|
|
|
|
|
|
|
|
معجزه خودشناسى
بنياد هر جامعه اى را جوانان و نوجوانان آن جامعه مى سازند. لذا، دريافتن، آنان براى بازسازى جامعه ضرورى است. براى رسيدن به اين مهم، نخست بايد شرايطى فراهم آورد تانوجوان و جوان - كه بيش از نيمى از نيروى بالقوه فعال جامعه را مى سازند- خود را بيابند و به ارزشهاى وجودى خويش آگاهى يابند. كشف نيروهاى درونى نيم تنه جامعه راه را براى طى طريق نيم ديگر هموار مى سازد و به اين ترتيب فاصله ناخواسته ايجاد شده بين نسلهاى اول، دوم و سوم جامعه را كمتر ساخته، به چالش هاى مستمر بين آنها خاتمه داده و شرايط رسيدن به مدينه فاضله را مهيا يم سازد. به اين ترتيب درمى يابيم شناخت خود و رسيدن به هويت از اصلى ترين مسائل مطرح شده در جامعه ما است. حال سؤال اصلى اين است مبانى نظرى، فلسفى و علمى اين انديشه چيست؟ چگونه مى توان به آن دست يافت؟ به عبارت ديگر آيا مى توان براى حل اين معضل راه و يا راههايى پيشنهاد كرد و به راستى چه نهاد يا ارگانهايى در دستيابى به اين مهم دخيل هستند؟ شناخت خويشتن خويش و ارزشهاى اخلاقى انسان ريشه در انديشه هاى فلسفى، دينى، علمى، روان شناختى و جامعه شناسانه دارد. چندين سده پيش از ميلاد مسيح در دولت شهر آتن و در عصر پريكلس كه جلوه آشكار دموكراسى در آن دوره بود، مردى انديشمند متواضع و آرام با نام سقراط ظهور كرد. او كه مبدع فلسفه اخلاق بود، براى نخستين بار از خودشناسى سخن گفت. وى نمونه انسانى بود كه بدون سخنرانى درباره فضائل اخلاقى سعى در برانگيختن ديگران داشت تا به خود آيند و به ارزشهاى والاى اخلاقى رو كنند و برخلاف بسيارى از فيلسوفان هم عصر خود كه همه چيز را در شناخت جهان طبيعى خلاصه مى كردند، شايسته ترين دانش را براى آدمى شناختن خويش و ارزش خويشتن مى دانست و اين راه را تنها راه بازدارى از بيراهه ها و نمايان شدن راه درست ذكر مى كرد. بنابراين سقراط دانش را بنياد هنر اخلاقى مى شمرد و معتقد بود اگر آدمى حقيقت خوبى و بدى را بشناسد به بدى نخواهد گراييد و بدكارى از نادانى برمى خيزد. چنين انديشه هايى در بزرگترين و برجسته ترين شاگرد سقراط يعنى افلاطون جلوه گر بود. افلاطون يا بنيانگذار مكتب ايده آليسم رسيدن به حقيقت مطلق را يگانه راه خودشناسى مى دانست. زيرا معتقد بود براى رسيدن به نور مطلق بايد زنجيرهاى سردرگمى و جهالت را گشود تا بتوان حقيقت مطلق جهان هستى را مشاهده كرد. افلاطون برترين شيوه را در رسيدن به نور مطلق و شناخت ارزش وجودى، روش گفت و شنود مى دانست و بنابراين شيوه ديالكتيك به عنوان راهى برانگيزاننده و هدايت كننده از سوى افلاطون معرفى شد تا انسانها را وادار به شناخت بيشتر كند. (۲) چنين ديدگاههايى بعدها در فلاسفه بزرگ اسلامى نظير شيخ شهاب الدين سهروردى ملقب به شيخ اشراق بيش از پيش خود را نمايان مى سازد. تا جايى كه سهروردى روش اكتشاف و شهود را براى شناسايى حقايق جهان هستى و از جمله خويشتن خويش مهم مى شمارد. تكيه حكمت اشراق بيش از آنكه بر انديشيدن منطقى باشد، بر گونه اى روشن شدگى و بينش درونى است! و در اين راه پالايش خويش را از آلودگى ها مهم دانسته تا فرد خود را براى دريافت اسرار حقيقى آماده سازد. با كمى تأمل درمى يابيم همواره خودشناسى و رسيدن به حقيقت از مؤثرترين فرايندهايى بوده و هست كه مى تواند گره هاى درونى فرد را گشوده وراه را براى تحكيم شخصيت وى هموار سازد بدون شك وجود افرادى با هويت حاصل نشده، مى تواند شرايط ايجاد جامعه اى سالم را فراهم سازد. در حالى كه عكس پديده فوق كليد بسيارى از معضلات اجتماعى است. وجود آسيب هاى اجتماعى نظير طلاق، فساد، فحشا و اعتياد يكى از نتايج بدون ترديد عدم دستيابى به هويت و يا به عبارت ديگر بروز هويت هاى مغشوش و آشفته در جامعه است. شخصيتهاى بدگمان، منزوى، غيراجتماعى و گوشه گير به دنبال حل نشدن تعارضها و كشمكشهاى درونى فرد به وجود مى آيند. در حالى كه صميميت، مهربانى و محبت نتيجه شناخت ارزشهاى اخلاقى انسانى است. هويت يابى به عنوان بزرگترين چالش نسل جوان و نوپاى جامعه مطرح است. فرايندى كه طى آن نوجوان هم به لحاظ تغييرات بيولوژيكى هورمونى خاص و هم به دليل دگرگونيهاى عمده روانى، عاطفى با معضلات گوناگونى مراجعه مى شود. اريك اريكسون، نظريه پرداز روان شناسى تحولى، يكى از مهمترين مراحل تطور و دگرگونى نسل جوان و جوان هر جامعه اى را طى بحران بلوغ و هويت يابى مى داند، بحران خاصى كه رفع شدن يا نشدن آن مى تواند روى شخصيت فرد اثر مثبت يا منفى داشته باشد. او با كنار هم قرار دادن دوتجربه عاطفى مخالف در دوقطب مخالف راههاى مختلف تكامل را مشخص مى كند. گامهايى كه مى تواند تا سالها بعد گريبان نسل جوان گذشته را بگيرد و حتى در دوره هاى بعدى زندگى آنان نظير ازدواج و تشيكل خانواده خلل عمده اى ايجاد كند. اريكسون مرحله هويت يابى را در برابر سردرگمى نقش مشخص كننده حالت فرد در دوران بلوغ دانسته و معتقد است در اين دوره پسران و دختران به علت بحران بلوغ و تغييرات جسمى و روانى عمده، دچار نوعى سرگشتگى، گيجى و عدم تعادل مى شوند، ترشحات هورمونى و تغييرات فيزيولوژيكى آنها به نحوى است كه نيروهاى جنسى و تخيل ساير جنبه هاى شخصيتى آنان را تحت الشعاع قرار مى دهد به واقع مشكل اساسى اين دوره چگونگى دستيابى به احساس هماهنگى و وحدت درونى است، نوجوان در تلاش كشف و تثبيت هويت خويش است و همواره به آن مى انديشد، اينكه او كيست؟و واجد چه نقش يا نقش هايى در جامعه است؟ او همواره از خود مى پرسد آيا هنوز به جامعه كودكان و نوجوانان تعلق دارد و يا وارد جامعه بزرگسالان شده است؟ حرفه آينده او چيست و در كدام قشر جامعه جاى خواهد گرفت؟ و اينكه چه كسى را به عنوان همسر آينده برخواهد گزيد؟ اينها سؤالاتى است كه در نوجوان بحران زده دنياى متلاطمى فراهم مى سازد. بنابراين او تلاش مى كند در مسيرحل بحرانهاى عاطفى، اعتماد به نفس خود را بازيابد و لذا مدام درباره تصويرى كه از خويشتن دارد، مى انديشد و آن رابا تصاويرى كه احتمالاً ديگران از وى دارند، قياس مى كند. حال اگر در اين همه قياس، نقش اجتماعى خود را نيابد، بدون شك دچار نوعى سردرگمى نقش مى شود و دوره نوجوانى طولانى ترى را طى مى كند و ليكن اگر بتواند هويت خويش را كشف كرده و خود را بشناسد ، به هماهنگى درونى و وحدت شخصيت دست مى يابد.(۳) پديده خودشناسى در نظريات جامعه شناختى نيز جلوه گر است. يكى از جامعه شناسان معروف يعنى چارلز كولى (cooly) در اين مورد چنين مى گويد: «هر كسى خودرادر آيينه ديگران مى بيند». (۴) كولى در ديدگاه تعاملى خود به شناسايى خويشتن خويش با توجه به واكنش هاى ديگران تأكيد مى كند. وى به قياس دائمى خويشتن با ديدگاههاى ديگران درمورد خويش معتقداست. او مى گويد انسان در اين همه قياس به دوباره سازى خويشتن پرداخته و به ارزشهاى وجودى خويش پى مى برد. از نظر كولى مفهومى كه ما از خود داريم، اينكه چه كسى هستيم و چگونه رفتار مى كنيم،حاصل كنشهاى متقابل ما با ديگران است، مفهومى كه در دوره كودكى يعنى نخستين مراحل رشد خود، درونى نشده و شكل نگرفته است به تدريج و با ورود به عرصه نوجوانى شكل مى گيرد. نوجوان با ورود به موقعيت هاى اجتماعى جديد، خود را دوباره ارزيابى مى كند و اين باعث مى شود تصور خود در فرد رشد يابد. با اندكى تعمق در نظريات فلسفى و انديشه هاى روان شناختى و جامعه شناسانه فوق در مى يابيم خانواده به ويژه والدين، مدرسه و معلمين، گروه دوستان وهمسالان در رسيدن نوجوان به هويت وآگاهى از خويشتن بسيار مؤثرند. هرچند تمامى نهادها و ارگانهاى ذكر شده در هر مرحله اى از رشد مى توانند تأثيرات عمده اى بر ذهن، انديشه و شخصيت فرد داشته باشند اما خانواده يكى از با ارزش ترين آنها است. محيط گرم ، صميمى و به دور از تنش هاى روانى و عاطفى از يك سو و وجود روابط مثبت روحى و روانى والدين با يكديگر و فرزندانشان گامى بسيار مهم براى شناخت بيشتر خويش است، زيرادر پرتو چنين امنيتى است كه مى توان به اعتماد به نفس و امنيت روانى نائل آمد. توجه به ارزش هاى والاى اخلاقى و آشنايى جوانان با گرايشهاى مثبت اخلاقى توسط والدين مى تواند زمينه بروز تجارب ارزشمند اخلاقى و معنوى نظير عشق، محبت، انسان دوستى، گرايش به همنوع و گذشت را در جوانان بيشتر فراهم سازد. نوجوان با دريافتن معانى والاى معنوى سعى در يافتن و يا دوباره سازى آن ويژگيها در خويشتن خويش خواهد داشت. او با يافتن معناى واقعى عشق نه تنها خود را بهتر از پيش باز مى يابد بلكه مى تواند به اعماق وجود انسانى ديگر هم رسوخ كرده و از جوهر وجود آن ديگرى، آگاهى يابد تا به جاى انزوا وگوشه گيرى در بزرگسالى و پس از ازدواج به صميميت برسد. از سوى ديگر مدرسه، معلمين و گروه دوستان نيز در رسيدن به هويت نوجوانان از اهميت چشمگيرى برخوردارند. انسان ذاتاً موجودى اخلاقى و اجتماعى است ودر اين ميان مدرسه با تمامى متعلقاتش مى تواند براى يافتن هويت، مكان مناسب باشد. سرشت انسان گرايش به شناخت حقيقت دارد و محيط آموزشى مناسب مى تواند اين موجود فطرتاً پاك نهاد را در رسيدن به حقيقت يارى رساند. نهادهاى پرورشى جامعه به عنوان يكى از اركان مهم و اساسى قادر هستند با به كارگيرى توانايى هاى بالقوه اين موجود دوست داشتنى كه شاهكار خلقت پروردگار يگانه است اين همه امكان را به واقعيت مبدل كنند.مدارس تسهيل كننده با معلمينى راهنما و هدايتگر كه امكان و آزادى انتخاب بيشترى را براى دانش آموزانشان فراهم مى كنند، قطعاً اثرگذار خواهند بود. محيط آموزشى آزادمنش به جاى ديكته كردن صرف عقايد، انديشه ها و الگوهاى رفتارى مى تواند زمينه را براى دستيابى به هويت در نوجوان هموار سازد. اجازه فعال بودن در برابر منفعل بودن ، شاد بودن به عوض افسردگى و مؤثر بودن به جاى تأثيرپذيرى صرف، نوجوان را زودتر به تحكيم شخصيتى خواهد رساند و به طور مسلم جوان پركار و پرتلاش و بانشاط بهتر ومؤثرتر ازنوجوان بيكار و غم زده باتجارب والاى اخلاقى نظير عشق ، صميميت و گذشت مواجه خواهد شد.ارائه فرصتهاى گوناگون و متنوع به نوجوان وجوان بحران زده، دادن حق انتخاب و فراهم كردن بسترهاى علمى و بهره گرفتن از روش هايى نظير گفت وشنود سقراطى همراه با آموزگارانى حمايت كننده و برانگيزاننده از فاكتورهاى مهم دستيابى به هويت است. همچنين مى توان از طريق بالا بردن سطح آگاهى نوجوان نسبت به وظايف ومسؤوليتهاى زندگى، او را دريافتن چرايى زندگى يارى كرد. نوجوانى كه در پى يافتن معناى اصلى زندگى باشد باهر چگونگى خواهد ساخت. او با وسعت بخشيدن به ميدان ديد خود مى تواند مسؤوليت هاى اصلى و مهم زندگى را پيدا كرده و درسايه آنها دست به انتخاب هاى درست بزند.(۵) هرچند اين اقدامات نياز به زمان داشته و به شكل تدريجى مؤثر مى افتد اما مى تواند در درازمدت، فاصله بين نسل ها را كمتر كرده و ازمشكلات اجتماعى و روانى نسل نو بكاهد. حميرا آزادمنش مدرس دانشگاه آزاد اسلامى واحد شرق منابع: ۱ - درآمدى بر فلسفه، نوشته :دكتر ميرعبدالحسين نقيب زاده ۲- تاريخ فلسفه غرب، نوشته: برتراند راسل ترجمه نجف دريابندرى ۳ - روان شناسى رشد، نوشته: دكتر حسن احدى ودكتر شكوه السادات بنى جمالى ۴- روان شناسى اجتماعى ، نوشته: دكتر هدايت الله ستوده ۵ - انسان در جست وجوى معنى ، نوشته: ويكتور فرانكل ترجمه نهضت صالحيان و مهين ميلانى
|
|
|
|
|
جغرافياى هويت ساز ايران
|
|
|
سيد عباس احمدى «من كيستم؟» اين پرسش ابتدايى ترين، بينادى ترين و ابدى ترين نياز معنوى انسان را در خود نهفته دارد و سخن از نيازمندى هاى روحانى كه چه بسا از نيازمندى هاى جسمانى مهم ترند، باز مى گويد. اين واقعيت هاى معنوى يا روحانى منابع نامحدودى از نيروى ايمان، قدرت معنوى و نيروى الهام گير و استقلال شخصيتى و فكرى را در اختيار انسان مى گذارند. كه براساس اين قدرت معنوى انسان مى تواند خود را به سوى نقش آفرينى مثبت در اجتماع بكشاند. اگر نيازمندى معنوى «حس تعلق» انسان با چيزى يا جايى ارضا نشود و انسان از هويت خود آگاهى نيابد، موجب سرگردانى بيش نيست كه هرگز نخواهد توانست از كلاف سر در گم بى سر و سامانى و بى هدفى راه برون آيد. بنابراين قامت آراستن و در راه وصلت هويت و ريشه فرهنگى خويش تلاش كردن، امرى طبيعى است و شناخته شدن و شناساندن خويش به تكيه گاهى فرهنگى و جغرافيايى ويژه خود براى پيش رفتن در گذرگاه پيشرفت زمان، و در عين حال، سربلند بودن از موجوديتى جداگانه و مستقل از ديگران، حكم طبيعت است (مجتهدزاده، ۱۳۷۹: ۱۲۷) هويت يكى از مفاهيم عميق و كليدى در حوزه علوم اجتماعى و انسانى است. از ديدگاه رفتارى، كسى كه هويت شكل يافته اى دارد، براى پرسش هاى اصلى زندگى مانند چيستى خود و زندگى، هدف و غايت آفرينش و ... پاسخ قابل قبولى دارد. چنين فردى مى تواند براحتى بين گذشته، حال و آينده زندگى خود نوعى پيوستگى احساس كند (جواد زاده شهشهانى، ۱۳۸۳: ۲۸۰). در هر حال ارضاى حس تعلق داشتن به سرزمينى سياسى و هويتى ويژه، زير بناى انگيزه معنوى اصلى در انديشه هر انسان و هر گروه انسانى است. هنگامى كه حس تعلق به سرزمينى سياسى ارضا شود، نياز انسانى داشتن «هويت» خودنمايى مى كند. واژه هويت به معنى چه كسى بودن و نياز داشتن آن است كه حس شناساندن خود به يك سلسله عناصر فرهنگى و تاريخى را در فرد يا گروه انسانى (ملت) تحريك مى كند . همان گونه كه يك فرد نيازمند شناخته شدن به نام و ويژگى هاى خاص خود و شناساندن خود بدان نام و ويژگى ها است. يك گروه انسانى نيز نيازمند شناخته شدن و شناساندن خود به يك سلسله پديده هاى مادى و معنوى است كه شخصيت ملى ويژه و شناسنامه متمايزى را پديد آورد. پويايى اين پديده هاى مشترك مفهوم ملت را واقعيت مى بخشد، پديده هايى چون دين مشترك، زبان مشترك، سلسله خاطرات سياسى مشترك، برخى ديدگاههاى اجتماعى مشترك، سرزمين سياسى مشترك و آداب و سنن و ادبيات و هنرهاى مشترك، مجموعه اى از همه اين مفاهيم شناسنامه اى ملى پديدار مى آورد كه هويت ملى يك گروه انسانى، يا يك ملت، را واقعيت مى بخشد( مجتهدزاده، ۱۳۷۹: ۴۶). در عين حال عده اى از صاحبنظران هويت را مترادف با معنادارى قلمداد مى كنندكه چهار ويژگى اساسى دارد: برخوردارى از وحدت و انسجام، اعتبار و انطباق داشتن با واقعيت، شفافيت و وضوح و تأثير گذارى در همه وجوه و شئون زندگى فردى و اجتماعى ( كاجى، ۱۳۷۶: ۵۱). صاحبنظران حوزه هويت معتقدند در ميان مؤلفه هاى هويت ساز، سرزمين و مكان جغرافيايى داراى نقش مهم و برجسته اى است. مكان و سرزمين به مثابه كانون علم جغرافيا است. از آنجا كه همه مكانها و نواحى جهان، شبيه هم نيستند، ما شاهد تفاوت هاى مكانى هستيم كه در واقع اين تفاوت ها و هويت هاى گوناگون نشانى از اين تفاوت ها، فلسفه علمى جغرافيارا توجيه مى كند. انسان معمولاً ريشه خود را در مكان ويژه اى مى جويد و به مكانى تعلق پيدا مى كند كه در آن آزادى، نيازهاى اساسى و امنيت او تأمين شود. در نتيجه هيچ فردى مجاز و منفك از مكان خود نمى باشد ( شكويى، ۱۳۸۱: ۲۷۴). هويت هر مكان جغرافيايى، از سه عامل در هم تنيده تشكيل مى شود: ۱- عوامل مشخص طبيعى و نمود ظاهرى آن ۲- فعاليت هاى مشاهده پذير و كاركردها ۳- مفاهيم يا نمادها. در داخل هر يك از اين سه عامل، تعداد زيادى مفاهيم، شرايط و عناصر موجود است كه مى توانند با شيوه هاى بى شمار، با يكديگر تركيب شوند و هويت ويژه اى را سامان دهند. هويت يابى هر مكان، ويژه همان مكان است. مكان ها مستقيماً يك پديدار آزموده از جهان زنده، پر از مفاهيم، با عين خارجى، فعاليت ها و كاركردهاى تداوم پذير عرضه مى دارند. از اين نظر، منبع مهم هويت فردى و جمعى هستند و مركزيتى به وجود مى آورند كه در آن پيوندهاى عميق عاطفى و روانى بين مردم برقرار مى شود. (شكويى، ۱۳۸۱: ۲۷۶). بنابراين از اين موضوع روشن كه وابستگى به مكان، علايقى را در انسان به وجود مى آورد و دورى از آن سبب دلتنگى، افسردگى و پاره اى از امراض مى شود، چيزى جز اين نكته عايد نمى شود كه مكانها و سرزمين ها سرمنشأ هويت افراد و گروهها هستند. اين مطلب خلاف اعتقاد عده اى است كه هويت را متأثر از زمينه هاى روانى و اجتماعى انسانها مى دانند (جمشيدى، ۱۳۸۲: ۵۳). دكتر مجتهدزاده در زمينه ارتباط ميان هويت و جغرافيا مى گويد: هويت يك ملت در درجه نخست يك بحث جغرافيايى است و به عبارتى ديگر هويت ملى هر ملتى زائيده محيط جغرافيايى آن ملت است. بنابراين هويت با چگونگى پيدايش و بقاى يك ملت مرتبط مى شود و به همين دليل بخش مهمى از وجود غير جسمانى انسان به حساب مى آيد (مجتهدزاده، ۱۳۷۹: ۱۲۸) محيط جغرافيايى تبلور فيزيكى، عينى، ملموس و مشهود هويت ملى است. براى شكل گيرى هويت واحد ملى، تعيين محدوده و قلمرو يك سرزمين مشخص ضرورت تام دارد. تعريف هويت از بعد جغرافيايى عبارت است از نگرش مثبت به آب و خاك به اين جهت كه «ما» ساكن يك كشور و يك سرزمين معين هستيم و از جايگاه مشخصى در نظام هستى برخورداريم. عنصر سرزمين كه پيوند نزديكى با اقتصاد و سياست دارد، واحد بقاء را براى شخص معلوم مى سازد. به اين معنى كه رسيدن به اهداف و رفع نيازهايش تنها با وجود آن سرزمين مشخص، متصور خواهد بود. دلبستگى و تعلق خاطر به سرزمين مادرى كه با مرزهاى معين مشخص مى شود، شاخص هاى متعددى دارد كه از آن جمله اند: آمادگى براى دفاع از آن سرزمين در زمان بروز خطر، مرجح دانستن زندگى در كشور خود بر ساير نقاط جهان، پذيرفتن سرزمين مادرى به عنوان كشور محل زندگى و يا عدم تمايل به مهاجرت به مناطق ديگر جهان (حاجيانى، ۱۳۷۹: ۲۰۲). اگرچه بحث عوامل جغرافيايى نظير مكان و سرزمين پيچيده تر و مبهم تر از آن است كه بتوان به نتيجه اى جامع در اين باره رسيد، اما اهميت آن براى هويت، بسيار روشن و غيرقابل ترديد است. انديشمندان همواره بر اين نكته تأكيد كرده اند كه مكان، محل و سرزمين براى مردم بسيار اهميت دارد، چرا كه اين پديده ها از توانايى هويت سازى بسيار بالايى برخوردارند واز اجزا و عناصر اصلى هويت به حساب مى آيند (گل محمدى، ۱۳۸۱: ۲۱). بنابراين با توجه به ارتباط تنگاتنگ عوامل محيط جغرافيايى و هويت ملى، ضرورى است در مباحث مربوط به هويت، به اين عوامل هويت ساز توجه شود و در كنار ساير عوامل فرهنگى، تاريخى، دينى، ورزشى و ... نقش آفرينى مكان و سرزمين به عنوان محور و عامل اصلى مورد بررسى قرار گيرد. اهميت اين موضوع زمانى قابل درك خواهد بود كه توجه كنيم، سرزمين و مكان جغرافيايى گهواره زيست و عرصه پيوند دوجانبه انسان و طبيعت است. بنابراين وابستگى هاى مكانى، زيست محيطى و طبيعى انسان و شكل گيرى علاقه هاى وطنى، خانوادگى و سكونتگاهى او در ارتباط با سرزمين معنى پيدا مى كند. «سرزمين» با ويژگى هاى خود، چه مكان تولد فرد باشد يا محل سكونت وى شود، يكى از بنيادهاى هويت فرد را تشكيل مى دهد، چنانكه وقتى دو فرد ناآشنا به هم مى رسند معمولاً اولين سؤالى كه از يكديگر مى پرسند اين است: «اهل كجايى؟». كجايى بودن نشان دهنده وجه بومى، مكانى و سكونتگاهى فرد است كه بدان تعلق دارد، آن را وطن، خانه و بوم خود مى داند و نسبت به آن احساس دلبستگى و افتخار مى كند و علاقه مند به درخشش و برجستگى آن نسبت به ساير مكان ها است. وابستگى هاى وطنى و بومى و سكونتگاهى حتى در مهاجرت هاى طويل المدت نيز كمتر زايل شدنى است و كمتر انسانى وجود دارد كه پس از سال ها دورى از وطن و بوم خود، در آرزوى وصال و بازگشت به آن نباشد. تعلق مكانى در كنار وطن گرايى و ناسيوناليسم به فرد هويت مى بخشد. به طورى كه افراد دور از وطن وبوم، اصالت خود را به لحاظ مكان و سرزمينى كه به آن تعلق دارند، در قالب هويتى ملى و عمومى جست وجو مى كنند (حافظ نيا، ۱۳۸۱: ۳۶). در اين ميان بررسى نمونه اى مثل ايران به عنوان يك كشور متمدن و قديمى داراى اهميت است. آيا به راستى سرزمين و فلات ايران، گاهواره تمدن و هويت ايرانى بوده است؟ سرزمين ايران به عنوان زادگاه و زيستگاه ايرانيان، همواره مهمترين ركن ساختارى دولت در ايران بوده است. مردم ايران همواره به بقا و سرافرازى سرزمين خود افتخار و مباهات كرده و مى كنند. چرا كه آن را عامل همگرايى و فصل مشترك همه اقوام ايرانى مى دانند. بنابراين فلات ايران نقطه آغاز شكل گيرى هويت ايرانى بوده است. سرزمينى كه در حد واسط كرانه هاى خليج فارس و درياى عمان در جنوب تا سواحل خزر در شمال واقع شده است. از ديدگاه تاريخى، نخستين ايرانيان، بر اساس شواهد موجود، از قبايل هند و اروپايى بوده اند كه از خاور و باختر درياى خزر به تدريج به فلات ايران مهاجرت كرده اند. بدين ترتيب ايران با حكومت محلى ايلام آغاز شد و با پيدايش حكومت هخامنشى در ميانه قرن ششم پيش از ميلاد، شكل تازه اى به خود گرفت (مجتهدزاده، ۱۳۷۹: ۱۳۴). گسترش احساس مليت بودن ايران در حكومت هاى بعد از هخامنشيان تا دوران ساسانى قوام پيدا كرد. اين دوران، دوران پيشرفت هاى خيره كننده در مفاهيم مليت و هويت بود. با پيدايش عنوان سياسى «ايرانشهر» در ميانه قرن هاى ساسانى براى سرزمين هاى ايرانى فدراسيون، ايرانيان مفهوم سرزمين سياسى يا «كشور» را در قياس مفاهيم مدرن جغرافياى سياسى، پديدار آوردند. اگرچه واژه شهر در فارسى كنونى معادل سيتى لاتين است، در فارسى كهن و ميانه به معنى كشور با مفهوم مربوط در جغرافياى سياسى مدرن بود. ايرانيان پيرامون ايرانشهر را با مرزهايى واقعى مشخص كردند. با پيدايش عنوان جغرافيايى - سياسى ايرانشهر در قرون ميانه ساسانى براى سرزمين هاى ايرانى فدراسيون، ايرانيان مفهوم «سرزمين سياسى» يا كشور را در قياس تعاريف مدرن اين مفاهيم در جغرافياى سياسى واقعيت بخشيدند. (مجتهدزاده، ۱۳۷۹: ۱۳۴). شايان ذكر است هر چند در ايران باستان شهر يا كشور نمادى عينى و ملموس داشته اما اين به معناى بى توجهى به بعد معنوى و هويتى آن نيست. در فرهنگ ايرانى هيچ يك از پديده ها منحصر به بعد مادى و ظاهرى نيست و بيشتر پديده ها واجد روح و باطن و معنايى نيز هستند، شهر و موضوعات مرتبط با آن نمى تواند مستثنى باشد. شهر در گذشته هاى دور مثالى از عالم بالا بوده كه به عنوان محل زندگى نماينده خداوند در زمين ساخته شده است. بنابراين در بررسى جغرافياى تاريخى شهرهاى ايران، بايد توجه داشت اين مكان ها هميشه واجد معنا و روح بوده و زندگى اجتماعى در جنبه مادى و فيزيكى منحصر نمى شده است. اين ويژگى همان خصيصه اى است كه متأسفانه در برخى از شهرهاى معاصر كمرنگ شده و حس لامكانى گسترش يافته است. به گونه اى كه برخى صاحبنظران، فقدان يا ضعف اين احساس توطن و احساس تعلق به مكان و در نتيجه احساس وحدت با جامعه و به سستى گراييدن ارتباطات انسانى و اجتماعى و همسايگى را يكى از آفت هاى حيات مدنى در شهرهاى معاصر مى دانند (نقى زاده، ۱۳۸۱: ۲۷). هر چند با ورود اسلام به ايران، تا مدت ها از حكومت مستقل ايرانى در سرزمين ايران خبرى نبود ولى جنبش هاى ايران گرايانه همواره وجود داشتند.اين جنبش ها كه حفظ فرهنگ ايرانى و بازساختن زندگى مستقل سياسى كشور را هدف داشت، در همه جنبه هاى زندگى اجتماعى مردم اين سرزمين خودنمايى مى كرد و حضور داشت. در اين مدت ايرانيان مسلمان، با توجه به وجود ريشه هاى غنى فرهنگى و عدالت خواهى، به تشيع گرويدند و به ويژه در دوران صفوى با سرعت بيشترى اين چهره از اسلام را گسترش دادند (مجتهدزاده، ۱۳۷۹: ۱۳۷). در عصر حاضر نيز وقايعى چون پيروزى انقلاب اسلامى و فروپاشى نظام دوقطبى، مسأله هويت را براى ايران و ايرانيان وارد مرحله جديدى كرده است.از يك طرف با از ميان رفتن موازنه ژئوپليتيك در جهان سياسى و فروپاشى ابركشورهايى چون اتحاد شوروى، يوگسلاوى و چكسلواكى، ايران با شمار زيادى از ملت هاى جديد در اروپاى خاورى و در آسياى مركزى و قفقاز همسايه شد. از طرفى ديگر، جهانى شدن اقتصاد بازار آزاد، همراه با گسترش سريع تكنولوژى آگاهى رسانى، اين جهان سياسى از هم گسيخته ما را به سوى واقعيت بخشيدن به جامعه بشرى يكنواخت روانه مى سازد. در رويارويى با اين دگرگونيها است كه هويت ملى ايرانى كه در حقيقت چتر گسترده اى است و هويت هاى محلى اقوامى چند را در درون خود دارد، عنصر پيونددهنده اين اقوام است. آذرى و كرد، لر و بلوچ، خوزى و خراسانى، گيلك و مازندرانى، رازى و پارسى همه مردمانى ايرانى هستند برخوردار از هويت قومى ويژه با زمينه گسترده اى از مشتركات هويتى ملى. از سوى ديگر، پيدايش جوامع ايرانى تازه اى در كشورهاى گوناگون، به ويژه در اروپا و ايالات متحده، در دو دهه پايانى قرن بيستم، تلاش اين ايرانيان براى هماهنگى پيدا كردن با شرايط اجتماعى جوامع گوناگون و همچنين، پروراندن نسل دوم از مهاجرين در اين جوامع و دور از ايران، جنبه هاى پراهميتى را در بررسى هويت ايرانى پايان قرن بيستم مطرح مى سازد (مجتهدزاده۱۴۰،:۱۳۷۹). از ديد جغرافياى سياسى، برخى اتفاقات در روابط بين كشورها در افزايش يا كاهش هويت ملى مؤثر است. تا جايى كه برخى جغرافيدانان معتقدند دستاورد حمايت شوراى همكارى خليج فارس و اتحاديه عرب از ادعاى امارات، چيزى جز تقويت احساس ملى ايرانيان، افزايش حساسيت هاى آنان در اين زمينه و خودآگاهى بيشتر از هويت ايرانى نبوده است (كريمى پور، ۱۷۷:۱۳۷۹). نمونه ديگرى از اين قبيل را مى توان در ابراز واكنش شديد ايرانيان به تغيير نام خليج فارس توسط مؤسسه «National Geographic» در آبان ماه ۱۳۸۳ ملاحظه كرد. در اين واقعه هويت سرشار ملى و ايرانى سبب شد شهروندان و مردم عادى ايران در داخل و خارج از كشور، صرف نظر از ديدگاه هاى سياسى و ايدئولوژيك، نسبت به اين پديده واكنش نشان دهند تا جايى كه اين مؤسسه بزرگ و معتبر ترجيح داد با تجديدنظر در اين اقدام خود نقشه اش را اصلاح كند. نتيجه تحقيقات تجربى نيز حاكى از تقويت هويت ايرانى در ميان شهروندان كشور است. براى مثال، نتيجه يك پژوهش ميدانى نشان داده است بيش از ۵۵ درصد نوجوانان تهرانى احساس مطلوب و خوشايندى درباره آگاهى از حوزه تمدن ايران داشته اند و از شنيدن نام مكان هاى جغرافيايى چون بلخ، بخارا، سمرقند، سيحون، جيحون و... احساس خوشى به آنها دست داده است (معمار ۳۵۱:۱۳۷۸). البته با وجود علاقه شديد اقوام ايرانى به سرزمين ايران به نظر مى رسد ميزان تمايل به مهاجرت در ميان ايرانيان شديد است كه اين موضوع باعث نگرانى و قابل تأمل است (حاجيانى، ۲۱۷:۱۳۷۹). در پايان مى توان اينطور نتيجه گرفت كه اولاً از آنجا كه مكان ها مستقيماً يك پديدار آزموده از جهان زنده، پر از مفاهيم، با عين خارجى، فعاليت ها و كاركردهاى تداوم بخش عرضه مى دارند، بنابراين منبع مهم هويت فردى و جمعى هستند و مركزيتى به وجود مى آورند كه در آن پيوندهاى عميق عاطفى و روانى بين مردم برقرار مى شود. ثانياً براين اساس سرزمين و فلات ايران را مى توان نقطه آغاز شكل گيرى هويت ايرانى به شمار آورد. سرزمين ايران كه همواره در دوره هاى مختلف تاريخى عامل همگرايى و انسجام ايرانيان بوده است، به عنوان بستر و گهواره جنبش هاى ايرانى و ركن اساسى هويت سازى براى مردمى بوده كه در آن زندگى مى كرده اند. جغرافياى ايران برپايه عامل مكان و سرزمين، بعد فضايى و عينى يا فيزيكى هويت ايرانى را به تصوير مى كشد. به همين جهت هرجا كه شهروندان ايرانى از جانب موضوع خاصى احساس تهديد و يا تجاوز به حريم هويتى ايران كرده اند بدون توجه به ديدگاه سياسى و ايدئولوژيكى خود واكنش نشان داده اند. به اين جهت ضرورى است مسؤولان و تصميم گيران مسائل كشور توجه بيشترى به ترويج واقعيت هاى جغرافيايى داشته باشند و از اين عامل مهم درجهت تقويت هويت ايرانى و حس شهروندى استفاده كنند. منابع و مآخذ: ۱) جمشيدى، احمد (۱۳۸۲). بحران هويت، علل و پيامدهاى آن. تهران. فصلنامه مطالعات ملى ۲) جوادزاده شهشهانى، افسانه (۱۳۸۳). تأثير تفكر انتقادى در كسب هويت يكى از راه هاى جلوگيرى از گسست نسلى خلاصه مقالات همايش ملى مناسبات نسلى در ايران. دى و بهمن ۸۳. تهران. دانشگاه تربيت مدرس ۳) حاجيانى، ابراهيم (۱۳۷۹). تحليل جامعه شناختى هويت ملى در ايران و طرح چند فرضيه. تهران. فصلنامه مطالعات ملى. سال دوم. شماره ۵ ۴) حافظ نيا، محمدرضا (۱۳۸۱). جغرافياى سياسى ايران. تهران. انتشارات سمت ۵) شكويى، حسين (۱۳۸۱). انديشه هاى نو در فلسفه جغرافيا؛ جاد اول. تهران. انتشارات گيتاشناسى ۶) كاجى، حسين (۱۳۷۶). انسان معاصر و مسأله معنا و هويت. نشريه حوزه و دانشگاه. شماره ۱۳ ۷) كريمى پور، يداله (۱۳۷۹). مقدمه اى بر ايران و همسايگان، منابع تنش و تهديد. تهران. انتشارات جهاد دانشگاهى تربيت معلم ۸) گل محمدى، احمد (۱۳۸۱). جهانى شدن و بحران هويت. تهران. فصلنامه مطالعات ملى ۹) مجتهدزاده، پيروز (۱۳۷۹). ايده هاى ژئوپليتيك و واقعيت هاى ايرانى. تهران. نشر نى ۱۰) معمار، رحمت اله (۱۳۷۸). سنجش گرايش به هويت تاريخى. تهران. اداره كل مطالعات مركز تحقيقات و سنجش برنامه اى سازمان صدا و سيما ۱۱) تقى زادة، محمد (۱۳۸۱). نظريه شهروندى در فرهنگ و تمدن ايرانى. تهران. نشريه اطلاعات سياسى و اقتصادى. آذر و دى ۱۳۸۱
|
|
|
|
|