چهارشنبه ۲۸ ارديبهشت ۱۳۸۴ -
Wed, May 18, 2005
جوان
۳۱۳۶
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
داستان تو
گزارشى از ثبت نام جوانان در انتخابات رياست جمهورى
داستان تو
كاغذ قول و قرارها
212172.jpg
ساناز اقتصاد نيا
اين قسمت از صفحه جوان روزنامه ايران، به داستان تو تعلق دارد. مى توانى داستانهايت را به آدرس روزنامه ايران (صفحه جوان) روى يك طرف كاغذ و به صورت خوانا برايمان بفرستى. ممنون مى شويم اگر بيوگرافى كوتاهى هم ضميمه داستانت كنى.
***
همه چيز آماده است. فقط منتظر ساعت شش هستم. بايد رأس پنج حركت كنيم تا توى اين ترافيك به موقع برسيم.
همه چيز آماده است . كارت هاى دعوت را هفته پيش به دست مهمانها رسانديم. طفلكى مصيب! تمام كارتها را تنهايى پخش كرد. هيچ وقت توى اين بيست، بيست و پنج سالى كه پيش ما بود اين طورى رويش حساب نكرده بودم. خيلى برايت زحمت كشيد اين مدت.
گفتم روى تمام ميزها يكى در ميان، روميزى سفيد و سبز روشن پهن كنند با دو شمع سياه و سه شاخه رز كرم با روبان مشكى روى هركدام. روميزى ها را سفارش دادم جمعه برايم از كيش فرستادند. جمعاً پانزده تاست. زحمت سفارش گل را هم نازلى كشيد. خوش سليقه است اما رز كرم گفته خودم بود. مثل اينكه دو تا سبد گل پر رز كرم و مريم هم سفارش داده كه دو طرف عكست بگذارند. البته بهش گفته بودم تو از بوى گل مريم سردرد مى گيرى اما گفت براى اين جور مراسم ها حتماً بايد گل مريم باشد.
تأكيد كرده ام كه دستمال سفره ها را خود ژانيك روى ميزها بچيند با همان مدل خاص خودش. ژانيك كه ديگر از كار افتاده است ، شاگردهايش كارها را مى كنند. دلم مى خواست مى ديديش. آنقدر پير شده كه راه هم به زور مى رود. وقتى گفتم براى چى بهش زنگ زدم، پشت تلفن كلى گريه كرد. اول قبول نمى كرد. مى گفت: «خانم ! من ميزعروسى شما را چيدم ، قرار نيست ميز عزايتان را هم بچينم.» خيلى بهش اصرار كردم تا قبول كرد. گفتم همه چيز همان طور است . حتى سالن مراسم هم همان فريد است. خودم رفتم با فريد صحبت كردم. با اين همه چين و چروك و موى سفيد، خوب شناختم. ليست غذا را بهش دادم و گفتم ژانيك براى تزئينات مى رود پيششان. از اين همه غذا تعجب كرده بود.
فقط اينكه براى همه دائم بايد توضيح بدهم كه چرا مى خواهم مراسم آنقدر مفصل باشد، اذيتم مى كند. باور كن فكر مى كنند ديوانه شده ام.
ماه تاج وقتى خبر را شنيد، از فرانسه كوبيد تا خودش را به موقع به مراسم برساند. همان پاى تلفن گفته بودم كه زحمت درست كردن باقلوا و باقى شيرينى ها پاى خودش است . قرار شد از آن شيرينى رنگى هاى كوچك هم كه سر سفره عقدمان بود، بازهم درست كند. ماه تاج، تنها كسى است كه بهم مى گويد شرايط را درك مى كند. يك ذره هم بابت اين همه كارى كه سرش ريختم، غر نزد. نازلى از همه بيشتر دلخور است. نمى توانم توجيهش كنم. معتقد است براى تو اين كارها اهميتى ندارد. مى گويد: «بابا كه نمى فهمد. بهتره به جاى اين كارها، پولشو بدى كهريزك. اين طورى بابا هم راضى تره.»
من كه مى دانم تو راضى نمى شوى، ما با هم قرار گذاشتيم.
ختم در مسجد، شب هفت در فريد. ديشب وقتى ديدم ناراضى است، كاغذ قول و قرارهايمان را كه هردو امضا كرده ايم، آوردم گذاشتم روى اين پاتختى تا با اين نامه ببيند و آنقدر غر نزند.
همان شب كه رفتى ، كاغذ را از توى صندوق طلاهام بيرون آوردم و دوباره خواندمش. انگار بار اول بود مى خواندم. قرار گذاشتيم هيچ وقت بين ما فاصله نباشد. هركداممان كه رفتيم ، آن يكى هم بايد سر يك هفته بيايد. شب هفت هم بايد مثل اولين مراسم مشتركمان باشد. فكر مى كنم تو هميشه مى ترسيدى من به وعده ام وفا نكنم. انگار هردو مى دانستيم كه تو زودتر چمدانت را مى بندى.
اصلاً همه سى سال گذشته هم تو زودتر از در مى رفتى بيرون و من بايد همه درها را خودم قفل مى كردم. تو هميشه عجله ات از من بيشتر بود. مى رفتى و دردسرها را براى من مى گذاشتى. هميشه من بايد به همه جواب مى دادم. اشكالى ندارد. عادت كرده ام. اين عادت را هم دوست دارم. درست مثل خودت با آن عادت هاى عجيب و غريب و كتى كه تابستان و زمستان از تنت بيرون نمى آوردى.
ساعت نزديك پنج است. الآن ديگر سر و كله نازلى و بقيه پيدا مى شود. خدا را شكر همه چيز آماده است. ديگر براى پرحرفى وقت ندارم. مى بينمت.
***
نازلى نامه را گذاشت روى پاتختى، كنار كاغذ قول و قرارها. به مادرش نگاه كرد كه چه آرام روى تخت دراز كشيده بود.
چيزى براى امروز
212181.jpg
به نظر مى رسد جنگ سرد ميان بلوك شرق (=شوروى سابق) و بلوك غرب مدتهاست به سر رسيده است. البته بعد از فروپاشى شوروى، روسيه مدتى سعى كرد جنگ روانى با آمريكا و غرب را ادامه دهد اما ظاهراً ديگر حتى خودش هم از اين موضع خسته شده. روسيه اگر چه در ظاهر روابط ديپلماتيك خود را با آمريكا «غيرصميمانه» نشان مى دهد (به خصوص در مذاكرات هسته اى يا اكتشافات فضايى) اما در باطن با اين كشور روابط خوبى دارد. مدتى است كه روسيه و آمريكا مى كوشند خاطره تلخ (اما پول ساز) جنگ سرد را فراموش كنند و به دوره دوستى هاى تاريخى خود بازگردند. اين بازگشت به گذشته در سفر اخير بوش به مسكو هم ديده مى شود. در شصتمين سالگرد پايان جنگ جهانى دوم، بوش به ديدار پوتين رفت و شجاعت روسها را در جنگ عليه هيتلر ستود. پوتين هم در جواب اين تعريف ها و تمجيدها بازگشتى به گذشته كرد. او اجازه داد بوش سوار اتومبيل ولگايش شود و بيرون مسكو رانندگى كند. اتومبيل عتيقه پوتين مدل سال ۱۹۵۶ است؛ يعنى حدود همان سالهاى شجاعانه اى كه بوش از آن حرف مى زند. اما پوتين در بازگشت به گذشته كمى محتاط است! او يكى از دوستان خود را به عنوان همراه كنار بوش نشانده تا اين رئيس جمهورى آمريكايى دنده ها را اشتباهى عوض نكند و به ماشين آسيبى نرساند؛ هرچه باشد روابط سياسى را مى شود ترميم كرد اما عتيقه ها ترميم شدنى نيستند.
گزارشى از ثبت نام جوانان در انتخابات رياست جمهورى
به من رأى بده
به خاطر دفترچه خاطراتم
212253.jpg
دنا درفشى
سروصدايش همه جا پيچيده، باور نمى كنيد؟ لازم نيست روزنامه هاى داخلى را ورق بزنيد، سرى به سايتهاى اينترنتى و خبرگزاريهاى بزرگ دنيا بزنيد تا بفهميد چه غوغايى به پا كرديد، فكر مى كنيد ثبت نام ۱۰۱۴ نفر براى به دست آوردن يك كرسى مسأله متداولى در دنيا باشد؟ نه خير نيست، سرى به سايتهايى كه گفتم بزنيد تا متوجه شويد كه نيست.
شما كه ايران جوان را دنبال مى كنيد مى دانيد كه حداقل تحريريه ما هميشه خواستار حضور هر چه بيشتر و پررنگ تر جوانان در عرصه اجتماع است.
عرصه اى كه در آن حرفى براى گفتن داشته باشيد ما همان قدر كه از حضور شما همسن و سالان خود در جامعه خوشحال مى شويم، از مسخره شدن و كوته بين ناميدن شما آزرده خاطر خواهيم شد بله، با تو هستم مصطفى پيمان ۱۶ ساله از اصفهان از تو مى پرسم كه در پاسخ به مسؤولان وزارت كشور كه از تو پرسيدند تو حتى نمى توانى از لحاظ قانونى، يك چك امضا كنى چگونه آمده اى ثبت نام كنى، چه پاسخى دادى؟ سجاد درويشى ۱۷ ساله پشت كنكورى از تهران كه گفته اى خواب ديدى با جرج بوش رئيس جمهور آمريكا در كاخ سفيد ديدار كرده اى، خواب ديدن تنها استدلال تو براى ثبت نام است؟ به نظر خودت كافيست؟ يا على تركشونه ۲۲ ساله، دوست عزيز كرمانشاهى كه انگيزه زيباى رشد و گسترش جامعه و توسعه و پيشرفت آن را دليل ثبت نامت عنوان كردى ،آيا دانش و راهكارهاى اين انگيزه را هم در توشه دارى؟ خبرها به همين جا ختم نمى شود دختر ۱۸ ساله اى كه به همراه برادرش براى ثبت نام به وزارت كشور رفته شايد تنها نمى توانسته از خانه خارج شود. دختر ۱۸ ساله ديگرى كه در مقابل سؤال مسؤولان وزارت كشور مبنى بر اينكه برنامه اجرايى ات چيست؟ گفته فعلاً تا كنكورم را ندهم برنامه اى ندارم. خواننده جوانى كه دليل ثبت نام اش را بيان كردن حرفهايش عنوان كرد و خوانندگى را از كار رياست جمهورى سخت تر دانسته، دوست ديگرى كه به خاطر ثبت در دفتر خاطراتش كانديداى رياست جمهورى شده، كشاورزى كه براى بهتر كردن شرايط زايمان كانديدا شده تا با افزايش جمعيت، كشورى قوى بسازد (قابل توجه دوستان عزيز در سازمان تنظيم خانواده و وزارت بهداشت) و يا قاليبافى كه فرق خود را با سردار قاليباف در شغل قالى بافى خود مى داند و مى گويد: «اگر آقاى كروبى ۵۰ هزار تومان به هر ايرانى مى دهد، من ۵۲ هزار تومان خواهم داد.»
همه و همه گوياى اينست كه شما دوستان عزيز راه مطرح كردن مشكلاتتان را اشتباه انتخاب كرده ايد، شما بدون اينكه بدانيد ايران را به زير بارى از سؤالات در مقابل دنيا برده ايد. طبق آمارى كه وزارت كشور از انتخاباتهاى گذشته رياست جمهورى داده است طى ۸ دوره گذشته تعداد كل افرادى كه در اين ۸ دوره ثبت نام كرده اند روى هم ۱۵۵ نفر بوده كه در دوره هشتم بيشترين تعداد (۸۱۴) و در دوره سوم كمترين تعداد (۴۶) نفر را شاهد بوديم. عكس العمل به اين استقبال نه تنها در خارج بلكه در داخل هم حكايت از اشتباه بزرگى مى كند. محسن رضايى يكى از كانديداهاى اين دوره در اين زمينه گفته: «نام نويسى هزار نفر كانديدا در كشورى كه ۲۵ سال از آزادى و دموكراسى در آن مى گذرد بيانگر نقش پيدا نكردن احزاب و بى توجهى مديريت سياسى كشور به احزاب سياسى است.»
سيد محمدرضا ميرتاج الدينى با انتقاد از عملكرد وزارت كشور در ثبت نام از يك هزار و ۱۴ نفر به خبرنگار ايلنا گفت: «اين امر حكايت از بى تدبيرى مجريان انتخابات رياست جمهورى دارد چرا كه اين مسأله با تدبير مناسب و آئين نامه داخلى قابل حل بود، وى ادامه داد: «قانون اساسى شرايطى را براى نامزدهاى رياست جمهورى تعيين كرده است كه از جمله مى توان به رجل سياسى، شرط سنى و... اشاره كرد كه اگر وزارت كشور براى هر يك از اين موارد متقاضيان سند و مدرك مى خواست و اين جايگاه را آن قدر كوچك نمى شمارد كه از هر فرد بى كار، بى سواد و... ثبت نام كند امروز با اين آمار روبرو نبوديم، طبق آمارى كه وى داده ۱۹ نفر زير ۲۰ سال ۹۲ نفر بيكار و ۲۵ نفر زير ديپلم در اين دوره ثبت نام كرده اند.
مهدى رحمانيان مدير مسؤول روزنامه شرق هم در گفت و گو با خبرنگار ايسنا به اين موضوع اشاره كرده و گفته: «قطعاً نيازمند اصلاح قانون انتخابات هستيم و بايد حتماً بازنگرى در آن صورت گيرد.»
وى ادامه داد: شرايط تا حدودى بايد شفاف تر و روشن تر شود كه هر كسى راه نيفتد به وزارت كشور برود كه هم وقت خود و هم كارگزاران انتخابات را تلف كند. رحمانيان به مزاح گفت: به نظر مى رسد برخى افراد رفته بودند كه در دفترچه خاطرات خود بنويسند من كانديداى رياست جمهورى شده و ثبت نام كرده ام.
وى ادامه داد: دولت لايحه اى براى اين كار به مجلس برد ولى نمايندگان قبل از طرح اين لايحه، طرحى را در اين راستا گذراندند كه شوراى نگهبان آن را تصويب نكرد. گر چه در آن بيشتر بحث قانون مجلس بود. البته طرح هم نبايد به گونه اى باشد كه تضييع حقوق كانديداها را در برداشته باشد، بلكه به صورتى باشد كه كسانى كه واقعاً صلاحيت ندارند، اصلاً براى ثبت نام نيايند.
اين صحبتها را بدون دخل و تصرف در اين گزارش آوردم تا خودتان كلاهتان را قاضى كنيد و ببينيد ندانم كارى تعدادى از ما جوانان چطور مى تواند بازتاب داشته باشد. البته اينها تنها بازتابهاى داخلى است و از خارجيها صرف نظر كرده ايم. ما نسل سومى ها راههاى زيادى براى اثبات قابليتهايمان به جامعه داريم از تو دوست عزيز خواهش مى كنم فقط يك ربع بعد از خواندن اين گزارش فكر كن و ببين آيا راه را اشتباه نرفته ايم؟
يخچال فرنگى
212160.jpg
زيرنظر: داريوش فزوى
انوشيروان پناهنده
يك لطيفه عربانه
اين لطيفه را ظاهراً عرب ها براى آمريكايى ها ساخته اند و الحق و الانصاف هم خوب حال آمريكايى ها را گرفته اند. قضيه از اين قرار است كه يك عرب و يك آمريكايى داشتند تفاخر مى كردند و ثروت كشورهاى خود را به رخ همديگر مى كشيدند. آمريكايى گفت:
- بيشتر طلاهاى دنيا تو كشور ماست. ما اگه بخواهيم مى تونيم دور تا دور كشورمان يه ديوار از طلا بكشيم به بلندى دو متر و به كلفتى نيم متر.
عرب فكرى كرد و گفت:
- خوبه، بكشين، بعد ما رو خبر كنين، مى آييم مى بينيم، اگه خوشمون اومد مى خريمش.
يك لطيفه حقوقيانه
استاد حقوق جزا داشت راجع به جنايت و جانيان معروف صحبت مى كرد و از يك جنايتكار بزرگ ياد مى كرد:
- بله، اين جنايتكار تا روزى كه دستگير شد، بيست و يك نفر رو كشته بود... يكى از بچه سوسول هاى كلاس كه سرش تو نخ درس نبود ناگهان از جاپريد و گفت:
- جون! مگه ماشينش چى بود استاد؟
يك لطيفه سوت وكورانه
در يكى از شهرهاى كوچك و جاهلى تگزاس، غريبه اى وارد كافه اى در شهر شد، به ميز تكيه داد، يك كوكاكولا انداخت بالا، دوروبرش را با بى اعتنايى نگاه كرد و بعد با لحن تندى به كافه چى گفت:
- ببينم، اين خراب شده هميشه اينقدر سوت و كوره؟
كافه چى گفت:
- نه آقا، يه ساعت ديگه حسابى شلوغ مى شه. بچه ها رفته ان مراسم كفن و دفن يه غريبه اى كه پيش پاى شما اومد تو و گفت: اين خراب شده هميشه اينقدر سوت و كوره؟
يك لطيفه بى معرفتانه
توى همين شهر جاهلى تگزاس، دوتا كابوى توى خيابان به هم رسيدند. يكى شان به آن يكى گفت:
- جك! واقعاً كه بى معرفت شدى ناكس.
- چطور مگه جو؟
- ديروز اون همه بهت تيرانداختم، برنگشتى يه نيگاه بكنى!
يك لطيفه حكيمانه
زير طاق نصرت اتوال پاريس، پسرك از پدر محترم اش پرسيد:
- بابا اين قبر كيه؟
- قبر سرباز گمنام.
- يعنى هيشكى نمى شناختش؟
- نه.
- پس واسه چى كشتنش؟
يك لطيفه كمك طلبانه
اين داستان مهيج در بحبوحه جنگ جهانى دوم اتفاق افتاد. آلمانى ها در چندين جبهه مى جنگيدند اما آثار ضعف و شكست در روحيه سربازانشان ديده مى شد. سرويس هاى تبليغاتى به كار افتاد و بالاخره به عنوان برنامه اصلى تقويت روحيه سربازان جبهه هاى دور دست، تصميم گرفته شد كه يك پيرمرد شجاع و ميهن پرست كه در جنگ هاى ۱۸۷۰ و ۱۹۱۴ شركت داشته بيايد و از پشت راديو براى جوانان آلمانى در سرتاسر دنيا سخنرانى كند. پيرمرد اصلاً نمى دانست راديو چيست. مدتى برايش تشريح كردند كه وقتى از اينجا حرف بزند همه مردم دنيا حرفش را خواهند شنيد. پيرمرد خوب گوش كرد و پرسيد:
- يعنى صداى منو در مونيخ و هامبورگ مى شنفن؟
- بله، حتى اون طرف تر
- اون طرف تر؟
- يعنى لندن، پاريس، مسكو ...
- آمريكا هم؟
- البته.
پيرمرد ديگر سؤالى نكرد و بلافاصله ميكروفون را كشيد جلو و پشت آن فرياد كرد:
- آى كمك ... آى كمك...
يك لطيفه سكوتانه
وسط چله تابستان، كنار رودخانه عظيم كنگو، ساعت ۲ بعدازظهر... جنبنده اى ديده نمى شود. برگ يك درخت هم تكان نمى خورد. گرماى طاقت فرساى استوايى در آن نقطه دور افتاده همه چيز را از كار انداخته. نه گياهى مى جنبد، نه حيوانى. آب رودخانه هم بى حركت و آرام است. دوتا اسب آبى در گل و لاى كنار رودخانه آرميده اند و چشم ها را بسته اند. پس از مدتى يكى شان به ديگرى مى گويد:
- چيز عجيبى يه! من هرچى فكر مى كنم نمى توانم باور كنم امروز سه شنبه س.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |