|
براى شهيد حاج ابراهيم همت
تو از پنجره هاى آبى گذشتى
|
|
سمت راست، شهيد همت
|
محمد! گلم، يادم مى آيد فصل بهار بود كه آمدى به دامنم. بهارنارنج و ترنج، بهار باران و شكوفه، بهار نسيم و شبنم. بهار بود كه طعم اولين لبخندت را از غنچه هاى گل سرخ چشيدم و گريه هايت را شبيه باران يافتم. بهار بود كه از افق شانه هايت سپيده دم طلوع كرد و نگاهت به آسمان پيوند خورد و مثل نسيم سبك از پنجره هاى آبى گذشتى و با گلهاى اقاقى پلك گشودى و روبروى هزار دشت شقايق گامهايت آغاز شد. محمدم! آن روزها كه من و تو يكى بوديم و همه بى قرار آمدن تو بودند و تو از من نفس مى گرفتى، در يكى از روزها من و تو همسفر شديم و در راه جاده اى سرخ زائر آن سوى فرات شديم. آن سفر كه تو هنوز در دامان من نشكفته بودى من و تو زائر شديم. زائر حرم مظلوميت! زائر حرم وفا! زائر حرم تشنگى! ساعتها با هم زيارت نموديم. دعا خوانديم. گريستيم. ناله كرديم و دلهايمان را كبوترى كرديم تا سالها زائر گلوهاى تشنه باشند و تو به دنيا نيامده به درياى خون پيوستى. ||| اينجا جزيره مجنون است. اينجا كانالها پر از پرنده هاى پرپر است. اينجا همه به دنبال ليلاى خويش مى گردند. همه آسمان ميهمان اين جزيره است. همه ليلا وار شعر جنون مى سرايند. چشمه ها به هوادارى گلوهاى تشنه برخاسته اند. درختها به سجود پيشانى هاى برخاك رفته به قيامند. از طلاييه آتش و خون مى رويد. هر لحظه احتمال پرنده شدن است. به همه گفته اند: فكر برگشت نباشيد. تو و يارانت پا به پاى تك و پاتك عراقيها آمده ايد. اما طلاييه باز هم از تو يار مى گيرد و گل. طلاييه همچنان اسير كركسان است و هيچ راهى وجود ندارد. عمليات خيبر، تو و لشكرت مأموريت داشتيد پل طلاييه را به تصرف درآوريد. كار خيلى سختى بود. بچه ها همان شب اول از پل گذشتند. فرداى آن روز عراقيها پاتك زدند. آن هم چه پاتكهايى! بچه ها مقاومت مى كردند. اما ارتباط با عقبه خيلى دشوار بود. ماندن ساده نبود. مجبور شدند برگردند. لشكر چند شب عمل كرد. اما موفق نشد. در منطقه عملياتى شما كانال آب خيلى بزرگى بود كه بايد پل مى انداختيد و از روى آن رد مى شديد. ولى اين از نظر نظامى غيرممكن بود و تو اين را خوب مى دانستى، اما گفتى: بايد از اين منطقه عبور كنيم. اين دستور است. محمدم! هنوز از ياد نبرده ام. آن روز خسته بودى. مرتضى قربانى در جزيره مجنون كنارت بود. به او گفتى: يك نفر را بفرست جلو ببين خط چه خبر است؟ و او در جوابت گفت: ديگر كسى را ندارم بفرستم. معطل نكردى، خودت سوار موتور شدى رفتى جلو. آمدى كنار بچه ها كه دلت براى آنها تنگ شده بود. همگام با آنان شروع كردى به آر.پى.جى شليك كردن. آب نبود، همه تشنه بودند. بچه ها قمقمه هاى خالى را از آب كناره هاى هور كه كثيف بود پر مى كردند و مى خوردند. اين وضعيت تو را ناراحت مى كرد. سوار يكى از پلهاى شكسته شدى و با دست شروع كردى به پارو زدن، تا آمدى وسط هور كه آبش زلال بود. قمقمه ها را پر كردى و به بچه ها رساندى. ||| مادرت تعريف مى كند: كه سه ماهه آبستن تو بوده كه به زيارت كربلا مى رود. همانجا خواب مى بيند كه آقايى نورانى بچه اى قشنگ در دامانش مى گذارد و مى گويد: مواظب او باش. تو نه ماه بعد به دنيا آمدى و نامت را محمدابراهيم گذاشتند. همه مى گويند تو از همان دوران كربلايى شدى و به لبان تشنه حسين (ع) دل بستى. مادرت مى گويد: اولين سوره هاى قرآن را كه آموختى خودش به تو آموخته و بعدها هم معلم قرآن شدى. هميشه حرفهايت را به اولين كسى كه مى گفتى مادرت بود. خبر مكه رفتنت را هم اولين بار براى او تعريف نمودى. او دوست صميمى و محرم رازهايت بود. هيچگاه به دنيا دل نبستى. به همين خاطر اصلاً صاحب منزل نشدى و هميشه خانه به دوش بودى. با همه مهربان بودى و آن را از هيچ كس دريغ نمى كردى. تا مى توانستى به فقرا كمك مى نمودى. عمليات خيبر كه شروع شد اسفندماه بود و نزديكاى عيد. عمليات در جزيره مجنون گره خورده بود. خيلى از يارانت همچون پرستوهاى مهاجر به آسمانها كوچيده بودند. بايد مقاومت مى كرديد و جزيره را حفظ مى نموديد. اين دستور بود و تو و يارانت محكم ايستاده بوديد. مادرت مى گويد پنج روز به عيد مانده خبر شهادتت را آوردند. اما به او چيزى نمى گويند. جز خبر مجروح شدنت و اينكه در بيمارستان هاى اهواز بسترى هستى. فردا صبح برادرت شهادت ترا به او مى گويد و غريبانه ناله سر مى دهد: همانى شد كه خودش گفت. بعد مى خواهد تو را براى آخرين بار ببيند، اما نمى گذارند. چون صورتت از بين رفته بود و يك دستت هم قطع شده بود. اما او همچنان اصرار مى كرد. آخر سر برادرت او را مى آورد بالاى سر تو و جهت اطمينان يافتن انگشت سوم دست راست ات را كه در كوچكى لاى چرخ گوشت گير كرده بود به او نشان مى دهند. آنگاه دلش آرام مى گيرد و غصه اين را مى خورد كه چرا در آخرين تماسش كه چند روز قبل از شروع عمليات خيبر بوده به او اصرار مى كردى بچه ها در خانه تنهايند بيا چند روزى پيششان بمان، او اما نرفته و بهانه آورده كه نمى توانم بيايم و آخرين حرفش را كنار پيكر تو اينگونه زمزمه مى كند: يا حسين! اين بچه را خودت به من دادى. حالا هم دارم تقديمت مى كنم. بى حساب شديم، از من راضى باش! ||| آن روز، روز سختى بود. هم براى تو و هم براى بچه هاى لشكر ۲۷ رسول (ص). قرار بود يك گروهان نيرو آماده شوند و خط را تحويل بگيرند. آن روز حاج قاسم فرمانده لشكر ثارالله هم در كنارت بود. با سيد حميد سه نفرى رفتيد داخل سنگرى كوچك. حرفهايتان را زديد و قرارهايتان را گذاشتيد. با حاج قاسم خداحافظى كردى و با سيدحميد سوار موتور شدى. راه افتاديد. يكى ديگر از بچه ها با موتور پشت سرتان بود. سنگر پايين جاده بود. بايد از روى پل رد مى شديد و مى آمديد روى جاده و اين همان نقطه اى بود كه عراقى ها روى آن كاملاً ديد داشتند و تانكى را آنجا مستقر كرده بودند. وقتى آمديد روى پل موتورى كه پشت سرتان بود فرياد زد حاجى اينجا را پر گاز برو! اما افسوس كه ديگر دير شده بود. گلوله شليك شده كنار موتور شما نشست و با قدرت تمام منفجر شد و تو و سيد حميد از موتور پرتاب شديد. تو به طرفى و حميد به طرفى. گلوله كار خودش را كرده بود. انفجار باعث شد كه ما از صورت مهربانت و لبخندهاى هميشگى ات محروم شويم و با يك دست به پرواز درآيى و به بهشت گام نهى. محمدجان! آن روز تو از پنجره هاى آبى تا خدا گذشتى و از جزيره مجنون به آسمانها رسيدى. آن روز تو بودى و فرشته ها و پرنده ها. ما بوديم و مويه هاى مادرانه و دلهاى مه آلود و چشمهاى حيران. تو با فرشته ها و پرنده ها، خندان و شادمان در آسمانها ستاره مى چيديد. ما و مويه هاى مادرانه و دلهاى مه آلود و چشمهاى حيران به مزارت پناه آورده بوديم. آن روز كه تو رفتى واژه ها با من صميمى شدند و من و شعر به هم نزديكتر شديم. اميرحسين حسينى
|