|
|
|
بازخوانى يك پرونده جنايى
|
|
|
|
قاضى ديوان عالى كشور:
|
|
|
|
|
عاقبت شوم عاشق شدن به همسر مرد فالگير
|
|
|
گروه حوادث - كرج - خبرنگار «ايران»: پس از هفت سال از طرح و اجراى نقشه شوم قتل مردى در پلنگ آباد اشتهارد، به خاطر عشق به زن مردى فالگير توسط دو برادر، يكى از آنان در شعبه اطفال دادگاه جزايى كرج محاكمه خواهد شد. اين محاكمه در حالى صورت مى گيرد كه چهار سال پيش برادر بزرگتر به بالاى چوبه دار رفت. ۱۰مهرماه سال۷۷ مردى به كلانترى باغستان مراجعه كرد و گفت: برادرم به نام حسين كه ۴۵سال داشت عصر روز جمعه ۱۰مهرماه براى رفتن به محل قرارش از خانه خارج شد و ديگر از او خبرى نداريم. با اين اعلام شكايت به دستور قاضى گنجى، مأموران تحقيقات خود را براى رديابى هاى لازم و توقيف خودروى پيكان مرد ناپديد شده آغاز كردند. مأموران كلانترى ماهدشت ۱۱مهرماه خودروى مرد ناپديدشده را در سروآباد در حالى پيدا كردند كه كاملاً در آتش سوخته بود، عصر همان روز جسد حسين در پلنگ آباد اشتهارد كشف شد. جسد اين مرد به پزشكى قانونى منتقل و روشن شد وى از ناحيه پهلو و گردن مورد اصابت ضربات چاقو قرار گرفته و بر اثر ضربه واردشده به گردن جان سپرده است. پرونده در اختيار كارآگاهان دايره ويژه قتل اداره آگاهى كرج قرار گرفت و آنان پس از رديابى تلفن موفق به شناسايى جوان ۲۳ساله اى به نام رحمان و برادر ۱۷ساله او شدند.رحمان بلافاصله تحت تعقيب قرار گرفته و دستگير شد و به قتل حسين اعتراف كرد و در اين مورد گفت: با مردى كه دعانويس بود از مدتى قبل آشنا شدم، اما او به زندان افتاد و بعد از آن من رفت و آمدهايم را به خانه او ادامه دادم و بيشتر وقتها در خانه او بودم با همسرش رابطه داشتم و در آنجا موادمخدر مصرف مى كردم. وى افزود: من و زن مرد دعانويس با هم قرار گذاشته بوديم كه پس از طلاق گرفتن زن جوان از مرد دعانويس با هم ازدواج كنيم. پس از مدتى زن مرد دعانويس به من گفت مردى به نام حسين مزاحم او مى شود و از من خواست تا هر طور شده به اين مزاحمت ها پايان بدهم. طرح دوستى با حسين را ريختم و به اين بهانه كه محل گنج دفن شده اى رامى دانم او را به محل قرار كشاندم. از قبل با برادرم مسأله را مطرح كرده بودم و روز حادثه او را به عنوان يكى از دوستانم با خودم بردم. مقتول را به طرف پلنگ آباد اشتهارد برديم. برادرم روى صندلى جلو و من در عقب نشسته بوديم در يك لحظه چاقو را پشت گردن حسين قرار دادم و ضربه اى به او وارد كردم . برادرم نيز با چاقويى كه داشت ضربه اى به پهلوى او زد. وى افزود: بعد از آن من و برادرم جسدش را در بيابان انداختيم و سوار خودروى او شديم و بعد از يك ساعت تصميم گرفتيم خودرو را آتش بزنيم تا شناسايى نشويم. بعد از آن به سراغ زن مرد فالگير رفتم و از او خواستم براى مدتى خانه اش را ترك كند. با دستگيرى زن مرد فالگير و اعترافات وى و برادر رحمان - متهم به قتل - وى محاكمه شد. ۵ ارديبهشت سال۷۸ با توجه به درخواست اولياى دم مبنى بر قصاص، قاضى گنجى معاون قضايى و رئيس شعبه ۱۱۶ جزايى دادگسترى كرج، رحمان را به اتهام قتل به قصاص نفس (اعدام) و به علت سرقت خودروى مقتول و آتش زدن آن به ۳۰ضربه شلاق و پرداخت بهاى خودرو به اولياى دم و از جنبه زنا به ۱۰۰ضربه شلاق محكوم كرد. همسر مرد فالگير نيز به اتهام رابطه نامشروع به تحمل ۱۰۰ضربه شلاق محكوم شد و پرونده برادر رحمان به اتهام معاونت در قتل عمد به علت پايين بودن سن متهم به شعبه ۱۲۲ اطفال و نوجوانان كرج ارجاع شد. با تأييد حكم رحمان توسط قضات ديوانعالى كشور وى ۲۶ شهريور ماه سال۸۰ به دار مجازات آويخته شد.
|
|
|
|
|
بازخوانى يك پرونده جنايى
سرگردانى در جاده زندگى
|
|
|
همه رفته بودند. در روستا هيچ كس نبود.بوى علف تازه همه جا را پركرده بود. انگار بوى غربت و تنهايى در تمام فضا پيچيده بود و همين بوى وحشى به «حيدر» هم رسيده بود. «حيدر» خسته بود. بيزار از اين سرزمين و مردم شده بود. بعداز مرگ مادرش ديگر زندگى معنا ومفهومى براى اونداشت.دلش پر از غصه شده بود و از همه چيز فرار مى كرد.سن و سالش آنقدر نبود كه بتواند اين بحران را بگذراند ولى آنقدر از همه دور شده بود كه حتى وجودش پدرش هم برايش آزار دهنده شده بود. هنوز دلش در هواى بازگشت مادرش بود. انگار نمى خواست مرگ مادرش را باور كند. انگار اين غم را مى خواست از لانه كوچك دلش بيرون كند و به جاى آن مادرش را با همان چارقد سفيدش بنشاند. در جاى جاى خانه كوچك و گلى روستايى شان مادر را مى ديد. مادر همه جا هنوز بود . پس چطور مى توانست مرگ او را باور كند. مى ترسيد همه آنچه را كه مى ديد و حس مى كرد به زبان بياورد. از پدر و اطرافيان مى گريخت وگوشه اى دنج در زيردرختان سبز و سر به فلك كشيده پيدا مى كرد و با ريختن اشك با مادرش حرف مى زد نمى دانست چطور آن حادثه روى داده بود. هركس حرفى مى زد. هر كس چيزى مى گفت . يكى مى گفت: زن بيچاره از بس كه شوهرش آزارش داد خودش را از بالاى دره به پايين انداخت و كشت تا راحت شود. يكى ديگر مى گفت: از بس غصه خورد از دست شوهر وخانواده شوهر خودش را سر به نيست كرد تا بيشتر از اين زجر نكشد. ديگرى مى گفت:ديدى زن بدبخت چقدر تحمل كرد ودست آخر هم او را در خانه خودش كشتند و شبانه جسدش را در بيابان انداختند و... در دره انداختند و...حيدر فكر مى كرد يعنى پدر او مادر را كشته بود؟ نمى توانست باور كند.ولى پدر هم انگار مثل هميشه نبود.عصبى وخشن بود. در صدايش كوچكترين رحم و مهربانى نمى شد پيدا كرد.حيدر وقتى حركات پدرش را زير نظر مى گرفت مى ديدكه او از مرگ همسرش نه ناراحت است ونه حتى براى او گريه وعزادارى مى كند. پدر همان مرد هميشگى با كارهاى قبلى بود. همان برنامه هميشگى را داشت شايد همين رفتار پدر باعث شده بودكه مردم روستا به پدر شك كنند واو را عامل مرگ همسرش بدانند. حيدر ديگر تاب ماندن نداشت .انگار روستا بوى خون و نفرت گرفته بود.شتابان از دره ها وكوهها و بيابان ها گذشت. آنقدر از روستا دلزده شده بود كه حتى نمى خواست براى لحظه اى به عقب نگاه كند. هرطور بود به تهران رسيد. با ديدن تهران اصلاً در وجودش تغييرى پيدا نشد. شهرى بى آشنا و شلوغ با آدمهايى كه بى تفاوت از كنارش عبور مى كرد. ولى هرطور بود بايد گليم خودش را از آب بيرون مى كشيد. حتى براى شادى روح مادرش هم كه شده بود بايد اين كار را مى كرد . خيلى زود توانست در اين شهر بزرگ براى خودش كارى با درآمدى بخور و نمير پيدا كند. نه خانه و سرپناهى داشت ونه آغوش گرمى كه شبها از خستگى به آن پناه ببرد. حيدر ۱۰ ساله شاگرد مغازه اى شده بود كه از صبح تا شب كار مى كرد، پسرى سياه سوخته ولاغر كه با حسرتى به بچه هاى هم سن و سال خودش نگاه مى كرد.زندگى به او آموخته بود كه به هيچ كس و هيچ چيز اعتماد نكند با اينكه هيچ تكيه گاهى نداشت با اين حال به دنبال تكيه گاهى هم نمى گشت.تنها شانسى كه آورده بود اين بود كه صاحب مغازه آدمى متدين بود. سالها گذشت. چندسالى از بودن در كنار صاحب مغازه مى گذشت تازه به جوانى رسيده بود كه صاحب كار، دخترى ساده و متين را به عقد او درآورد تا حيدر از تنهايى نجات پيدا كند. حيدر با كرايه كردن اتاقى محقر زندگى در كنار همسرش را آغاز كرد.دستمايه و پس انداز اين چند سال آنقدر نبود كه بتواند آنطور كه مى خواهد زندگى را براى همسرش مهيا كند. ولى هرچه بود در دل تنهاى اوعشقى لانه كرده بود كه با آن مى توانست براى همسرش كار كند. بيشتر از قبل به زندگى اميدوار شده بود ودل به كار مى داد همين هم باعث شد تا حقوق اش بالاتر برود.بعد از چندسال صاحب مغازه كه بيمار و مريض شده بود وبه حيدر اعتماد زيادى داشت ،اداره مغازه و انجام كارها را به او سپرده بود.حيدر با پس اندازى كه داشت موتوسيكلتى خريد. با اين وسيله راحت تر و سريعتر مى توانست از خانه تا مغازه رفت وآمد كند. مدتى ديگر گذشت حيدر با پيشنهاد همسرش بقيه اندوخته شان رادر خريد خانه اى گذاشت و وامى گرفت وخودرا صاحب خانه كرد. ديگر زندگى شان روز به روز بهتر شده بود.با تولد نخستين فرزندشان ديگر حيدر سر از پا نمى شناخت. انگار ابرهاى تيره و تار سياه بختى از روى صفحه زندگى او كنار رفته بود و خوشبختى به او روى خود را نشان داده بود. هرچه دختر حيدر بزرگتر مى شد جاى بيشترى در دل پدر باز مى كرد.حيدر، رعنايش را عاشقانه دوست داشت. اين بچه تمام وجود او را تسخير كرده بود كم كم دخترك با شيرين زبانى هايش پاى در دل همسايه ها گذاشته بود. هركس براى اينكه دخترك شيرين زبان چند صباحى كنارش باشد برايش هديه اى مى خريد. زنش براى اينكه رعنا را از خانه همسايه ها بياورد دائم چادر به سر در كوچه بود.حيدر از اين وضعيت احساس خوبى نداشت. ديگر نبينم رعنا به خانه همسايه ها مى رود. بچه را در خانه كنترل كن. اما رؤيا انگار اين حرف حيدررا زياد جدى نگرفت.دنبال اين بود كه رعنا چند ساعتى در خانه نباشد تا او بتواند به كارهايش برسد.براى همين بود كه با حيدر مخالفت مى كرد. بچه را كه نمى شود در خانه حبس كرد. كدام تفريح را برايش ايجاد كرده اى؟ مگر زندانى است؟ حيدر با فرياد به زنش گفته بود. تو دنبال اين هستى كه براى خودت راهى باز كنى تا از خانه بيرون بزنى و در خانه هاى مردم سرك بكشى. تو به فكر تفريح بچه نيستى، به فكر تفريح خودت هستى. از كجا معلوم است به خانه هايى كه براى آوردن رعنا مى روى مردان درستى باشند؟ من كه تمام اهالى اين محل را نمى شناسم. تذكرهاى حيدر فايده اى نداشت. رؤيا مثل قبل كار خودش را مى كرد و حيدر از اين كار او برآشفته بود. براى همين براى اينكه به زنش بفهماند كه به او اجازه نمى دهد كه هر كارى را كه مى خواهد انجام بدهد. صبح زود وقتى به طرف مغازه راه افتاد در خانه را قفل كرد. رؤيا بعد از اينكه از خواب بيدار شد. صبحانه رعنا راداد.رعنا مثل هميشه به طرف در رفت ولى در را نتوانست باز كند براى اين مادر را به كمك طلبيد.رؤيا كه باور نمى كرد حيدر در خانه را به روى آنها قفل كرده است به مغازه تلفن زد. در باز نمى شود فكر كنم كه... حيدر با خنده به او گفت: نه خانم اين حرفها نيست.من اين كار را كردم كه جلوى بيرون رفتن تو و بچه ات را از خانه بگيرم. بنشين توى خانه ات و به تربيت بچه و زندگى ات برس! اصرارهاى رؤيا براى باز شدن در باعث شد تا حيدر به همسرش مشكوك شود. يكدفعه فكرش به تلفن رفت. رؤيا مى توانست با تلفن با هر جا و هركس كه بخواهد تماس بگيرد. تلفن وسيله مخربى بود و مى توانست آشيانه او را به هم بريزد.تصميم اش را گرفت. با قطع كردن تلفن ارتباط رؤيا با آدمهاى بيرون كاملاً قطع مى شد و او مى توانست زن و بچه اش را به خوبى كنترل كند. سوء ظن در تمام وجود حيدر رخنه كرده بود. زندگى روى ديگرش را به او نشان مى داد .سختگيرى هاى او آنقدر شده بود كه هر وقت با زن و بچه اش بيرون مى رفت حتى در ماشين را قفل مى كرد. دائم چشمانش به اطراف مى چرخيد تا مبادا چشمى به همسرش به دخترش و به زندگى اش نگاه كند. اگر مردى يا پسرى از كوچه شان چندبار عبور مى كرد حس كنجكاوى و انتقام در وجود حيدر بيدار مى شد. عشق و علاقه اى كه به رؤيا و رعنا داشت، او را مثل بمبى خطرناك كرده بود. رؤيا زنى مهربان بود و اهل سازش با اينكه بيشتر از يكسال از سختگيريهاى شوهرش مى گذشت با اين حال با وجود دلتنگى تن به خواسته هاى او داده بود و خم به ابرو نمى آورد. رؤيا سعى مى كرد با ملاطفت به حيدر بفهماند كه اين برخرودها در شأن او و زندگى شان نيستند، ولى حيدر آدمى نبود كه اين حرفها به گوش اش برود. روز به روز رفتارش بدتر و تندتر مى شد. رؤيا چندبار به بهانه هاى مختلف شوهر را به دكتر برده بود ولى انگار دارو ودرمان هم اثرى نداشت. ماه به ماه خانواده اش را نمى ديد. خودخواهى هاى حيدر ديوارى شده بود ميان رؤيا و هر كس كه مى شناخت. با اينكه حيدر تمام وسايل راحتى زندگى را براى او مهيا كرده بود ولى رؤيا مى ديد كه او وزندانى كوچك خانه شان روز به روز افسرده تر و تنهاتر مى شوند. هيچ راهى جز جدايى براى رؤيا نمانده بود. حيدر در بدبينى آنقدر غوطه ور شده بود كه ديگر چشمانش هيچ جا را نمى ديد. چندسالى از زندگى تلخ شان گذشت و رؤيا خودش را از اسارت نجات داد ولى رعنا نزد پدر مثل كبوترى كوچك در اسارت مانده بود. دخترك به سن نوجوانى رسيده بود ولى با اين حال مثل كودكى كوچك هر روز پدر او را تا مدرسه مى رساند و به خانه هم او را بازمى گرداند. رعنا كه هيچ كس جز پدر در كنارش نمانده بود با مهر و محبت به پدر سعى مى كرد توجه او را جلب كند. جز درس و مدرسه به كارهاى خانه هم مى رسيد و زندگى را مى چرخاند. بعد از چندسال بالاخره حيدر تصميم گرفت خانه اش را بفروشد و خانه اى ديگر در محله اى ديگر بخرد. رعنا و پدر چندماهى بودكه به خانه ديگرى رفته بودند. حيدر مغازه اى جديد براى خودش دست و پا كرده بود و با سختگيرى روى كارهاى دخترش زندگى را در كنار هم مى گذراندند. نزديك ظهر بود كه يكى از همسايگان با ديدن جسد خون آلودى كه در بالكن همسايه رو به رويى افتاده بود، با پليس تماس گرفت. بلافاصله اكيپى از مأموران به محل اعزام شدند شواهد نشان مى داد كه مرد ۵۰ساله اى به نام حسين كه ساكن اين آپارتمان بوده است با وارد شدن چند ضربه چاقو به قلب اش و پرتاب سنگى به شيشه به قتل رسيده است. تحقيقات به دستور بازپرس كشيك جنايى آغاز شد. مأموران با اين دستور شروع به تحقيق از همسايگان كردند. يكى از همسايگان كه جسد حسين آقا را ديده بود به مأموران گفت: اين مرد از مدتها قبل پس از اختلاف ميان عروس و پسرش تنها زندگى مى كرد. پسرش و عروس اش قبل از اين اختلاف در كنار او بودند و حسين آقا به نوه ۶ساله اش علاقه زيادى داشت ولى از چند ماه پيش وقتى عروس اش قهر كرد، پسرش ناچار شد براى حفظ زندگى اش چند خانه بالاتر خانه اى اجاره كند. ولى عروس حسين آقا براى نشان دادن به مخالفت اش نمى گذاشت حسين آقا نوه اش را ببيند براى همين پيرمرد بيچاره هر روز ساعاتى در بالكن مى نشست و از آنجا به خانه پسرش نگاه مى كرد تا بلكه نوه اش را از راه دور ببيند. امروز هم احتمالاً براى همين به بالكن آمده است تانوه اش را ببيند. با اين توضيحات بود كه مأموران به تحقيق از عروس حسين آقا پرداختند. زن جوان در حالى كه از خبر مرگ پدر شوهرش آشفته شده بود گفت: من با شوهرم اختلاف داشتم ولى با پدر شوهرم مشكلى نداشتم و اگر رفتارى در مخالفت نشان مى دادم براى اين بود كه شوهرم را تحت فشار قرار دهم وگرنه حسين آقا مرد خوبى بود و در اين چندسالى كه من عروس اش بودم كوچكترين مشكل و ناراحتى با هم نداشتيم و امروز هم من در خانه بودم و ميهمان هم از ديشب داشته ام كه شاهد حرفهاى من است. با توجه به شواهد به دست آمده مشخص بود كه در اين جنايت زن جوان هيچ نقشى نداشته است بنابراين تحقيقات در شاخه هاى ديگرى ادامه يافت. مأموران در اين تحقيقات پى بردند كه حسين آقا چندى پيش با يكى از كسبه و مغازه داران به صورت لفظى درگير شده است. يكى از مغازه داران در اين مورد گفت: ما از قديم حسين آقا را مى شناختيم بنابراين هيچ مشكلى با او نداشتيم ولى از چند ماه پيش مردى با دخترش به اين محله آمده است و او چند روز پيش با حسين آقا درگيرى لفظى داشت. مغازه حيدر بلافاصله در محاصره مأموران قرار گرفت. حيدر در حالى كه ترسيده وبرآشفته بود سعى كرد آرامش خود را حفظ كند. او در پاسخ به سؤال مأموران در مورد آشنايى اش با حسين آقا گفت: من او را نمى شناختم و درگيرى هم با او نداشتم واصلاً نمى دانم شما در چه موردى صحبت مى كنيد در حالى كه حيدر در حال توضيح دادن به مأموران بود، در جست وجو از مغازه وى چاقويى خون آلود كشف شد ولى حيدر ادعا كرد هرگز اين چاقو به او تعلق ندارد و احتمالاً كسى براى دشمنى اين چاقوى خون آلود را در مغازه او انداخته است. رعنا تازه از مدرسه به خانه رسيده بود كه صداى زنگ در خانه را شنيد. در را باز كرد و با ديدن چند پليس در جلوى در يكه خورد. - شما دختر آقا حيدر هستيد؟ - بله! - اين چاقو به شما تعلق دارد. رعنا به چاقو خوب نگاه كرد. - بله. اين چاقوى آشپزخانه ماست ولى دست شما چه كار مى كند. افسر پرونده با نشان دادن بالكن خانه حسين آقا گفت: - مردى را كه در آن خانه زندگى مى كند، مى شناسى؟ - بله! - پدرت با او درگيرى داشت. رعنا چشم به زمين دوخت. - پدرم خيلى حساس بود. با همين حساسيت ها و سختگيرى هايش بود كه مادرم از او جدا شد. او نسبت به من خيلى حساس بود. وقتى به اين خانه آمديم و پدرم ديد كه آن مرد دائم در بالكن است چند بار به او تذكر داد. ولى فايده اى نداشت. انگار اصلاً گوش اش به اين حرف بدهكار نبود. به پدرم گفتم اين قدر حساس نباش ما كه پرده هايمان دائماً كشيده شده است و داخل خانه مان پيدا نيست ولى پدرم دست بردار نبود. مأموران با اين حرف به بازجويى ديگرى از حيدر پرداختند. حيدر در اين بازجويى گفت: از اينكه مى ديدم او هر روز در بالكن مى آيد و به خانه من مشرف است ناراحت بودم. به او تذكر داده بودم ولى كار خودش را مى كرد براى همين بود كه تصميم گرفتم با او مقابله كنم. سنگى به شيشه شان زدم و بعد هم با چاقو... حيدر به دستور بازپرس ويژه قتل به زندان رفت. رعنا در پى مادر دلشكسته و خسته راه افتاد و حيدر به گذشته فكر كرد. روزى كه پدرش، مادر را از او جدا كرد و او تنها و سرگردان به دنبال راهى براى زندگى مى گشت.
|
|
|
|
|
قاضى ديوان عالى كشور:
صاحب نظران درشفاف كردن قانون مجازات اطفال تلاش كنند
|
|
|
اگر چه بسيارى از كارشناسان حقوقى، تصويب و اجرايى شدن لايحه تشكيل دادگاه ها و محاكم رسيدگى به جرايم اطفال و نوجوانان را در كاهش نقدهايى كه نسبت به احكام صادر شده در مورد اطفال زير ۱۸ سال وجود دارد، مؤثر مى دانند اما آل اسحاق قاضى شعبه۲۴ ديوان عالى كشور با تأكيد بر وجود ابهام در قوانين اين بخش، تلاش فقها و حقوقدانان براى شفاف كردن قانون مجازات اطفال را مورد تأكيد قرار مى دهد. حجت الاسلام محمدصادق آل اسحاق، قاضى شعبه ۲۴ ديوان عالى كشور در اين ارتباط با استناد به ماده ۴۹ قانون مجازات اسلامى كه عنوان كرده، اطفال در صورت ارتكاب جرم مبرا از مسؤوليت كيفرى هستند و تربيت آنها با نظر دادگاه برعهده سرپرست اطفال و عندالاقتضا كانون اصلاح و تربيت اطفال است، اظهار مى دارد: از اين ماده مى توان استنباط كرد چنانچه اطفال مرتكب جرمى شوند مسؤوليت كيفرى ندارند؛ هرچند اين ماده به مفهوم آزاد و مختار بودن اطفال در برابر جرايمى كه مرتكب مى شوند نيست بلكه به معنى اين است كه جرايم اطفال را بايد در دادگاه هاى اطفال مورد بررسى قرار داده و در صورت نياز مسؤوليت نگهدارى آنها به كانون هاى اصلاح و تربيت واگذار شود. وى همچنين با استناد به ماده ۲۱۹ آيين دادرسى كيفرى كه تصريح كرده «در هر حوزه قضايى و در صورت نياز يك يا چند شعبه از دادگاه هاى عمومى بايد براى رسيدگى به جرايم اطفال اختصاص داده شود» گفت: اين ماده مكمل ماده ۴۹ قانون مجازات اسلامى است و تبصره يك آن نيز با بيان اين كه «منظور از طفل كسى است كه به حد بلوغ شرعى نرسيده باشد» طفل را تعريف كرده است كه بر اين اساس چنانچه طفل به حد بلوغ شرعى برسد ديگر مبرا از مسؤوليت كيفرى نيست. آل اسحاق همچنين يادآور شد: از ماده ۴۹ قانون مجازات اسلامى و ۲۱۹ آيين دادرسى كيفرى مى توان اين طور برداشت كرد كه اطفال از مسؤوليت كيفرى مبرا هستند و نمى توان مطابق مقررات عمومى آنها را مجازات كرد اما در تبصره ۲ ماده ۴۹ قانون مجازات اسلامى آورده شده هرجا براى تربيت اطفال بزهكار تنبيه بدنى ضرورت پيدا كند تنبيه بايد به ميزان و مصلحت در نظر گرفته شود. دادستان سابق دادگاه انتظامى قضات همچنين در توضيح واژه بلوغ شرعى كه قانونگذار از آن به عنوان مشخصه طفل نام برده نيز اظهار داشت: مطابق تبصره ماده ۱۲۱۰ قانون مدنى سن بلوغ در پسران پانزده سال تمام قمرى و در دختران ۹ سال تمام قمرى تعيين شده، همچنين در قانون مجازات اسلامى درباره جرايمى كه حدود شامل آن مى شود، تصريح شده در صورتى مى توان حد را جارى كرد كه مرتكب بالغ و عاقل بوده و جرم را از روى اختيار انجام داده باشد كه بر اين اساس مى توان اين طور نتيجه گرفت كه قانونگذار براى اجراى حدود بلوغ را شرط كرده است. اين قاضى ديوان عالى كشور در ادامه با استناد به ماده ۱۲۱۰ قانون مدنى كه در آن عنوان شده «هيچ كس را نمى توان بعد از رسيدن به سن بلوغ به عنوان جنون يا عدم رشد بجز در مواردى كه عدم رشد و جنون او ثابت شده باشد رها كرد»، گفت: بر اساس اين ماده از قانون در امور مسؤوليت مدنى يعنى مواقعى كه جنبه حقوق مالى داشته باشد، رشد شرط است. وى، با طرح اين سؤال كه آيا در امور كيفرى نيز نظير امور مالى بلوغ به تنهايى كافى است، افزود: رشد به مفهوم اين است كه طفل به حدى برسد كه منافع و مضارش را تشخيص دهد لذا برحسب ظاهر مواد قانونى رشد را قيد نكرده اما از ماده ۱۲۱۰ اين طور استنباط مى شود كه قانونگذار بنا را بر اين گذاشته كه بعد از رسيدن فرد به سن بلوغ، او رشيد نيز محسوب مى شود. وى ادامه داد: براى مجازات فرد، رشد لازم است اما بعد از رسيدن او به بلوغ اين بلوغ دليل بر رشد نيز به شمار مى آيد. آ ل اسحاق، با استناد به بخشى از ماده ۱۲۱۰ قانون مدنى كه آورده هيچ كس را نمى توان بعد از رسيدن به سن بلوغ به عنوان جنون يا عدم رشد رها كرد، افزود: معنى عبارت فوق اين است هر بالغى رشيد است مگر آن كه عدم رشد و جنونش ثابت شده باشد. رشيد نبودن و جنون بايد ثابت شود لذا عدم رشد نيازمند ارايه دليل است اما رشد دليل نمى خواهد و صرف بالغ شدن دليلى بر رشيد بودن است. وى همچنين تصريح كرد: هر بالغى رشيد است لذا وقتى فرد بالغ شد فرض بر اين است كه او به رشد هم رسيده است مگر اين كه عدم رشد ثابت شود، به جز در تحويل دادن اموالش، يعنى چنانچه صغيرى اموالى در نزد ولى قهرى دارد، اين اموال را نمى توان تا زمانى كه رشدش ثابت شده به او تحويل داد. وى، همچنين با استناد به تبصره اى از قانون مدنى كه در آن به رسيدگى به كليه جرايم اشخاص بالغ زير ۱۸ سال در دادگاه اطفال و مطابق مقررات عمومى تصريح شده گفت: بر اين اساس دختر و پسرى كه به ۹ و ۱۵ سال كامل رسيده اند با وجود آن كه به ۱۸ سال نرسيده اند اما بايد در دادگاه اطفال به جرايمشان رسيدگى شود؛ زيرا قانونگذار هنوز به اين ها با چشم طفل نگاه مى كند و پرونده هاى مربوط به آنها را به دادگاه هاى عمومى ديگر ارسال نمى كند؛ زيرا ممكن است اين دادگاه در مرحله رسيدگى به جرم اين طفل در جرم او ترديد كند كه در اين زمان متهم را به پزشكى قانونى مى فرستند و تحقيقات لازم را در زمينه اين كه فرد رشيد شده يا نه انجام مى دهد. آل اسحاق، در ادامه توضيحاتش درباره چگونگى رسيدگى به جرايم اطفال زير ۱۸ سال گفت: اگر قاضى تا زمانى كه طفل به ۱۸ سال كامل برسد در رشد او ترديد كند، نمى تواند طبق مجازات عمومى براى او مجازات در نظر بگيرد. وى، همچنين درباره دليل تفاوت احكام صادر شده براى اطفالى كه مرتكب جرم مى شوند نيز اظهار داشت: درباره جرايم مربوط به اطفال زير ۱۸ سال ابتدا بايد توجه داشت به واسطه صراحت قانون اين مسأله بايد در دادگاه اطفال رسيدگى شود. آل اسحاق افزود: گاهى اوقات قاضى زمان محاكمه طفل زير ۱۸ سال مشاهده مى كند رشد عقلى او در حد يك فرد بالاى ۱۸ سال است لذا به واسطه درك رشد متهم از جانب قاضى، مجازات افراد بالاى ۱۸ سال براى او تعيين مى شود همچنان كه عكس اين مطلب نيز مى تواند اتفاق بيفتد. قاضى شعبه ۲۴ ديوان عالى كشور درباره ميزان نياز به بازنگرى در قوانين با رويكرد استفاده از پويايى فقه اسلامى در بخش مجازات كودكان زير ۱۸ سال گفت: معتقدم قوانين ما يك مقدار ابهام دارد؛ زيرا از يك طرف درباره مسائل مالى در تبصره ۲ ماده ۱۲۱۰ قانون مدنى عنوان كرده اموال صغير را نمى توان به او داد مگر اين كه رشدش ثابت شود اما درباره جرايم كيفرى مى گويد تا وقتى كه طفل به ۱۸ سال نرسيده مطابق آيين داردسى نمى توان در دادگاه هاى عمومى او را محاكمه كرد لذا اين موارد ناهمگون را مى توان دليلى بر تناقض گويى دادگاه ها برشمرد؛ زيرا نشان مى دهد قانون در اين قسمت ابهام دارد و لازم است كه مسؤولان و دانشمندان حقوق در اين زمينه چاره انديشى كرده و اقداماتى را در زمينه شفاف كردن قانون انجام دهند. وى كه ابهام قانون مجازات درباره اطفال دختر را بيشتر از پسران مى داند، افزود: آيا دخترى كه ۹ سالش كامل شد و در اولين روز ۱۰ سالگى يكى از جرايمى كه حد به آن جايز است را انجام دهد بايد حد را به او جارى كرد؟ هرچند به عقيده من نه فقها و نه قضات ما عملاً از لحاظ رويه عمل نمى كنند كه اين نيز خود دليلى بر نياز قانون به بازنگرى است لذا مطابق آنچه كه درباره سن ازدواج دختران اتفاق افتاد، به نظر مى رسد مجمع تشخيص مصلحت بايد در اين مسأله چاره انديشى كند. آل اسحاق، درباره ميزان نياز به استفاده از مجازات هاى جايگزين براى اطفال نيز اظهار داشت: مطابق ماده ۴۹ قانون مجازات اسلامى اطفال در صورت ارتكاب جرم مبراى از مسؤوليت كيفرى هستند و تربيت آنان مطابق آنچه در قانون آمده از سوى دادگاه بايد به كانون هاى اصلاح و تربيت واگذار شود لذا قانونگذار هيچ گاه درباره اطفال مجازات را به كار نبرده و همواره از لفظ تربيت استفاده كرده است كه به همين دليل نيز تصريح شده جرايم اطفال در دادگاه هاى ويژه كه قضات مخصوص نيز براى آن تعيين مى شود رسيدگى شود كه آنها در بررسى ها و احكام خود بيشتر از مجازات جايگزين استفاده مى كنند. وى همچنين درباره دليل تفاوت رأى هاى صادر شده از سوى قضات رسيدگى كننده به جرايم اطفال نيز گفت: گاهى ضعف قضات و اشتباهاتى كه در برخى مواقع روى مى دهد در كنار ضعف هاى موجود در قانون باعث مى شود كه شاهد تفاوت در آرا باشيم. آل اسحاق، همچنين درباره دلايل تأخير در اجراى احكام كه برخى اوقات از آن به عنوان مصالح نام برده مى شود، اظهار داشت: اگرچه در مجازات هاى تعزيرى مشمول تخفيف هستند اما درباره حدود از آنجا كه قانون بر اجراى آن تصريح دارد، هيچ فردى نمى تواند مانع اجراى آن شود. وى ادامه داد: درباره قصاص، قانون صراحت دارد چنانچه فردى مرتكب قتل عمد شد و خانواده مقتول نيز خواهان مجازات وى بود و حكم او به تأييد ديوان عالى كشور رسيد، حكم صادره براى اجرا به تأييد حاكم اسلامى كه در حال حاضر رئيس قوه قضاييه عهده دار اين مسؤوليت است، برسد كه در اين حالت پرونده براى صحت حدود حكم از جانب مشاوران رئيس قوه قضاييه كه از قضات عالى دادگسترى هستند، بررسى مى شود كه در صورت ترديد آنها در حكم و آگاهى رئيس قوه از اين مسأله وى دستور رسيدگى مجدد به پرونده را صادر مى كند و بر همين اساس مشاهده مى شود در برخى مواقع اجراى احكام اعدام به تعويق مى افتد. آل اسحاق، همچنين ادامه داد: قانون در آيين دادرسى كيفرى صراحت دارد؛ هيچ مقامى نمى تواند از اجراى حكمى كه قطعيت پيدا كرده جز در مواردى كه قانون مشخص كرده جلوگيرى كند لذا هيچ مرجعى نمى تواند از اجراى حكمى جلوگيرى كند و چنانچه جلوگيرى كند مرتكب جرم شده است. وى افزود: بر اين اساس چنانچه دادگاه انتظامى قضات به اين نتيجه برسد كه قاضى برخلاف موردى كه در قانون آمده از اجراى حكم جلوگيرى كرده عمل او قابل پيگرد و انفصال از شغل و مجازات حبس براى او در نظر گرفته مى شود.
|
|
|
|