|
پاسخ به مقاله «وحدت در سايه تحمل» نوشته وهبه مصطفى الزحيلى
وحدت با كدام نيت؟ به چه قيمت؟
|
|
|
جواد محدثين همزمان با برگزارى كنفرانس بين المللى وحدت اسلامى (تهران ، ۶ - ۴ ارديبهشت )، گروه انديشه «ايران» مقاله اى از يك عالم سورى و سنى منتشر كرد كه به الزامات و آداب تحقق وحدت ميان شيعيان و سنيان پرداخته بود. وهبه مصطفى الزحيلى كه خود استاد فقه در دانشكده شريعت دانشگاه دمشق است در آن مقاله به پاره اى از آموزه هاى اعتقادى شيعيان نظر كرده و نگاه انتقادى خود را درباره آن به ميان آورده بود. چنانكه انتظار مى رفت درج آن مقاله اسباب اعتراض پاره اى خوانندگان را فراهم آورد. گو اينكه «ايران» در مقدمه آن مطلب تصريح كرده بود كه مفاد و مندرجات مقاله مورد نظر، الزاماً محل قبول نيست اما گويا براى برخى افراد شبهاتى حاصل شده بود. مطلب حاضر نقدى است بر مقاله الزحيلى كه مدعيات وى را در باب اعتقادات شيعى به چالش مى گيرد. گروه انديشه روزنامه ايران در روزهاى سوم وچهارم ارديبهشت مقاله اى با عنوان «وحدت در سايه تحمل» به قلم نويسنده اى سورى به چاپ رساند. در اين مقالات كه حول محور وحدت مذاهب اسلامى نگاشته شده، مواردى وجود داشت كه خروج از چارچوب وحدت و نيازمند نقد بود. جالب توجه اين كه صفحه انديشه روزنامه نيز در مقدمه مقالات قيد نموده بود: «بديهى است كه نظرات وى (نويسنده) الزاماً محل قبول «ايران» نيست ودر پاره اى موارد نيازمند توضيح است.» ولى هيچ توضيحى همراه يا حتى در روزهاى بعد پيرامون اين مقاله ارائه نشد در اين نوشته به نقد فرازهايى از اين دو مقاله خواهيم پرداخت و توضيحاتى را در حاشيه بخش هايى از آن ارائه مى كنيم. نويسنده مقاله در تعريفى از حدود و چهارچوب وحدت آورده:«تقريب هرگز به معناى ذوب مذاهب اسلامى در يكديگر نيست بلكه به مفهوم وصول به نزديكى در ديدگاه هاى مختلف در عرصه هاى دينى و وحدت بخشيدن به مواضع ؛ انديشه ها و رفتارها و شيوه ها به اين منظور است كه مسلمانان در برابر دشمنان و متجاوزان خارجى متحد باشند». در اين عبارات دو پايه ومبنا براى وحدت مذاهب طرح شده است، نخست تلاش براى نزديك شدن ديدگاه ها در عرصه هاى دينى . اين هدف طبيعتاً با طرح عملى و منصفانه مسائل مورد اختلاف در فضاهايى دوستانه و به دور از غرض ورزى وكينه جويى ميسر است. ايجاد چنين فضايى اگر در ميان توده هاى اجتماعى كار مشكلى باشد اما در ميان عالمان خيرانديش و حقيقت طلب ممكن است و نمونه هاى آن در گذشته تحقق يافته از جمله در مكاتبات عالمانه رئيس وقت دانشگاه الازهر شيخ عبدالمجيد سليم وعلامه عبدالحسين شرف الدين عالم بزرگ شيعى كه با نام «الراجعات» چاپ شده وترجمه آن با عنوان «رهبرى امام على (ع) از ديدگاه قرآن و پيامبر (ص)» (مترجم: آقاى محمد جعفر امامى - شركت چاپ ونشر بين الملل ) در دسترس است. پايه دوم وحدت كه در عبارت مقاله مورد بحث مطرح شده برقرارى مناسبات دوستانه اجتماعى و اتحادسياسى به ويژه در برابر دشمنان است. اما در ادامه مقاله مى خوانيم:« از جمله مثلاً عقيده به عصمت اهل بيت (ع) و ائمه دوازده گانه اى كه در شمار پيامبران نيستند به معناى پايدارى در برابر گناه وعدم ارتكاب گناه كبيره از سوى آنها تفسير مى شود ومسأله امامت و برترى امام على (ع) بر بقيه خلفاى راشدين كه برحسب اعتقادشيعه چنين است و توده هاى اهل سنت با ايشان موافقت ندارند به تاريخ سپرده مى شود زيرا برانگيختن آن هيچ فايده و خاصيتى ندارد يا تخطئه اكثريت صحابه و اتهام آنان كه با صريح قرآن منافات دارد.» (پايان نقل) در اين عبارات نويسنده از چهارچوب صحيح وحدت كه خود نيز بر آن صحه گذارد خارج شده است.چنان كه گذشت لازمه وحدت جويى، طرح مسائل اختلافى علمى و عقيدتى در فضايى عالمانه و دور از عوام زدگى است اما ايشان در عبارات اخير، به فروكاستن از اهميت و ارزش و حتى تغيير محتواى برخى عقايد شيعى پرداخته است. چنان كه گويا ايشان به كلى از چهارچوب اعتقاد شيعى در مورد امامت، عصمت و... بى خبر است. ما با رعايت اختصار مقتضى مقام مى گوييم: شيعه به استناد دلايلى كه اقامه مى كند، ائمه (ع) را جانشينان الهى و معصوم رسول خدا (ص) مى داند كه پس از پيامبر اكرم (ص) وظيفه تبليغ دين را داشته اند وبسيارى از حقايق و معارف دينى را رسول خدا (ص) به اميرالمؤمنين (ع) سپرد تا ايشان به جانشينى از آن حضرت به مردم برساند. صرفنظر از بحث پردامنه امامت، برخى سخنان رسول خدا(ص) كه مكرراً در منابع اهل سنت نيز آمده بر اين مضمون دلالت دارد. به عنوان نمونه ماجراى ابلاغ سوره برائت به مشركان، كه رسول خدا(ص) كه ابتدا يكى از اصحاب را مأمور آن كرد و سپس به دستور امين وحى او را برگرداند و اميرالمؤمنين (ع) را به اين كار روانه فرمود. بسيارى از منابع تسنن در جريان نقل اين واقعه جمله رسول خدا (ص) را در ضمن آن نقل نموده اند كه فرمود: خداوند دستور فرمود «ابلاغ از سوى تو، يا توسط خود تو باشد و يا به وسيله مردى كه از (اهل)تو است». اين ماجرا در منابع بسيار زياد و تفاسير متعدد تسنن نقل شده است. از جمله تفسير طبرى ۶۴/۱۰ - الدرالمنثور ۲۰۹/۳ و ۲۱۰ تفسير فتح القدير ۳۳۴/۲ و نيز مسند احمد، سنن نسائى، مستدرك حاكم و سنن ترمذى و فتح البارى فى شرح النجارى و (ر.ك. الغدير ۴۷۶/۶) و يا جمله مشهور پيامبر (ص): « من شهر علمم و على دروازه آن شهر است. پس هر كس علم و حكمت را طلب كند بايداز دروازه شهر وارد شود» اين عبارت را از جمله در سنن ترمذى كه از صحاح سته اهل سنت است(كتاب المناقب، ح ۳۶۵۷) و مستدرك حاكم (۱۲۶/۳) تاريخ بغداد، مناقب خوارزمى ، مناقب ابن مغازلى ، تاريخ دمشق ، اسد الغابه و... مى توان يافت. (ر.ك.الغدير ۶۱/۶) بحث شيعه در امامت مبتنى بر صرف برترى اميرالمؤمنين (ع) نبوده بلكه مستند به نص الهى ودستور صريح خداوند در اين موضوع است كه مكرراً توسط رسول خدا(ص) اعلام گرديد. چنين اعتقادى قابل تسامح و سپردن به تاريخ نيست واين سخن نويسنده، با كلام آغازين وى كه «تقريب به معناى ذوب مذاهب اسلامى در يكديگر نيست» تعارض دارد. شيعه امامت را استمرار تبليغ و تبيين دين مى داندو آن را راه وصول به حقايق دين مى شناسد وبه تعبيرى قوام دين را بدان متكى مى داند. پيشنهاد سپردن اين عقيده به تاريخ نشانه عدم التزام نويسنده به اصولى كه خود براى وحدت جويى برشمرده، مى باشد و يا بايد پذيرفت كه ايشان بسيار با تشيع ناآشنا است. همچنين ويژگى «عصمت» لازمه شأنى است كه شيعه براى ائمه معصومين (ع) درتبليغ و تبيين دين قائل است و فرو كاستن اين عقيده به «عدم ارتكاب گناه» علاوه بر اين كه بدون كوچكترين دليل يا استنادى صورت گرفته، به منزله استحاله عقيده امامت مى باشد. همچنين بحث برترى حضرت على (ع) برخلفا- حتى صرفنظر از موضوع امامت - برخلاف رأى نويسنده محترم بى فايده و سزاوار سپرد. به تاريخ نيست اصحاب رسول خدا (ص) از جهت فضايل وكمالات به ويژه از نظر علمى در يك رتبه و درجه نبوده اند. از سويى و در مقام مثال، بر هيچ محقق اسلامى پوشيده نيست كه در منابعى مثل «صحاع سته» بحث جسمانيت و قابليت رؤيت خداوند و... آمده، اما خداشناسى در خطبه هاى بلند و عظيم اميرالمؤمنين(ع) درنهج البلاغه و غير آن در سطح و فضاى عالى و پرمحتوايى عرضه شده است. اكنون يك مسلمان چنين مباحث مهم اعتقادى را از كدام منبع دريافت كند؟ و آيا اين كار جز با شناخت رده ورتبه اصحاب رسول الله (ص) عملى است؟ ويا بايد توحيد را هم به تاريخ سپرد؟ بنابراين مسأله صحابه و بررسى قرآنى و تاريخى راجع به وضعيت آنها نيز يك ضرورت دينى است وبايد اين بحث به دور از جنجال ها وهياهوهاى عوامانه و با انصاف ورزى، مورد بررسى علمى قرار گيرد. قطعاً بدون داشتن ديدعالمانه از اين موضوع نمى توان شناخت صحيحى از تاريخ اسلام ونيز منابع صحيح براى آشنايى با حقايق دين به دست آورد. آيا وجود بيش از ده ها آيه در قرآن كريم كه گزارش هاى منفى از برخى اطرافيان رسول خدا(ص) به ميان آورده كافى نيست تا مسأله «عدالت صحابه» به عنوان يك امر قطعى شناخته نشود و با رويكردى علمى مورد بازبينى قرآنى - تاريخى قرار گيرد؟ قرآن كريم از وجود افرادى در مدينه خبر مى دهد كه مسجدى ساختند و چون از پيامبر اكرم (ص) براى افتتاح آن دعوت نمودند خداوند حضرت را از اين كار بازداشت و فرمود: (گروهى ديگر از آنان) كسانى هستند كه مسجدى ساختند براى زيان (به مسلمانان) و (تقويت) كفر و تفرقه افكنى ميان مؤمنان وكمينگاه براى كسانى كه از پيش با خدا و پيامبرش مبارزه مى كردند آنها سوگند ياد مى كنند كه :«جز نيكى (و خدمت) نظرى نداشته ايم!» اما خداوند گواهى مى دهد كه آنها دروغگو هستند! (توبه ۱۰۷/) در مقاله مورد بحث در مورد شأن برخى زنان پيامبر اكرم (ص) و يا «توهين به برخى راويان حديث » سخن به ميان آمده كه راجع به موضوع نخست بايد گفت قرآن كريم گرچه همسران رسول خدا (ص) را «ام المؤمنين» لقب داده (احزاب ۶/) اما از سويى در همان سوره ضمن بشارت به آنان كه اگر مطيع پروردگار واهل عمل صالح باشند اجرى دو برابر خواهند داشت (آيه ۳۱) هشدار نيز داده است كه اگر گناه آشكارى مرتكب شوند عذاب دو برابر خواهند داشت. بنابراين مى توان نتيجه گرفت كه خداوند متعال ارزش آنان را منوط به تقوا و عمل صالح نموده است. بحث ما ناظر به اين مسأله نيست ، بلكه به طور كلى توجه خواننده محترم را به اين نكته جلب مى كنيم كه مبرا دانستن كلى همسران پيامبر (ص) به واسطه اين انتساب مورد تأييد قرآن كريم نيست و ضمناً وقتى خداوند متعال بحث فوق را در قرآن گشوده، خواسته تا مسلمانان بدان بپردازند نه آنكه بحث مذكور را به تاريخ يا قيامت واگذارند. بنابراين عبارات مقاله موردنقد كه در ادامه نقل قبلى آورده اند، علمى و قابل اعتماد نيست، آنجا كه به عنوان يكى از راهكارهاى وحدت طلبى نوشته اند: واگذارى حساب و كتاب به خداوند متعال، به رغم وجود اختلاف هاى سياسى و برخى اختلاف هاى مذهبى، اعتقادى يا فقهى. چنين رويكردى نسبت به مسائل مهم عقيدتى كه بر شناخت ما از حقايق تاريخ اسلام و بى ترديد بر گزينش هاى ما نسبت به طرق دريافت حقايق دينى نيز اثر مى گذارد، صحيح نيست. بويژه نسبت به موضوعاتى كه قرآن كريم خود وارد آنها شده و گاه به تفصيل وتأكيد به آنها پرداخته است. در واقع جاى طرح بحث «تسليم به اراده خداى متعال» و «واگذاردن حساب به قيامت» در اينجا نيست. وقتى بحثى در منظومه اعتقادى ما مسلمانان اثرگذار است و قرآن نيز بر آن تأكيد ورزيده، بايداز بعد نظرى به آن پرداخت و البته رسيدگى به حسابها و استيفاى حقوق را به دادگاه عدل الهى واگذارد. در بخش ديگر از مقاله مورد نقد مى خوانيم: «هم اهل سنت وهم شيعيان، همگى بايد كار حساب و رسيدگى به خطاهاى بندگان خدا را اعم از اين كه مربوط به عدالت صحابه يا زير سؤال بردن برخى از آنان يا مسأله خلافت و امامت و نيز متعلق به مسائل اجتهادى باشد، به خدا واگذارند... آنچه ميان صحابه اتفاق افتاده نوعى اجتهاد است، زيرا به نظر ما صحابه افراد عادلى هستند.» (پايان نقل) اولاً چنان كه آشكار است نويسنده در اين بخش از چهارچوب بحث وحدت خارج شده و به طرح نظريات مذهبى خويش به عنوان مبنايى براى پذيرش همگان و وصول به وحدت پرداخته و صراحتاً نوشته «زيرا به عقيده ما صحابه افراد عادى هستند» اما صرف نظر از اين ايراد شكلى (كه در بقيه بخش هاى مقاله نيز به چشم مى خورد) از حيث محتوا، مجدداً به مسأله واگذاردن برخى مسائل بنيادين عقيدتى به خدا و قيامت پرداخته كه ما آن را نقد نموديم، سپس مسأله جديدى تحت عنوان «اجتهاد صحابه» را طرح نموده است. در نقد اين ديدگاه - با رعايت اختصار لازم - مى گوييم: ما مسلمانان همگى معتقد به دينى هستيم كه داراى منطق قوى و محتواى عظيم است. اكنون آيا مى توان به سادگى پذيرفت كه اين دين براساس توصيف قرآنى آن چنان هدايت گر به راههاى سلامت و رهنمون به صراط مستقيم و روشنايى باشد و اساس آن بر بصيرت و آگاهى كامل قرار داشته باشد، آنگاه به عنوان اصحاب نزديك پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله، آن هم گروهى كه از ابتدا و بيش از دو دهه با حضرت بوده اند يعنى امام على بن ابيطالب عليه السلام از يك سو و طلحه و زبير از سوى ديگر براساس همان بينش عميق با هم به جنگى تمام عيار برخاسته باشند! آنگاه در تحليل اين حادثه مهم تاريخ اسلام بگوييم: «اينان همگى اجتهاد كردند و اگر صحيح اجتهاد كرده باشند دو ثواب دارند و اما يك ثواب و ما بايد در برابر چنين پيشامدهايى سكوت كنيم»؟ آيا چنين تحليلى اقناع كننده و در جهت ترويج بصيرت دينى است و مى تواند منطقى قوى را در برابر موج فزاينده پرسشگرى انسانهاى حقيقت جو، بويژه در دنياى معاصر قرار دهد؟ و آيا چنين منطقى را مى توان دستاويز برقرارى وحدت عقيدتى قرار داد؟ يا بايد عزم ها را جزم نمود و در فضايى علمى و حق گرا، به دور از تعصب و عوام زدگى به بازبينى حقايق پرداخت؟ آخرين بخش كلام ما در تأييد و تكميل فرازى از مقاله مورد بحث است كه «تكفير شيعيان توسط برخى جريان هاى منسوب به اهل سنت را مردود دانسته اند.» اين موضوعى است كه جا دارد مورد اعتناى بيشتر جامعه اهل سنت در داخل و خارج ايران قرار گيرد و تبرى و جدايى خط خويش را از گروههايى كه همچون طالبان و القاعده به نام اسلام، با شيعيان در عراق و افغانستان و... آن جنايتها را روا داشته و مى دارند، صراحتاً اعلام نمايند. كما اينكه جهان تشيع نيز آنان را از قاطبه اهل تسنن جدا مى داند.
|