يكشنبه ۱ خرداد ۱۳۸۴ -
Sun, May 22, 2005
فرهنگ و انديشه
۳۱۴۰
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
نظريه معرفت به دو روايت سنتى و مدرن
گسست معرفتى
ازجهان كهن
بخش دوم و پايانى
212775.jpg
مصطفى ملكيان
ج - تعقل
چيز سومى هم انسان سنتى به آن بها مى داد و آن چيزى است كه از آن تعبير مى شود به تعقل يا عقل شهودى يا شهود كه با كشف و شهود عارفانه متفاوت است. چيز سومى است كه خيلى هم پيچيده است ولى به هرحال انسان سنتى به اين امور قائل بود و بها مى داد و آن اين است كه گاهى چيزهايى است كه انسان ادراك مى كند ولى براى طرف مقابل خود نمى تواند اين امور را توصيف كند، نمى تواند تعريف بكند و نمى تواند طبعاً به سودش استدلال كند. ولى اين قدرت [ادراك] را دارد. دو تن از عالمان طراز اول علوم شناختى كه هردو هم لقبشان دريفوس است. رابرت دريفوس و هربرت دريفوس - چندسال پيش در سال ۱۹۸۷ كتابى نوشتند كه خيلى جالب است ، به نام mind over machine يعنى غلبه ذهن بر ماشين. اين دو در اين كتاب تمام بحثشان اين است كه هيچ وقت نمى شود ماشينهايى ساخت كه هوششان مثل هوش ما آدميان باشد، اصل تزشان اين است كه امكان ندارد هوش ماشينى و مصنوعى به حد هوش انسانى برسد و براى اين كه اين ادعاى خودشان را ثابت كنند آمده اند سه استدلال كرده اند كه كل كتاب را شامل مى شود. يكى از اين سه استدلال كه نيمى از حجم كل كتاب را به خود اختصاص داده است، بررسى آمارى ميدانى است از يافته هايى كه انسانها دارند يا گروهى از انسانها دارند و اين يافته ها به هيچ ترتيبى قابل انتقال به غير نيست و قابل تجزيه و تحليل عقلانى هم نيست ولى در واقعيت آن نمى شود شك كرد.
مثلاً بعضى از كسانى كه در آمريكاى لاتين زندگى مى كنند همانطور كه بر روى زمين راه مى روند با نگاه كردن مى فهمندكه اينجا آب وجود دارد و در فلان جا آب وجود ندارد و به همين لحاظ آنها بلد راه مى شوند و حتى مى توانند عمق آن را تشخيص دهند كه مثلاً اينجا در يك مترى آب است و آنجا هر چقدر زمين را بكنيم به آب نمى رسيم.
اين يك نمونه از چيزى است كه مى شود گفت دريافتهايى كه انسانهايى دارند و قابل انتقال نيست و چون قابل مفهومى شدن نيست قابل تجزيه و تحليل عقلانى هم نيست و به سودش هم هيچگونه استدلالى نمى شود كرد. يعنى اگر شما طبق يكى از شهودهايتان حكم كرديد كه الف، ب است و كسى گفت كه من قبول ندارم، شما فقط مى توانيد بگوييد من نمى توانم براى اين حرفم استدلال كنم،ولى خودم به آن معتقدم و بعدها اگر اين را بيازماييد، متوجه مى شويد كه حق با او بوده است، ولى هيچ استدلالى نداريد. اما چرا دراينگونه موارد استدلال وجود ندارد؟ دو دليل براى عدم وجود استدلال به سود اين مدعيات است. يعنى دو جهت است كه يكى از اين دو اگر وجود داشته باشد كفايت مى كند، براى اين كه من بر مدعيات خودم استدلال نداشته باشم و اين مدعاها هم مدعياتى است كه نادرست نيست.
۱.گاهى من بر مدعيات خودم استدلال ندارم، به اين جهت كه استدلال هميشه مواد خامش بايد از طريق حسى به دست بيايد كه اين حس را مخاطب من داشته باشد و حالا اگر موادخام يك استدلال از طريق حسى به دست بيايد كه آن حس را مخاطب من فاقد است ، من براى مخاطب استدلال ندارم. به دليل اين كه مخاطب من مواد خام مرا قبول ندارد استدلال مرا نيز نمى پذيرد. دراين گونه موارد من مدعايم درست است، اما نمى توانم درستى مدعاى خود را براى شما ثابت كنم ، چون هروقت بخواهم مدعايم را براى شما اثبات كنم،  نياز به يك سلسله گزاره هايى دارم كه مبتدا و مفاد آن گزاره ها بايد از طريق حسى به دست بيايد كه آن حس را شما على الفرض فاقديد.
۲.دليل دومى كه مى توان گزاره اى را بدون دليل بيان كرد و آن گزاره نادرست نباشد، آن است كه براى قبول يك استدلال، ابتدائاً بايد استدلال فهم شود واگر شما قدرت فهم استدلال رانداشته باشيد به طريق اولى قدرت قبول استدلال را هم فاقديد. اگر استدلال به گونه اى بود كه شما نفهميديد، شما نمى توانيد آن را قبول كنيد و البته رد هم نمى توانيد بكنيد، اما به هرحال آنچه كه مهم است اين است كه نمى توانيد قبول بكنيد. اصولاً خيلى وقتها دريافتهاى يك انسان براى ديگران قابل فهم نيست تا قابل قبول باشد. همه ما در زندگى مان به مواردى برمى خوريم كه يك چيزهايى در يك فاز زندگى برايمان قابل فهم نيست و در فاز بعدى قابل فهم مى شود اما انسان سنتى از ما مى خواهدكه اين را در باب خودمان تعميم بدهيم . ما قبول داريم كه براى فهم بعضى از امور بايد يك فازهايى در زندگى طى بشود.
انسان سنتى خيلى بيشتر از من و شما به اين نكته باور داشت، كه به همه آدميان به يك چشم نگاه نكنيم، بعضى ها چيزهايى مى فهمند كه ما نمى فهميم. نبايد بگوييم كه چون سخنان اين شخص مستدل نيست، قابل اعتنا هم نيست و پيش پاافتاده و مبتذل است.
اين اشخاص دليل ندارند، ولى به زبان حالشان مى گويند: كه تو هم اگر مثل ما مى شدى و اين مراحلى را كه ما بايد به لحاظ معرفتى و به لحاظ احساسى و آزادى پشت سر گذاشتيم، پشت سر مى گذاشتى، مى فهميدى و تا اين مراحل را پشت سر نگذارى، ما دليلى براى حرفهايمان نداريم.
براى فهم اين حكمتى كه در اديان و مذاهب وجوددارد، اين حكمتى كه در بعضى از متون قديم وجوددارد و حتى در بعضى از اسطوره هاى قديمى وجوددارد، انسان بايد مراحلى را پشت سر بگذارد تا بفهمد كه اينها درست است و تا اين مراحل را پشت سر نگذارد، اگر بخواهيم منطقى باشيم و طالب دلايل منطقى، هيچ دليلى پشتوانه اين حرفها نيست. اگر فقط ما باشيم و reason و عقل استدلال گر، اين مدعيات را لااقل بايد به سكوت برگزاركنيم. ولى اگر بخواهيم گذر روانشناختى بكنيم، اصلاً اين گزاره ها را ردش مى كنيم. چون واقعاً پشتوانه دليلى و استدلالى ندارد.
اين را تعبير مى كنند به شهود. شهود يعنى يافتن امورى كه براى يافتن اين امور، پشت سرگذاشتن يك سلسله مراحل لازم است.
حالا بحث بر سر اين است كه انسان مدرن، به يافته هاى اين گونه انسانها، كه پس از طى مراحل به شهودهايى نائل شده اند. اگر نگوييم رد مى كند، لااقل بى اعتناست و انسان سنتى به اينها به چشم يك منبع معرفتى نگاه مى كرد.
تا اينجا اگر دقت كرده باشيد، معناى سخنم اين است كه انسان سنتى با انسان متجدد يك فرق عمده دارد و آن اين است كه انسان متجدد به آن چيزهايى كه فقط در شخص خودش به فعليت رسيده است، به عنوان منبع شناخت نگاه مى كند و آنها حس و عقل است.
اما انسان سنتى مى گفت اين دو (حس و عقل) درخود من به عنوان يك فرد به فعليت رسيده است. اما يك سلسله منابع شناخت ديگر هم هست كه در انسانهاى ديگر به فعليت رسيده است و درمن هنوز به بروز نرسيده است. حالا به همين ترتيب هم بايد در تصميم گيريهاى ريز و درشت خودم به آنها - به آن قوايى كه درخودم به فعليت نرسيده، ولى درانسان يا انسانهاى ديگر به فعليت رسيده است - بها بدهم.
عوامل چهارگانه بى اعتنايى انسان مدرن نسبت به منابع شناخت انسان سنتى
۱. تغيير تعريف علم
به نظر مى آيد در بى اعتنايى انسان مدرن به منابع شناخت سنتى عوامل چهارگانه اى دست به دست هم دادند. اولين عامل اين بود كه از زمان لاك به بعد تعريف علم در فرهنگ غرب عوض شد. قدما علم را تعبير مى كردند به ظهور چيزى براى كسى يا انكشاف چيزى براى كسى، يا حضور چيزى پيش كسى. كه البته اين سه با هم متفاوت است. از زمان لاك به اين سو، تأكيد شد كه علم يعنى باور صادق موجه. وقتى تعريف علم از انكشاف، ظهور و حضور، تبديل شد به: اولاً، باور، ثانياً، باور صادق و ثالثاً باور صادق موجه. براى آنچه كه وحى و شهود مى گفتند، مشكلى به وجود آمد.
باور صادق موجه يعنى اينكه اولاً بايد به چيزى باور داشته باشيد تا به آن بگوييد علم - اما باور داشتن هم شرط لازم است ولى كافى نيست - ثانياً براى اينكه باورتان صرف عقيده و رأى نباشد، بايد صادق هم باشد، يعنى مطابق با واقع باشد - كه اين هم باز شرط لازم است، اما كافى نيست - و ثالثاً، اينكه نه تنها بايد باور داشته باشيد كه امروز سه شنبه است و نه فقط اينكه امروز واقعاً بايد سه شنبه باشد، بلكه بايد بر اينكه امروز سه شنبه است دليلى داشته باشيد، كه از طريق آن بتوانيد بى باوران را به باور بكشانيد. اگر اين سه، حاصل شد، علم داريد. از اين نظر علم يعنى باور صادق موجه؛ موجه يعنى مدلل، اين معناى ساده اى نيست؛ يعنى علم، وقتى علم است كه همه قبول داشته باشند. اگر چيزى را فقط خودم قبول داشتم، اين علم نيست. قدما مى گفتند علم در عالم زياد است، اما علوم دو دسته اند: قابل انتقال به غير و غيرقابل انتقال به غير. علوم غيرقابل انتقال به غيرها را هم علم مى دانستند؛ يعنى مى گفتند: شما خيلى چيزها مى توانيد بدانيد، كه همه اش در عالم واقع مصداق داشته باشد، كه بعضى را از طريق استدلال مى توانيد به من انتقال بدهيد كه اينها مى شوند علوم انتقال پذير و بعضى را از طريق استدلال نمى توانيد به من انتقال دهيد كه اينها مى  شوند علوم استدلال ناپذير. اما اينها، (علوم استدلال ناپذير) علم هستند، يعنى حقيقت را مى گويند. اما وقتى علم به دست لاك، به باور صادق موجه تبديل شد، اگر باور صادقى شرط موجه بودن را نداشت، يعنى شرط سوم را نداشت اصلاً علم نبود. علم بايد آبجكتيو باشد، به اين معنا كه بايد يك استدلالى، پشتوانه هر فقره اعتقادى باشد، كه آن فقره اعتقادى را براى كسانى كه به آن فقره اعتقاد ندارند، موجه كند.
۲. آشنايى انسان مدرن با سنت هاى ديگر
عامل دوم اين بود كه انسان سنتى معمولاً از سنتهاى غير از سنتهاى خودش بى خبر بود. مثلاً انسانى كه در آيين دائو بزرگ شده بود، فقط آيين دائو را مى شناخت. كسى كه در آيين اسلام بزرگ شده بود، فقط آيين اسلام را مى شناخت و كسى كه در مسيحيت بزرگ شده بود، فقط مسيحيت را مى شناخت. وقتى هر كس، فقط سنت خود را مى شناخت، خبر نداشت كه اين سنتها چقدر با يكديگر تعارض دارند. انسان مدرن از سنتهاى مختلف خبر داشت؛ يعنى مسيحى بود، اما از اسلام خبر داشت. مسلمان بود، اما از آيين بودايى خبر داشت و... وقتى از سنتهايى غير از سنتهاى خودشان باخبر شدند، ديدند كه اين متون مقدس، اين سنتها و اين كتابهاى عرفانى، سخنان ناسازگار با يكديگر نيز دارند. وقتى خبر نداشتند كه اين حرفها ناسازگار است، به اين حرفها كاملاً معتقد بودند، اما وقتى كه ديدند اين حرفها، سخنان ناسازگار هم دارد - لااقل تضاد ظاهرى - اعتمادشان يا سلب مى شد، يا كاسته مى شد. چون مى گفتند اگر اين (شخص‎/ سنت) به باطن انسان نگاه كرده و اين (سخن) را مى گويد، جاى ديگرى هم يكى ديگر مى گويد من هم به باطن نگاه كردم واين را مى گويم. خيلى از اين كسانى كه حرفهاى ناسازگار مى  زنند، مدعى هستند كه ما چشممان به باطن باز شده است، به ما وحى شده است، كشف و شهودى براى ما حاصل شده و چشم ما گشوده شده. اما اينها لااقل تعارض ظاهرى دارند و اين، اعتماد را كم مى كند. اين در واقع معنايش اين است كه هر وقت سنتى و دارندگان يك سنت و ميراث بران سنت، از سنتهاى ديگر با خبر بشوند، كم يا بيش، اين اثر را دارد كه ديگر آن اعتماد كامل را كه قبلاً داشتند، از دست مى دهند؛ چون ناسازگاريهايى واقعاً وجود دارد، ولو آن ناسازگاريها ظاهرى باشد.
۳. ناسازگارى معارف سنتى با معارف جديد
عامل سومى كه باعث بى اعتمادى انسان مدرن نسبت به معارف سنتى شد، اين بود كه بسيارى از چيزهايى كه آن عارفان و بنيانگذاران اديان و مذاهب مى گفتند، با جهان بينى و علوم و فرهنگ و معارف آن زمان سازگار بود، ولى بعدها معلوم شد كه خيلى هايش ديگر قابل اعتماد نيست، يعنى در حرفهاى همانهايى كه گفته اند به ما وحى شده است، آمده است كه زمين ساكن است، خورشيد متحرك است و قس عليهذا... درواقع انسان مدرن در اين مكتوب خيلى چيزها مى بيند كه فقط با علوم و معارف آن زمان درست بوده و امروزه ديگر واضح البطلان است، ما مى دانيم كه غلط است. وقتى مى بيند كه اينها غلط است، با خودش مى گويد: آن قسمتهايى كه باخبريم، غلط بودنش معلوم شده است، شايد آن قسمتهايى هم كه باخبر نيستيم، وقت ديگرى غلط بودنش معلوم شود. ديگر مى دانيم كه خورشيد حتماً متحرك نيست و در زيست شناسى و زمين شناسى و نجوم و عليهذا... به هر حال اين هم اعتماد را كم كرد.
۴. پيدايش نقد ادبى متون و هرمنوتيك
عامل چهارم اين بود كه از اواخر قرن۱۷ و اوايل قرن،۱۸ چيزى به عنوان نقد ادبى متون به جا مانده، رايج شد. وقتى نقد ادبى در قرن۱۹ به اوج خود رسيد و آهسته آهسته غنى شد، با پيدايش يك رشته جديد به نام هرمنوتيك ادبى، آهسته آهسته نتايج آن گرانبار درآمد. مثلاً وقتى مى گويند اين نوشته از لقمان است، يا اصلاً لقمانى وجود نداشته، يا لااقل اين نوشته آنچنان كه از طرز نوشته اش معلوم است، متعلق به هفتصد يا هشتصد سال قبل از لقمان است. آهسته آهسته اين تشكيكها در بسيارى از متون دينى و مذهبى و عرفانى و حكمت آميز گذشتگان به وجود آمد، كه مثلاً اين كتاب اصلاً متعلق به اين شخص نبوده است و متعلق به پانصد، ششصد سال بعد است. معلوم شد كتابى را مثلاً چند نفر با هم نوشته اند وبعد گفته اند كه متعلق به يك شخص است. معلوم شد كه انجيل يوحنا را ۲۷ انسان، آن هم در فاصله پنجاه سال كم كم براى هم نوشتند و نوشتند تا شده انجيل يوحنا. اين نقد ادبى پايش هر كجا باز شود، به نظر من براى پيروان آن مذاهب مشكلات جدى به بار مى آورد. نتيجه اين است كه اين سخن، كه اينقدر به آن بها مى داديم و بسيارى از سخنان خود را چون به آن نمى خورد، رد مى كرديم، اصلاً معلوم نيست چه كسى گفته است. در خواب يا بيدارى گفته و... چقدر در رسم الخط و نقل و قول و ترجمه ها عوض شده است؛ كه به هر حال اين تشكيك ها اجازه نمى دهند ما واقعاً بخواهيم كل زندگى خود را بر اين مشى پيش ببريم. اين ۴عامل در سست كردن باور انسان مدرن به صحت منابع معرفتى انسان سنتى بسيار مهم بوده اند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |