ديگرى «تركيبهاى خوب» است كه به كارها و ترانه هاى گروه مشهورموسيقى بيچ بويز طى دهه۱۹۶۰مى پردازد و نماد و تصويرى از ملوديهاى آنان در ايام مذكور است.
سوزان شولمن كارگردان «زنان كوچك» مى گويد: «از نظر من فقط دونوع موزيكال داريم: موزيكالهاى خوب و كارهاى نه چندان موفق مبتنى بر موسيقى. دسته و قماش اول باعث رضايت شديد بيننده ها واميدوار شدن آنها به زندگى و به تبع آن فروش بيشتر اين كارها مى شوند. اغلب آنها درباره آدم هايى عادى است كه ظاهراً ادوات پيروز شدن در اجتماع را ندارند و تحت فشارند و با اين وجود از مهلكه رهايى مى يابند. زنان كوچك داستانى است كه بار عاطفى و گاه احساس دردناك زيادى دارد و همين مسأله مى تواند تماشاگران را فرارى دهد. در نتيجه من غم انگيزترين قسمت ماجرا را كه جان سپردن يكى از خواهران است، از اجراى تئاترى كنار گذاشتم و شما چنين چيزى را بر صحنه نمى بينيد. اولين لازمه كارهاى موزيكال، احساس گرا بودن آن است و اگر كارتان فاقد احساس و گرايش باشد، اثر موزيكال شما از آب درنمى آيد. اين دو با يكديگر عجين اند. بارها شنيده ام كه مردم به كارهاى عاطفى به گونه اى ديگر نگريسته اند حال آنكه احساس و رمانس چيزى است كه مى تواند پايه هاى يك داستان و بخصوص تئاتر را تقويت كند. در نمايش من («زنان كوچك») نيز شما مقدار زيادى احساس و ارتباط ها و مشكلات انسانى را مى يابيد كه با يك زبان موزيكال مطرح مى شود.»
«زنان كوچك» كه در نسخه دوم سينمايى آن امثال سوزان ساراندون و وينونارايدر بازى داشته اند، داستان بزرگ شدن ۴خواهر در اواسط قرن نوزدهم در شهرى كوچك در آمريكا و در حالى است كه پدرشان به جنگهاى داخلى اين كشور رفته است و شولمن توانسته است بر پايه ارتباط به شدت مبتنى بر ديالوگ خواهرها، قصه را از پرده سينما به صحنه تئاتر بياورد و با ترانه هايى آن را موزيكال كند. در نقطه مقابل ريچارد درسر، نمايشنامه نويسى كه متن «تركيبهاى خوب» را نوشته و به تازگى كار بر روى يك موزيكال تازه درباره تيم بيسبال معروف ردساكس آمريكا را به پايان رسانده، با چنين مشكلى مواجه نبوده، زيرا چنان كه پيشتر نوشتيم ، با مشتى از آهنگهاى بيچ بويز و به واقع مواد اوليه آماده و حى و حاضر، مواجه بوده است.
درسر مى گويد شايد ترانه هاى فوق زمانى كه سروده مى شدند يك داستان واحد و مشخص و پيوند خورده ومركزى را در بطن خود نداشته اند، اما هر كدام مى توانند منادى ومبين يك قصه باشند. او مى افزايد: «وقتى كارم را شروع مى كردم مى دانستم كه اين آهنگها يك داستان مدون و مركزى را بيان نمى كنند ولى در بطن اكثر آنها خواست و اشتياق به رشدو داستان زندگى و آرزوى جوان ترها مستقر و موجود است. در برخى از اين ترانه ها تلاش براى كامل شدن و رفتن به سوى رؤياها در يك جامعه خيالى را حس مى كنيد و همين دستمايه خوبى براى يك كار موزيكال است.»
بنابراين «درسر» مجبور شد خودش براساس احساسى كه از آهنگها مى تراويد و از آن ياد كرديم، يك داستان مركزى خيالى را بنويسد و به واقع به روى صحنه ببرد تا ترانه هاى بيچ بويز در معيت آن و گرداگرد موضوع مركزى پخش شوند. اين داستان درباره ۴محصل فارغ التحصيل يك دبيرستان واقع در كرانه شرقى آمريكا است كه تصميم مى گيرند به كاليفرنيا بروند و از نقاط مختلف ايالتى كه اعضاى گروه بيچ بويز از آن مى آمدند و تعدادى از سرودهايشان نشانگر حال و هواى همان منطقه است، از نزديك ديدن كنند. سرزمينى كه با اين اوصاف و مقدمات و به موازات آهنگهاى گروه فوق در «تركيب هاى خوب» به معرض نمايش و بهتر بگوييم به مورد اجرا بر روى صحنه گذاشته مى شود وادى و سرزمين يك عده آدم راحت و كم دردسر است كه زندگى بى دغدغه اى دارند و در نتيجه مى توانند مثل بيچ بويز به زندگى و شاديهاى آن بينديشند و غرق در رؤياهاى شيرين شوند. رؤياهايى كه مى توانند صحت نداشته باشند اما با فلسفه وجودى تئاتر هيچ تعارضى ندارند. با اين حال استفاده از ترانه هاى معروف و امتحان پس داده و محبوب مردم، طى نمايشهاى تئاترى تجربه اى تازه نيست و برعكس موردى است كه جواب داده و بسيار خوب هم داده است. يك نمونه روشن و موفق «ماماميا» است كه براساس ترانه هاى گروه موسيقى «آبا»ى سوئد ساخته شده و از ۱۹۹۹ در لندن بر صحنه بوده و هم اينك نيز هر هفته در برادوى يك ميليون دلار سود به بار مى آورد و در حدود ۱۵كشور ديگر و حتى استراليا و استونى هم به صحنه برده شده است. در همين راستا تهيه موزيكال هايى تازه براساس ترانه هاى خوانندگان و گروههاى موسيقى ديگرى مانند جانى كش، جان لنون و ارت وينداندفاير اينك در دست تهيه و تنظيم و ساخت است. جيسن هاولند كه موسيقى نمايش «زنان كوچك» را ساخته است، مى گويد چه برخورد كلاسيك با مقوله نمايشهاى موزيكال و چه برخوردهاى مدرن تر با آن مشكل ساز نيست و هر كدام جاى خود را دارند. براين اساس ، هم فقط مى توان ترانه ها را پخش كرد و براى آن يك موضوع داستانى را به عنوان مركز نمايش تعيين كرد و هم در عين حال مى توان متن ترانه ها و بهتر بگوييم شعر آنها را براساس موضوع نمايش تاحدى عوض كرد اما در مورد دوم اين احتمال و ترس وجود دارد كه دوستداران ترانه ها دلسرد و تا حدى از نمايش دور شوند در حالى كه در شرايط نخست آنها به هيچ وجه سرد نمى شوند و ترانه هاى دلخواه خود را در سالن محل اجراى نمايش تحت هر شرايطى تعقيب و گوش مى كنند.
هاولند مى افزايد: «آنچه شخص مرا هميشه به صحنه تئاتر كشانده، اصل داستان و بهتر بگويم قصه مركزى نمايش است. اينكه قصه اى گفته شود كه نشانگر زندگى انسانها و برخاسته از آن باشد. شايد يك داستان آنقدر پيچيده باشد كه نتوان در صحنه و به هنگام تماشاى نمايش با آن ارتباط برقرار كرد، اما اين بهتر از آن است كه اصلاً داستانى در كار نباشد. اينكه فقط مشتى آهنگ پرطرفدار در سالن پخش شود و داستانى مركزى و با ارزش در كار نباشد، اين نمى تواند تئاتر باشد و بلكه يك كنسرت است. با اين حال انكار نمى كنم كه رويكرد به آهنگهاى شناخته شده و پرطرفدار عامل تضمين توفيق و فروش يك نمايش است، زيرا ريسكى در كار نيست و همه مى دانند كه مردم از اين ترانه ها لذت مى برند و با آگاهى و علاقه قبلى به سالن مى آيند. اين را هم قبول دارم كه به راه انداختن يك نمايش موزيكال براساس ترانه هاى كاملاً جديد ريسكى است كه تهيه كنندگان حق دارند به سمت آن نروند و از آن رويگردان باشند.»
اگر «زنان كوچك» و «تركيب هاى خوب» با همه اوصافى كه براى شما آورديم، فروش خوبى طى ماههاى اخير در برادوى نداشته اند، در عوض «نفرين شده» و عملكرد آن طى يك سال و نيم اخير و فروشى كه طى اين مدت داشته، نمونه بالنسبه بهتر و موفق ترى از موزيكال هاى موفق است. اين نمايش در آذرماه سال پيش مخارج توليد خود را كه به ۱۴ميليون دلار مى رسيد، پس گرفت و پس از آن سودى ملايم و تدريجى و هميشگى براى توليدكنندگان خود داشته است. اين نمايش هم تركيبى عجيب دارد و داستان تقابل يك جادوگر خوب از فيلم سينمايى معروف «جادوگر از» با يك جادوگر بد است و مردم به رغم تمامى بار خيالى و غيرقابل لمس چنين تركيبى، آن را پذيرفته اند.
با اين حال اين فرمولى نيست كه بتوان مدعى شد هميشه جواب مى دهد، به عنوان مثال نمايش «دراكولا» دى ماه سال پيش در پى ۶ماه به روى صحنه بودن و به سبب نقدها و برخوردهاى بدى كه با آن صورت گرفت، برچيده و تعطيل شد. اگر از ماسلان دليل اين رويداد را بپرسيد، مى گويد تم تكرارى نمايش و رويكرد مجدد به كليشه تقابل زيبا و هيولا و نيكى و شر كه به گونه اى حد كمال آن در «شبح اپرا» به اجرا گذاشته شده، تماشاگران را دلسرد كرده و موجب شكست دراكولاى آهنگين شده است. او در تضاد با فرضيه هايى كه پيشتر برايتان شرح داديم، مى گويد: «لزومآً هميشه سعى نكنيد كه يك داستان موفق در گذشته را دوباره تكرار و از نو تهيه كنيد. لااقل در تئاتر موزيكال اين نمى تواند يك تضمين صددرصد براى موفقيت باشد. اگر برخى نمايشهاى موزيكال مثل «شبح اپرا»، «بانوى زيباى من» و يا «گربه ها» سالها و سالها موفق بوده اند، به اين خاطر است كه بازسازى و تغيير داده نشده اند و فقط اجرايشان استمرار يافته است. بهتر است كه دست اندركاران به فكر نوآورى هم باشند و تكراركننده صرف ايده هاى گذشته نباشند.»
با اين حال تضمينى نيست كه نوآوريهاى خطرناك نيز جواب بدهند، «ستاره تنهاى عشق» كه براساس نمايش «زنان خجسته ويندسور» كار ويليام شكسپير ساخته و ارائه شده و ماجراهايش به تگزاس در زمان جنگهاى داخلى آمريكا انتقال يافته، جواب نداده و نمايش ديگرى هم به نام «بيست و پنجمين نمايش سالانه اسپلينگ بى پاتنام» كه ما را به اجتماع زنبورها مى برد(!)، توفيقى نداشته است. اينها به ما مى گويد كه هر تصور و تجسمى با يك تزيين و آرايش و نماد آهنگين نمى تواند موزيكال موفقى تلقى شود.
درباره نويسنده عجيبى كه سرانجام كشف شد
درياى اشك «مك لارتى»
212151.jpg
منبع: لس آنجلس تايمز
مترجم: وصال روحانى
ران مك لارتى پس از سالها و سالها نوشتن قصه و كتاب و رمان چنان متقاعدشده بود كه هرگز نويسنده مشهورى نمى شود كه براى متوقف كردن اين بساط به يك پزشك روانكاو رجوع كرد و از او دراين زمينه كمك طلبيد.
مك لارتى بيكارنبود. او به عنوان بازيگر تلويزيون و تئاتر آمريكا درآمد بدى نداشت اما اگر مى نوشت، به خاطر اين بود كه به اين كار عشق مى ورزيد. او هرروز صبح، ساعت ۵ بيدارمى شد و حداقل ۵ ساعت به طور پيوسته مى نوشت و طى اين مدت ۹ رمان و ۴۴ نمايش نوشت كه حتى يكى از آنها و به واقع يك كلمه آن نيز چاپ نشد!
مك لارتى متوجه شده بود كه دوستانش به چشم يك ديوانه به او مى نگرند و وى را آدمى عجيب و بيش ازحد رؤيايى مى دانند. هرچه باشد، او اولين رمانش را وقتى نوشته بود كه ۲۴ سال بيشتر نداشت و با اين وجود هيچ چيز به عنوان پشتوانه و بهره آن دركارنامه اش نداشت. اما...
... اما امروز تمام آن بساط تغييريافته است. اين امر با ديدارى تصادفى بين او و استيفن كينگ نويسنده پرطرفدار (ومشهور به «سلطان وحشت») شكل گرفت.
حالا، يعنى در اواخر بهار ۲۰۰۵ و در شرايطى كه مك لارتى ۵۸ ساله شده، او به اصطلاح كشف شده، قراردادهاى مفصل و تازه اى با يك انتشاراتى بسته است، حداقل يك فيلم سينمايى از روى كارهاى او در دست ساخت است و فروش كتاب هاى او در ساير كشورها شدت گرفته و اخيراً رقم ۵ميليون دلار درآمد را هم رد كرده است.
و او اينك يك كتاب شيك با پوشش هاردبك (جلد ضخيم و اعلا) نيز در پشت ويترين مغازه ها دارد كه همانا رمان «خاطره دويدن» است.
مك لارتى در اشاره به ايام ركود و بى حاصلى خود مى گويد: آن قدر ازنوشتن هاى بى ثمر خسته شده بودم كه به پزشك روانكاو رجوع كردم. چند جلسه با دكتر به صحبت پرداختم. يك روز كه به ماهيگيرى رفته بودم به خودم نهيب زدم كه: دست بردار. دوستانت فكرمى كنند تو مجنونى. خودم نيز دراين قضيه مانده بودم. آخر چقدر و چه تعداد رمان و نمايشنامه مى توانيد بنويسيد كه هيچگاه چاپ نشوند و بازهم از رو نرويد؟!
با اين حال درميان تعجب شديد، پزشك روانكاو به مك لارتى گفت كه به نوشتن ادامه بدهد، زيرا به زعم وى بيش از آنكه به او ضرر برساند، بهره ارزانى مى داشت و روح او را قانع مى كرد.
به عنوان يك بازيگر هم مك لارتى قصد داشت كه بدل به يكى از ستاره هاى هاليوود شود، ولى اصلاً چنين نشد. نمى توان انكاركرد كه او در سريال هاى تلويزيونى و نمايش هاى تئاترى غيرقابل شمارشى ظاهر شد، اما اگر رل او را به عنوان يك قاضى درمجموعه «قانون و نظم» و چند اپيزود ديگر تلويزيونى ناديده بگيريم، هيچ چيز به يادماندنى از وى دراين زمينه خاص به ثبت نرسيده است و او هرگز به نقطه اوجى كه دراين حرفه مى طلبيد، نرسيد.
بهتر بگوييم مك لارتى از آن بازيگرانى بود كه چهره اش برايتان آشنا بود، اما هرگز اسم او را به ياد نمى سپرديد. شايد نوشتن به او كمك مى كرد كه تلخكامى حاصل از چنان مسأله و ناكامى ناشى از سالها جواب نشنيدن در اهداف هنرى اش را به فراموشى بسپرد. او از اين طريق از يادمى برد كه چند صددفعه براى احراز يك رل مهم به سر صحنه تهيه يك فيلم بزرگ رفته و آنجا عذرش را خواسته اند. حتى خود مك لارتى نيز اينك معترف است كه دو رمان اول خود را در ستايش ثروت و شهرت، چيزهايى كه به طرز مذبوحانه اى براى نيل به آنها مى كوشيد، نوشته است و طبيعى است كه داستان هاى افتضاحى از آب درآمده باشند، اما وقتى رمان سومش را كه همان «خاطره دويدن» بود در سال ۱۹۸۸ در دست گرفت، احساس كردكه شرايط تغييركرده است. فصل اول كتاب به تراژدى مرگ پدر و مادر او در يك تصادف اتومبيل مى پردازد و بهتر بگوييم، از آن نشأت مى گيرد. او ابتدا يك شعر در رثاى والدينش نوشت، سپس آن را به يك نمايش بسط داد و سرانجام از آن يك رمان ساخت كه در آن با مرد چاقى مواجه هستيم كه سطح كشور را با دوچرخه اش ركاب مى زند تا به مقصد موردنظرش برسد و پيكر خواهر مرده اش را تحويل بگيرد.
مك لارتى مى گويد: براى اولين بار بسيار تشريحى و تفصيلى تر از گذشته و انگار به گونه اى نوشتم كه قصد تعريف ماجرا را براى خودم داشته باشم. احساس مى كردم در قبال كار نوشتن، چيزى را پس مى گيريم و با آن چيز و احساس مى توانم به طى طريق ادامه بدهم.
وقتى كتاب تمام شد، مك لارتى آن را براى ناشران فرستاد. هيچكس جواب نداد. او رمان چهارمش را نيز پست كرد وبازجوابى نرسيد! اينجا بود كه او قطع اميدكرد و هرچه مى نوشت فقط براى خودش و دوستانش بود.
با اين حال مك لارتى نيز مثل هر آدم ديگرى خرج زندگى دارد و بايد امرارمعاش كند. او شركتى به راه انداخت كه كارش خواندن و ضبط كردن متن رمان ها برروى نوار و سى.دى بود. او اين كتاب هاى صوتى را به كتاب فروشى ها مى فروخت و يا برروى خطوط اينترنت درمعرض استفاده مستقيم متقاضيان قرارمى داد.
يك روز مك لارتى درهمين راستا از يك ناشر خواهش كرد كه اجازه بدهد داستان «خاطره دويدن» را هم برروى نوار ضبط و درهمان مجموعه عرضه كند و ناشر پذيرفت و اين كتاب نيز وارد محصولات ادبى شد. آنگاه در سال ۲۰۰۳ مك لارتى براى كسب امكان شركت در يك مينى سريال تلويزيونى به نام «حكومت بيمارستان» كه براساس يكى از نوشته هاى استيفن كينگ تهيه مى شد، به محل رفت و آنجا در كمال تعجب از زبان آن نويسنده مشهور اين سؤال را شنيد كه آيا شما نويسنده همان كتابى هستيد كه نامش در كاتالوگ «كتب صوتى و تبديل به نوار شده» وجوددارد و او گفت بله. مك لارتى كه ذوق زده شده بود، بلافاصله متن دست نويس كتابش را به طور كامل براى كينگ فرستاد.
آن روز ۱۹ سپتامبر ۲۰۰۳ بود و در همان تاريخ تمامى زندگى او براى هميشه عوض شد.
كينگ در نشريه پرفروش اينترتين منت ويكلى در توصيف دوست تازه اش و كار وى خطاب به خواننده ها نوشت: «خاطره دويدن» بهترين كتاب امسال است كه نمى توانيد آن را بخوانيد زيرا فعلاً نسخه چاپى آن موجود نيست. بنابراين توصيه مى كنم به نسخه صوتى اين كتاب روى بياوريد و آن قدر آن را ابتياع كنيدو بخريد كه ناشران مجبور شوند آن را به روى كاغذ هم ببرند.
فقط دو هفته طول كشيد تا مك لارتى بتواند برپايه چنين توصيه اى قراردادى با ۲ميليون دلار «پول پيش» با بنگاه بزرگ پنگوئن برسر چاپ دو كتابش ببندد.
فروش كتاب هاى او در ساير كشورها شروع شد و ۱‎/۸ ميليون دلار نيز از اين طريق به جيب هاى مك لارتى فرورفت. آنگاه كمپانى برادران وارنر با او تماس گرفت و به او يك ميليون دلار داد تا فيلمنامه اى براساس كتاب خود بنويسد و فيلم را الفونسو سوارون فيلمساز بالنسبه جوان و مطرح مكزيكى و سازنده قسمت سوم «هرى پاتر» (زندانى ازكابان) كارگردانى كند.
سرانجام كتاب «خاطره دويدن» در دسامبر (آذر ۸۳) رسماً و با وسعت منتشر شد و واقعاً «كتاب» شد! عكس العمل مك لارتى پس از اين همه سال چه بود؟
«هيچ، گريستم. دائماً گريه مى كردم، وقتى چاپ شده كتاب را ديدم، اشك ريختم. زمانى كه قراردادها را مى بستم، زارمى زدم! به استيفن كينگ زنگ زدم و باز هم گريه كردم و وقتى كتاب چاپ شده را دردست گرفتم، باز مثل ابر بهار اشك ريختم. درياى اشك بود كه از چشمانم سرازير مى شد. اما بزودى زود بنگاه وايكينگ چهارمين رمان مك لارتى را كه «هنر در آمريكا» نام دارد، منتشر خواهدكرد.
اين درحالى است كه اين بازيگر چندى پيش رمان دهم خود را نيز كامل و تمام كرد.
تكليف بقيه چه مى شود؟ دلم مى خواهد همگان به ترتيب چاپ شوند، البته منهاى دوتاى اول كه معتقدم صلاحيت چاپ را ندارند. اما از آن به بعد جملگى داستان هاى خوبى هستند. من نوشته هاى خودم را بسيار دوست دارم. باور كنيد.
مردم نيز باورمى كنند، زيرا آنها هم به تدريج مثل مك لارتى به نوشته هاى او علاقه مند شده اند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |