زير نظر: انوشيروان پناهنده
داريوش منزوى
يك لطيفه طوطيانه
آقاى صادقى نژاد و آقاى محمدى بعد از سال ها همديگر راديدند و به تجديد خاطرات گذشته پرداختند. آقاى صادقى نژاد گفت:
- رفيق! يادم مياد طوطى باهوش و سر و زبون دارى داشتى. هنوز هم دراى؟
آقاى محمدى آهى كشيد و گفت:
- نه متأسفانه، وقتى عروسى كردم اون از غصه مرد.
- از غصه؟! عجب! پس به زنت حسود ايش مى شد.
- نه حسوديش نمى شد، ديگه زنم مهلت نمى داد حرف بزنه.
يك لطيفه عبرت آموزانه
جناب منصور خان و همسر گرامى شان نازى خانوم براى دومين بار طى پنج سالى كه از ازدواجشان مى گذشت، قرار بود صاحب فرزندى شوند. قرار شد طى مراسمى ، آرام آرام قضيه را به پسر چهار ساله شان بگويند و او را از لحاظ روحى براى پذيرش يك عضو جديد در خانواده آمده كنند. از اين رو پس از خريد يك اسباب بازى چند هزار تومانى و خوراندن مقادير معتنابهى پيتزا و سيب زمينى سرخ كرده و نوشابه، منصورخان از پسر كوچولو پرسيد: - ببينم پسرم، دلت يه داداش كوچولو مى خواد يا يه خواهر كوچولو؟
پسرك با اطمينان جواب داد:
- اگر بگم هيچ كدوم، اون وقت بچه هه رو چى كارش مى كنين؟
يك لطيفه بدجنسانه
سپهر جون، فرزند يكى يكدانه و لوس ناصرخان، جلو در نرده اى باغچه حياطشان ايستاده بود و با اضطراب به دور و بر خود نگاه مى كرد: خوب پيدا بود كه مى خواهد برود توى حياط ولى نمى تواند در را باز كند. همين جور كه متحير و ملتمس مانده بود، خانم نيكوكارى از آنجا رد شد و با فراست، وضع بغرنج سپهر را دريافت.
با مهربانى جلو آمد و گفت:
- پسرم، ببين، باز كردن اين در خيلى آسون. قد خودت هم مى رسه! اين جورى دستت رو از پشت نرده رد مى كنى، يه خورد چپ و راست مى گردونى تا دستگيره رو پيدا كنى. بعد دستگيره رو اينجورى مى كشى، در باز مى شه. حالا برو تو، ياد گرفتى؟
- بله خانوم، از اولش هم بلد بود منتها اينجا رو تازه رنگ كرده بوديم نمى خواستم دستام رنگى بشه.
يك لطيفه پيشگويانه
در يكى از محلات جنوبى نيويورك، توى يك كافه درجه۳ ، دو تا آمريكايى ؟؟؟؟ مشغول زدن حرف هاى مزخرف به هم ديگر بودند. آنقدر خزعبل گفتند تا صحبت شان رسيد به حس ششم و آگاهى انسان از وقايع آينده يكى از آن دو نفر به ديگرى گفت:
-باور كن! به جان بچه هات، پدر مان يه ماه قبل از مرگش، تاريخ دقيق مردنش رو مى دونست.
دومى كه ازتعجب شاخ در آورده بود گفت:
- نه بابا! بگو تو بميرى!
- تو بميرى.
- آخه چطورى؟ مگه مى شه؟
- آره، توى زندان كه بود منشى دادگاه اومد حكم رو براش خوند!
يك لطيفه پدرانه
در يكى از شهرهاى ايتاليا، كشيشى براى يك مأموريت در ايستگاه پياده شد.
پسركى كه آنجا پرسه مى زد رفت جلو و گفت:
- سلام جناب.
كشيس با تبسمى جواب داد:
- پسرم! به من نگو جناب، بگو پدر.
پسرك بشكنى زد و گفت:
- جانمى، برم به مامان مژده بدم كه شما اومدين، او مى گفت شما ديگه هيچ و قت به اين شهر برنمى گردين.
يك لطيفه لالايانه
جمع خانواده جمع بود. از اتاق بچه ها صداى عجيب و غريب مى آمد. ميلاد از مامانش پرسيد:
- چى شده مامان؟ بابا چرا داره اين سروصداها رو در مياره؟
مامان آهى كشيد و گفت:
- مثلا خير سرش داره لالايى مى خونه كه خواهرت رو بخوابونه.
ميلاد صادقانه گفت:
- پس چرا اين خواهر ديوونه من خودش رو نمى زنه به خواب؟
يك لطيفه سينمايانه
توى كوچه پسركى هفت - هشت ساله، مظلوم و رنگ پريده، با چشمان سرخ از گريه و با صدايى لرزان جلوى خانم محترمى را گرفت و گفت:
- خانوم، خانوم ... خواهش مى كنم، اگه مى شه پونصد تومن به من بدين، مى خوام برم پيش پدر مادرم... خانم رهگذر با اشك در چشمانش حلقه زد، از كيفش يك اسكناس پانصد تومانى در آرود و رو به پسرك پرسيد:
- كوچولو، پدر و مادرت كجا هستند؟
كوچولو جواب دارد:
- سينما
يك لطيفه ضعيفانه
توى باغ وحش، مادر به كودك:
- بچه اونقده نرو نزديك خرس قطبى. تو ضعيفى زود سرما مى خورى.
يك لطيفه خوشحالانه
جناب آقاى خجسته مثل همه پدرهاى اين دوره و زمونه عادتش بود كه هر چند وقت يكبار فرزندانش را دور خودش جمع كند و نصيحت شان كند. از جمله ديشب داشت حرف هاى عبرت آميزى براى فرزندانش بيان مى كرد:
- من وقتى به سن شما بود، خانواده فقيرى داشتم، نه رخت و لباس حسابى مثل شما ها داشتم، نه خورد و خوراك حسابى مثل شماها مى خوردم.
فرزندش كه چهار پنج سال بيشتر نداشت، نخست تحت تأثير قرار گرفت و گفت:
- پس حتما الان خيلى خوشحالى كه دارى با ما زندگى مى كنى!
يك لطيفه جنگ طلبانه
دو تا از بچه هاى نسل جنگ آفرينان آمريكايى مى خواستند بازى كنند. پسرك مدتى فكر كرد و گفت:
- هان ! پيدا كردم، بيا جنگ بازى كنيم.
دختر بچه با دلخورى گفت:
- نه من نمى خوام، من كتك كارى دوست ندارم.
پسرك جواب داد:
- كتك كارى نمى كنيم كه... من مى شم ژنرال تو هم ماشين نويس، بعد من خاطراتم رو تعريف مى كنم، تو ماشين مى كنى.