شنبه ۳۱ ارديبهشت ۱۳۸۴ -
Sat, May 21, 2005
فرهنگ و هنر
۳۱۳۹
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
كتاب و كتابخوانى
مهرگان
آرشيو
نگاهى به «مرد خسته» نوشته طاهربن جلون ترجمه: سميه نوروزى
بحثى درباره زمينه هاى شكل گيرى و ويژگى هاى شعر هفتاد
نگاهى به «مرد خسته» نوشته طاهربن جلون ترجمه: سميه نوروزى
سبكى تحمل ناپذير گناه
212601.jpg
اميلى امرايى
«و آنچنان كه فقر همه فضيلت ها را زيرپاى نداشتن ها به لجن مى كشيد»
«گلونائوم»
به راستى طاهربن جلون در كدام پله از ادبيات جهان ايستاده است؟ او جزو نويسندگان مكتب فرانسه محسوب مى شود، اما ردپاى شمال آفريقا در سراسر داستانهايش ديده مى شود.
انگار آدم هاى قصه او تكنيك هاى داستان نويسى مكتب فرانسه را به زندگى بومى، آفريقايى خود كشانده اند و در نهايت داستانى كه تنها قلم جلون قادر به خلق آن است؛ به دنيا مى آيد. جلون سالهاست كه در فرانسه زندگى مى كند؛ با اين حال هروقت كه از فرانسه حرف مى زند از دريچه نگاه مهاجر تازه  از راه رسيده اى همه چيز را روايت مى كند كه البته اين هم كم اتفاق مى افتد. انگار حال و هواى اروپا هيچ كششى براى او ندارد.
«مردخسته» شايد عجيب ترين رمان او باشد؛ رمانى كافكايى كه در آن همه چيز به گرده «دودلى» است و هيچ قطعيتى در آن وجود ندارد. همين دودلى و ترديد است كه رمان را تا انتها پيش مى برد؛ و شخصيت اصلى داستان را در برابر ماجراها و مشكلات ذهنى و واقعى قرار مى دهد.
تأثيرپذيرى جلون از كافكا درست در همين نقطه است؛ شخصيت اصلى داستان بيش از اينكه با مسائل بيرونى گرفتار باشد؛ درگيرى هاى ذهنى دارد.
مرد خسته حكايت مهندس مراد مرد تحصيلكرده و شريفى است كه زندگى بخور و نميرى در كازا بلانكا دارد. مراد از ابتداى اين رمان با عوامل و شرايطى مواجه است كه بخش اعظمى از آن ناخواسته شكل گرفته اند و در نهايت همه چيز دست به دست هم داده است تا او را به ورطه سقوط اخلاقى و مالى بكشاند. تصويرى كه جلون و بعد مراد از كازابلانكا مى دهند، هر خواننده اى را به هراس مى اندازد.
سيستم ادارى كه سراسر آلوده است وهمه چيز با رشوه و حق المصالحه پيش مى رود. آنقدر كه هركس با اين سيستم پيش نرود، بيشتر به دردسر مى افتد و بايد همه هم رنگ جماعت باشند. همه دردسرهاى مراد درست از همين جا آغاز مى شود او مى خواهد در اين گنداب، پاك و درست بماند و به زندگى بخور و نميرش راضى است. اما شرايط براى او بغرنج است، در اداره همه از رئيس گرفته تا آبدارچى او را سنگى جلوى پاى خود مى دانند، براى اينكه مراد اصطلاحاً انعطاف ندارد. دلش مى خواهد همه چيز طبق روال معمولى پيش برود. ازسوى ديگر حليمه همسر مراد هم درست مثل بقيه فكر مى كند، درستكارى مراد را پاى بى عرضگى مى گذارد و او هم دست به دست بقيه جماعت داده است تا مراد را از پوست درستكارى بيرون بكشد و به اصطلاح او هم عرضه داشته باشد و زندگى اش را دگرگون كند.
دنياى متزلزل مراد او را تا مرز جنون مى كشاند و در نهايت اين مراد است كه تسليم جامعه مى شود اما تضادهاى درونى و بيرونى او را آشفته تر مى كند.
رمان در ابتدا از نگاه داناى كل شروع مى شود يعنى جلون موقعيت كلى مراد را براى ما شرح مى دهد. درست از صفحه ۱۵خيلى آرام و بى هيچ سكته اى جلون حكايت را به مراد مى سپرد و حال مراد است كه تمام تك گويى هاى ذهنى و بيمارگونه اش را روى كاغذ مى ريزد؛ مرد خسته جلون درست مثل شخصيت هاى بيمارگونه كافكا، بيش از هر چيز از واگويه هاى ذهنى خود رنج مى كشد، خود خوب و خود بد او دائم در جنگ هستند. در نهايت همه اين عوامل داستان را به سمت يك تراژدى سوق مى دهد.
مراد در اين داستان نماينده آدم هاى شريفى مثل خودش است، نماينده دوست اش كه مثل خود او فكر مى كند و هرگز در مقابل اين فشارها تسليم نشده است، آنقدر كه دست آخر اخراج اش كرده اند به نماينده پدرش كه تا آخرين روز زندگى اش صاحب سكه هاى بى ارزش ته جيب اش را داشت و دست آخر تنها كارى كه كرد اين بود كه بدون قرض مرد.
مراد نماد طبقه متوسط و رو به پايين جامعه مراكش است.
آدم هايى مثل مراد كه شايد روزى مثل او فكر مى كردند اما در نهايت تسليم شدند و براى بهتر شدن اوضاع مالى و داشتن حداقل رفاه، پا را از دايره درستكارى بيرون بگذارند و خيلى چيزها را لگدمال كنند و مراد كه در موقعيتى قراردارد كه خيلى راحت مى تواند به اين رفاه و آسايش برسد و به قول زنش درصد بگيرد، در نهايت تن به وسوسه ها مى دهد. «خود بد» او را به ياد دختر مريض اش، گريه ها و توهين هاى همسرش مى اندازد. همين چندصدايى بودن داستان است كه جلون يا راوى داناى كل را عقب مى راند و فضايى روشن را به خواننده ارائه مى كند. اما درست از لحظه تسليم همه چيز آغاز مى شود، مراد نمى تواند با اين ماجرا كنار آيد؛ يك باره همه چيز به هم مى ريزد. او كه تا آن روز به خاطر جيب خالى هرگز به علايق اش فكر نمى كرد يك دفعه به رستوران گرانقيمت مى رود، سيگارى مى خرد و... حتى خيلى زود ياد عشق روزگار جوانى اش مى افتد و تصميم مى گيرد به دختر خاله اش كه عشق روزگار جوانى اش بود سرى بزند و اينجاست كه ضرب المثل مردى كه شلوارش دوتا شد صدق مى كند.
از سوى ديگر جامعه مراكش رفتارها و عرف هاى آن غرابت زيادى با يك جامعه ايرانى دارد، خواسته هاى زن مراد و زندگى طبقه متوسط مراكش شبيه زندگى يك ايرانى در وضعيتى مشابه است.
با اين حال، «خود خوب» مراد را رها نمى كند و از او مى خواهد دوباره همه چيز را به شكل اول برگرداند؛ او براى خلاصى از اين موقعيت و به بهانه آرزوهاى دخترش از كازابلانكا دور مى شود و به سفرى چند روزه مى رود؛ اما هيچ چيز عوض نمى شود و انگار او چند قدم به جنون نزديكتر مى شود.
سبكى تحمل ناپذير گناه او را زير چرخ دنده هايش له مى كند، مراد كه هميشه فكر مى كرد با بقيه فرق دارد، حالا درست مثل بقيه آلوده به گناه است.
عشق روزگار جوانى مراد درست مثل «خود خوب» او فكر مى كند و سرزنش هايش به ديوانگى و دودلى مراد دامن مى زند. مرا در اين مكاشفه درونى به مسائل ديگرى هم مى رسد، مى فهمد كه هيچ غرابتى ميان او و زنش وجود نداشته هر چه هست فاصله است. در اين تراژدى كه براى يك انسان بدشانس و بى گناه نوشته شده، قهرمان داستان قربانى زياده خواهى هاى آدم هاى دور و اطرافش مى شود.درست در لحظه اى كه او تسليم شده است، باز هم اوست كه قربانى مى شود؛ او كه اعتماد به نفس اش را باخته است در تله اى مى افتد كه ديگران برايش مهيا كرده اند.
جلون با اتكا به خودخوب و خود بد و با وام گرفتن از علم روانشناسى خواننده را به لحظه هايى مى رساند كه با جنون مراد همسو مى شود، جدال درونى مراد آنقدر هنرمندانه به تصوير كشيده شده است كه خواننده خود را با او در اين مصيبت همسو احساس مى كند.
مراد كه در آرزوهايش روزهايى را مى بيند كه در اروپا با خيال راحت قدم مى زند تنها با يك سفر كوتاه به مرز جنون مى رسد و ضربه اصلى به بدنه شخصيت مراد بعد از اين سفر زده مى شود. اغتشاش نرم نرمك ذهن مراد او را به ورطه جنون و سپس مرگ مى كشاند. ماجراهاى ريز و درشت، روايت هاى كوچك و از هم گسيخته با ذهن بزرگ نماى مراد به خواننده عرضه مى شود و همه اينها جنون مراد را توجيه مى كند.
بن جلون موقعيت متزلزل و آشفته انسان معاصر را در جامعه غرق فساد و سنتى به زيبايى به تصوير مى كشد، آدم هايى كه دنبال امكانات جامعه مدرن هستند، اما همه اينها را در بستر جامعه سنتى مى خواهند.
جالب اينجاست كه ماجراى رشوه گرفتن در اين رمان با وجود نمود فراوانى كه دارد اصل قضيه نيست. پشت پازدن به آرمان ها و اصولهاست كه مراد را ديوانه مى كند. آدم هاى به اصطلاح منعطف هم در اين داستان زشت و كريه نيستند بلكه تنها براى رهايى از وضعيت بدمالى و سروسامان دادن به زندگى دست به اين كار مى زنند اما زيادى جدى گرفتن درستكارى او در ميان اين همه مصيبت گاهى وقت ها جنبه اى كاريكاتوروار پيدا مى كند. پافشارى مراد جنبه اى هجوگونه به ماجرا مى دهد. جلون يك بار در سال ۱۹۹۶ بعد از اينكه جايزه داستان نويسى كشورهاى حوزه مديترانه را به خاطر اين رمان برد، گفت: «چالش هاى انسان امروز براى نگه داشتن معصوميت اش از عمده دلايلى است كه سبب شد من اين رمان را بنويسم. احساس مى كنم در جوامع مدرن و اروپايى حدودها مشخص است اما اين كه در جامعه عقب افتاده اى كه با چنگ و دندان مى خواهد خودش را به مدرنيسم نزديك كند، اين چالش ها آدمى را به مرز جنون مى كشاند.
مراد در اين داستان همه چيز را عليه خود مى بيند و آخرين فاجعه يعنى مرگ اش را هم نمى تواند باور كند. مراد شخصيت واقعى نيست ولى نمونه هايش فراوان است.
جلون در بيشتر كارهايش به دفاع از حقوق زنان و رسيدن آنها به حق مسلم شان مى پردازد، اما اين بار از منظرى ديگر به دنياى زنان مراكشى مى نگرد؛ او كه هميشه جامعه مردسالار را تحقير كرده است و اين بار حليمه همسر مراد را در لحظه هاى آشفته به تصوير مى كشد و زياد دل برايش نمى سوزاند. او با كمك گرفتن از روانشناسى اجتماعى كه به تجربه كسب كرده است، ريشه هاى مشترك مشكلات جوامع عربى و مسلمان را در بوته نقد قرار مى دهد. او معتقد است به اين طريق مى توان مبارزه انسان امروز را براى رسيدن به آزاديهاى سياسى، اقتصادى و اجتماعى به تصوير كشيد.
جلون در مقدمه اى كه براين كتاب نوشته است، مى گويد: «اين كتاب را به «پراموديا آناتاتور» مديونم، نويسنده بزرگ اندونزيايى كه در حال حاضر در جاكارتا مراقبت و ممنوع القلم است.»
به اندونزى كه رسيدم، قصد داشتم با وى ملاقات كنم و مراتب احترام و همفكرى و نيز تحسين خود را از نزديك عرض نمايم. ولى مرا از ديدارش منع كردند، چرا كه ملاقات ما ممكن بود براى او دردسرساز شود. آنجا بود كه با رمان «فساد» او كه در سال ۱۹۵۴ در اندونزى منتشر شد آشنا شدم. براى اداى احترام به وى و اثبات حمايت نويسنده از نويسنده «مرد خسته» را نوشته ام، رمانى درباره فساد، فاجعه و مصيبتى كه دامنگير كشورهاى شمال و جنوب شده است.
داستان در مراكش كنونى مى گذرد. براى اين كه به وى ثابت كنم زير سقف آسمان و كيلومترها دورتر از مملكت او، هنگامى كه بدبختى مشتركى دامنگير انسان مى شود همگى آنها گرفتار يك شيطان هستند.
اين داستان كه بى شباهت به رمان او نيست و در عين حال فضايى متفاوت دارد، با نگاهى محلى و نيز جهانى، دلهاى ما نويسندگان جنوب را به هم نزديك مى كند، حتى اگر اين جنوب در خاور دور باشد.
بحثى درباره زمينه هاى شكل گيرى و ويژگى هاى شعر هفتاد
فرار به سوى سرزمين هاى ناشناخته زبان
محمد حسين عابدى
قسمت بيست و نهم
شاعر شعر هفتاد، براى خود، الزامى مبنى بر انتخاب بر اساس بار عاطفى رايج قائل نيست. شاعر مى كوشد تا در پاره اى از موارد، از پذيرش تحميل الگوهاى شناختى آرمانى شده بر تشابه، خوددارى كند و به دنبال انتخاب هاى ديگرى باشد. اين نكته به اين معنى نيست كه شاعر، بار عاطفى كلمات را نمى شناسد؛ بلكه مؤيد اين موضوع است كه شاعر مورد نظر ما از بار عاطفى كلمات، استفاده اى ديگرگون مى كند و اين موضوع سبب مى شود كه در زمينه تشابه، خواننده با مواردى روبرو شود كه تا پيش از آن سابقه نداشته است. اگر شاعر سنتى از ميان تمام گزينه هاى رايج، به دليل بار عاطفى، «سرو» را جايگزين قد يار مى كرد؛ امروز در شعر هفتاد با گزينه هايى مواجه مى شويم كه برايمان ناآشناست. البته ناگفته نماند كه همين ناآشنايى سبب شده است كه برخى از خوانندگان و منتقدان شعر امروز، به ديده سوء ظن به اين اشعار بنگرند و سوء تفاهم هايى به وجود آمده است كه در صورت تداوم مى تواند به عنوان يكى از مهمترين موارد آسيب شناسى شعر هفتاد مطرح شود؛ چرا كه به اعتقاد من، شعر هفتاد هرگز آنگونه كه شايسته حضورش باشد توضيح داده نشده و اين نقطه ضعف بزرگى براى شاعران و شارحان و مبلغان اين شعر است. به واقع بيراه نيست اگر بگوييم كه توضيحاتى كه اغلب هم توسط شاعران شعر هفتاد ارائه شده است بسيار كلى و عقب تر از آن چيزى است كه توسط خود آن شاعران در حوزه شعر هفتاد شكل گرفته است يا به عبارت ديگر شعر هفتاد، بسيار فراتر از آن چيزى است كه تاكنون در نوشته ها و نقدها مطرح شده است.
اين اختلاف سطح تا جايى است كه حتى در پاره اى از موارد، به جرأت مى توان گفت ويژگى هايى كه به شعر هفتاد نسبت داده شده است به هيچ وجه ارتباطى با شعر هفتاد ندارد و به نوعى گمراه كننده است به گونه اى كه اين سوء تفاهم و درك اشتباه، از دايره خوانندگان و علاقه مندان شعر، برگذشته و در ميان شاعران نيز رواج يافته است. چنين است كه در ميان مدعيان شعر هفتاد، شاهد سرايش شعرهايى با اختلاف سطح و زاويه نگاه بسيار هستيم و گاهى ديده مى شود شعرهايى به عنوان شعر هفتاد مطرح مى شوند كه هيچ قرابتى با آن ندارند. اين موضوع بسيار مهمى است كه شايد زيان آن، بيش از ديگران، متوجه شاعران شعر هفتاد باشد و من اميدوارم بتوانم در آينده، قسمت هايى از نوشته ام را به آن اختصاص دهم و با ذكر مثال، نمونه هايى از آن را ذكر كنم. به هر حال، اين نكته را هم بايد پذيرفت كه هر حركت تازه، به دليل نكات مبهم و ناشناخته اش، علاوه بر آسيب هاى شناخته شده،آفات و آسيب هاى خاص خود را نيز به همراه دارد كه شناسايى اين آفات و پرهيز از آنها مى تواند در موفقيت هر حركت تازه اى نقشى حياتى داشته باشد.
بر همين اساس و به دنبال آنچه كه گفته شد مى توانيم نكاتى چند درباره «انتخاب» نشانه اى به جاى نشانه ديگر و «استعاره» ذكر كنيم.
ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |