|
|
|
داستان زندگى
عشق گمشده
|
|
|
هاجر دستى به موهاى پسر ۲ساله اش كشيد. چشمانش را براى لحظاتى بست و به گذشته فكر كرد. هر وقت به گذشته فكر مى كرد، آرامش عجيبى وجودش را پر مى كرد. مادر با سرسختى كار مى كرد. از وقتى پدرش در آن تصادف سخت جانش را از دست داده بود، هاجر و مادر تنها براى هم مانده بودند. پدر مردى زحمتكش بود كه براى خاطر زن و بچه اش تلاش مى كرد و زحمت مى كشيد. هاجر با اينكه سن و سالى نداشت ديده بود كه پدرش از صبح تا پايان شب روى ماشين اش كار مى كند. هميشه دوست داشت هر طور شده كارى كند تا چهره خسته پدر و نگاههاى درمانده مادرش را شاد كند، اما پدرش چه زود رفته بود و هاجر از رسيدن به آرزوهايش درمانده شده بود. با مرگ پدر تمام زندگى شان به هم ريخته بود مادرش زنى عاطفى بود. زنى كه به پدر تكيه كرده بود نه سواد درست و حسابى داشت و نه زنى غيور و محكم بود كه بتواند از عهده زندگى برآيد. هاجر خيلى زود فهميده بود كه ديگر نمى تواند با آن آرزوها و اميدهايى كه داشته است زندگى كند. مادربعد از دو ماه از مرگ پدر، هاجر را براى كلاس خياطى راهى خانه يكى از دوستان كرده بود و هاجر براى هميشه با مدرسه و درس خداحافظى كرده بود. با اينكه روزها و هفته هاى اول اين اتفاق خيلى از نظر روحى به هاجر فشار آورده بود با اين حال هاجر هم تسليم زندگى و سرنوشت شده بود. چه مى توانست بكند، چه راهى داشت؟ هيچ! فقط گاهى كه سر قبر پدرش مى رفت عقده هاى دلش را باز مى كرد. چندماهى مى شد كه به كلاس خياطى مى رفت. در طول مسير چندبار متوجه نگاههاى پسر جوان شده بود. شرم و خجالت باعث شده بودكه از اين نگاهها فرار كند، ولى حسى عميق در وجود او پيدا شده بود. از وقتى مادرش به ازدواج مردى ۶۰ساله درآمده بود، هاجر بيشتر احساس دورى از مادرش را مى كرد. مادر سرگرم زندگى با مرد جديد زندگى اش بود و كمتر به دخترش توجه داشت. هاجر هم از مادر ، خانه و مردى كه در جايگاه پدر پاى به خانه شان گذاشته بود بريده بود. هر روز صبح از خانه بيرون مى زد و عصر خسته به خانه برمى گشت. به آشپزخانه مى رفت . شام تهيه مى كرد و بعد كنج اتاق مى نشست و به فكر فرو مى رفت. فكر به زندگى آينده تنها چيزى بود كه اميدوارش مى كرد. با اينكه آن پسر جوان را نمى شناخت با اينكه در اين مدت پسر جوان كوچكترين حرفى به او نزده بود و تنها از دور به او نگاه كرده بود، با اين حال هاجر فكر مى كرد خيلى به او وابسته شده است. مطمئن بود كه در يكى از همين روزها بالاخره پسر جوان پا پيش مى گذارد و به خواستگارى اش مى آيد. آن وقت او هم از اين تنهايى درمى آيد، اگر مادرش هم مخالفت مى كرد ديگر فرقى برايش نمى كرد، چون مطمئن بود پسر مورد علاقه اش پاشنه در خانه شان را در مى آورد. يك سال گذشته بود. هاجر به رفت وآمدها و نگاههاى پسر جوان ديگر عادت كرده بود. احساس مى كرد حتماً مشكلى در سر راه پسر جوان است كه پا پيش نمى گذارد وگرنه چه دليلى داشت كه تا اين حد خودش را عقب بكشد. هاجر ۱۷ساله شده بود. از چند روز قبل زمزمه هاى شوهر مادرش او را كنجكاو كرده بود. - هاجر ديگر وقتش شده است كه از تنهايى بيرون بيايد. براى خودش خانمى شده و دوره خياطى اش را هم گذرانده است و ديگر بايد كم كم زندگى اش مستقل شود. دوهفته بعد از اين حرفها بود كه مادر به هاجر گفته بود كه قرار است براى يكى از اقوام شوهرش براى هاجر به خواستگارى بيايند. هاجر هيچ علاقه اى نداشت تا با كسى ازدواج كند كه به او علاقه ندارد ولى مادر مى گفت: در زندگى آدم به شوهرش علاقه مند مى شود، همه كه نمى شود با عشق ازدواج كنند. آدم مى تواند بعد از ازدواج هم عاشق شود. روزى كه اميد به خواستگارى اش آمده بود با چشم هاى ورم كرده و سرخ شده سينى چاى را در دست گرفته و به اتاق رفته بود. اميد كارمند يك اداره بود و در آنجد درآمد بدى نداشت. ظاهرش هم بد نبود. ولى هاجر فكر مى كرد دركنار اين مرد خوشبخت نمى شود. مادرش غير از اين فكر مى كرد. - حالا اگر كسى عاشق تو نشدچه بايد كرد؟ ترشى ات را بايد بريزيم؟! دخترجان! اگر اين طور پيش بروى روى دستم مى مانى. شوهرمادرش هم با كنايه به او گفته بود: - اگر كسى را مى خواهى بگو لااقل به خواستگارى اش برويم. اين كنايه ها باعث شده بود تا هاجر بيشتر فكر كند. بدون اينكه در خيالات سير كند به خودش ، زندگى اش و آينده اش فكر مى كرد. شرايط اميد بد نبود . يك خانه ۴۰مترى داشت و درآمدى كه اگرچه زياد نبود ولى در حد بخور و نمير بود.بالاخره بعداز چند روز هاجر به ازدواج با اميد جواب مثبت داده بود و پاى سفره عقد نشسته بود و با پس انداز مختصرى كه كرده بود مقدارى از وسايل زندگى را خريده بود و مادر و شوهرش هم چيزهاى ديگرى را خريده بودند و راهى خانه خودش كرده بودند. چندهفته اول زندگى به خوبى و خوشى گذشته بود. هاجر از انتخابى كه كرده بود و قسمت اش راضى بود. اميد او را دوست داشت و براى زندگى شان تلاش مى كرد. هاجر هم سعى مى كرد با انجام كارهاى خانه ، خانه را تا آمدن شوهرش روبه راه كند و وسايل آسايش و آرامش او را فراهم كند. زندگى آرام و پر از سكوت آنان با به دنيا آمدن پسرشان هياهويى پيدا كرده بود. هاجر هرچه بيشتر وقت مى گذاشت ، بازهم به خاطر داشتن بچه كوچك ،گرفتار بود. وقتى او براى دومين مرتبه باردار شد و متوجه شد كه به زودى دوقلوهايشان به دنيا مى آيد، دلش لرزيد . اميد از وقتى فهميده بودكه به زودى صاحب دو فرزند ديگر مى شود تلاش اش را براى كار بيشتر كرده بود.هاجر از اينكه درخانه كوچك شان براى دوقلوها نمى توانست جايى را در نظر بگيرد ناراحت بود. اميد با اينكه به همسرش حق مى داد با اين حال دستش خالى بود. با نوشتن نامه اى براى وام از اداره وامى گرفته بود. خانه كوچكش را اجاره داده بود و آپارتمانى بزرگتر كرايه كرد تا هاجر احساس آرامش و راحتى كند.فكر هاجر راحت بود. از اينكه مى ديد مى تواند در اين آپارتمان بزرگ با آسايش زندگى كند خوشحال بود. با به دنيا آمدن دوقلوها بودكه اميد ديگر فرصتى براى توجه به خانواده اش نداشت، هزينه سنگين زندگى بر شانه هاى تنهاى نان آور خانواده فشار مى آورد. اميد با اين حال هر روز بر ساعات كارى اش اضافه مى كرد، زيرا دلش مى خواست بچه ها و همسرش در رفاه باشند. يك سال بود كه فشار زندگى باعث شده بود كه هاجر و اميد كمتر بتوانند با همديگر حرف بزنند و در كنار هم باشند. هاجر از اين زندگى خسته شده بود. - ديگر تحمل اين زندگى جهنمى را ندارم. اين چه وضعى است، از صبح از خانه بيرون مى روى و آخرشب خسته مى رسى. من چه گناهى كرده ام كه بايد با اين سه بچه قد ونيم قد تو سروكله بزنم؟ اميد هروقت زنش اعتراض مى كرد با تندى برخورد مى كرد. - اى كاش من جاى تو بودم و تو جاى من بودى. خب من هم از صبح درگير خرج و مخارج زندگى شما هستم. كار مى كنم تا لقمه نانى در سفره تان بگذارم. اجاره خانه ات را با وامى كه گرفته ام هم بايد بدهم. خب اگر به همان آپارتمانى كه داشتيم قناعت مى كردى و مى ساختى، من مجبور نبودم كه اين همه درگير باشم. آن وقت مى شد كه همديگر را ببينيم. اختلاف ميان هاجر و اميد بالا گرفته بود. هاجر احساس مى كرد كه شوهرش نسبت به او بى توجه است ،از اين مسأله رنج مى برد و غصه مى خورد. باخودش مى گفت: اگر با عشق ازدواج كرده بودم، حالا زندگى ام اين طور نبود. مگر آدم چقدر عمر مى كند كه بخواهد تا اين اندازه تنها هم بماند. هاجر ديگر نسبت به آمدن هاى دير وقت شوهرش عادت كرده بود. برايش فرقى نمى كرد كه او چه ساعتى به خانه مى آيد. او تنها بود و هر طور بود بايد با بدبختى و تنهايى خودش كنار مى آمد. هاجر روزها و شب ها به گذشته فكر مى كرد. به پدرش كه اگر بود و به مادرش كه اگر بهتر زندگى را پس از مرگ پدر چرخانده بود. اشك هايش را پاك كرد. چقدر به محبت و توجه نياز داشت چقدر به كسى نياز داشت تا دوشادوش او خستگى ها را از روى شانه هايش بردارد. به ياد آن پسر جوان افتاد. آرزو كرد كه اى كاش با او ازدواج كرده بود. با خودش فكر مى كرد كه اگر با او ازدواج كرده بود، آن وقت الآن اين قدر تنها و درمانده نبود. لااقل كسى بود كه بتواند چند ساعت در هفته با او حرف بزند و خستگى هايى را كه در طول اين سال هاى زندگى مشترك و قبل از آن بر شانه هايش سنگينى مى كرد، كمى زمين بگذارد. فكر طلاق لحظه اى از ذهن اش بيرون نمى رفت. اين زندگى ديگر نمى توانست او را جذب كند. اگر قرار بود تا اين حد تنها بماند خب مى توانست با بچه هايش زندگى كند. بود و نبود امير برايش معنايى نداشت. بايد به دنبال گمشده اش مى گشت، گمشده اى جز توجه و محبت نداشت. *** اين مطلب براساس زندگى زنى با نام هما-ف نوشته شده است
پاسخ كارشناسى
دكتر مريم يوسفى جامعه شناس و استاد دانشگاه:
عشق و تنفر دو روى يك سكه اند و چه بسا افرادى كه در گذشته نسبت به يكديگر ابراز عشق مى كردند اما بعد از ازدواج رفتارهايى را نشان مى دهند كه نشانه تنفر است و باعث مى شود يكى از دو طرف زود خسته شود. تفاوت هاى فرهنگى يكى از معيارهاى مهم است كه بايد در ازدواج به آن توجه داشت (هماهنگى فرهنگى بين دختر و پسر جوان كه تصميم بر ازدواج دارند بسيار عامل مهمى است). امروزه بسيارى از اختلافات و زود خسته شدن يكى از زوجين كه معمولاً بيشتر آنان از قشر خانم ها هستند عدم تطبيق هنجارها و ارزش ها است چرا كه وقتى عقايد، عواطف، باورها، احساسات و... به هم شبيه باشد به روابط زندگى زناشويى كمك بسيار بزرگى مى كند كه متأسفانه ما بعد از ازدواج شاهد اين عدم تطابق هستيم.عامل مهم ديگر كه ريشه در تمامى مشكلات و آسيب هاى اجتماعى از جمله طلاق دارد مسائل اقتصادى است. بيشترين عامل ناسازگارى ها و اختلافات زناشويى به مسائل اقتصادى بر مى گردد. دخترى كه آماده ازدواج است دوست دارد مرد آينده اش شغل مناسب، صاحب مسكن و سطح درآمد كافى داشته باشد اما در دوران نامزدى فقط اين موارد را دوست دارد. اما بعد از شروع زندگى مشترك متوجه اهميت موضوع مى شود كه اين يك فشار روانى است براى دختر و بر مى گردد به گذشته و خواستگارهايى كه پشت در رديف شده بودند و در آرزوى اين كه اى كاش بتواند به گذشته بر گردد و بتواند آن مرد ايده آل و دلخواه زندگى خود را انتخاب كند البته اين بار از روى عقل نه احساس مى خواهد تصميم بگيرد. شرايط سنى را نيز بايد يك عامل مهم دانست. دختر و پسر با يكديگر از نظر سنى بايد هماهنگى و آمادگى ازدواج را داشته باشند. البته فرهنگ جامعه ما اين طور ايجاب مى كند كه آقايان بايد سن بيشترى نسبت به دختر داشته باشند. (اختلاف سنى ۲ تا ۶ سال مناسب است) وقتى پاى صحبت زنان و يا دختران جوان كه در ازدواج ناكام مانده اند و از زندگى فعلى خود راضى نيستند و دوست دارند به گذشته برگردند و دوباره تصميم گيرى كنند مى نشينيم همگى در يك مورد هم عقيده هستند و آن اين است كه واقعيت ها را نپذيرفتند و به چيزى جز احساسشان توجه نكردند وقتى عاشق مى شوند چشمشان را به حقيقت مى بندند و زندگى به اصطلاح شيرين بيش از ۲ ماه دوام نمى آورد. وقتى واقعيت ها را مى بيند و چشم هايش باز مى شود عقل بر او حاكم مى شود و دوست دارد برگردد، اما به كجا؟ دختران امروزى متأسفانه معيار مناسبى براى ازدواج ندارند و به همين دليل از زندگى مشترك زود خسته مى شوند. البته خانم هاى جوانى كه دوست دارند به گذشته برگردند و دوباره انتخاب كنند كسانى هستند كه تصميم گير اصلى نبوده اند يا لااقل تحت تأثير تصميم ديگران اقدام به ازدواج كرده اند. متأسفانه دختران امروزى براى ازدواج و انتخاب شوهر مناسب به سراغ رمال ها و فالگيرها مى روند و خرافاتى عمل مى كنند. البته بعد از ازدواج نيز براى اين كه سر از كار همسر خود در بياورند به سراغ رمال ها مى روند كه هيچ وقت اين كارها آينده خوبى نداشته است.متأسفانه آموزش هاى لازم براى مشاوره قبل از ازدواج انجام نمى گيرد. جوانان بايد بدانند هدفشان از ازدواج چيست؟ وقتى منطقى به اين پرسش جواب دهند حتماً به سوى خوشبختى قدم مى گذارند.بايد بدانيم خوشبختى زناشويى يك احساس متقابل است كه زن از شوهر و شوهر از زن دريافت مى كند و به عبارت ديگر خوشبختى زنان مانند موج است كه روح شوهر (مد) و در روح زن (جزر) دارد. اين جزر و مد بايد ادامه داشته باشد تا هر دو از زندگى با هم احساس رضايت كنند.
.
|
|
|
|
|