|
گفت و گو با دو راننده اتوبوس زن
سلطان جاده ها
|
|
|
گفت و گو: ايران واشقانى رانندگى زنان هميشه و از قديم الايام درجامعه موردسؤال بوده است. با اينكه بسيارى از مسؤولان در راهنمايى و رانندگى تخلفات صورت گرفته را درميان رانندگان زن كمتر از رانندگان مرد دانسته و اعلام مى كنند زنان به قوانين راهنمايى و رانندگى احترام بيشترى گذاشته و با رعايت اين قوانين و احتياط جلوى بسيارى از حوادث تلخ و ناگوار را مى گيرند با اين حال هنوز هم هستند مردانى كه با ديدن رانندگان زن سرشان را به علامت تأسف تكان داده و سبقت هاى غيرمجاز از آنان مى گيرند. اين مشكل وقتى حادتر مى شود كه در جاده و پشت يك تريلى يا اتوبوس زنى به عنوان راننده نشسته باشد. نخستين زنانى كه براى شكسته شدن اين محدوديت ها بنا به علايق شخصى و اجتماعى شان پاى دراين مسير گذاشتند زنانى بودند با دل و جرأت كه درد تمام اين برخوردهاى نادرست را برجان خريدند و توانستند ثابت كنند كه زنان مى توانند درتنگناى زندگى با شكوفاكردن استعدادهاى خدادادى خود پابه پاى مردان درجاده زندگى حركت كنند. معصومه سلطان بلاغى با ۵۸ سال سن و نصرت خدابنده با ۵۰ سال سن در زمره اين زنان هستند آنان با تلاش بسيار هرروز از نخستين ساعات بامداد تا ساعات پايانى شب در گرما و سرما پشت فرمان اتوبوس شركت واحد كرج مى نشينند و به آنها كه به عنوان مسافر با نگاههايى غريب در سوارشدن و نشدن مردد مانده اند، درس زندگى مى دهند. سلطان بلاغى قبل ازاينكه راننده شود در يكى از بيمارستانها پرستار بوده است ولى به قول خودش وقتى عشق در دلش جوانه مى زند، مسير زندگى اش عوض مى شود و همين عشق است كه حالا پس از سالها به او انرژى مى دهد تا از صبح تا شب پشت اتوبوس بنشيند و رانندگى كند. چطور شد كه با يك راننده ازدواج كردى؟ ۲۵ ساله بودم براى آخركارم بايد دوره اى را در بيمارستانى در اصفهان مى گذراندم. به دلايلى نشد كه همراه همكلاسانم بروم. بنابراين بليت اتوبوس گرفتم. راننده آن پسرى جوان بود. به اصفهان كه رسيديم او پرسيد آيا ساكن اصفهان هستم؟ و بعد گفت: مى خواهم خانواده تان را ببينم. گفتم دانشجوى پرستارى هستم و براى دوره پايان كار آمده ام و پس فردا به تهران برمى گردم. او گفت برايم جا رزرو مى كند. [بليتى را نشانم مى دهد و با لبخند مى گويد هنوز هم آن بليت را دارم] دو روز بعد متوجه شدم او صندلى پشت سر خودش را برايم رزرو كرده است. به تهران كه رسيديم آدرس گرفت و همراه خانواده اش به خواستگارى ام آمد و ۲ ماه بعد ازدواج كرديم. همسرم را عاشقانه دوست داشتم تا جايى كه امكان داشت سعى كردم او را در مسافرتهايش همراهى كنم. رانندگى با اتوبوس را از چه زمانى شروع كردى؟ در مسافرتها گاهى از همسرم مى خواستم كه پشت فرمان بنشينم. دوست داشتم سختى كار او را درك كنم. گاهى هم به عنوان كمكى پشت فرمان بودم. قبل از ازدواج سوار ماشين سوارى مى شدم اما در سال ۵۹ براى نخستين بار به عنوان راننده اتوبوس با شوهرم راهى شمال شديم. تا زمانى كه همسرم توانايى داشت من پرستار و او راننده اتوبوس بود. اما پس از ۱۸ سال سابقه كار در بيمارستان، همسرم بيمار شد. يك كليه اش ازكار افتاد و به كليه ديگرش دستگاه وصل بود و از آنجايى كه عضلات پشت قلب او ازكارافتاده بود امكان عمل جراحى نبود. همسرم به جاده و اتوبوس علاقه زيادى داشت. از اينكه ديگر نمى توانست پشت فرمان بنشيند غمگين بود. به خاطر آنكه علاقه ام را به همسرم نشان دهم شغل پرستارى را رهاكردم. بايد بيشتر كنار او مى ماندم. او يك پرستار لازم داشت و من ديدم تنها از اين راه مى توانم به او كمك كنم. علاقه شوهرم به كارش و احترام به او و ناتوانى اش باعث شد تا هم پرستارى، هم همسر و هم راننده اش باشم، تصميم گرفتم او را تنها نگذارم تا زمانى كه خدا او را ازمن گرفت. كار را چطور شروع كردى؟ بعد از بيمارى همسرم چند وقتى يك خواربار فروشى زدم اما اين كار را نمى پسنديدم. به همين خاطر تصميم گرفتم با يك اتوبوس سرويس مدارس و كارخانجات باشم. تا اينكه كم كم ازطريق همكاران همسرم به جاده روى آوردم و راننده بين شهرى شدم. فكر مى كردى مى توانى از عهده اين كار برآيى؟ بله صددرصد. چون اعتمادبه نفس بالايى دارم و هر تصميمى كه براى انجام كارى بگيرم آن را عملى مى كنم. اقوام و خانواده شوهرت چه عكس العملى نشان دادند؟ مسلماً در خانواده ها براى زنى كه اين شغل را انتخاب كند مخالف زياد است. ابتدا شوهرم مى گفت اين شغل برايت سنگين است اما بعد تشويقم كرد. برادرم هم ناراضى بود و مى گفت دوست ندارد وارد فضاى ترمينال شوم. اما چون ايده نو و كار جديدى بود بعد از من زنان زيادى به اين كار روى آوردند. چطور شد وارد ناوگان اتوبوسرانى كرج شدى؟ سال ۶۹ از اتوبوسرانى كرج درخواست كردم راننده شركت واحد شوم. گفتندمحال است. گفتم الآن با اتوبوس تا اينجا آمده ام و راننده پايه يك هستم. نپذيرفتند و من در جاده ها راندم. سال ۷۶ از سوى سازمان حمل ونقل پايانه هاى كشور پس از بررسى كارنامه دوساله ام به عنوان راننده نمونه سال معرفى شدم. سال ۷۸ همسرم در اثر بيمارى درگذشت و اگر تا آن موقع به خاطر شادى و تقويت روحيه همسرم به جاى او پشت فرمان مى نشستم، بعداز آن به ياد خاطرات همسرم و علاقه به كارم آن را ادامه دادم. سال ۸۰ به همراه يكى از دوستانم كه قصد داشت در كرج آژانس بانوان را افتتاح كند براى تبليغ آژانس با اتوبوس بيابانى كه من راننده اش بودم وارد شركت اتوبوسرانى كرج شديم. در حين گفت وگو متوجه شديم اتوبوسرانى كرج به بخش خصوصى واگذار شده است. دوستم از مديريت جديد خواست تا اتوبوسها را به خانمها هم واگذار كنند. ايشان گفتند خانمى نداريم. گفتم شوفر بيابانم و الآن هم با اتوبوس بيابان همراه دوستم تا اينجا آمده ام. مديرعامل جديد باخوشرويى موافقت كرد و اتوبوس را بطور اقساطى به من واگذار كرد. ۵راننده زن اتوبوس شديم قرار شد خانمها جلوى اتوبوس و پشت سر راننده و آقايان عقب سوار شوند. ۲۵ آبان ماه سال ۸۱ نخستين روز كارى مان در شركت واحد كرج قرار شد مانور بدهيم. پنج اتوبوس باچراغهاى روشن در حالى كه پرچم داشتند به رانندگى پنج خانم در تمام خيابانهاى كرج حركت كرديم. حس مى كنى مردم تو را به عنوان يك راننده اتوبوس پذيرفته اند يا اينكه به آنان تحميل شده اى؟ پذيرفته اند، هم داخل شهر و هم بين شهر خيلى خوب پذيرفته اند. من با ۳۳ رسانه از كشورهاى خارجى مصاحبه داشته ام و از من فيلمهاى مستند ساخته اند. در يكى از مصاحبه هاى تلويزيونى، مردى كه از بندرعباس تا تهران مسافر من بود گفت وقتى ديدم راننده زن است به دفتر ترمينال برگشتم و اعتراض كردم وگفتم خدا به دادمان برسد كه از بندر عباس مى خواهيم با اين خانم تا تهران برويم. اما وقتى به تهران رسيدم خيلى خوشحال بودم و اگر قرار باشد دوباره سفر بندرعباس داشته باشم با همين خانم مى روم. در تمام سفرها در ۱۰ دقيقه اول مسافران يك پهلو مى نشستند تا ببينند ترمز و كلاچ را چطور مى گيرم اما بعداز ۲۰دقيقه در آينه مى ديدم همه خوابند. از كارهاى زنانه در چه زمينه اى مهارت دارى؟ ديپلم خياطى نازك دوزى و ضخيم دوزى دارم و آشپزى ام خيلى خوب است. حتى كت و شلوار همسرم و پسرم را خودم مى دوختم و دخترانم هر لباسى را كه ببينند آن را مى دوزم. اگر راننده نمى شدى چكاره مى شدى؟ فكر كنم خياط ماهرى مى شدم. از جاده و خاطرات آن بگو. جاده هاى جنوب كشور و كوير را خيلى دوست دارم. خيلى دوست دارم ساعت ۴ صبح پشت فرمان بنشينم و طلوع آفتاب را ببينم. وقتى كم كم آسمان تغيير رنگ مى دهد ، وسعت و زيبايى كوير، سنگهاى رنگارنگ جاده زاهدان، تماشاى بندر و ... احساس مى كنم جلوه هايى از خدا را دارم مى بينم و اگر بتوانم آن لحظه ماشين را نگه دارم دلم مى خواهد وسط بيابان بايستم و دو ركعت نماز براى دل خودم با آن احساس درونى ام بخوانم. همه خبرنگاران خارجى كه در جاده ها با من همراه مى شدند و به سفر مى آمدند مى گفتند ايران جاده هاى قشنگى دارد. مخصوصاً جاده هاى شمالى. تو چرا كوير را دوست دارى؟ مشوق شما چه كسى است؟ پدرم مرد فهميده اى بود. پس از فوت پدرم هميشه كلماتى كه از او به ياد دارم و صحبت هايش و راهنمايى هايش را الگوى راه زندگى ام قرار دادم اما به جز آن دو نوه ام كه ۱۷ساله و ۱۵ساله هستند خيلى مرا تشويق مى كنند. اگر اتوبوس تو در راه خراب شود چه كسى آن را درست مى كند؟ تا چه خرابى باشد. اگر اساسى باشد بايد مكانيك بيايد و اگر پارگى تسمه و موارد جزئى باشد بلافاصله نگه مى دارم و تعمير مى كنم. اگر اتوبوس شركت واحد پنچر شود چون جاى جعبه زاپاس ندارد نمى توانم كارى كنم اما در جاده از آنجايى كه غيراز كمكى ، شاگرد هم دارم جعبه آچار ووسايل را بيرون مى ريزم و عوض مى كنيم. بالاترين سرعتى كه تا به حال رانده اى؟ هراندازه بتوانم گاز مى دهم. در خط مشهد هميشه بعد از شام راننده كمكى جاى خواب مى رفت و من مى راندم. هميشه شب رو بوده ام. آنقدر تند مى رفتم كه هميشه نخستين ايستگاه به من اخطار مى دادند يك ساعت زودتر رسيدى. اما هربار با اينكه پاسگاه شاهرود مرا ۵هزار تومان جريمه مى كرد. بازهم نمى توانستم تندتر نروم چون وقتى اتوبوس در جاده خلوت و تاريك بدون روشنايى ياچراغى مى رود راننده اگر با سرعت كم براندخوابش مى برد و من با سرعت زياد مى رفتم تا فقط حواسم به رانندگى باشد. خاطره اى دارى كه در آن سرعت بالاخطرى ايجاد كرده باشد؟ يك بار با اتوبوس از بندرعباس مى آمدم. نزديك عوارضى قم در دنده ۵ بودم كه همكارم روى داشبورد زد و گفت: «سلطان! عوارضى است» [چون فاميلى من سلطانى بود همكاران راننده مرا سلطان صدا مى زدند] در يك لحظه متوجه شدم در دهانه عوارضى ام. فقط شانس آوردم در آنجا ماشينى نبود. با همان سرعت از دهانه عوارضى رد شدم و از پاسگاه هم گذشتم. خيلى جلوتر نگه داشتم و دنده عقب آمدم . بعداز آن تصميم گرفتم از سرعتم كم كنم. آيا تا به حال درون شهر يا در جاده تصادف كرده اى؟ اصلاً سخت ترين سانحه اى كه با آن روبرو شده اى؟ همان بود كه گفتم اگر اتفاقى مى افتاد بدترين سانحه بود. تا به حال با راننده هاى ديگر درگير شده اى؟ نه ولى در مسير جاده با راننده ها كل انداخته ام. آنها با ديدن راننده زن، گاز را مى گيرند و جلوى من مى پيچند. من هم در آينه به راننده نگاه مى كنم و آنقدرمى روم تا از او سبقت بگيرم و جلو بزنم و او را بپيچانم. نظرت راجع به كار كردن خانمها چيست؟ فكر مى كنم خانمها كار كنند جوانتر مى مانند. من هنوز در خودم آنقدر انرژى سراغ دارم كه از ۵ صبح تا ۱۰شب پشت فرمان بنشينم. هيچ وقت خودم را فرسوده در گوشه اى از خانه نمى بينم. از خاطرات شيرين ات بگو. در يكى از سفرهايم به بندرعباس پشت فرمان بودم و همسرم كنارم نشسته بود. متوجه شدم زن و شوهرى كه پشت ما نشسته اند نگرانند. به همسرم گفتم ببين مشكل شان چيست . مرد گفت همسرم بيمار است و اورا به منزل مادرش در بندرعباس مى برم اما او دچار ناراحتى است و بايد آمپول مسكن تزريق كند. توقف كردم. از پشت فرمان بلند شدم و آمپول زن را زدم. مسافران با خوشحالى گفتند: «چه خوب است راننده جاده، پرستار هم باشد.» برخورد مردم با شما به عنوان راننده شركت واحد چطور است؟ برخورد مردم برايم بسيار جالب است. همه مرا تشويق مى كردند. در هفته اول كارم در خط مترو - دانشگاه يك دانشجوى پسر زمان پياده شدن به همراه كرايه اش يادداشت كوچكى را داده بود. در آن روزها دخترم كنار من مى نشست تا من تنها نباشم و با من همكارى مى كرد. شب زمان شمردن دخل متوجه يادداشت شدم. هنوز هم آن برگه را نگه داشته ام. در يادداشت نوشته بود: «مادر محترم با خدا باش و اگر مردم از ديدن شما تعجب و توجه مى كنند شما به نادانى و جهل آنان تعجب كن.» در واقع او عكس العمل مردم را برايم نوشته بود. به نظرت اين قضيه عادى شده است؟ هنوز هم عادى نشده است. هنوز هم مردم ما را با انگشت به هم نشان مى دهند. من به اين نگاهها عادت كرده ام و واقعاً برايم قشنگ است. همين نگاهها و توجه و محبت مردم است كه به من انرژى مى دهد و تقويت و تشويق مى كند. انتخاب اين شغل با توجه به تواناييهاى يك زن برايتان خسته كننده نيست؟ نه چون كارم را دوست دارم. فقط كارى كه در شركت واحد كرج انجام مى دهم مرا محدود كرده و انگار در قفس مانده ام. قصد دارم با برنامه هاى جديد در كارم به جاده و ترانزيت و خط هاى اروپايى برگردم و كارم را شروع كنم. روزى چند ساعت كار مى كنى؟ از يك ربع به ۶ صبح سر خط هستم تا آخرين سرويس كه ساعت ۲۰ شب است.وقتى مسافران را پياده كرده و به منزل برگردم ساعت ۱۰ شب است. آيا خاطره تلخى دارى؟ اصلاً. فقط گاهى كه مسافرى در ايستگاهها داد مى زند مى خواهم اينجا پياده شوم چون همه سرپا ايستاده اند و شلوغ است و او زنگ نمى زند متوجه نمى شوم و كمى جلوتر نگه مى دارم بعد كه پياده مى شود مى گويد: «كى گفته تو بنشينى پشت فرمان. تو كه بلد نيستى نگه دارى.» اما اينها خاطره تلخ نيست. هر كلام، هر نگاه و هر تشكرى را براى خودم نگه مى دارم و با آن خودم و روحم را تقويت مى كنم و نيرو مى گيرم. خانواده ات چه همكارى با تو دارند؟ فرزندانم خيلى همكارى مى كنند. دخترانم هميشه هميار من بوده اند. آنها كار و امور منزل را تقسيم كرده اند و پسرم در تعطيلات در اتوبوس كنار من است تا تنها نباشم. بى شك اگر در منزل تقسيم كار نبود نمى توانستم بيرون از منزل به جاى همسرم كار كنم. دوست دارى پشت اتوبوس تو چه نوشته اى باشد؟ هر وقت پشت اتوبوس ديديد كلمات «يا فاطمه زهرا» بسيار بزرگ نوشته شده بدانيد من راننده آن هستم.چون عاشق او هستم و آرزوى زيارت قبرستان بقيع را دارم. اگر امكان برگشت به گذشته باشد آيا حاضرى دوباره اين شغل را انتخاب كنى؟ اتفاقاً هميشه اين صحبت در خانه هست. حتماً دوباره رانندگى را انتخاب مى كنم اما اين بار فقط راندن اتوبوس و تريلى و ترانزيت انتخاب من خواهد بود. چون راندن داخل شهر خسته كننده است. پياده وسوار كردن قدم به قدم مسافر، همراه داشتن پول خرد، باز و بسته كردن درها، ترافيك، سرپا ايستادن مسافران خيلى جذاب نيست. در سفرهاى جاده اى مسافران زن چه برخوردى با شما داشتند؟ شبها بعد از شام وقتى مسافران سوار مى شوند و من پشت فرمان مى نشستم مى گفتم: تا صبح بامن همسفريد. هركس مايل است مى تواند در كنارم بنشيند. گاهى آنقدر خانمها پشتم جمع مى شدند كه تا صبح با من حرف مى زدند. چاى مى ريختند و ميوه پوست مى كندند. آيا به خواندن روزنامه علاقه اى داريد؟ بله خيلى زياد. اخبار هم زياد گوش مى دهم. مخصوصاً روزنامه ايران كه مورد علاقه من است. هر وقت پسرم روزنامه ورزشى مى خرد سفارش مى كنم برايم «ايران» بخرد. چون مطالب آن به روز است و با نكته دانى واقعيت را در اخبار لحاظ مى كند. اتفاقاً سالهاى قبل زمانى كه در جاده ها مى راندم و راننده نمونه سال شدم روزنامه ايران با من مصاحبه كرد و من خوشحالم بعد از اين سالها زمانى كه در شركت واحد مشغول شدم باز هم گروه خبرى روزنامه ايران به سراغم آمد و من نام خبرنگار شما را در دفتر خاطراتم مى نويسم. چه آرزويى دارى؟ يك اتوبوس بيابانى يا تريلى كمرشكن ترانزيت داشته باشم. در آخر صحبتى دارى؟ ديروز مدير عامل به ما اعلام كرد همه رانندگان زن اتوبوس واحد ساعت ۱۲ در ايستگاه مترو حاضر باشند و سرويس نروند. ساعت ۱۲ ايشان آمدند و به ما گفتند فقط آمده ام شما را ببينيم تا خسته نباشيد بگويم. چون وقتى به توانايى يك زن و ساعت كار شما فكر مى كنم تنم مى لرزد.
|