|
|
|
|
|
گزارشى ازكار دانشجويى
|
|
|
|
|
حرف دل
كودك غم براى دل ما رنگ زرد است براى خورشيد سردى لحظه ها لحظه ها مرده تر از مرگ فوران يأس هجمه مرگ زوزه گرگها رفت سكوت بر لبها گرگها با هيأت انسان انسان در قتلگاه نفهمى انسان | آسمان دل محبوس عشق و اميد مرده باران اشك خشكيده | كودكى ز سر كودكى خويش اشك را مشق كرد عزت ما لرزيد عشق و اميد جنبيد آسمان دل غريد باران اشك باريد | قطره قطره چكه چكه واژه واژه قطره و واژه و چكه همنوا شد با غم ما سيل اميد يأس را برد مرگ محبوس زوزه گرگها خاموش | ليك باران گرگها بيدارند | گرگها هوشيارند يأس را مى خواهند مرگ را مى جويند حجت عرفانيان پور جدايى آى جدايى از تو مى پرسم دوست؟ چه خبر از دل من؟ كه تو بهتر دانى كه چه كردى با من؟ تو شكيبا بى شكيبم كردى بنگر آنقدر غريبم كردى كه شبى از شبها من غريبانه ترين شعر زمين را گفتم باز هم مى گويم انتظارم روزى مى ستاند پايان باز هم مى گويى؛ جاى پاى اميد مژده پايانى نيك باشدشايد باز هم مى گويى كه همين ها بايد باز هم مى گويى؛ كه نباشد هر حرف از براى گفتن و نباشد هر جا؛ از براى رفتن انجمادم را باز متهم مى سازى؛ مجمر صبر دل تا لبالب پر شد اين تلاطم آخر سر به طغيان گذاشت و خروشم از ركودم پرسيد تو چرا مدتهاست هيچ پيدايت نيست؟ و من از تو مى پرسم اى دوست از تو اى دغدغه ساز از تو اى شورافكن تو چه كردى بامن؟ تو چه كردى با من كه غريبانه ترين شعر زمين را گفتم چه كردى با من؟ حسام - شامى
|
|
|
|
|
گزارشى ازكار دانشجويى
كسب درآمد براى پول تاكسى
|
|
|
سام فرزانه
آل پاچينو بازيگر مشهور سينما در فيلمى نقش يك سرهنگ نابينا را بازى مى كند، كه بى شباهت به شخصيت پدرخوانده او نيست. در اين فيلم خانواده سرهنگ به سفرى مى روند و براى مراقبت از او پسر دانشجويى را كه به دنبال يك كار دانشجويى است، استخدام مى كنند. ماجراهاى اين پسر و مرد يك دنده اى كه حاضر نيست هيچ حرفى را بپذيرد، كمدى جالبى آفريده است. از آن جمله مى توان به صحنه اى اشاره كرد كه در آن آل پاچينو براى رانندگى پشت فرمان اتومبيل مى نشيند و با سرعت زياد در خيابان هاى شهر به رانندگى مى پردازد. اين فيلم را چندين سال پيش ديده ام و خيلى از صحنه هاى آن را به ياد دارم. اما به ياد نمى آورم كه پسر در آن فيلم دانشجوى چه رشته اى بود. اصلاً مگر فرقى هم دارد كه او دانشجوى مددكارى باشد، يا فيزيك اتمى؟ موضوع از اين قرار است كه او دانشجويى است كه نياز به كسب درآمد دارد و به جاى اينكه از والدينش تقاضاى پول توجيبى كند (مثل آن چيزى كه اينجا مرسوم است) كار مى كند. فرقى هم نمى كند كه اين كار به رشته تحصيلى او ربط داشته باشد يا نه. دانش آموزان و دانشجوها در بيشتر نقاط جهان براى كسب پول توجيبى خود مجبور هستند كه كارهاى اينچنينى يا شايد از اين هم سخت تر و بى ربط تر به جريان زندگيشان را انجام دهند: نگهدارى از بچه ها، شستن ظرف هاى يك رستوران، پيشخدمتى در يك رستوران يا كافى شاپ، كارهاى دفترى معمولى و... اصولاً كارى كه به يك دانشجو مى دهند، كارى است كه به يك آدم غير متخصص مى دهند. حالا اينكه طرف مى خواهد در آينده دكتر، مهندس، روزنامه نگار يا خلبان بشود، به خودش مربوط است. تا زمانى كه تخصصى ندارى و نمى توانى شغل ثابتى داشته باشى مجبورى كارهايى انجام دهى كه نياز به تخصص ندارد. پول آن چنانى هم ندارد. اما كاچى است ديگر... در ايران هم كارهاى دانشجويى كم و بيش رونق دارد. من چند نفرى را پيدا كردم كه دوست دارند از خانواده خود مستقل شوند يا حداقل بارى از دوش خانواده بردارند. براى همين هم چاره را در كار كردن ديده اند. با هم مرورى مى كنيم بر احوالات اين جوانان. سميراى كتاب فروش سميرا چند روزى است كه از يك دوره كار سخت رهايى يافته است. يك دوره ده روزه فشرده كار سرپايى همراه با شلوغى و آدم هاى جورواجور. او فروشنده كتاب در يكى از غرفه هاى نمايشگاه كتاب بوده است. «نمايشگاه قرار بود كه چهاردهم ارديبهشت آغاز به كار كند ولى من از يك روز قبلش رفتم در دفتر ناشرى كه قرار بود با آنها كار كنم و شروع كردم به وارد كردن اطلاعات كتاب ها به كامپيوتر تا از روز اول نمايشگاه بتوانيم با سيستم كامپيوترى كه سرعت بيشترى دارد، فاكتور فروش را براى خريداران آماده كنيم.» او و يكى ديگر از همكارانش يك روز و نيم براى اين كار وقت گذاشتند و زمانى كه نمايشگاه آغاز به كار كرد، آنها با دو ساعت تأخير به محل غرفه رسيدند. بعد از فرداى آن روز كار رأس ساعت مقرر شروع شد: «بايد قبل از ساعت ده صبح به نمايشگاه مى رسيديم و كتاب ها را دسته بندى و مرتب مى كرديم تا ساعت ده كه نمايشگاه كارش را آغاز مى كرد ما آماده باشيم.» غرفه اى كه او در آن مشغول به كار بود، از بزرگ ترين غرفه هاى نمايشگاه بود و به خاطر تنوع كارى ناشر، در اين غرفه هر بخش بر اساس موضوعى كه داشت از بخش ديگر جدا شده بود. مثلاً فلسفه، جامعه شناسى، اقتصاد و هنر و ادبيات. هركدام از فروشنده ها هم جوابگوى بخش خودشان بودند. سميرا دانشجوى زبان فرانسه است و براى روزنامه ها و مجله ها به كار ترجمه نيز مى پردازد. او يك نمايشنامه نيز ترجمه كرده كه همين ناشر قرار است آن را منتشر كند. همين رابطه با اين ناشر سبب شد كه او بتواند اين كار را به دست آورد. اما چه فايده؟ كارى كه كرده را به پولى كه قرار است بابت آن دريافت كند، متناسب نمى داند. «قرار است براى اين ده روز من صدهزار تومان بگيرم. يعنى روزى ده هزار تومان. بيش از ده ساعت در روز هم كار كرده ام. مى شود ساعتى هزار تومان يا كمتر. كدام آدمى با اين پول كار مى كند؟» خودش عقيده دارد كه اگر در اين مدت براى نشريات نمايشگاه كار مى كرده است، درآمد بهترى نصيبش مى شده است. اما «اطمينان نداشتم كه به زودى آن پول به دستم برسد.» او پيش از زبان انگليسى در مقطع فوق ديپلم كامپيوتر خوانده است. در اين چهار سالى كه مشغول به تحصيل است، تازه يك سال است كه كارهاى كوچكى انجام مى دهد. «تا خرداد سال پيش نمى خواستم كه كار كنم. اما از پارسال خواستم كمى مستقل باشم و اختيار زندگيم را بيشتر در دستم بگيرم. بعد هم نياز ديدم كه تجربه هاى زندگيم را افزايش دهم.» حالا كه يك سال است كار مى كند، «خود دارتر» در شرايط بحرانى «عاقل تر» و اصولاً «بزرگ تر» شده است. او دانشجوى دانشگاه علامه است. اين دانشگاه كه يكى از بهترين دانشگاه هاى علوم انسانى در ايران است، دولتى است. بنابراين سميرا نبايد پولى بابت درس خواندنش بپردازد. تمام پولى كه از اين كارهاى كوچك به دست مى آورد، نيز صرف خريد كتاب و رفت و آمدهايش مى شود. «كسانى كه در دانشگاه ما قبول مى شوند، معمولاً از هوش سرشارى برخوردار هستند. اما بيشتر آنها كار نمى كنند و خرج و مخارجشان را پدر و مادرهايشان در تهران و شهرستان هاتأمين مى كنند. چند نفرى هم كه كار مى كنند به تدريس زبان، ترجمه هاى فنى و كارهايى از اين دست مى پردازند.» مرسى هيكل بهداد در دوران نوجوانى كمى چاق بود. اما عزمش را جزم كرد تا هيكل متناسبى داشته باشد. بعد خوش هيكل شد و بعد به تيم هاى فوتبال جوانان راه پيدا كرد. از بعد از ديپلم هم رفته سر كار: «اولين كارم بعد از ديپلم سرشمارى كارگاهى بود كه براى يك ماه و نيم توانستم دويست هزار تومان پول دربياورم.» بعد هم در دانشگاه قبول شده و حالا دانشجوى رشته تربيت بدنى است. اوايل دانشگاه رفته و براى چند تيم كوچك فوتبال بازى كرده و كمى هم از اين طريق پول درآورده است. بعد ديده نمى شود. مى خواهد كه خرج دانشگاهش را خودش بدهد: «نمى خواستم پدر و مادرم خرج تحصيلم را بدهند.» و از طرفى مى بيند كه رفت و آمد به رودهن براى رسيدن به دانشگاه برايش سخت است. «رفتم يك ماشين خريدم و شروع كردم به كار كردن در آژانس. خيلى كار خوبى بود. درآمدش نقد بود و با روزى پنج ساعت كار مى توانستم شهريه دانشگاه و اقساط ماشين را بپردازم.» بهداد اين كار را براى كسانى كه اتومبيل دارند و نمى توانند كار ديگرى انجام دهند، توصيه مى كند: «اگر كار براشون عار نباشد، خيلى هم خوب است. در يك روز اگر ده ساعت كار كنى، بدون پول كميسيون و بنزين، مى توانيد بيست هزار تومان درآوريد.» حالا بهداد اين كار را رها كرده و به مربيگرى بدن سازى مى پردازد: «ديدم شاگردهايم به اندازه اى رسيده اند كه مى توانم از پس مخارجم بر آيم، كار آژانس را كنار گذاشتم.» يكى ديگر از دلايل او براى اينكه كار آژانس را كنار گذاشته، اين است كه ترافيك تهران خسته اش كرده و از طرفى به اين نتيجه رسيده كه استهلاك اتومبيلش زياد مى شود. او در يكى از باشگاه هاى بدن سازى تهران با قيمتى كمتر از مربيان حرفه اى شاگرد مى گيرد و تخصصش در اين است كه آدم هاى چاق را به وزن مناسب مى آورد. يك ترم ديگر به پايان تحصيلات او باقى مانده است اما هنوز بسيارى از هم كلاسى هايش بى كار هستند و خرج دانشگاهشان را پدر و مادرشان مى دهند. بعد از دانشگاه هم قصد دارد كه با دوستانش وامى براى تأسيس باشگاه بدن سازى بگيرد و كار خودشان را راه بيندازند. ديگر به كار در آژانس بر نمى گردد. اما «خيلى چيزها از آن كار ياد گرفتم. مهمترينش هم اين بود كه ياد گرفتم با هر تيپ آدمى چطور بايد برخورد كنم.» زارعِ برق كار به آيدين تلفن مى كنم. جايى در كوچه پس كوچه هاى شهر رى است. خانه شان در تهران است و براى كار به پالايشگاه نفت تهران در شهر رى مى رود. كارش برق كشى و سركشى به ادوات برقى در آنجا است. او دانشجوى مهندسى كشاورزى است. «من نبايد سر اين كار باشم. اين كار براى يك تكنيسين برق مناسب است. حتماً چنين آدمى رفته و در موسسه اصلاح بذر كار مى كند.» حالا اينكه چطور آيدين از اين كار سر در آورده است، را در رابطه ها بجوييد: «اگر سيستم كار پيدا كردن در ايران اين قدر رابطه اى نباشد، من نبايد سر اين كار باشم.» گاهى هم اين رابطه ها آن قدر قوى است كه مى تواند يك كار تمام وقت را به كارى نيمه وقت تبديل كند: «دو روز در هفته دانشگاه مى روم و بقيه روزهاى هفته از جمله جمعه ها را در پالايشگاه هستم. ساعت پنج و نيم بايد سوار سرويس شوم و تا شش بعد از ظهر كار مى كنم.» با اينكه اين قدر زياد كار مى كند مخارج تحصيل در دانشگاه آزاد را خانواده اش مى پردازند: «من براى هدفى كه دارم پس انداز مى كنم.» به ما كه نگفت هدفش چيست، فقط اين قدر مى دانيم كه اين هدف مهاجرت به خارج از كشور نيست. آن قدر آيدين با عصبانيت از قرار نگرفتن در جايگاه مناسب خودش سخن مى گويد كه از او مى پرسم آيا خيلى ناراحت است كه اين كار را انجام مى دهد و پاسخ او: «نه اين كار براى من يك تجربه خوب است. از طرفى كار فنى ياد مى گيرم و از طرفى با فقر مردم آشنا مى شوم. برخوردهاى درست را هم در اجتماع مى آموزم.» از شيمى تا ديوان يك دانشجوى مهندسى شيمى هم پيدا كرديم كه معلم ساز ديوان است. اصالتاً كرد است و ديوان نواز است. او يكى از راه هاى كسب درآمدش آموزش نواختن ساز ديوان است. سوران مى گويد: «دو سال است كه مى توانم تدريس ساز بكنم. اما از آنجا كه اين ساز در تهران چندان شناخته شده نيست، نمى توانم در آموزشگاهى مشغول به كار شوم و هنرجو بپذيرم. براى همين دوستان و آشنايانى كه مى دانند من اين ساز را بلدم از من مى خواهند كه نواختن اين ساز را به آنها آموزش دهم. خيلى از شاگردانم هم از بچه هاى دانشگاه هستند.» در حال حاضر او سه شاگرد ديوان دارد. اما با اين سه نفر كار راه نمى افتد. پس راه ديگرى پيدا كرده است: «به دبيرستانى ها شيمى درس مى دهم.» در آمدش بيشتر از تدريس شيمى است تا تدريس موسيقى براى اينكه مردم پول بيشترى براى درس هاى مدرسه بچه هايشان مى پردازند. از اين راه فقط مى تواند خرج و مخارج روزانه خود راتأمين كند: «چون چيزى به فارغ التحصيلى من نمانده است، مجبورم كه از همين كارهاى محدود و كوچك انجام دهم.» تدريس يكى از آن راه هايى است كه بسيارى از دانشجوها به آن رو مى آورند. برخى هم در اين رشته كارى مى مانند. بسيارى از صاحبان مؤسسه هاى آموزشى خصوصى كسانى هستند كه در زمان دانشجويى به اين كار رو آورده اند. سوران پيش از اين تجربيات ديگرى هم در كارهاى دانشجويى داشته است: «هشت روز در عيد سال گذشته را در يك كافى شاپ كار كردم. اما نتوانستم ادامه بدهم. كارش خيلى سنگين بود و از طرفى پول كمى مى دادند. براى يك ماه حدود ۱۲۰ هزار تومان . آن هم براى كارى از چهار بعد از ظهر تا دوازده شب.» دكترِ لوله فروش سروش دانشجوى دندانپزشكى است. اما همين چند روز پيش از يك سفر كارى براى يك وارد كننده لوله هاى ساختمانى به تهران برگشته است. او براى اين وارد كننده كه از اقوامش است، كار بازاريابى لوله انجام مى دهد و در نمايشگاهى كه در تبريز بود، در غرفه اين شركت كارها را انجام مى داد. «توى نمايشگاه خيلى كار كردم. بايد دنبال نمايندگى مى گشتم، غرفه را مى چيدم، فرم پر مى كردم و به كسانى كه به آنجا مى آمدند، درباره لوله ها توضيح مى دادم.» خيلى از سفرش راضى است. هرچند كه نمى داند براى اين سفر چقدر گيرش مى آيد: «برايم جالب بود كه در شهرى بدون هيچ آشنايى، همه كارهايم را خودم انجام دهم. تازه خوش هم گذشت. چند جاى ديدنى تبريز را هم ديدم.» تا پيش از اين سفر برايش مهم نبوده، على رغم اينكه دانشجوى پزشكى است، بازاريابى براى لوله انجام دهد. اما در اين سفر يكى دو نفرى به او خنديده اند: «يكى دو نفر براشون خنده دار بود كه چطور من رفتم تو اين كار. من هم رفتم تو فكر كه شايد بايد از اين كارها دور شوم.» اما «ما درسمان طورى است كه نمى توانيم تا پيش از پايان تحصيل در رشته خودمان كار كنيم. براى همين مجبورم كه از همين كارها بكنم.» هرچند نمى تواند خرج دانشگاهش را در بياورد اما سعى مى كند كه پول توجيبى اش را خودش كسب كند. همكلاسى هايش يا تدريس مى كنند يا آنكه در كار بازاريابى وسايل مربوط به دندانپزشكى هستند: «يكى دو نفرى هم از دخترها هستند كه در مطب مادرانشان كه آنها هم دندانپزشك هستند، مشغول به كار هستند و پول مى گيرند.» سروش هم پيش يك دندانپزشك مشغول كارآموزى است. اما براى اين كارها پولى از آن دندانپزشك دريافت نمى كند. سميراى فروشنده سميراى ديگرى را مى يابيم كه دانشجوى رشته پژوهشگرى (از زير شاخه هاى جامعه شناسى) است. زياد به رشته خودش علاقه ندارد. رشته مورد علاقه او روابط عمومى بوده است. از اين كه با مردم در ارتباط باشد، خوشش مى آيد. براى همين در تنها تجربه كاريش كه سه ماه به طول انجاميده كلى از كارش لذت برده است. «شركتى بود كه در كار واردات مبلمان و وسايل خانه بود و من در بخش روابط عمومى و فروش آن شركت كار مى كردم. كارهاى هماهنگى و فروش را انجام مى دادم. به نوعى بايد با مشترى ها در ارتباط دائم مى بودم تا آنها را از جديد ترين وسايلى كه مى آورديم، مطلع كنم. مثلاً خانمى بود كه مى خواست ازدواج كند و من بايد مدام با او در تماس بودم. شايد هم من زيادى احساس مسؤوليت مى كردم.» آن قدر احساس مسؤوليت كرده كه همكارانش گفته اند: «تو اول كارت هست گرمى.» شايد هم اين طور بوده اما سميرا را مدير عامل آن شركت معرفى كرده بود و دلش نمى خواسته كم كارى بكند. احتمالاً بعد از پايان درسش هم در چنين كارهايى وارد مى شود: «در رشته خودم بايد محقق شوم. من هم جايى نديدم كه بگويند به يك محقق نيازمنديم.» راستش اين است كه از رشته اش خوشش نمى آيد و ترجيح مى داد كه در رشته روابط عمومى تحصيل مى كرد. حالا فقط تدريس مى كند. به دختر دايى و دوستانش. در مقابل اعضاى خانواده از او تشكر مى كنند. فعلاً از اين راه نمى تواند كسب درآمد كند. اما خيلى از دوستان برادرش هستند كه از اين راه كسب درآمد مى كنند: «بهترين كار براى دانشجوها است. براى اينكه هيچ جا به دانشجوها كار نيمه وقت نمى دهند.» وغيره ها يك سرى از دانشجوها هم كارهاى وغيره انجام مى دهند. مثلاً يكى مى گفت در دانشگاهشان بعضى از بچه ها دستگاه رايت سى دى مى خرند و در خوابگاه ها و خانه شان با قيمت ارزانى سى دى رايت مى كنند. يكى مى گفت دانشجويانى مى شناسد كه در مراسم عروسى عكاسى و فيلم بردارى مى كند. يكى ديگر از دانشجويانى حرف مى زد كه با ساز زدن كسب درآمد مى كنند. اگر بگويم كه من هم كسى را مى شناختم كه آب ميوه فروشى مى كرد، باور مى كنيد؟
|
|
|
|
|