|
|
|
رابطه مرموز در استايلز
مقاومت در برابر مرگ
قسمت آخر
|
|
|
آنچه گذشت در چهار قسمت گذشته خوانديد كه خانم اينگلتورپ صاحب مزرعه بزرگ استايلز در بين ساكنان ديگر اين مزرعه هيچ دوستى نداشت و اين موضوع را خانم اوبى هاوارد مستخدم اخراجى استايلز به «هيستينگز» كه ميهمان اين مزرعه بود گفت. با مرگ خانم اينگلتورپ كه به نظر مى رسيد خودكشى است و با نوشيدن زهرش به مرگ داده است پاى «پوآرو» به اين مزرعه كشانده شد تا شايعات از بين برود و همه انتظار داشتند «پوآرو» اين كارآگاه ريزنقش مهر تأييدى بر خودكشى خانم اينگلتورپ بگذارد و اينك بقيه داستان: من كه احساس غرور مى كردم از همان برخورد نخست با «جان كاورنديش» حرفهايش درخصوص ازدواج نامادرى اش شروع كردم لابه لاى توضيحاتم «پوآرو» سؤالاتى مى پرسيد كه تصورمى كردم زياد مهم نيستند و تصور اينكه او با همين سؤالات در حال شناسايى قاتل است براى من غيرممكن بود. حدود يك ساعتى در اتاق روبه روى «پوآرو» نشسته بودم و بدون اينكه بدانم كدام بخش از حرف هايم مهم است سعى كردم همه ماجراها را تعريف كنم، وقتى تمام شد ديدم دوست ريزنقش من لبخند مى زند. هيستينگر عزيز، تو خيلى باهوشى كه اين همه مسائل را در ذهن خود نگه داشته اى اما نمى دانم چرا تاكنون پى نبرده اى در اطرافت چه مى گذرد، در استايلز به قول خانم «اوى هاوارد» همه ثانيه شمارى مى كردند تا خانم اينگلتورپ بميرد و هركدام از آنان انگيزه هاى خاصى داشتند اما دراين جنايت همه مقصر نيستند. «پوآرو» برخلاف هميشه كه بدون صرف صبحانه كارى نمى كرد اين بار من را در استايلز تنها گذاشت و آنجا را ترك كرد، حدود ساعت ۱۲ ظهر بود كه به نزد من برگشت، انتظارداشتم همان لحظه قاتل را معرفى كند اما او هنوز مطمئن نبود و اين در گفته هايش مشخص بود. به درخواست پوآرو نپرسيدم كه وقتى از استايلز خارج شد به كجا رفت؟! سپس در جريان بازجويى هاى او از ساكنان استايلز نيز حضور نيافتم «پوآرو» گفت كه مى خواهد من را غافلگيركند. آن شب وقتى سرو شام تمام شد، «پوآرو» از ميهمانپذيرى خانواده كاونديش قدردانى كرد و گفت: ديگر كارى در استايلز ندارم و فردا با طلوع آفتاب اين مزرعه زيبا را ترك خواهدكرد. «جان كاونديش» بلافاصله بعد از شنيدن اين جملات گفت: مى دانستم كه اشتباه نمى كنيم و مادر خودكشى كرده است و اينكه كارآگاهى مثل «پوآرو» تأييدكند مادر به قتل نرسيده است خط بطلانى به شايعات مى كشاند. اصلاً نمى توانستم حدس بزنم پوآرو چه خواهدگفت. او درحالى كه ليوان نوشيدنى را آرام روى ميز مى گذاشت گفت: خيلى دوست داشتم اين موضوع واقعيت داشت اما تحقيقاتم چيز ديگرى را نشان مى دهد خانم اينگلتورپ به قتل رسيده است و الآن قاتل در بين ما است!! من يقين داشتم «پوآرو» اشتباه نمى كند اما «لارنس» و مربى كاونديش، به نشانه اعتراض از روى صندلى بلند شدند و همزمان گفتند كه مزخرف است. «پوآرو» با لحن آرام هميشگى خيلى سريع به سلول هاى خاكسترى مغزش اشاره كرد و گفت: تاكنون اين سلول ها، از گمراه شدن من جلوگيرى كرده اند. بعد از من خواست دوستانم را به آرامش دعوت كنم وگفت: به دعوت من بازرس اسكاتلند يارد ميهمان امشب استايلز هستند و اين صداى ماشينى كه مى شنويد متعلق به وى است. او راست مى گفت، چند دقيقه انتظار كافى بود كه بازرس اسكاتلند يارد درجمع ما حاضر باشد، او از دوستان صميمى «پوآرو» بود و به مانند من اطمينان بسيارى به اين كارآگاه داشت. «پوآرو» نمى خواست انتظار زياد طولانى شود به خاطر همين سراصل موضوع رفت و ابتدا از من تشكر كرد كه همه جريانات قبل و بعد از قتل خانم اينگلتورپ را به او گفته ام. متأسفانه جز خانم اوى هاوارد همه دراين مزرعه بسيار بزرگ و زيبا با ديگرى خصوصاً خانم اينگلتورپ روراست نبودند، آلفرد با وجود اختلاف سنى ۲۰ ساله وقتى درتجارت ورشكست شد خانواده اش را در شهرى كه سال ها در آنجا تاجر معروفى بود تنها گذاشت و به پيشنهاد كشاورز ريكس و همسرزيبايش به استايلز آمد. او شوهر خواهر همسر كشاورز ريكس است و اگر رفت و آمد زيادى به خانه آنان داشت به اين دليل بود كه گاهى خانواده اش پنهانى به آنجا مى آمدند، «آلفرد» با محبت بسيارى كه به خانم اينگلتورپ نشان مى داد او را راضى كرده بود تا مقدارى از ثروت خود را به نام او بزند اما خانم «اوى» مانع نقشه هاى فريبكارانه او بود. «آلفرد» وقتى خانم «اوى» تيرخلاص را شليك كرد و او را يك انسان شيطانى معرفى كرد براى جلب اعتماد ازدست رفته خانم اينگلتورپ و ايفاى نقش يك انسان مهربان قول داد تا به سراغ «اوى هاوارد» برود و اين زن را به استايلز برگرداند اما مى دانست خانم «اوى» بازنخواهدگشت به خاطر همين شب را درخانه كشاورز ريكس ماند و جالب اينكه شب قتل همسر و دو پسر آلفرد نيز درخانه كشاورز ريكس بودند. آقاى «اينگلتورپ» از اين زندگى پنهانى خسته شده بود همان شب تصميم گرفت وقتى به استايلز برگشت همه ماجرا را به خانم اينگلتورپ تعريف كند و آنجا را براى هميشه ترك كند اما وقتى به اينجا بازگشت با شنيدن خبر مرگ همسرش تصميم گرفت ساكت بماند تا مقدارى به او ارث برسد. اما «لارنس» از همان دوران كودكى وقتى فهميد خانم اينگلتورپ مادر اصلى اش نيست و پدرش در برابر همه خواسته هاى اين زن مغرور تسليم است نسبت به او كينه به دل داشت. به خاطر همين نتوانست آن طور كه دوست داشت تحصيل كند و روى به شاعرى آورد و دركارهاى اقتصادى استايلز هيچ مشاركتى نكرد، لارسن ثانيه شمارى مى كرد نامادرى اش هرچه زودتر به بستر مرگ بيفتد تا از اين لاك انزوا خارج شود. با وجود همه اين تنفر، روحيه آرام لارنس رفتار خشن يا نقشه هاى شيطانى او را از او دورمى كرد. لارنس فقط انتظار مى كشيد همين! اما خانم «مرى كاونديش» كه به خاطر نازابودن در روزهاى نخست موردغضب خانم اينگلتورپ قرارگرفته بود و كينه به دل داشت تنها شانسى كه خانم «مرى» داشت اين بود كه خود خانم «اينگلتورپ» نازابود و باوجود رفتارهاى مغضوبانه اى كه داشت در برابر درخواست پنهانى «جان كاونديش» كه اصرارمى كرد خانم مرى را طلاق دهد مقاومت كرد و اين اجازه را صادر نكرد، خانم مربى، سال هاست با حقارت هاى بسيارى از سوى خانم اينگلتورپ روبه رو شده است اما همه را به جان خريده است و شايد مرگ اين زن رهايى او از شخصيت دوگانه خانم اينگلتورپ بود. آقاى جان كاونديش، مورد محبت خانم اينگلتورپ بود او دخالت مستقيمى در اقتصاد استايلز داشت و صاحب نظر بود حتى بعد از آمدن آلفرد به استايلز، جان بعد از مادرش همه كاره بود اما صاحب استايلز، نبود در حالى كه آن را حق خود مى دانست. جان، توانسته بود با اين شرايط كنار بيايد و اميدوار بود خانم اينگلتورپ با مرور زمان تصميماتى به نفع او بگيرد اما او دوست داشت نسل كاونديش سال ها بر سر زبان ها باشد او مى خواست پدر شود كه مخالف اصلى اش خانم اينگلتورپ بود چون اجازه نمى داد با طلاق خانم مرى، بتواند زن ديگرى بگيرد و صاحب بچه شود. اين يك عقيده خاموش بود كه مى توانست انگيزه جان را در حذف فيزيكى خانم اينگلتورپ بالا ببرد خصوصاً اين كه جان كاونديش، عاشق شده بود او از وقتى خانم سينيتا پاى در استايلز گذاشته بود به وضع ظاهرى خود مى رسيد و سعى داشت هميشه شيك پوش باشد تا نزد اين دختر زيبا جلب توجه كند. جان، موفق شد چون خانم سينيتا مردوك كه ازدواج ناموفقى داشت به او علاقه مند شد و اين عشق از ديد همه پنهان ماند، هيستينگز نيز با وجود اين كه شب نخست آمدن به استايلز، جان، و سينيتا را دست در دست روى چمن ها و زير نور مهتاب و ستارگان تنها ديد اصلاً توجهى نكرد كه چرا جاى خانم مرى، و سينيتا، عوض شده است. سينيتا علاقه زيادى به خانم اينگلتورپ داشت او را ناجى خود از بدبختى مى دانست و در لفظ صميمانه اى او را عمه اميلى مى خواند اما خانم اينگلتورپ سد اصلى رسيدن او به عشق خود و يك خوشبختى بود. وقتى آقاى كاونديش به سينيتا پيشنهاد داد روشى براى از بين بردن خانم اينگلتورپ پيدا كنند او با ناديده گرفتن همه محبت هاى عمه اميلى پذيرفت كه در اين كار با جان، همدستى كند، آن دو حتماً نقشه هاى بسيارى كشيدند و مى خواستند كارى كنند كه آلفرد، قاتل معرفى شود اما خانم اوى هاوارد، به هيستينگز گفت كه ساكنان استايلز همه مانند كوسه در اطراف خانم اينگلتورپ هستند. خانم هاوارد از استايلز اخراج شد، شرايط ايده آل بود، سينيتا با توجه به كارش در صليب سرخ و دسترسى به داروخانه توانست مقدارى زهر كشنده تهيه كند او در آخرين قدم عقب كشيد و حاضر نشد قهوه آلوده را به اتاق خانم اينگلتورپ ببرد، شب قتل سينيتا، كه در اتاق مجاور محل جنايت زندگى مى كرد نزد عمه اميلى اش رفت و از او خواست اجازه بدهد جان با طلاق مرى با او ازدواج كند، هيستينگز آن شب صداى حرف زدن هاى آن دو را شنيده است اما توجهى به محتواى آن نداشت، سينيتا وقتى نتوانسته موافقت خانم اينگلتورپ را جلب كند با عصبانيت به سمت اتاقش حركت كرده است و در جريان باز كردن در آستين كت سورمه اى رنگش به آن گير كرده است و مقدارى از آن پاره شده است. هيستينگز شب حادثه را به خاطر دارد، سينيتا با همان كت سورمه اى رنگ در بستر خواب بود و داروى خواب آور استفاده كرده بود او مى خواست به اندازه اى خوابش سنگين باشد كه حتى در جريان ورود قاتل به اتاق خانم اينگلتورپ نشود، او حتى فرصتى براى تعويض لباس خود و پوشيدن لباس مخصوص خواب نداشت يا اين عصبانيت و فشار روحى و روانى اين اجازه را به او نداده است. تا اينجاى كار، پوآرو توانسته بود همه را متهم كند و به گونه اى مسائل را مطرح كند كه همه بتوانند خود را تبرئه كنند، رنگ از چهره همه پريده بود و من مى ديدم پوآرو آنچه را كه من به او گفته ام به خوبى تجزيه و تحليل كرده است. پوآرو، ادامه داد خانم اينگلتورپ هيچ دوستى نداشت اما چرا من مطمئن هستم او به قتل رسيده است، در ساعاتى كه از استايلز خارج شدم سراغ كشاورز ريكس و داروخانه صليب سرخ رفتم همين كافى بود تا بدانم آلفرد كيست؟ و سينيتا ساعتى بعد از رفتن خانم هاوارد وقتى جان كاونديش، نزد او در محل كارش رفته به طور پنهانى شيشه حاوى زهر مخصوص آزمايشگاه داروسازى را با خود از آنجا خارج كرده است البته تا زمانى كه من به آنجا رفتم كسى از ناپديد شدن اين زهر كشنده خبر نداشت. البته اين دلايل كافى نبود و خودكشى خانم اينگلتورپ را نمى توانست منتفى كند اما به دست آمدن شمع سفيدرنگى كه در يك قدمى شومينه اتاق خانم اينگلتورپ روى فرش افتاده بود و به نظر مى رسيد در تاريكى زيرپاى مانده و له شده بود گره اين ماجرا را گشود. هيستينگز عزيز شب حادثه ديده بود كه فقط خانم مرى كاونديش، سمعى به دست دارد و جان، دستپاچه است او در لابه لاى توضيحاتش وقتى من پرسيدم خيلى تأمل كرد و قاطعانه اين را به من گفت، وقتى به اتاق ها سرك كشيدم متوجه نظم خاصى شدم در هر اتاق شمعى با رنگى خاص وجود داشت به گونه اى كه شمع اتاق خانم اينگلتورپ هميشه صورتى رنگ بود و اين سليقه از سوى خانم اوى هاوارد، به وجود آمده بود، در اتاق سينيتا شمع زرد رنگ را ديدم، در اتاق خواب جان، و مرى شمع به رنگ سبز بود اما در اتاق كار و كتابخانه جان كاونديش يك شمعدان خالى كه مقدارى از شمع سفيد روى آن چسبيده بود را ديدم و اين نشان مى داد جان شب قتل وقتى سينيتا از اتاق خانم اينگلتورپ خارج شده است سراغ او رفته و داخل اتاق شده است او ساعتى با مادرش حرف زده است تا اين زن را راضى كند خواسته سينيتا عملى شود. سينيتا به خاطر خوردن قرص به خواب رفته بود، جان براى خانم اينگلتورپ قهوه اى كه نوشيدنى مورد علاقه وى بود و به نوعى اعتياد به قوه داشت آماده مى كند و داخل آن سم كشنده مى ريزد و در حالى كه سعى داشت از او عذرخواهى كند تا زمان نوشيده شدن اين قهوه بالاى سر خانم اينگلتورپ مى نشيند. خانم اينگلتورپ با نوشيدن قهوه كشنده برآشفته مى شود و از جا بلند مى شود انگار فهميده بود كه جان او را مسموم كرده است به سمت جان حمله مى برد كه شمع سفيد رنگ روى فرش مى افتد و اتاق تاريك مى شود، جان موفق به فرار از اتاق خانم اينگلتورپ مى شود و سريع به كتابخانه باز مى گردد. خانم مرى كاونديش كه صداى جيغ ها و ناله هاى خانم اينگلتورپ را مى شنود از اتاقشان خارج مى شود و سراغ جان كه هميشه به بهانه مطالعه در كتابخانه نزد سينيتا بود مى رود، جان در حال خارج شدن از كتابخانه ديده مى شود و هر دو هراسان به طبقه دوم مى دوند و بقيه ماجرا! وقتى پوآرو، روى صندلى نشست پى بردم كه حرف هايش تمام شده است، سينيتا فقط گريه مى كرد و جان كاونديش با غضب بسيارى به من و پوآرو نگاه مى كرد، در چشمان خانم مرى كاونديش مى شد نفرت را ديد، آلفرد و لارنس نيز متأثر و با تعجب به جان و سينيتا خيره شده بود. من و پوآرو فرداى آن شب از خانم مربى كاونديش كه تنها بدرقه كننده ما بود سوار قطار شديم، هنوز قطار به حركت در نيامده بود كه پوآرو، به من گفت: هستينگز عزيز، اگر تو هم مانند من سلول هاى خاكسترى مغزت را به كار مى انداختى به راحتى مى توانستى اين ماجرا را فاش كنى!
|
|
|
|
|