كسانى كه از زندگى پررمز و راز جويندگان عاطفه اين برگ اطلاع دارند با تلفن ۸۷۶۱۶۲۱ تماس بگيرند
پدر و عمه ام مرا در اروميه به خانواده اى سپردند
۲۳ مرداد ماه سال۴۹ در خوى يا اروميه متولد شده ام و در حالى كه ۱۰-۱۲ روز بيشتر نداشتم، پدر و مادرم دچار اختلاف شدند و در حالى كه عمه ام همراه پدرم بوده به پرورشگاهى در اروميه مراجعه مى كنند تا مرا به آنجا بسپارند. اما در جلوى در پرورشگاه آنها با زنى برخورد مى كنند كه در آرزوى داشتن فرزند بوده است. پدر و عمه ام بعد از اينكه متوجه اين مسأله مى شوند بدون اينكه هيچ نام و نشانى از خودشان بدهند مرا به آن زن تحويل مى دهند.
در كنار زن و مردى مهربان دوران كودكى ونوجوانى را گذراندم تا اينكه در سال۶۱ مادرخوانده ام بر اثر بيمارى جان سپرد و قبل از مرگش قصه زندگى ام و ديدارش را با پدر و عمه ام برايم تعريف كرد. براساس گفته مادرخوانده ام پدرم به او گفته بود كه شغلش قصاب است. دلم مى خواهد خانواده ام را پيدا كنم و بدانم كه چرا پدرم مرا با بى مهرى از خودش دور كرد و آيا مادرم دلتنگ پسر ۱۲ روزه اش نشد.
پسرى كه تنها با يك قنداق و پيراهن سفيد رنگ رهايش كردند.
كسانى كه در اين مورد خبرى دارند با بخش جويندگان عاطفه تماس حاصل كنند.
در بيمارستان كودكان اخوان رها شدم
پرستاران بخش كودكان بيمارستان كودكان اخوان مهرماه سال ۶۴ وقتى متوجه شدند دخترى به نام فاطمه سخايى كه چند ماه بيشتر نداشت و در تاريخ ۱۹ تير ۶۴ در بيمارستان بسترى شده بود، تنها رها شده است به آدرسى كه خانواده در پرونده او اعلام كرده بودند، مراجعه كردند ولى هيچ نشانى از آنان نيافتند.
دختر پس از بهبود به شيرخوارگاهى سپرده شد تا بدون سايه پدر و مادر به زندگى ادامه دهد. حالا او مى خواهد والدين اش را پيدا كند و از آنان سؤال هايى را كه در تمام اين سالها در ذهن اش نقش بسته است، بپرسد.
* * *
كسانى كه مى توانند ما را در اين راه كمك كنند با بخش جويندگان عاطفه تماس بگيرند.
«مريم» هنوز گمشده من است
۱۵ تيرماه سال ۱۳۵۷ بود كه مردى به همراه همسر و دو دختر ۹ ماهه و سه ساله اش به نام هاى مژگان و مريم و دو برادر زنش از تهران به طرف شمال راه افتادند.
آنها در حاليكه سوار بر خودرو جيپ خود بودند پس از دوساعت در حوالى پاسگاه گزنك براى اينكه با خودروى كاميونى كه از جلو حركت مى كرد برخورد نكند به شانه خاكى جاده مى كشد ولى نمى تواند تعادل خود را حفظ كند و خودروى او به درون دره اى سقوط مى كند. عده اى كه شاهد سقوط خودروى جيپ به دره بودند بلافاصله به كمك مجروحان حادثه مى شتابند.
پس از چند روز وقتى زن و مرد به هوش مى آيند متوجه مى شوند كه اثرى از دو دختر خردسالشان نيست.
در حاليكه زن جوان از مرگ يكى از برادران خود به شدت اندوهگين است ،مى گويد: قبل از سقوط به دره متوجه شدم كه در عقب باز شد ودو دخترمان به بيرون از خودرو پرتاب شدند.
تلاش براى يافتن اثرى از دوكودك بارها با جست وجوى منطقه صورت مى گيرد ولى هيچ كس از دو كودك معصوم خبرى ندارد.
۲۰ سال بعد
در حاليكه زن و مرد صاحب دو فرزند ديگر شده اند باز هم نمى توانند فكر مريم و مژگان را از ذهن خود بيرون كنند. مادر براى ديدار بچه هايش و يافتن نشانى از آنها مثل ۲۰ سال قبل بى تاب است.
زنگ تلفن كه به صدا در مى آيد او متوجه مى شود كه از طريق يكى از نشريات موفق شده است يكى از دخترانش را پيدا كند.
مژگان كه ۲۱ سال دارد و همه او را «يلدا» صدا مى كنند، پدر ومادرش را در آغوش مى كشد. او زندگى خوبى دارد و در آغوش گرم زن و مردى مهربان از ۲۰ اسفند سال ۵۷ بزرگ شده است.
مادر و پدر پس از درآغوش گرفتن دخترك متوجه مى شوند كه پس از سقوط به طرف دره، مژگان و مريم بر اثر بازشدن در خودرو به بيرون پرتاب شده اند و روى چمن ها افتاده اند در حاليكه هيچ كس آنها را نديده است، چوپانى كه در حال عبور دادن گوسفندان خود از منطقه است با شنيدن صداى گريه كودكان به آن طرف مى رود و مژگان ومريم را پيدا مى كند چوپان مهربان پس از مداواى دو كودك مجروح آنان را به شيرخوارگاهى در مشهد مى سپارد و چند ماه بعد مژگان به فرزندى خانواده اى در اصفهان سپرده مى شود و از خواهرش مريم دور مى ماند.
پس از ۲۷ سال از آن حادثه با اينكه مژگان (يلدا) پيدا شده است با اين حال مادر هنوز چشم به در دوخته است. مريم اش بايد ۳۰ ساله باشد، اى كاش دخترك مى دانست كه هنوز كه هنوزاست آغوش مادر در انتظار اوست و پدر از نديدن و دورى او كمرش خميده شده است.
كسانى كه اطلاعاتى در اين مورد دارند با بخش جويندگان عاطفه تماس حاصل نمايند.
به دنبال برادرم مى گردم
سالها قبل پدرم كاظم رمضانى كلاهى با زنى به نام فاطمه سلطان كه از اهالى روستاى دگور از توابع شهرستان فومن بود ازدواج كرد و صاحب پسرى شد كه نامش را «ابول» گذاشتند.
در حالى كه اين پسر چندسال بيشتر نداشت ، فاطمه سلطان به علتى كه بر من روشن نيست جان مى سپارد و كاظم با زنى به نام ساراخاتون ازدواج مى كند و از اين ازدواج صاحب سه فرزند پسر و پنج فرزند دختر مى شود.
در كنار من و خواهرانم و برادرانم و مادرم سارا و پدرم كاظم ، ابول هم تا ۱۶ سالگى بود تا اينكه يكبار از خانه خارج شد و پدرم با جست و جوى زياد او را پيدا كرد و به خانه بازگرداند.
مدتى بعداز آن بود كه برادرم براى خدمت سربازى از خانه رفت و ديگر بازنگشت . پدرم كاظم به علت علاقه اى كه به ابول داشت ، مطلع شد او نزد شخصى كه بازارى بود كار مى كند و به واسطه يكى از آشنايان براى او مقدارى وسايل موردنياز ، لباس و خوردنى فرستاد.
با اينكه هرگز «ابول» را نديده ام ولى از همان كودكى وقتى قصه دورى اش را از زبان اطرافيان شنيدم در فكر اين بودم كه روزى او را پيدا كنم.
براى همين چندسال پيش به اداره ثبت احوال مراجعه كردم تا بتوانم نشانى از او و فرزندانش پيدا كنم ولى تنها چيزى كه به دست آوردم اين بود كه او تاكنون فوت نشده و مرگ او ثبت نگرديده است.
دلم مى خواهد برادرم يا فرزندان او را پيدا كنم و پس از اين همه سال به او بگويم كه برادرش محمديوسف چقدر از دورى او در رنج بوده است.
***
كسانى كه اطلاعاتى در اين مورد دارند با بخش جويندگان عاطفه تماس حاصل كنند.
با چاپ در بخش جويندگان عاطفه روشن شد
«آقاگل» در غربت جان سپرد
۳ ارديبهشت ماه بود كه در پانزدهمين برگ از آلبوم جويندگان عاطفه براى يافتن «آقاگل» مطلبى نوشتيم.
نوشته بوديم كه در سال ۱۳۴۱ آقاگل بختيارى درحالى كه ۱۴- ۱۵ سال بيشتر نداشت به خدمت سربازى رفت. درحالى كه پدرش از عشاير چهارمحال و بختيارى بود.
از «آقاگل» ديگر خبرى نبود تا اينكه دو سال بعد دفترچه اى از او به دست خانواده اش رسيد.
دراين دفترچه دو آدرس نوشته شده بود يكى مربوط به تهران قديم و آدرس ديگر مربوط به بيمارستانى در لشگريه تبريز بود كه نشان مى داد آقاگل در يكى از بخش هاى بيمارستان بسترى بوده است.با چاپ اين مطلب و آدرس و نام هايى كه در دفترچه خاطرات آقاگل بود، شخصى با ما تماس گرفت و گفت: در مطلب تان نوشته ايد و درخاطرات «آقاگل» آدرسى مربوط به اصفهان، شهركرد، اداره پست بن چهار محال برسد به دست على اكبر منصورى نوشته شده است.
من على اكبر منصورى را مى شناسم او از دوستان قديمى من است. بعد از اينكه اين مطلب را در روزنامه ديدم با او تماس گرفتم.
آقاگل كجاست؟
در سال ۱۳۴۱ بود كه با آقاگل به سربازى رفته بوديم بعد از مدتى به گذشتن خدمت سربازى مان درسال ۱۳۴۲ همراه با آقاگل براى ادامه دوره سربازى به آذربايجان منتقل شديم در آنجا بود كه آقاگل به شدت مريض شد و در بيمارستان بسترى شد با وجود اينكه براى مداواى او خيلى تلاش كردند ولى به هيچ نتيجه اى نرسيد و آقاگل دور از خانواده اش جان سپرد.
هرچه تلاش كرديم تا به خانواده اش اطلاع بدهيم نتوانستيم چون آنها از عشاير بودند و بالاخره ما ناچار شديم كه «آقاگل» را درهمان آذربايجان و غربت به خاك بسپاريم.
خبرى از «آقاگل» به دست ما رسيد، اما اين بار جست وجوى بخش جويندگان عاطفه با خبر مرگ او خاتمه يافت.