|
گفت وگويى درباره استفاده حزب نازى از شيللر
ديكتاتور به سراغ شاعر رفت
ترجمه: پريسا رضايى
|
|
|
شيللر نيز مانند هولدرلين درزمره آن ادباى كلاسيك بود كه به شديدترين وجه از سوى ناسيونال سوسياليست ها براى انجام مقاصدشان مورد سوءاستفاده قرار گرفت. آنان از وى به عنوان شخصيتى قدرتمند در انديشه آلمانى تجليل مى كردند. ليكن باورهاى سياسى شيللر با اعتقادات نازى ها فرسنگ ها فاصله داشت. اما جاى پرسش دارد كه آن جنبه هاى آثار وى كه مورد بهره ورى تبليغى از سوى نازى ها قرار گرفت، كدامند؟ روزنامه دى ولت در اين زمينه با روديگر سافرانسكى، زندگينامه نويس شيللر گفت وگويى انجام داده است كه در ادامه مى آيد. روديگر سافرانسكى در سال ۱۹۴۵ به دنيا آمد. او فيلسوف و نويسنده است. از وى زندگينامه هايى درباره ا.ت.آ. هوفمان، شوپنهاور و هايدگر به چاپ رسيده است. زندگينامه اى ديگر تحت عنوان «فريدريش شيللر يا آفرينش آرمانگرايى آلمانى» و همچنين مجموعه «شيللر در مقام فيلسوف» واپسين آثارى هستند كه از وى به چاپ رسيده اند. روديگر سافرانسكى در برلين زندگى مى كند. گروه انديشه * آيا قرابت زمانى هشتم مه ۱۹۴۵ كه پايان جنگ جهانى دوم است و نهم مه ،۱۸۰۵ سالروز مرگ شيللر است، امرى فراتر از تصادف صرف است؟ آيا ميان شيللر، اين بنيانگذار آرمانگرايى آلمانى و آن آرمانگرايى به انحراف افتاده اى كه عده بسيارى را به سوى هيتلر و جنگ سوق داد، ارتباطى پنهان وجود دارد؟ - از نظر تاريخى ارتباطى وجود دارد. آرمانگرايى شيللر ته مايه اى از ميهن پرستى نيز داشت و اين همان چيزى بود كه بعدها بسيارى ملى گرايان در قرن نوزدهم و نيز نازى ها در آغاز قرن بيستم به آن استناد مى كردند. پرسش ديگر اين است كه آيا اين كاربرد عقيدتى و احساساتى از آرمانگرايى شيللر، همان برداشت مدنظر اين شاعر بوده است يا خير. به اين پرسش مى توان آشكارا پاسخ منفى داد. آن شور و شوقى كه شيللر مايل بود در فكر و قلب خوانندگانش برانگيزد، هيچ ارتباطى با ملى گرايى افراطى، تلاش هاى توسعه طلبانه سياسى و يا خشونت نداشت. * شيللر شاعر آزادى و خصومت با استبداد به شمار مى آيد. اما از سوى ديگر، او شخصيت هاى بزرگ تاريخى و كردارهاى آنان را نيز - كه گاه حتى غيراخلاقى بود - مى ستود. اين ويژگى است كه قطعاً دستمايه ناسيونال سوسياليست ها قرار گرفت. - درست است. او علاقه وافرى به شخصيت هاى بزرگ فراسوى حوزه اخلاق داشت. اما اين موضوع از نظر او به عنوان يك درام نويس، دلايلى داشت كه به حرفه او مربوط مى شد. از نظر شيللر نمايشنامه نويس، حد وسط، ايده جالبى نبود، زيرا حد وسط براى آنكه به درام درآيد، مناسب نيست. در نظر اين نمايشنامه نويس، قهرمان قدرتمند، بزرگ و نيك جايگاه نخست را به خود اختصاص مى دهد. اما در جايگاه دوم هم قهرمان قدرتمند، بزرگ و شر كه تجلى خباثت است ظاهر مى شود، زيرا نمايشنامه نويس به چنين شخصيتى به عنوان وزنه مخالف قهرمان نيك سيرت نياز دارد. بعد از آن است كه او به شخصيت هاى مثبت اما فاقد قدرتى مى رسد كه در نبرد به سرعت سركوب مى شوند و نيز اشرارى كه در خباثت و ضعف باقى مى مانند. شيللر با يك چنين سلسله مراتبى از شخصيتهاى نمايشنامه اى بود كه توانست بحران هاى مهم را به صحنه كشد. مسلماً پرسش ديگر به ارزشگذارى اخلاقى شيللر بر اين گونه شخصيت ها مربوط مى شود. در اينجاست كه مى بينيم كنش او در زمينه جنايتكاران سياسى كاملاً واضح و شفاف است: او آنان را نام مى برد و متهم مى سازد، براى نمونه ناپلئون كه او در طول مدت زندگى خود توانست شاهد ترقى اش از شرايطى نامناسب به اوج آسمان قدرت هاى اروپايى باشد. شكى نيست كه او به عنوان نمايشنامه نويس مجذوب عظمت قدرتمند و تاريخى اين شخصيت شده بود. اما رابطه اى كه او با نقش سياسى ناپلئون داشت، همواره دوپهلو بود و هرگز نيز قربانيانى را كه ناپلئون از خود برجاى گذاشته بود، از ديده دور نداشت. * آيا اين جذبه در قبال عظمت تاريخى، فراتر از مرزهاى اخلاق بود كه شيللر را به شخصيتى بدل كرد كه مورد سوءاستفاده نازى ها قرار گرفت؟ - بله ، اين را بايد معترف شد، اما اين فقط يك جنبه از كار اوست. درباره شيللر نيز يك گرايش اخلاقى قوى وجود دارد. او هرچه را كه تجلى آزادى باشد و همزمان بر آزادى ديگران نيز ارج نهد، تحسين مى كند و از آن تجليل به عمل مى آورد و حتى مى توان گفت كه هركجا امكانپذير باشد، فضاى آزاد دو طرف را نيز وسيع تر مى سازد. اما او همزمان مجذوب شخصيت هايى است كه چنان به آزادى خود پروبال مى دهند كه با بسط قدرتمندانه آن، ديگران را محدود مى سازند و سركوب مى كنند. نمايشنامه هاى او نيز اين جذبه را نشان مى دهند. اين موضوع از نمايش «والنشتاين» به خوبى مشهود است: شيللر براى اين امر اهميت بسيارى قائل شده است كه شخصيتى مانند والنشتاين، قدرت خود را براى مقاصدى والاتر يا نياتى كه به نحوى خيرخواهانه باشد، به كار نگيرد. والنشتاين واضع صلح يا مدافع آرمان جنگ ستيزى نيست. شيللر از والنشتاين شخصيتى مى سازد كه مى توانست زاده ذهن نيچه باشد. والنشتاين او مسحور قدرت و سرمست آن است. شيللر در اين نمايشنامه نشان مى دهد كه فضاى رشد قدرت چگونه پديد مى آيد و چه كارايى دارد: اينكه هر انسانى كه در حوزه نفوذ يكى از اين انسان هاى صاحب قدرت قرار داشته باشد، همان گونه جذب آن مى شود كه آهن جذب آهن ربا. *اما حتى اگر شيللر، والنشتاين مستبد را خوار شمارد، بايد گفت كه همزمان از مركز قدرت تجليل مى كند. - بله، والنشتاين براى او جذابيت دارد. از آن گذشته، او به عنوان يك هنرمند مجذوب قدرت خود هم است كه به كمك آن، از يك مضمون تاريخى دشوار درباره والنشتاين، اين سردار سپاه، يك قطعه نمايشى بى عيب و نقص ساخته است. قدرتى هم كه او به عنوان نويسنده نمايشنامه اى بى عيب و نقص بر تماشاچى خود اعمال مى كند، او را مجذوب مى سازد: قدرت اين كه احساسات تماشاچى را به بازى گيرد. او خود گرفتار اين جنبه از قدرت است. اما پيش از هرچيز بايد اين را گفت كه شخصيت مجازى يك فرد قدرتمند داراى جذبه و غيراخلاقى كه شيللر به روى صحنه مى آورد، خود را به مضمون جلب نظركننده اى بدل مى سازد كه زمينه لازم را براى مورد سوءاستفاده قرار گرفتن فراهم مى كند، يعنى چيزى كه براستى هم رخ داده است. * شيللر به كرات به ستايش عمل و خوارشمارى كلام كه براى يك شاعر امرى غريب است، گرايش نشان مى دهد: «آنجا كه عمل حرف اول را نمى زند، كلام چندان كمكى نمى كند». - اين امر نامتعارفى نيست. در ميان روشنفكران همواره به خاطر اينكه آنان «صرفاً» به معامله با كلام مى پردازند، وجدانى ناراحت و البته پنهان وجود دارد كه مخصوص اين عده است. اين امر اغلب به كرنشى پنهان در مقابل انسان هاى اهل عمل مى انجامد. اين نكته همچنين توضيح دهنده آن است كه چرا روشنفكران همواره به سهولت فريب خورده اند، آن هم نه فقط از سوى قدرتى كه خودشان را مورد تجاوز قرار داده است، بلكه همچنين از سوى قدرت هايى كه تصور مى كنند خود بايد تحت عنوان ايجاد جامعه اى بهتر، آنها را به بازى بگيرند. آنان اين تصور را داشته اند كه بايد بنا به دلايل اخلاقى با بازيگران بزرگ عرصه نجاتى فرضى متحد گردند. * آيا در وجود شيللر جمهوريخواه، يك عنصر پنهان ضددموكراتيك نيز نهفته نيست؟ گونه اى خوارشمارى توده ها درقبال ارجگذارى بر فرد قدرتمند؟ در «ويلهلم تل» چنين آمده است: «ضعفانيز در اتحاد، قدرتمند گردند. صاحب قدرت به قدرتمندترين شكل تنهاست.» - در اينجا آنچه براى شيللر پيش از هر چيز ديگر مطرح مى شود، مسؤوليت فرد در قبال يك كليت است كه بويژه كليت حكومت است. اگر بخواهيد مى توانيد آن را تحقير گونه اى انسان توده اى ببينيد كه حاضر به پذيرفتن هيچ مسؤوليتى نيست. اما آنچه بويژه در اين امر نهفته است، ستايشى خطاب به ويلهلم تل است كه تظلم سياسى را چنان امرى شخصى تلقى مى كند كه شخصاً عليه آن وارد عمل مى شود. برداشت شيللر از دموكراسى را در پرداختى كه از انقلاب فرانسه دارد مى توان به خوبى دريافت. او مدافع پرشور تحقق اراده بى حد و مرز ملى به شمار نمى آمد. آنچه بويژه مطلوب وى بود، حاكميت قانون، يعنى حكومت قانونى بود. از نظر او نبايد به اكثريت اعتمادى بسته مى شد. به عقيده او، حركت انقلاب فرانسه به سمت ترور ژاكوبنى با موافقت گسترده مردم اين كشور همراه بود. بنا به تصور شيللر، نه توده ها، بلكه قانون بايد حاكميت مى يافت و قانون نيز مى بايد از راه حق حاكميت ملى مشروعيت مى گرفت. *آدورنو معتقد بود كه در زبان شيللر، طنينى از يك خرده بورژواى برترى طلب وجود دارد كه مى كوشد با مطالبات افراطى، برترى خود را بر فرد قدرتمند ثابت كند: «ميان صفت برجستگى و شكوهمندى كه وجه اشتراك همه آرمانگرايان است و همواره مى خواهد به طريقى غيرانسانى انسان حقير را تنها به عنوان يك موجود لگدمال كند با تجمل خواهى خام خشونت گرايان بورژوا، صميمانه ترين تفاهم حاكم است.» - به نظر من، آدورنو در اين زمينه محق نيست. بايد اعتراف كرد كه شيللر موجودى سراپا احساس است و اين همان چيزى است كه آدورنو او را به خاطرش متهم مى كند. اما شيللر همزمان پيوسته درباره احساسات گرايى غلط و جبر آرمان هاى افراط گرايانه هشدار مى دهد، براى نمونه در «دسيسه و عشق». او با شخصيت فرديناند، عاشقى را كه به نحوى باورنكردنى احساسات گرا است، نشان مى دهد كه جز عشق مطلق خود ديگر براى هيچ چيز ديگر ارزشى قائل نيست. شيللر دربرابر اين تروريسم عشق، با شخصيت لوئيزه، چهره اى را طراحى مى كند كه به خوبى به اين امر واقف است كه در شرايط زندگى نابسامانى روزگار مى گذراند كه در آن، عشق فقط به منزله ارزشى در ميان ديگر ارزش ها است و نبايد آن را مطلق پنداشت. اين نمايشنامه اين نكته را روشن مى كند كه عشق حاد فرديناند خطرى گسترده است كه قدرت تخريب آن از برخى اعمال خشونت آميز هم بيشتر است. يا به شخصيت ماركز پوزا بپردازيم: شيللر با اين نمونه نشان مى دهد كه چگونه انسانى پرشور در راه برقرارى صلح، عليه دوست خود دون كارلوس وارد عمل مى شود؛ اينكه مى توان هدف خود را رفاه حال انسان ها قرار داد و همزمان در مغايرت با شأن بشرى رفتار كرد. در اينجا شيللر برخلاف آنچه آدورنو ادعا مى كند، حساسيتى موشكافانه نسبت به شور و احساسات غلط كه به خشونت منتهى مى شود، نشان مى دهد. نبايد به نفع نازى ها، زمينه اين باور را فراهم آوريم كه ادبياتى كه آنان براى پيشبرد مقاصدشان به كار گرفته بودند، از لحاظ اخلاقى داراى ناخالصى بوده است. *آرمان فرهنگى كه شيللر و كلاسيك هاى آلمان تبليغ مى كردند، چندان سياسى نبود. آيا به خاطر همين ضعف شهروندان قشر فرهنگى آلمان كه در آغاز سده ۲۰ به شدت تحت تأثير كلاسيك ها بودند، افراطيونى مانند نازى ها را بر آن داشت تا مقاومت سياسى گسترده اى از خود نشان دهند؟ - من تصور نمى كنم كه بتوان براى پيشرفت ناسيونال سوسياليسم، دلايلى تاريخى مبتنى بر مقاومت ضعيف سياسى از سوى شهروندان تحصيلكرده ارائه داد. براى پيروزى نازى ها دلايلى به كل متفاوت وجود دارد. با اين حال اين نكته حقيقت دارد كه هرچند اين آرمان فرهنگى كلاسيك آن روزها هنوز در ميان طبقه شهرى آلمان زنده و مهيا بود، اما در سال ۱۹۳۳ بربريت بود كه توانست به پيروزى برسد. از اين امر مى توان دو نتيجه گيرى كرد: يا اقشار فرهنگى در آن وضعيت سرنوشت ساز، نفوذ سياسى اندكى داشتند و يا اين كه فرهنگ به تنهايى سنگرى كافى براى مقابله با افراط گرايى نبوده است. اين مورد آخر بدون شك جزو درس عبرت هاى دردناك قرن بيستم نيز به شمار مى آيد: فرهنگ شرط كافى براى تعقل سياسى نيست. مى توان به آثار بتهوون و باخ انديشمندانه گوش سپرد، مى توان شيللر و گوته را ارج نهاد و همزمان دست به مخوف ترين جنايات عليه همنوعان زد. اين امر در ميان نازى ها رخ نموده است. شيللر در زمان خود درباره هنر عقيده اى والا داشت. او دست كم آن زمان كه «نامه هايى درباره تربيت زيباشناسانه» را مى نوشت، بر اين باور بود كه مراوده با هنر چنان تأثير عميق تمدن سازى دارد كه افرادى كه براستى با هنر سروكار دارند، نمى توانند به انسان هايى بربر بدل شوند. اين روزها ما مى دانيم كه شيللر در اين نكته ره به خطا برده است. خطايى شيرين، اما در هر حال يك خطا. ما در قرن بيستم تجربياتى متفاوت داشته ايم. با اين حال بايد گفت كه اگر قرار باشد هنر در زمينه سياست ناتوان باشد، اگر دستخوش شكست شود، ما بيشتر به فلاكت خواهيم افتاد. زيرا اين نكته نيز مصداق دارد كه عده اى توانسته اند عرصه هاى تيره و خشونت بار سياسى را تنها از اين طريق پشت سر بگذارند كه هنر به عنوان پناهگاهى برايشان عمل كرده است. هنر نيز مى تواند عاملى براى بقا باشد.
|