|
به مناسبت شصتمين سال حضور هانيبال الخاص در نقاشى معاصر ايران
هانيبال الخاص ام من شصت ساله نقاشم من
بخش اول
|
|
|
احمدرضا دالوند خرداد امسال هفتاد و پنج ساله مى شود با شصت سال سابقه فعال در نقاشى معاصر ايران ، بيش از چهل سال تدريس در هنرستان، دانشگاه و كلاس هاى آزاد، حضور خلاق در حلقه شعرا و نويسندگان دهه چهل و پنجاه، تأليف داستانهاى كوتاه بسيار، نوشتن نقدو مقاله در روزنامه كيهان دهه پنجاه و آن نقاشى ديوارى معروف بر روى ديوار سفارت آمريكا در نخستين روزهاى انقلاب، برپايى نمايشگاههاى استثنايى ، غيرمنتظره و گاه جنجالى در طول بيش از نيم قرن ؛از هانيبال الخاص چهره اى شاخص، به يادماندنى و مؤثر در هنر معاصر ايران ساخته است. چندى پيش به دعوت مسؤولان فرهنگى كشور، وى كه براى معالجه به خارج رفته بود به تهران آمد به قصد برگزارى مراسم شصت سال نقاشى الخاص. اما طى چندماه گذشته اين وعده انجام نشد و استاد به ناچار بايد براى ادامه درمان به خارج از كشور برود. اما دراين چندماه هانيبال يك نمايشگاه در نگارخانه الهه برگزار كرد ، صد غزل حافظ را به آشورى ترجمه و آنها را تصويرسازى كرد واين روزها سرگرم نوشتن تعدادى داستان بسيار بسيار كوتاه است، كوتاه در حد چندسطر ياحتى چندكلمه. بخش نخست اين گفت وگو به مرور زندگى هنرى و خاطرات استاد در باره تعدادى از شاگردانش، نمايشگاهها و نكات عمومى تر مربوط مى شود. بخش دوم گزارشى است از بررسى روند نقاشى معاصر ايران در نيم قرن گذشته با ملاحظه ديدگاههاى الخاص.
>گفت و گو را با معلمى شما آغاز مى كنيم؟ در سال ۱۳۳۸ تدريس در هنرستان پسران تهران را شروع كردم. يعنى همان سالى كه منوچهر صفرزاده در سال اول هنرستان درس مى خواند و مهدى حسينى و حسين رسائل هنرجوى سال دوم بودندو بهمن بروجنى در سال سوم مشغول بود. >شيوه تدريس شما چگونه بود؟ طراحى به شيوه سريع و تند يا Dynamic Anatomy همواره جزء جدايى ناپذير كلاس هاى من بوده و هست . جسارت در طراحى اصلى است كه آن را به شاگردانم منتقل مى كردم. اما واقعيت فراتر از اين است. انتقال ذرات شوق انگيز كشف و شهود. شعر، موسيقى ، طنز، حركت ، تشويق ، هيجان ، سكوت ، كلمه ، كلماتى از جنس كار، تجربه ، خط، سايه روشن، نور، تاريكى و ... اين لحظات از بطن يك تدريس خلاق بيرون مى زند. ذهن يك دانشجوى جوان را به توانايى لايتناهى خودش آگاه كردن ، اتفاق زيبايى بوده كه در طى سالها هميشه ناظرو شاهدش بوده ام. انتقال اين فكر به او كه از چه ثروتى بهره مند است. نشان دادن انرژى هاى نهفته در طرح هايش. هيجانى چنين تبادل وبده بستانى قابل وصف نيست. تماشاى اين فرايند حيرت آور است.و من همواره بهره هايى بيشتر از آنچه داده ام ،گرفته ام. > در باره تقليد و تأثيرپذيرى چنين رابطه اى بين شما و شاگردانتان بگوييد. از بين شاگردانم مى توانم به تقليد منوچهر صفرزاده (مش صفر) از خودم اشاره كنم و اينكه تقليد او از من اصلاً كوركورانه نبود، بلكه بيشتر شباهت او به من بود. مثلاً مش صفر نقاشانى را براى مطالعه انتخاب مى كرد كه من هم آن نقاشان را مى پسنديدم. مثل «گويا» و «پيتر بروگل » و «قوللر آغاسى». بهمن بروجنى در ابتدا مخلوطى از من و سهراب سپهرى بود. بروجنى اما خيلى زود خودش را از سايه تأثيرات من و سهراب خارج كرد. او بعدها نوعى خصلت كلاسيك دوران رنسانس ايتاليا را دريافت كرد. از كلاسيك ها بيشتر به «رافائل» و بعدها به «تى سين» اقتدا مى كرد. شادروان محمدرضا ايرانى ، جوانى مستعد بود . اوخيلى به من گوش مى داد. از من دريافت مى كرد و شيوه شخصى خودش را غنى تر مى كرد. تأثير من در ايرانى خيلى غيرمستقيم بود. يعقوب عمامه پيچ هم مثل ايرانى از تبريز آمده بود. هربار به طرح هايش دست مى زدم يا به اصطلاح توى كارش دست مى بردم، مى ديدم كه دچار چندش مى شود. بعدها به من گفت حالا مى فهمم كه آن زمان چه چيزهايى را به ما يادآورى مى كردى. او يك بار به من گفت حالا مى دانم كه شماچقدر طراحى بلد هستى. بهرام دبيرى، در تقليد زياده روى مى كرد. مسعود سعدالدين در تئورى گرفتار شد. با اين حال نقاش قلدر و توانمندى است. عيب اش اين است كه هى بحث مى كند. نقاشى را كنار مى گذارد و تئورى را به دست مى گيرد. كارهاى اخيرش البته خيلى خوبند. بايد مواظب خودش باشد. شهاب موسوى زاده اصلاً منكر همه چيز شده . انگار يادش نيست كه شاگرد من بوده. اين اواخر شنيده ام كه مدعى است فقط از كمال الملك و شيخ تأثير پذيرفته است. >در جوانى بيشتر از همه از كدام معلم چيز ياد گرفتى؟ معلم تأثيرگذار زندگى من «بوريس آنيسفلد» بود. او يك زمانى با «ماتيس» كار كرده بود و «بيكن» نقاشى كه معرف حضور همه است از جمله شاگردان «آنيسفلد» بوده. او به من مى گفت شاگال را نگاه نكن، به بروگل فعلاً كارى نداشته باش. آنيسفلد از من مى خواست كه پرده هاى نقاشى قهوه خانه اى ايرانى را بررسى كنم. مى گفت به مينياتور دقت كن. من «كمال الدين بهزاد» را توسط بوريس آنيسفلد شناختم. جالب است كه سالها بعد ، يعنى زمانى كه در دانشگاه تهران درس مى دادم ساير استادان اين حرفها را كهنه، عقب افتاده و به دردنخور مى دانستند كه بالطبع مرا هم شامل مى شد. > چه شد كه هنرستان پسران را رها كرديد و راهى آمريكا شديد؟ حقوق من در هنرستان پسران ماهيانه ششصد تومان بود. به پهلبد (وزير فرهنگ وقت ) گفتم مى خواهم در دانشكده هنرهاى تزئينى درس بدهم . به او گفتم چرا به بعضى معلم هاى خارجى ماهيانه سه هزارتومان مى دهيد، مگر من چى از آنها كم دارم؟ او پاسخ فرستاد كه به تبريز بروم و رياست هنرستان نقاشى تبريز را به عهده بگيرم با نهصد تومان حقوق ماهيانه. جواب پهلبد را دادم. به او گفتم اگر به آمريكا بروم مى توانم در دانشگاههاى آنجا درس بدهم و ماهيانه پنج هزار تومان حقوق بگيرم. از اين مجادله چيزى عايد نشد و من عازم شدم. >كى به آمريكا رفتيد؟ در سال ۱۳۴۳ به آمريكا رفتم و در يك دانشكده هنر در آنجا درس دادم. حدود شش سال تدريس كردم تا اينكه رئيس دپارتمان هنر شدم. نمايشگاههاى زيادى گذاشتم. در مطبوعات آنجا مقالات بسيارى در باره من نوشته مى شد. از اين طريق «پروفسور رضا» مرا شناسايى كرده بود. ايشان مرا به ايران دعوت كرد . در سال ۱۳۴۹ به تهران آمدم و مستقيماً در دانشگاه تهران مشغول به خدمت شدم. در آن زمان ، من تنها ايرانى بودم كه در آمريكا در رشته هنر فعال بود. بقيه ايرانى ها پزشكى يا مهندسى مى خواندند. >در چه سالى بازنشسته شديد؟ من هرگز بازنشسته نشدم. آنها عذر مرا خواستند. نه بازخريدم كردند و نه بازنشسته شدم. به چنين فعلى اخراج كردن مى گويند. امور زندگى چطور مى گذرد؟ ... يعنى ... يعنى چى ؟ ... سكوت... خنده تلخ! >چندساله هستيد؟ خرداد امسال هفتاد و پنج ساله مى شوم كه شصت سالش را نقاشى كرده ام و بيش از چهل سال معلمى كرده ام. >ماجراى مراسم شصت سال نقاشى هانيبال الخاص به كجا رسيد؟ به من قول هايى داده اند، اما دفع الوقت و بى برنامگى هم هست. براى معالجه بيمارى قلبى به آمريكا رفته بودم، چندماه پيش از من خواستند كه به تهران بيايم ، براى برگزارى مراسم شصت سال نقاشى ام. درمان را نيمه تمام رها كردم. از بهمن و اسفند ۸۳ تا حالا كه ارديبهشت ۸۴ رو به اتمام است منتظرم. شايد مديران فرهنگى به حرف خودشان عمل كنند. >اين مصاحبه به دليل شصت سال حضور شما در نقاشى ايران ترتيب داده شده... ... اميدوارم كه دل بعضى ها با خواندن اين حرفها نرم شود. هنوز اميد دارم . اما زمان به نفع من نيست. براى ادامه معالجه بايد بروم. وقت چندانى برايم نمانده. شايد هيچوقت ... > طى اين سالها جدا از تدريس و نقاشى چه كارهاى ديگرى كرده ايد؟ در سال ۱۳۴۱گالرى گيل گمش را راه اندازى كردم. «اولين» نمايشگاه خيلى از هنرمندان در گيل گمش شكل گرفت. اولين نمايشگاه بهمن دادخواه كه گرافيست بود. اولين نمايشگاه مش صفر ،اولين نمايشگاه سوسن آبادى و ساير مينياتوريست هاى آن دوره، اولين نمايشگاه گروهى پيلارام و زنده رودى. اولين نمايشگاه گروهى ويشكايى و من . بعدها طى ساليان شايد بيش از سيصد نمايشگاه فردى و گروهى برپا كرده ام. در تهران، آمريكا، استراليا، كانادا و خيلى جاهاى ديگر. >حضور ادبيات سايه به سايه شما، در كنار نقاشى هاى شما، گاهى در بطن و متن نقاشى هايتان و گاه نيز پيشاپيش به طور مستقل با نام و زندگى تان عجين است، دليلش چيست؟ براى پاسخ به اين سؤال بايد به نمايشگاه آثارم در انجمن ايران و آمريكا اشاره كنم. در آنجا بود كه با جلال آل احمد آشنا شدم. او به اتفاق سيمين دانشور به ديدن نقاشى هايم آمده بودند. جلال نگاهى به سيمين كرد و رو به او گفت: «عيال مثل اينكه اين نقاشباشى آشورى از بقيه بيشتر سرش مى شود.» آل احمد رو به من كرد: «آشورى كجا و شمايل كشى كجا؟». جلال با اين حرف در واقع مرا نقد كرده بود. اين اولين بار بود كه مى شنيدم كسى مرا شمايل كش خطاب مى كند. از طريق جلال با خيلى ها آشنا شدم. با آزاد، با سيروس طاهباز، با ابتهاج،... در ميان حلقه اى اين چنين بود كه نيما را شناختم. بعدها از فروغ فرخزاد پرتره مى كشيدم. احمد شاملو هم با من رفيق شد. آن سالها، سالهاى تلخ و سالهاى فقر شاملو بود. طى سالهاى بعد شاهد باليدن و غول شدن شاملو بودم. >اما در آن موقع هنوز نوشتن عميق تر شدن ادبيات در زندگى و كارتان آشكار نشده بود. وقتى جلال مرد، من به نوشتن در مطبوعات پرداختم. در سوگ او چيزى قلمى كردم و به كيهان دادم. سردبير از دل نوشته من اين تيتر را بيرون كشيد: «هيچكس جايش را پر نخواهد كرد.» در سال۵۲ ، ۵۳ و ۵۴ در كيهان مقاله و نقد مى نوشتم. براى اولين بار بود كه كسى درباره نقاشى چيز مى نوشت و اسير انشانويسى و كلى گويى و قلمبه سلمبه نويسى نمى شد. بدون توهمات رايجى كه نويسندگان جوان امروزى به آن دچار هستند تكنيك نقاش را توضيح مى دادم و ارزشهاى داشته يا نداشته آن را برمى شمردم. تابستانها كه سر گالرى دارها خلوت بود و به ناچار مگس مى پراندند، درباره سبك ها و مكاتب نقاشى مقاله نويسى مى كردم. مقالاتم ساده و روان بود، آنقدر كه آقاجبار بقال سركوچه شما هم از آنها سردربياورد. حتى سالها بعد از چاپ آن مقالات در كيهان، گاه پيش مى آمد با كسى آشنا مى شدم، به محض آنكه مى فهميد من فلانى هستم با خوشحالى مى گفت از طريق يادداشت هاى من در روزنامه كيهان با مكاتب نقاشى آشنا شده است. >ماجراى آن نمايشگاه در انبارى خيابان رودكى دقيقاً چه بود؟ وقتى به ايران برگشتم، متوجه شدم كه صدتايى آدم هميشه در روز افتتاحيه نمايشگاهى سروكله شان پيدا مى شود آنها براى خودشان يك نوع پرستيژ قائل بودند. هميشه همين حدود صد نفر را مى شد در روزهاى اول نمايشگاه ديد. ولى روزهاى بعد توى گالرى ها پرنده پر نمى زد. من در يك انبار آن طرف ميدان انقلاب به سمت آزادى يعنى حول و حوش رودكى يك نمايشگاه برپا كردم. مى دانستم با اين كار حتى از همان صد تا آدم خوش پرستيژ هم خبرى نخواهد بود. به عباس پهلوان كه مجله فردوسى را داشت زنگ زدم. به او گفتم: مى دونى چقدر وضعم خوبه؟ گفت: چقدر؟ گفتم: يك تابلو فروختم به پنج هزار تومان. آن وقتها چلوكباب كوبيده پرسى دو تومان بود. به پهلوان گفتم: همه اين پول را كوبيده مى خرم براى هركس كه به نمايشگاه من تشريف بياورد. مى خواهم روز اول با كباب ازهمه پذيرايى كنم. اعلام كردم كه بشتابيد هم فال است و هم تماشا. خيلى ها آمدند كه قاطى شان از آن عده صد نفره هم ديده مى شد. صدالبته كه به هيچ كس كوفت هم ندادم. با اين اقدام زيركانه و طنزآميز مى خواستم پرستيژ قلابى عده اى خاص را بشكنم. >يك نمايشگاه جنجالى هم در گالرى سيحون داشتى. آره، نقاشى هاى هزل آميزم را توى سيحون نمايش گذاشتم. فكر كردم همه هزليات دارند، از آدم معمولى توى كوچه و خيابان تا عبيد زاكانى، چرا يك نقاش نبايد هزليات داشته باشد؟ آن نمايشگاه يك سند زنده و واقعى از روانشناسى حاكم بر يك دوران را قرائت مى كرد. نقاشى هاى من در هزليات به نمايش درآمده شامل جوك هاى رايج در بين مردم، نكاتى ازآثار عبيد زاكانى و افشاى مناسبات عده اى از مردم. با خود فكر كردم وقتى كسى يك كتاب هزل آميز را مى خواند، چنانچه خوشش نيايد مى تواند كتاب را ببندد و كنار بگذارد. اما تابلوى نقاشى كه به ديوار آويزان است همين طورى به آدم زل مى زند وهرچه توى آن نقاشى شده به صراحت در معرض تماشاست. تصميم گرفتم در مقابل زنندگى تابلوهاى هزل آميزم «در» يا به اصطلاح «درب» درست كنم. توى گالرى سيحون تابلوهاى دردار با درهاى بسته به ديوار آويزان شده بود. شكل قاب و در و پيكر آنها شبيه چرخهاى لبوفروشى شده بود. خيلى آشنا و خيلى خودمونى. البته در سه روز آخر پليس نمايشگاه را تعطيل كرد. >اما داستان نمايشگاه بدون افتتاحيه شما در نگارخانه شيخ بايد براى جوانها خيلى شنيدنى باشد. در نگارخانه شيخ، در سال۱۳۵۵ نمايشگاهى برپا كردم كه در روز افتتاح، همه تابلوهاى موجوددر سالن سفيد بودند. تعدادى تابلوى خالى و سفيد!... در طول پانزده روزى كه نمايشگاه برقرار بود و در حضور تماشاچيان تابلوى خالى را پر كردم. يعنى انجام عمل نقاشى در مقابل چشم مخاطب. تماشاچى به ديدن نمايشگاهى آمده بود كه لحظه به لحظه، روز به روز تكميل مى شد تا روز آخر كه مراسم اختتاميه بود. در واقع افتتاحيه در اختتاميه و خلق اثر در مقابل همه. اينطورى مردم شاهد فرايند نقاشى و چگونگى شروع و پايان كار يك هنرمند بودند. >اشاره اى هم به ماجراى «گنج و گستره» داشته باشيد. ماركوگريگوريان، فرامرز پيلارام، مرتضى مميز و غلامحسين نامى عضو گنج (به معناى حجم) و گستره (به معناى سطح) بودند. من به آنجا دعوت شده بودم. پس بيل و آجر و گل آورده (يعنى اشاره به تكنيك ماركو)، روى زمين نمايشگاه نوشتم: «اين مجسمه من تقديم مى شود به هنرمندان نمايشگاه». روى بيل كه قبلاً آن را كاملاً به رنگ سفيد درآوره بودم (اشاره به نامى) و كلمه «آخ» را روى بيل نوشتم (اشاره به پيلارام كه از نوشته استفاده مى كرد)، بيل را توى گل فرو كردم (كنايه به كارهاى مميز كه چاقو توى گلدان فرو مى كرد)... و البته تركيب بيل و آخ هديه من بود به جمع مدرنيست هاى گنج و گستره. اين كنايه براى شركت كنندگان بود و نه تماشاچيان.
|