|
نگاهى به كارنامه امير كاستاريكابه بهانه حضور او در كن
از زيرزمين تا دهكده اى بدون مرز
|
|
|
نيويورك تايمز اميررضا نورى زادهسال گذشته در جشنواره فيلم كن امير كاستاريكا كارگردان متولد سارايوو به سؤالات خبرنگاران پيرامون فيلم جديدش پاسخ مى داد. او درباره چيزهايى صحبت مى كرد كه مايل بود در موردش بحث كند از جمله اينكه چرا سينمايى كه او دوست داشته به وسيله محصولات غيرانسانى و توليد انبوه هاليوود نابود شده است. ولى او تا به حال در يك دهه اخير با اين سؤال مواجه نشده است كه چرا در خلال جنگهايى كه يوگسلاوى را در دهه ۱۹۹۰ ويران كرد، به شكل علنى با اسلوبودان ميلوسويچ رهبر صرب ها كه مسؤول اين ويرانى بود مخالفت نكرد؟ كارستاريكا كه بخش عمده زندگى اش را در بوسنى گذرانده اكنون در صربستان زندگى مى كند و يكى از مشهورترين كارگردانان اروپا با مجموعه اى از شيرهاى طلايى، خرسهاى نقره اى و نخل طلاهاى مختلف از جشنواره هاى سينمايى به شمار مى رود. دو فيلم او پدر در سفر تجارى و زيرزمين جايزه نخل طلايى جشنواره فيلم كن را در سالهاى ۱۹۸۵ و ۱۹۹۵ دريافت كرد و اين بار در قالب رئيس هيأت داوران جشنواره كن به اين فستيوال بازگشته است. در شرايطى كه كاستاريكا در آمريكا چندان شهرتى ندارد در اروپا يك كارگردان برجسته است و زمانى كه او در ژانويه همراه با گروه موسيقى اش No Smoking orchestra در مادريد كنسرت داشت، تمامى بليتهاى كنسرت فروش رفت. جالب تر آنكه فيلم گربه سفيد، گربه سياه او پس از ۷سال هنوز در برخى از سينماهاى اين شهر روى پرده است. فيلم اخير كاستاريكا به نام زندگى يك معجزه است، جايزه سزار را براى بهترين فيلم اروپايى در ماه فوريه به دست آورد. كاستاريكا در سال۱۹۵۴ متولد شد و تنها فرزند يك خانواده سكولار مسلمان در سارايوو بود كه هم اكنون پايتخت جمهورى بوسنى و هرزگوين است. او در ۱۸سالگى به پراگ رفت تا در مدرسه سينمايى دولتى FAMU ادامه تحصيل دهد. موفقيت اولين فيلمهايش كه داستان آن در سارايوو مى گذشت براى يك كارگردان يوگسلاو بى سابقه بود. كاستاريكا از همان دوران يك شهريار محسوب مى شد ولى جنگ باعث جدايى او از زادگاهش شد. در سال۱۹۹۲ نيروهاى نظامى صرب با كمك ارتش يوگسلاوى اقدام به مبارزه نظامى عليه كروات هاى مسلمان بوسنى كردند. در زمان آغاز جنگ كاستاريكا در پاريس زندگى مى كرد. او در مورد اين دوران مى گويد: «من از افرادى بودم كه هرگز باور نمى كرد چنين اتفاقى رخ دهد و البته نمى خواستم كه آن را باور كنم.» قبل از شروع جنگ كاستاريكا سعى كرده بود تا خود را وارد روابط و احزاب سياسى كند ولى او مشكل عمده اى داشت؛ از نگاه بوسنيايى ها به اندازه كافى بوسنيايى به نظر نمى رسيد و از نگاه صرب ها نيز بيش از حد بوسنيايى بود. طى جنگ او وجيسلاو سسلى يك سياستمدار اولتراناسيوناليست صرب را در بلگراد به دوئل دعوت كرد ولى سسلى امتناع كرد و گفت كه نمى خواهد مسؤول مرگ يك هنرمند شاخص باشد. در اوج محاصره سارايوو او مقاله اى در حمايت از زادگاهش در لموند نوشت و پس از مدتى نيروهاى بوسنيايى آپارتمان والدينش را كه اكنون در مونته نگرو زندگى مى كردند، غارت كردند و حتى جوايز سينمايى اورا بردند. چند ماه بعد پدر او درگذشت. كارستاريكا در آن زمان گفت: «جنگ او را هم كشت. پدرم هميشه مى گفت كه ما صرب هستيم ولى من توجهى نمى كردم. او سرانجام با مراجعه به كتابخانه متوجه شد كه پدران او ارتدوكس مسيحى بودند تا اينكه چند قرن پيش در زمان سلطه عثمانيان بر يوگسلاوى، عده اى از خانواده نياكان او به اسلام گرويده اند.» كاستاريكا از آن پس نه خود را صرب مى دانست و نه يك بوسنيايى و در عوض خود را متعلق به يوگسلاوى مى دانست كه تركيبى از مذاهب مختلف بود. در زمان جنگ بالكان بسيارى از هموطنان كاستاريكا يوگسلاوى را نمادى از سلطه صرب ها تلقى مى كردند ولى كاستاريكا همچنان اصرار مى كرد كه يوگسلاو است. حتى عنوان ديگر فيلم زيرزمين جنجالى ترين و مشهورترين فيلم او نيز روزى روزگارى يك كشور بوده است. اين فيلم كه در دوران محاصره سارايوو كامل شد، ماجراى دروغهايى است كه هموطنانش در دوران يوگسلاوى كمونيست از خود ابداع مى كردند. فيلم ماجراى دو آشوبگر خوشحال به نامهاى ماركو و بلاكى است كه هر دو عاشق زنى مى شوند كه عضو گروه مقاومت پارتيزانى بلگراد عليه نازيها مى شود. ماركو كه يك فرصت طلب حريص است بلاكى را فريب مى دهد و در حالى كه او و گروهى را در يك زيرزمين نگاه داشته، به آنها وانمود مى كند كه هنوز جنگ دوم جهانى ادامه دارد. آنها براى چنددهه در آنجا مى مانند تا اينكه در آستانه فروپاشى كشور حقيقت را درمى يابند. در سال ،۱۹۹۵ زيرزمين نخل طلاى جشنواره كن را دريافت كرد و در شب اعلام نتايج هيأت داوران درگيرى بين شركت كنندگان در ميهمانى فيلم و نيروهاى امنيتى در كن به وجود آمد ولى اين تازه شروع ماجرا بود و روشنفكران و منتقدان اتهامات جدى به او و فيلمش زدند. منتقدان ماركو و بلاكى را ايده آل ذهنى كاستاريكا از صربهايى كه توسط داريم به كارهاى نادرست واداشته شدند دانستند در حالى كه كاراكترهاى كودن فيلم را كروات ها و بوسنيايى ها تشكيل مى دادند كه خيانت و يا همكارى را انتخاب مى كردند. آنها همچنين اشاره داشتند كه راديو تلويزيون صربستان كه در آن زمان توسط دولت ميلوسويچ اداره مى شد، بخشى از هزينه هاى فيلم را تأمين كرده بود و ارتش يوگسلاوى نيز سلاحهايى در اختيار او قرار داده بود. فيلم كاستاريكا و تصميم او براى زندگى و احراز هويت صرب از سوى بسيارى از بوسنيايى ها خيانت به زادگاهشان محسوب مى شود. الكساندرهمون نويسنده، متولد بوسنى كه قبل از جنگ به آمريكا رفت معتقد است فيلمى چون زير زمين وحشى گرى هاى صرب ها را با نمايش اين ايده كه جنگ بالكان نتيجه يك جنون جمعى بوده، كمرنگ مى كند. اسلاوى ژنيرك فيلسوف اهل اسلوونى نيز معتقد است زيرزمين اين شبهه را در ديد غرب به وجود مى آورد كه اينجا سرزمين ديوانگان است. شش ماه پس از اكران فيلم و موج اعتراضات پس از آن او اعلام كرد كه ديگر قصد ندارد فيلم بسازد ولى اين كار را نكرد و دو سال بعد فيلم گربه سفيد گربه سياه را ساخت كه ابتدا قرار بود مستند كوتاهى درباره موسيقى كولى ها باشد ولى بدل به يك داستان عاشقانه گانگسترى با جمعى از هنرپيشگان غيرحرفه اى شد كه هيچ پيام سياسى مشخصى نداشت و پرفروش ترين فيلم او تا به حال بوده است. نل كارايليك خواننده گروه No Smoking از اوايل دهه ۱۹۸۰ (كاستاريكا از سال ۱۹۸۶ عضو اين گروه شد) در مورد او مى گويد: امير هميشه دوست دارد شلوغ كارى كند. او بر اين عقيده است كه وقتى فيلم مى سازيد با هر سوژه اى كه باشد و داستانش چه در عزا و چه در عروسى باشد، بايستى سر و صداى زياد به پا كند چه از لحاظ صوتى و از بعد بصرى. تنها فيلم آمريكايى كاستاريكا به نام روياى آريزونا يك شكست كامل تجارى بود گرچه اين فيلم هم براى خود طرفداران خاصى داشت. امروز كاستاريكا اصرار مى كند كه هيچ قصدى براى حضور در جريان اصلى سينماى آمريكا ندارد و البته اين به معناى عدم داشتن موقعيت براى اين كار نيست. پس از موفقيت فيلم «گربه سفيد گربه سياه» تهيه كنندگان و هنرپيشگان آمريكايى از او دعوت كردند ولى پروژه هاى متعدد پيشنهاد شده راه به جايى نبردند از جمله اقتباس سينمايى از رمان پاييز پدر سالار گابريل گارسيا ماركز به تهيه كنندگى شون پن با بازى مارلون براندو، جنايت و مكافات با بازى جانى دپ در نقش نوازنده گيتارباس در يك گروه پانك و اقتباس از رمان هتل سفيد با بازى نيكول كيدمن در نقش اصلى كاستاريكا هيچ وقت روابط خوبى با قطب هاى مالى سينمايى در لس آنجلس و نيويورك نداشته است و فيلم آخر او زندگى معجزه است نيز هنوز تاريخ اكران در آمريكا ندارد. كاستاريكا عادت دارد تا تفكراتش پيرامون افراد قدرتمند در سينما را به آنها منتقل كند و البته در اكثر اوقات اين تفكرات چندان دوستانه نيست. او مى گويد: چيزى كه اكنون در هاليوود شاهد هستيد سم خالص است. هاليوود قبلاً قلب هنر قرن بيستم بود و اوج ايده آليسم بشرى به شمار مى رفت ولى بعد مثل بسيارى از مكان هاى بزرگ ديگر ويران شد و بدل به بدترين ماشين در جهان شد. چرا ما امروز فرانك كاپرايى نمى بينيم؟ چون مردم ديگر آن را دوست ندارند؟ ولى مردم در عرض اين ۶۰ سال چندان عوض نشده اند. كاستاريكا فيلم آخر خود زندگى يك معجزه است را همچون يك فيلم از كاپرا در غرب صربستان فيلمبردارى كرد و يك دهكده را از نوبازسازى كرد. او به اين دليل اقدام به ساخت يك دهكده كرد كه شهرش را در جنگ از دست داد. و مى خواسته شهر خودش را بسازد و به قول خودش: اين دهكده بهترين فيلمى بود كه تا به حال ساخته ام. دهكده كاستاريكا شامل يك رستوران كوچك، مهمانخانه، كافه، گالرى هنرى، سينما و يك كليساى ارتدوكس و ۲۰ منزل پيش ساخته است. او در ماه دسامبر در مورد اين شهر گفت: من از دمكراسى خسته شده ام. در دمكراسى مردم به شهردارها رأى مى دهند ولى من شهرى ساخته ام كه ساكنان آن را خودم تعيين مى كنم. من مى خواهم چيز جديدى براى مردم بسازم نه براى كشور. شهرى بدون مرز و عليه توليد انبوه تا نشانى براى دنياى امروز باشد. اگر به موقعيت اين دهكده نگاهى بياندازيد متوجه خواهيد شد كه اين منطقه فقط چند مايل با مرز بوسنى فاصله دارد و چندان از سارايه وو دور نيست ولى با اين همه كاستاريكا از سال ۱۹۹۲ تا به حال به سارايه وو نرفته و گفته كه هرگز قصد سفر مجدد به آنجا را ندارد.
|