چهارشنبه ۲۸ ارديبهشت ۱۳۸۴ -
Wed, May 18, 2005
ماجرا
۳۱۳۶
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
داستان زندگى
ديدگاه
داستان زندگى
پنجره اى
به كوير غم
212154.jpg
پاسخ كارشناسى

پاسخ به نامه بانويى كه سه ماه پس از ازدواج با بدبينى و پرخاشگرى شوهر مواجه و مطلع مى شود كه شوهرش در كودكى به دنبال ضربه مغزى دچار اختلال رفتار شده است.
دكتر فربد فدايى - روانپزشك
در نامه شما به نكاتى اشاره شده است كه مى تواند براى ديگران هم مفيد باشد، از جمله:
۱- پنهان نگاه داشتن بيمارى شوهر از همسر پيش از ازدواج: بيماريهاى شديد، از جمله اختلالات عمده ذهنى و رفتارى، چه ناشى از عوامل عضوى و چه ناشى از عوامل كاركردى، بايد به اطلاع شريك آتى زندگى رسانيده شود تا او با چشم باز تصميم بگيرد. در مورد شما هم على الظاهر ضربه مغزى كه به دنبال تصادف براى شوهرتان روى داده است موجب اختلالات رفتارى شده است كه از جمله به صورت بدگمانى و پرخاشگرى تظاهر كرده است. البته امكان دارد اين بدگمانى و پرخاشگرى بى ارتباط با ضربه مغزى و به صورت اوليه باشد. به هر حال پنهان كردن اينگونه موارد از شريك آتى زندگى برخلاف شرع و عرف است.
۲- وجود برخى از بيماريها پيش از ازدواج كه به اطلاع همسر آينده نرسيده و مورد موافقت او قرار نگرفته باشد از موجبات فسخ نكاح است. بين بيماريهاى روانى، انواع روانپريشى ها كه در اصطلاح گسترده تر فقهى و قانونى جنون خوانده مى شود، عقب ماندگى ذهنى و صرع كه وجوه مشترك عصبى - روانى دارد مى تواند موجب فسخ نكاح گردد.
۳- بدبينى (بدگمانى) مرضى، از عوامل عمده بروز مشكلات زناشويى است. در چنين موردى اولين گام بايد به صورت ترغيب فرد بدگمان به درمان و مراجعه به روانپزشك باشد. متأسفانه اكثريت بيماران پارانوييد (اصطلاحى كه به طور عام براى ناميدن افراد بدگمان به كار مى رود)، خود را بيمار نمى دانند و براى درمان مراجعه نمى كنند و به درخواست همسر براى جدايى هم وقعى نمى نهند. در نتيجه چاره كار درخواست همسر براى رسيدگى از طريق دادگاه است و عموماً نيز قاضى با خواستن نظر كارشناسى از پزشكى قانونى حكم مى دهد. در پزشكى قانونى، در كميسيون روانپزشكى براى موارد پيچيده تشكيل مى شود كه پس از مصاحبه و معاينه بيمار و مصاحبه با همسر و ساير اطرافيان و بررسى سوابق پزشكى و در صورت لزوم درخواست آزمونهاى تكميلى و پس از شور طولانى مدت نظريه را براى دادگاه اعلام مى دارد كه حكايت از وجود يا عدم وجود بيمارى روانى، نوع بيمارى روانى و برحسب ضرورت توصيه جهت الزام به درمان مى كند. قضات محترم با استفاده از نظر كارشناسان رأى صادر مى كنند. البته امكان درخواست دوباره هر يك از طرفين براى تشكيل مجدد كميسيون پزشكى و بررسى مجدد قضايى وجوددارد.
به هر حال گاهى در بررسى روانپزشكى معلوم مى شود كه سوءرفتار فرد خارج از محدوه جنون است و در نتيجه امكان فسخ نكاح براى زن وجود ندارد ليكن در چنين مواردى نيز دادگاه مى تواند برپايه نظريات كميسيون پزشكى، شوهر را ملزم به درمان كند.
۴- در هر صورت زمانى كه زن مايل به ادامه زندگى با همسرش به هر علتى نباشد راهكارهاى قانونى هم براى رسيدن به خواسته خود دارد كه علاوه بر وكلاى محترم دادگسترى، دايره هاى مددكارى در دادسراها مى توانند راهنمايى كنند.
۵- همه موارد فوق بار ديگر ضرورت ازدواج با شناخت كامل طرفين را از يكديگر خاطرنشان مى سازد و نقش مهم خانواده ها را در ارزيابى عروس يا داماد آتى خود نشان مى دهد.
۶- در صورتى كه بدگمانى همسر ناشى از مواردى چون بيمارى اسكيزوفرنيا يا اختلال هذيانى باشد ودرمان را هم نپذيرد، احتمال خطر جانى براى شريك زندگى بالاست و برحسب تجربيات چندساله در كميسيونهاى روانپزشكى پزشكى قانونى و در تأييد مطالب نظرى، مى توانم بگويم بخش عمده اى از موارد ضرب و جرح و قتلهمسر، ناشى از وجود بدگمانى بيمارگونه زناشويى در شريك زندگى او بوده است. پذيرش درمان توسط بيمار و يا اجبار او به درمان ، سبب كاهش چشمگير در چنين مخاطراتى مى شود.
***
اين مطلب براساس سرگذشت واقعى زنى به نام راحله -ص نوشته شده است.كسانى كه تمايل دارند مى توانندداستان زندگى خود را با شرح مشكلاتى كه با آن روبرو هستند براى گروه حوادث - بخش داستان زندگى ارسال كنند و نظريه متخصصان را در موردمشكلات خود دريافت كنند.

پشت پنجره ايستاده ام و چشم به خيابان دوخته ام و در انتظار آمدن منوچهر هستم. برخلاف هميشه كه ساعت ۹ شب به خانه مى آيد اين بار عقربه هاى ساعت نزديك به ۱۱ شده و از او خبرى نيست. دلواپس اش شده ام ولى هيچ كارى نمى توانم بكنم. با اين كه مى دانم اين كارم بى فايده است با اين حال چند بار خودم را كنار تلفن مى رسانم و شماره تلفن محل كارش را مى گيرم به اين اميد كه گوشى را جواب بدهد ولى هيچ كس جوابگوى تلفن نيست. به خودم مى گويم:
- خب معلوم است كه كسى نبايد باشد، طبيعى است ديگر اين موقع شب چه كسى سر كار است همه به خانه هايشان رفته اند.
از اين فكر به دلشوره مى افتم. پس چرا منوچهر به خانه برنگشته است. نكند برايش اتفاقى افتاده باشد. قلبم شروع به كوبيدن بر قفسه كوچك سينه ام مى كند. دلم نمى خواهد با اين فكرها روحيه ام را از دست بدهم براى همين مى خواهم سرم را گرم كنم. به آشپزخانه مى روم. غذايى را كه پخته ام يك بار ديگر مى چشم و به فكرم مى رسد كه ميز شام را بچينم. خيلى تند ميز شام را مى چينم. منوچهر هر جا كه باشد حتماً ديگر پيدايش مى شود. ميز شام را با روشن كردن دو شمع تزئين مى كنم و گلدان گل را وسط ميز مى گذارم. دوباره به پشت پنجره باز مى گردم ولى از منوچهر خبرى نيست. دلشوره دوباره سراغم مى آيد. در يك لحظه به فكرم مى رسد كه دستى به سر و روى خودم بكشم. سه ماه بيشتر نيست كه با منوچهر ازدواج كرده ام. تازه عروسى هستم كه از صبح تا شب در چارديوارى خانه محبوس مانده ام و هيچ راهى جز انتظار كشيدن براى آمدن شوهرم ندارم.
جلوى آيينه مى ايستم. با بى حوصلگى موهايم را مرتب مى كنم. عقربه هاى ساعت را از درون آيينه مى بينم و بار ديگر خودم را به پنجره مى رسانم، ساعت نزديك ۱۲ شب است. صورتم را به شيشه نزديك كرده ام، در ظلمات و تاريكى شب جز چند رهگذر از شلوغى خيابان هيچ خبرى نيست يعنى شوهرم كجاست؟
در همين فكرها هستم كه يك تاكسى جلوى ساختمان توقف مى كند. مردى را كه از تاكسى پياده شده مى شناسم. از ديدنش قلبم شاد و آرام مى شود. بى اختيار لبخندى روى لب هايم مى نشيند. منوچهر سرش را بلند مى كند و نگاهم به نگاهش برخورد مى كند. از خوشحالى دستم را بلند مى كنم و برايش تكان مى دهم. منوچهر به طرف در ورودى راه مى افتد و براى اين كه سريع تر به او برسم پشت در آپارتمان مى دوم تا در را برايش باز كنم.
در قاب در ايستاده ام. منوچهر با خستگى پله ها را بالا مى آيد، او را مى بينم. سعى مى كنم با لبخندى خستگى اش را بگيرم. بدون اين كه جواب سلامم را بدهد به من نزديك مى شود، احساس مى كنم نگاهش با من بيگانه شده است. يك قدم به عقب برمى دارم تا وارد شود.
- چه خوب شد كه آمدى، داشتم از دلواپسى مردم...
هنوز حرفم تمام نشده كه برقى در چشمانم مى نشيند و گونه ام داغ مى شود.
- چى شده؟ چرا مرا مى زنى؟
منوچهر جواب سؤالاتم را با ضربات مشت و لگد مى دهد.
- پشت پنجره ايستادى كه چى؟ با كى قرار داشتى؟ زن بايد آرايش كرده پشت پنجره بايستد فكر مى كنى نمى فهمم، فكر مى كنى با يك احمق طرف هستى. مى خواهى با اين ابراز محبت هاى بى جهت مرا گول بزنى...
هرچه قسم مى خورم فايده اى ندارد. منوچهر به حرف هايش ادامه مى دهد. دستانم را به طرف صورتم مى برم. صورتم از خون پرشده است. بوى خون حالم را منقلب مى كند. از اين همه مظلوميت قلبم به درد مى نشيند و اشك هايم شروع به ريختن مى كند. به طرف دستشويى مى روم. مشتى آب به صورتم مى زنم. شايد سردى آب داغى دردى را كه منوچهر بر جانم نشانده آرام كند.
به قطره هاى خون كه در سفيدى دستشويى مى چكند نگاه مى كنم.
شمع هاى روى ميز در حال آب شدن هستند. انگار آنها هم ديگر مثل من دمقى برايشان باقى نمانده است.
منوچهر گوشه اتاق نشسته و سيگار دود مى كند. سعى مى كنم نگاهم را از او بدزدم.
- منو ببخش.
سكوت اتاق با اين جمله منوچهر مى شكند. از اين حرفش اشك هايم شروع به ريختن مى كند، شانه هايم از دردى كه او به جانم نشانده مى لرزد.
پشيمانى هاى منوچهر و محبت هايش پنجره اى را به روى من باز مى كند تا از خطايى كه منوچهر كرده است گذشت كنم. زندگى مان دوباره به جريان هميشگى اش باز مى گردد.
***
... منوچهر ضربات مشت و لگد را بر بدنم فرود مى آورد. اين بار زشت ترين حرف ها را نثارم مى كند و من پس از ساعتى كتك خوردن خودم را مى بينم كه شكسته تر از قبل هستم.
ديگر اين كار هميشگى اش شده است. هرچند روز يكبار باران تهمت و ناسزا و ضرباتى سهمگين كه بر بدنم فرود مى آيد و بعد منوچهر و يك دنيا پشيمانى. ديگر از عذرخواهى هايش متنفر شده ام. جرأت اين كه اوج ناراحتى ام را به پدر و مادرم بگويم ندارم. جلوى آيينه به سياهى و كبودى هايى كه منوچهر بر بدنم يادگارى گذاشته نگاه مى كنم و اشك در چشمانم حلقه مى زند. با صداى زنگ تلفن بغض ام را فرو مى دهم و گوشى را بر مى دارم. صداى مادر منوچهر را كه مى شنوم شروع به گريه مى كنم.
- چى شده روشنك؟
فقط گريه مى كنم. يك ساعت بعد مادر منوچهر به خانه ما مى آيد و روبه رويم مى نشيند. برايش از آنچه در اين چند ماه به سرم آمده مى گويم و با نشان دادن جاى كبودى هايى كه پسرش به جانم نشانده است از او توقع مى كنم كه در برابر اين ظلم مثل مادرى از من طرفدارى و حمايت كند.
اما آنچه مى شنوم برخلاف انتظارم است. پيرزن سر درد دلش باز شده است.
- نمى دانى وقتى كه منوچهر بچه بود چه اتفاقى افتاد وگرنه الآن ديگر گله و شكايت نمى كردى. اشك در چشمانش حلقه مى زند. ترس وجودم را مى گيرد و او مى گويد:
- منوچهر چند سال بيشتر نداشت. با پدرش و من با خودرويى كه تازه خريده بوديم به شمال رفتيم. نمى دانى چقدر خوشحال بوديم. من هم باردار بودم. پدر منوچهر خيلى مهربان بود و در زندگى هميشه به من محبت و توجه داشت. چند روزى شمال مانديم ولى موقع بازگشت در بين راه تصادف سختى كرديم در آن تصادف شوهرم عمرش را به تو داد. بچه اى كه در وجودم رشد مى كرد، از دستم رفت و منوچهر به شدت دچار ضربه مغزى شد.
چند روزى بيهوش در بيمارستان بود، آن قدر با دل شكسته ام نذر و نياز كردم تا منوچهر به هوش آمد. او تنها يادگار و سرمايه من از زندگى ام بود. نمى دانى كه چقدر سختى كشيدم تا منوچهر به اينجا رسيد. دكتر ها همان موقع به من گفتند بر اثر ضربه اى كه به او وارد شده است بايد ملاحظه اش را كرد. حالا هم تو اگر خطايى و عصبانيتى و پرخاشگرى اى از او مى بينى، بهتر است شرايط سختى را كه قبلاً در كودكى داشته در نظر بگيرى و با او مدارا كنى.
با تعجب نگاهش مى كنم و مى گويم:
- چرا حالا داريد اين را به من مى گوييد؟
سرش را تكان مى دهد.
- اى مادر من كه نمى دانستم با تو اين مشكلات را ايجاد مى كند. در ثانى مادر جان! حالا ديگر او شوهر توست، تو هم بهتر است همان طور كه من با ايثار و فداكارى سالهاى سخت و امتحانات زندگى را پشت سر گذاشتم، زندگى را با صبورى تحمل كنى. منوچهر تو را خيلى دوست دارد و براى يك زن اين مسأله بايد از هر چيز ديگر باارزش تر باشد...
بقيه حرفهايش را نمى شنوم. دلم پر شده است. از اينكه او به اين راحتى حقيقت را از من پنهان كرده است و حالا در مورد فداكارى وخوبى حرف مى زند دلم گرفت است. سعى مى كنم خودم را كنترل كنم ولى تصميم ام را گرفته ام. هفته بعد وقتى منوچهر دوباره دست روى من بلندمى كند و شروع به كتك زدنم مى كند با بى رحمى نگاهش مى كنم و فرياد مى زنم.
- تو بيمارى. تو ديوانه ترسويى هستى كه حتى جرأت نكردى حقيقت را به من بگويى. تمام اينها را مادرت به من گفت.
منوچهر از اين حرفها يكه مى خورد و بعد از اينكه مى فهمد همه چيز را مى دانم بيشتر و سخت تر آزارم مى دهد. ديگر نمى توانم در خانه اش بمانم. نوعروس بدبختى هستم كه با سرووضعى آشفته به طرف خانه پدر بايد برگردد.
پدرم وقتى حرفهايم را مى شنود، خون اش به جوش مى آيد. هنوز يك ماهى از ماندنم در خانه پدر نگذشته است كبودى هاى بدنم كم رنگ شده و جاى زخمها بهبود پيدا كرده است كه احضاريه اى از دادگاه به دستم مى رسد. شوهرم دادخواست تمكين مرا داده است. به دادگاه مى روم ولى با وجود تمام دلايلى كه مى آورم دادگاه مرا مقصر مى داند. قاضى مى گويد: نبايد خانه شوهرم را ترك مى كردم. ازاين محكوميت احساس شكست مى كنم.
چند روز بعد منوچهر با مادرش به خانه مان مى آيد. درست مثل همان روزى كه به خواستگارى آمده بودند. مادرش و منوچهر مى خواهند كه به زندگى بازگردم. منوچهر قول مى دهد. حرف مى زند و عذرخواهى گذشته را مى كند. مادرش سعى مى كند با هديه اى كه برايم آوره است جراحت هاى قلبم را التيام بدهد. منوچهر وقتى مى خواهد از خانه پدرم برود مرا كنارى مى كشدومى گويد: بهتر است به خانه برگردى. دادگاه هم حكم بازگشت ات را به خانه داده است.
منوچهر رفته است ولى ترس از او هنوز در وجودم، لانه كرده است. از منوچهر و نگاهش و خانه اش مى ترسم. مى ترسم روزى زير ضربات مشت و لگد او جان بدهم. از طرف ديگر دلم نمى خواهد در آغاز زندگى بيوه شوم. دلم نمى خواهد كه...
نمى دانم چه كار كنم، نمى دانم چه تصميمى بگيرم كه به صلاحم باشد.
ديدگاه
تأثير نمايش بزهكارى
در رسانه هاى تصويرى
212148.jpg
امروز در بيشتر كشورها، تلويزيون منبع اصلى خبر براى اكثر مردم است. اين امر به ويژه درآمريكا در مورد كسانى كه اكثريت جرائم خشونت بار را انجام مى دهند صدق مى كند. نظرسنجى ها نشان مى دهد اكثر آمريكاييان معتقدند تلويزيون يك منبع دقيق اخبار است. در عين حال طبق نظرسنجى ها شمارى رو به فزونى از مردم آمريكا از نمايش خشونت بر صفحه تلويزيون نگران هستند. هشتاد درصد معتقد بودند نمايش خشونت از تلويزيون زيانبار است و نزديك به شصت درصد معتقد بودند تلويزيون توجهى بيش از حد به جرائم خشونت بار نشان مى دهد.
پرسشى كه برانگيخته مى شود اين است كه آيا ديدن اينگونه برنامه ها از تلويزيون (يا رسانه هاى تصويرى ديگرى چون سينما) باعث بزهكارى مى شود يا خير. دلايلى به نفع اين يا آن وجود دارد و اثبات عليت واقعى مشكل است.
يك استاد روانشناسى دانشگاه ييل در آمريكا كه در دهه ۱۹۶۰ بررسى علل پرخاشگرى را آغاز كرده بود، افراد مورد بررسى خود را ۱۰ سال بعد و بيست سال بعد از نخستين بررسى، مجدداً ملاقات و ارزيابى كرد. در بررسى هاى او همبستگى بالايى بين پرخاشگرى فرد با ميزان وقت مصروف او براى ديدن تلويزيون وجود داشت. اين پژوهشگر چنين عنوان كرد كه بر حسب يافته هاى او، ميزان برنامه هاى خشونت بار تلويزيونى كه آزمودنى هاى او ديده بودند با موارد زير مرتبط است: سنگين بودن جرائم ارتكابى بينندگان آن قبيل برنامه ها، ميزان پرخاشگرى آنان نسبت به همسر و حتى چگونگى پرخاشگرى فرزندانشان.(۱)
آلبرت بندورا، نظريه پرداز يادگيرى روانشناختى برحسب پژوهش هاى خود در دهه ۱۹۷۰ ميلادى مى گويد، تلويزيون كه تأثيرگذارترين رسانه برنوجوانان است به چهار نوع بر رفتار اجتماعى آنان اثر مى گذارد:
۱) آموختن روش هاى پرخاشگرانه ارتباط.
۲) كاهش مهارت هاى اعمال شده بر پرخاشگرى (اين مهارت ها به طور عمده توسط والدين به كودك و نوجوان آموخته مى شود).
۳) كاهش حساسيت بر پرخاشگرى و خو گرفتن به آن.
۴) شكل دادن تصاويرى نادرست از واقعيت كه افراد بر مبناى آنها اعمال خويش را انجام مى دهند.
بندورا مدعى است كه تلويزيون مى تواند ادراك هاى فرد را از جهان راستين مخدوش كند. بينندگانى كه به ميزان زياد تلويزيون مى بينند (معتادان به تلويزيون)، صرف نظر از سطح تحصيلى، جنسيت، سن و ميزان مطالعه روزنامه ها، جامعه را در كل خطرناك تر از آنچه هست مى بينند. (۲)
پژوهشگران خاطرنشان مى كنند كه مشاهده تلويزيون در خلأ روى نمى دهد. گرچه در بيشتر پژوهش ها در مورد رابطه برنامه هاى خشونت بار تلويزيونى با پرخاشگرى، واكنش به يك برنامه ويژه، بى درنگ پس از ديدن آن برنامه ارزيابى مى شود، اما نمى توان يك رابطه مستقيم علت -و- معلول را مطرح كرد. رفتار بايد در كل زمينه اى كه در آن روى مى دهد ارزيابى گردد. براى نمونه، زنان بيش از مردان تلويزيون مى بينند، با اين همه ميزان هاى جرم در مردان بالاتر است. نوجوانان كمتر از بزرگسالان تلويزيون مى بينند، با اين همه بيشتر جرائم عليه دارايى به وسيله افراد جوان صورت مى گيرد. بنابراين چيزى بيش از تلويزيون در كار است. چالش عمده، تعيين فرايندهايى است كه در تبيين واكنش ها به پرخاشگرى رسانه اى در كار هستند و در اين موارد فرضيه هاى روانپزشكى، روانشناختى و جامعه شناختى بايد مورد توجه قرار گيرد.
بيشتر افرادى كه برنامه ها يا فيلم هاى مورد پرسش را مى بينند مرتكب رفتار ضد اجتماعى نمى شوند. در حالى كه معدودى از افراد با ديدن همان برنامه ها به روش هاى ضد اجتماعى و حتى تهاجمى واكنش نشان مى دهند. در اين مورد وجود اختلالات شخصيتى يا بيمارى هاى روانى، روابط ناسالم خانوادگى و عوامل اجتماعى نقش دارند. اگر راجع به يك موضوع، پيام هاى ضمنى در زندگى واقعى و پيام هاى تلويزيونى ثابت و همسو باشند، اين پيام ها تقويت مى شود و باعث شكل گيرى ديدگاه ويژه يا رفتار خاص در فرد مى شود. اما اگر راجع به موضوعى، چه در زندگى واقعى و چه در تلويزيون، پيام هاى متفاوت و متناقض ارائه شود، تأثيرى در ذهنيت و رفتار فرد عادى و متوسط نخواهد داشت. در مورد رفتار پرخاشگرانه، بيشتر بينندگان پيام هاى متناقض از هر دو منبع (زندگى واقعى و تلويزيون) دريافت مى كنند. بنابراين همه بينندگان ممكن است پرخاشگرى را از تلويزيون بياموزند اما اين كه به صورتى پرخاشگرانه رفتار كنند به عواملى گوناگون منوط است. (۳)
تحليل دانشمند علوم اجتماعى به نام سارت درباره تأثير رسانه ها بر جرم، در برگيرنده بسيارى از جنبه هاى رابطه بين رسانه ها، به ويژه تلويزيون و رفتار جنايى است. پژوهش او حاكى است كه ما به علت تأثير رسانه هاى گروهى از نظر اجتماعى پرخاشگرتر هستيم اما اين پرخاشگرى اجتماعى هميشه مجرمانه نيست و بيشتر جرم ها هم تهاجمى نيستند. پژوهش ها دلالت دارد كه به استثناى تأثير هرزه نگارى (پورنوگرافى)، رابطه بين رسانه ها و جرم ممكن است غير مستقيم باشد و اين رابطه در مورد جرائم عليه اموال بيشتر است تا جرائم تهاجمى عليه افراد. افزون بر اين شواهدى از تقليد كوتاه مدت پرخاشگرى رسانه اى توسط كودكان وجود دارد اما پژوهشگرانى كه به جست وجوى يكپارچه شدن رفتار تهاجمى با طرح كلى رفتارى بيننده خردسال برآمده اند يا به مطالعه تمايل بعدى كودكان در استفاده از تهاجم و پرخاشگرى به عنوان يك روش حل مسأله پرداخته اند به نتايج يكسانى نرسيده اند.
در سال ۱۹۹۸ دو نوجوان به نام هاى ميچل جانسن ۱۴ ساله و اندريو گلان ۱۲ ساله در مدرسه خود در جوهانسبورو در آركانزاس به سوى جمعيت حاضر شليك كردند. يك آموزگار و چهار دختر دانش آموز كشته شدند. جانسن در دادگاه گفت وى و گلان قصد صدمه به كسى را نداشتند، بلكه فكر مى كردند به بالاتر از سر قربانيان شليك مى كنند.
در همان سال، استاد روانشناسى به نام گروسمان پس از ملاقات با اولياى مدرسه و دانش آموزانى كه ناظر واقعه مذكور بودند و پژوهش در موضوع، عنوان كرد كه رفتار قاتلان مذكور در جوهانسبورو، همچون موارد متعدد ديگر، تا حدودى به وسيله پديده خشونت القا شده توسط رسانه ها قابل تبيين است. اين پسران دچار فقدان عزت نفس و احساس كهترى بودند كه همراه با تأثيرات خشونت رسانه اى مى تواند رفتار خشن را در افراد جوان مستعد برانگيزد. به گفته گروسمان، آنان مى خواهند سرسخت به نظر برسند، مى خواهند مردم را تحت تأثير قرار دهند، مى خواهند حرف هاى جسورانه بزنند و در عين حال نمى دانند چگونه اين كارها را انجام دهند.
گروسمان مى گويد پيام رسانه ها اين است: «كشتن راهى به سوى عظمت است، كشتن راهى به سوى شهرت است.» گروسمان در ضمن معتقد است انواع ويژه نمونه هاى نقش هاى تلويزيونى ممكن است سبب بروز خشونت هاى مشابهى در جامعه گردد. به عقيده او تيراندازى در مدرسه به وسيله پسران نوجوان سفيد پوست در ۱۹۹۷ و ۱۹۹۸ ممكن است تحت تأثير فيلمى محصول ۱۹۹۵ به نام «يادداشت هاى بسكتبال» باشد. در آن فيلم، هنرپيشه اى كه بعداً با فيلم تايتانيك شهرت بيشترى پيدا كرد، به نام لئوناردو دى كاپريو وارد يك كلاس درس شد و آموزگاران و شاگردان فراوانى را هدف تيراندازى قرار داد. «با انجام چنين كارى، وى به نمونه نقشى تبديل شد كه ديگر پسران جوان سفيدپوست، اشتياق به تقليد از آن را دارند.»(۵)

پى نوشت:
»۱-Television Gets Closer Look as a Factor in Real Violence,س New york Times (14 December ۱۹۹۴), P:1.
۲-Albert Bandura, زThe Social Learning Perspective: Mechanism of Aggression,س in: Psychology of Crime and Criminal Justice, ed.: Hans Toch (New york: Holt, Rinehart & Winston,1979), Pp:204-۵.
۴-Tannis MacBeth Williams, زSummary, Conclusions, and Implications,س in: The Impact of Television: A Natural Experiment in Three Communities. Ed: T.MB.Williams (New york: Academic Press, ۱۹۸۶.
۵-Media Violence Plays Part in Shooting: Ex- Army Ranger Argues T.V, Films Affects Children, Washington Times, 10 November 1998, P:2.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |