چهارشنبه ۴ خرداد ۱۳۸۴ -
Wed, May 25, 2005
جوان
۳۱۴۳
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
يك پيشنهاد
داستان تو
كار گروهى در تيم بسكتبال دختران
يك پيشنهاد
شما به جشن تولد دعوت شده ايد
213177.jpg
طبق روايات امسال چهارصدمين سال تولد اثر معروف سروانتس، دن كيشوت است. بروبچه هاى گروه دن كيشوت روايت نويسى از اين اثر را بر صحنه تالار قشقايى در مجموعه تئاتر شهر آورده اند. روايتى نو كه بيش از يك دن كيشوت دارد و پر است از شوخى هايى ناب كه شما را يك ساعت و نيم مى خنداند و هم به فكر فرو مى برد.
اين روايت نو را على قلى پور براساس دن كيشوت به ترجمه محمد قاضى نوشته است و على اصغر دشتى آن را به صحنه برده. دشتى كه به عنوان يك منتقد تئاتر معروف است، پيش از اين روايتى شبيه خوانانه از شازده كوچولو را نيز كارگردانى كرده بود. در دن كيشوت نيز او پيوندى ميان اين اثر و مجالس شبيه خوانى برقرار كرده.
بچه هاى گروه براى نمايش شان يك تيتراژ انيميشن درست كرده اند كه به صورت پروجكشن پخش مى شود. آنها نمايش را تقديم كرده اند به: برانكو ايوانكوويچ. تعجب كرديد؟ اگر مى خواهيد دليل اين تقديم را بدانيد بد نيست يكى از همين شب ها ساعت ۱۹‎/۳۰ سرى به سالن قشقايى بزنيد.
در دن كيشوت بازيگرانى چون رامين صيار دشتى، نگار عابدى، ليلا سياره، هدايت هاشمى، خسرو محمودى، عباس حبيبى و ... بازى مى كنند.
كالرى سوزى بعد از ورزش
213180.jpg
روز يكشنبه مطلبى را با عنوان كم بخور هميشه بخور! از مينو ضابطيان خوانديد، ادامه اين مطلب را امروز در اين ستون دنبال كنيد.
تقريباً تمام كسانى كه اهل ورزش هستند، مى دانند ميزان كالرى كه در محيط ورزشى مصرف مى كنند، به مراتب بيشتر از نشستن جلوى تلويزيون و تماشاى آن است. اما نكته اى كه بسيارى از مردم حتى ورزشكاران نمى دانند اين است كه:
«پس از اتمام كار ورزشى نيز بدن به سوزاندن و مصرف انرژى با سرعت بيشتر ادامه مى دهد.»
بعد از پايان فعاليت ورزشى همچنان مصرف اكسيژن شما و نياز به تأمين كالرى بيشتر وجود دارد كه مطالعات اخير از آن به عنوان (EPOC) يا «افزايش مصرف اكسيژن پس از ورزش» نام مى برند.
تاثير EPOC در از دست دادن چربى به دنبال ورزش موضوع جنجال برانگيزى است. چون مدت زمان EPOC از يك تحقيق تا تحقيق ديگر فرق مى كند. در برخى از گزارشات نشان داده اند كه اين ميزان براى يك ساعت باقى است، اما در شرايطى ديگر تا ۲ ساعت هم ثابت شده است.
در نهايت مطالعه اى كه توسط دانشمندان استراليايى انجام شد، نشان داد كه:
ميزان ماهيچه ها تأثير مستقيم بر روى اين عدد دارد.
آنها ۸ زن و مرد دانشجوى تربيت بدنى را مورد مطالعه قرار دادند و ميزان مصرف اكسيژن در آنان براى چند ساعت بعد از اتمام تمرين ورزشى اندازه گيرى مى شد. از آنجايى كه مصرف كالرى و اكسيژن كاملاً به يكديگر مرتبط هستند، محققين قادر به تخمين ميزان كالرى سوزانده شده پس از ورزش بودند. آنها دريافتند مردان براى حدود ۵۰ دقيقه بعد از ورزش و زنان فقط تا ۴۰ دقيقه، كالرى سوزى خواهند داشت.
با ارزيابى و بررسى اين اعداد و ارقام دريافتند كه چون مردان در مقايسه با زنان عضلات بيشترى دارند، مدت زمان EPOC نيز در آنها بالاتر خواهد بود.
بنابراين مى توان متوجه شد كه تأثير مثبت ورزش تا مدتى بعد از اتمام آن نيز باقى مى ماند.
پس اگر مى خواهيد وزن از دست دهيد، نخست به رژيم غذايى با ميزان مناسب كالرى و نيازهايتان توجه داشته باشيد تا با اين روش بتوانيد درحالى كه چربى مى سوزانيد، عضله اى كه براى ساخت آن كار سختى انجام داده ايد را حفظ كنيد.
و پس از ورزش به عنوان يك نياز روزانه غافل نشويد. قرار نيست قهرمان شويم، حرفه اى ورزش كنيم. فقط مى خواهيم سالم بمانيم و از زندگى لذت ببريم. پس بهتر است پيش از نياز به مشورت با پزشك براى درمان بيماريهايى كه خود عامل آن هستيم، با يك مربى ورزشى براى جلوگيرى از مشكلات جسمى و روحى مشورت داشته باشيم.
داستان تو
درد دل زمين
213162.jpg
ستون «داستان تو» متعلق به قصه هاى شماست. مى توانيد داستانهايتان را به آدرس روزنامه ايران (صفحه جوان) روى يك طرف كاغذ و به صورت خوانا برايمان بفرستيد. ممنون مى شويم اگر بيوگرافى كوتاهى هم ضميمه داستان كنيد.
اين هفته برايتان داستانى از فيروزه سلامى انتخاب كرده ايم. او نوزده ساله است ، در رشته علوم انسانى ديپلم گرفته و مصمم است در كنكور دانشگاه پيام نور شركت كند و قبول شود. فيروزه به ايرانى بودن خودش افتخار مى كند و معتقد است : « با اين تمدن و فرهنگ غنى كه داريم، مسلماً درميان كشورهاى ديگر چيزى كم نداريم و هميشه سربلند خواهيم بود.» داستان او را به نام «درد دل زمين» مى خوانيم:
روزى كه خداوند مرا آفريد فرمود: تو مأواى بندگان من هستى آنها را در آرامش نگاه دار. اشرف مخلوقاتم وارث تو خواهند بود. پس هميشه از آنها به نيكى نگهبانى كن و خشمت را نسبت به عزيزانم نگاه دار و من به عنوان زمين مأواى اين عزيز دردانه خداوند شدم. مسكن انسان برترين موجودات.
همه چيز تا مدتى بين من و او خوب بود. انسان بر رويم خانه اى از گل و چوب ساخت و در من دانه كاشت، من نيز به او گندم زرد و زيبا دادم تا غذا بخورد و من ، به حرمت عشق در خانه ها و به حرمت گندم بر رويم كاشته شده سكوت مى كردم و آرامش را به او هديه مى دادم. همه چيز خوب بود تا اينكه ناگهان روزى فرا رسيد كه آدمها به طمع جاه و مقام و اينكه سطح بيشترى از مرا تصاحب كنند ، به جنگ و جدال با هم برخاستند و به خونريزى بر روى من پرداختند. هر دوره و دوران كه مى گذشت، خونريزى ها بيشتر مى شد. گهگاهى كه به سخنان انسانهاگوش مى دادم آنها از تصاحب سطح بيشتر من سخن مى گفتند. جگرم تكه تكه مى شد و بعد آهى بلند مى كشيدم. آهم آنقدر سوزناك بود كه از دهانه كوههاى برافراشته بر رويم خاكسترى به بيرون مى ريخت. هيچكس به فكر من نبود. هزاران سال گذشت و من با سكوت و صبر به كارهاى آدمها كه در فكرشان مى گفتند: [ما تاريخ را مى سازيم] نگاه مى كردم.
نمى توانستم بدون اجازه خداى خود دست به كارى بزنم، مجبور بودم، سكوت كنم. انسانها آنقدر جنگ مى كردند و بر روى خوشى ها مى تاختند كه عشق و انسانيت را هم از بين برده بودند. بعضى اوقات كه مى ديدم در خانه اى هنوز بوى محبت مى آيد، قلبم آرام مى گرفت و همان خانه نور چشمم مى شد. سالها از پى هم مى گذشت و خانه هاى كوچك به خانه هاى بزرگ تبديل مى شد. «آدمها به اين خانه ها مى گفتند: آسمانخراش. گويى آدمها هنوز دست از سر من بر نداشته به آسمان هم ديگر نمى خواستند امان بدهند و با آسمانخراش آن را مى شكافتند، اسب و شتر به كنار رفت و جايش را به ارابه هاى آهنى به نام ماشين و تانك و غيره داد.
آرى! اكنون آدمى با تانك به جنگ مى رود و با چرخهاى آن بر روى من مى تازد. اين تانك عجب شىء سنگدلى است. چرا با گلوله هايش سطح مرا سوراخ مى كند و بدنم را تكه تكه مى سازد ولى هنوز جاى شكر دارد كه بعضى از جاهايم فعلاً سالم مانده و گلوله اى نخورده است.
آخ خدايا! به دادم برس كه اين موجودات تو مى خواهند چه برسر من بياورند. قرار بود مأواى آنان باشم نه اينكه آنان دشمن من شوند. باورم نمى شد انسان اشرف مخلوقات خدا آن قدر ظالم شده باشد. مدتها بود براى كسى درد دل نكرده بودم. جگرم آنقدر سوخته بود كه سكوتم را شكستم. گريه اى سر دادم و با اشكم آتشفشانى از مواد مذاب برسطحم جارى شد، هنوز اشكم تمام نشده بود كه ديدم گلوله اى در نقطه اى بر بدنم نشست و كودكى زيبا را كه بر رويم معصومانه مشغول بازى بود، غرق خون كرد.
فريادى بلند سر دادم و برخود لرزيدم با لرزش تنم سطح بدنم هم لرزيد و زمين لرزه اى سهمگين به راه افتاد؛ زمين لرزه اى كه بيشتر خانه ها را لرزاند. گفتم: با آن اشك و اين لرزه حتماً آدمها به فكر اين مى افتند كه من چه دردى در دل دارم اما بعد از مدتى باز صداى گلوله و تانك و كشتار مى آيد. نمى دانم آيا بايد شكايتم را نزد خدا ببرم يا اينكه هنوز سكوت كنم و صبر و حوصله خرج دهم . من فقط مى خواهم به انسانها بگويم با هم دوست باشيد، بگذاريد كودكان زنده باشند، معصومانه بازى كنند و بدوند و با هر خنده و شادى آنها بر روى سطح من دل من هم شاد شود.
نمى دانم آيا آدمى حرفهايم و درددلهايم را مى شنود. شك دارم هزاران سال و چندين دوره نشنيد پس اكنون هم نمى شنود،آرى اكنون هم نمى شنود پس من فقط بايد از خداى خودم عذرخواهى كنم به خاطر اينكه گهگاهى مى لرزم ،گهگاهى گريه مى كنم و گهگاهى آهى عميق مى كشم. خدا مرا ببخشد چراكه قرار بود مأواى آدمى باشم اما او مرا آزرده ولى باز به اميد روزى كه انسانها همه خوب و شاد بر روى من در صلح و صفا زندگى كنند.
كار گروهى در تيم بسكتبال دختران
آنها مى خواهند پرواز كنند
* ساناز اقتصادنيا
اين چند نفر مى خواهند پرواز كنند. مى خواهند تمام جوانى شان را كمى بالاتر از زمين بگذرانند و با هر پرش دلهره سالهايى كه مى آيند و مى روند را فراموش كنند.
اين چند نفر، سوداى پرواز در سر دارند. نيم متر، يك متر، ... تا دستشان به جايى برسد كه مى خواهند. به جايى برسد كه تور بسكتبال قرار گرفته است. جايى كه دستهايشان و صدايشان، غرق شادى مى شود.
تا به حال براى تشويق تيم بسكتبال دختران شهردارى منطقه هشت به مسابقاتشان رفته اى؟ وقتى كه در مسابقات باشگاهى منطقه، مقام اول را كسب كردند، شادى دست و صدايشان را ديده اى؟ شادى چند دختر زير بيست و يك سال؟ اين چند نفر مى توانند در اين باشگاه نباشند. مى توانند در كوچه و خيابان هاى شهر، مثل هزاران دختر ديگر پرسه بزنند و ساعتها وقتشان را در كافى شاپ ها و پشت ويترين بوتيك ها تلف كنند. اين چند نفر اما درس مى خوانند و بعد از ظهرهايشان را در باشگاه الزهرا تمرين مى كنند. به اميد روزى كه بالاخره پرواز كنند و گروهى پرواز كنند. چون بسكتبال يك ورزش كاملاً گروهى است. اين را خودشان مى گويند: «بسكتبال هشتاد درصد بازى گروهى است، آن بيست درصد بقيه هم مربوط به تاكتيك هر تيم است.»
الهام چهار سال است كه در تيم بازى مى كند و تازه موفق شده است كارت مربيگرى بگيرد. در دانشگاه، تربيت بدنى مى خواند و معتقد است هيچ وقت براى ورزش كردن دير نيست. يك حرفى هم درباره على دايى و غلامرضا عنايتى و فوتبال مى زند كه در حافظه ام نمى ماند. ديرش شده و براى رفتن به كلاس عجله دارد. از او مى پرسم چرا تربيت بدنى را به عنوان رشته دانشگاهى انتخاب كرده است: «هميشه انرژى زيادى داشتم و دلم مى خواست يك جورى تخليه اش كنم.»
پس قضيه ربطى به اين ندارد كه مى گويند ورزشكارها معمولاً تنبل و درس نخوانند؟
«هيچ ربطى ندارد. ما در دانشگاه هم كلى درس سخت داريم. مى گويند رشته تربيت بدنى، زيرمجموعه اى از رشته پزشكى است. من هم در دوران مدرسه چون خيلى شيطان بودم، مشاوره هم كردم و به اين نتيجه رسيدم كه تربيت بدنى بروم.»
مربى حرف او را اصلاح مى كند: «شيطان نه. شيطانى مال دوران بچگى است. بايد بگويى توانايى بدنم بالا بود.»
تصورتان از يك مربى چيست؟ چه كسى مى تواند مربى يك تيم باشگاهى باشد و يك گروه تمام جوان را مديريت كند. توقع نداشته باشيد با يك خانم موسپيد و (شايد) بداخلاق روبرو شويد. عارفه رنجبر، مربى تيم شهردارى منطقه هشت، متولد سال ۱۳۵۱ است و از سال ۶۶ بسكتبال را شروع كرده. رنجبر معتقد است كه يك تيم مثل يك خانواده است. يك گروه با لباسهاى يكسان.
اما رنجبر براى هماهنگ كردن يك گروه دختر جوان با هم و براى آموزش كار گروهى به آنها و پرهيز از تك روى، چه برنامه هايى داشته است؟
«ما معمولاً برنامه هاى خارج از سالن هم داريم. به مناسبت هاى مختلف دور هم جمع مى شويم و با هم قرارهاى مختلف مى گذاريم. اما نكته اينجاست كه اين بچه ها با ميل و خواسته خودشان به باشگاه آمده اند و براى پيشرفت و موفقيت خودشان، همه كار مى كنند. مهم ترينش اين است كه تك روى نمى كنند.»
همه روى زمين، دور هم مى نشينيم و حرف مى زنيم. حميده، پنج سال است كه در تيم بازى مى كند و حالا سرپرست تيم شده است. خودش درباره دليل سرپرست شدنش مى گويد: «من متولد ۱۳۶۲ هستم و از نظر سنى از بقيه بچه ها بزرگترم. فكر كنم به اين خاطر مرا به عنوان سرپرست گروه انتخاب كرده اند.»
درباره تك روى در گروه مى گويند و اينكه كم پيش آمده كسى از آنها تك روى كند. دليلش هم سخت گيرى مربى و ترس از چشم غره هم تيمى هاست. مريم اما اعتراف مى كند كه از همه بيشتر تا به حال تك روى كرده و الآن مشغول ترك اين عادت است.
دور هم نشسته اند. يك جور پرغرور و با جسارت، جسارتى كه آدم را بيشتر ياد پسرهاى هفده، هجده ساله مى اندازد. مربى شان مى گويد آنها روحيه پسرانه ندارند: «غرورشان، خاص ورزشكارهاست. آن هم بسكتباليستها كه اصلاً ميان ورزشكاران، جسارت بيشترى هم دارند.»
راست مى گويد. همه صاف نشسته اند با سرهاى بالا و اعتماد به نفسى كه مى شود در چشم  هايشان ديد. قديمى ترها جلوتر نشسته اند و تازه واردها پشت آنها. يك جور احترام و ادب به بازيكنان قديمى.
نرگس سه سال و نيم است كه در تيم بازى مى كند. مربى به آينده او اميد زيادى دارد. از نرگس درباره رفتار بچه هاى قديمى نسبت به تازه واردها مى پرسم: «خب، اولش چون تجربه ندارند، هم تك روى مى كنند، هم حسودى. زمان كه بگذرد، درست مى شود. من خودم شش ماه نتوانستم با گروه تمرين كنم. چون مدرسه ام بعد از ظهرى بود، صبح ها تنها به باشگاه مى آمدم و تنهايى تمرين مى كردم. اگر كسى بخواهد خودش را به جايى برساند، به جاى حسودى، بهتر است تمرين كند.»
بهار و مونا از همان بچه هاى تازه وارد هستند كه به رسم احترام پشت سر دوستانشان نشسته اند. از آنها درباره حسشان از اولين روز ورود به باشگاه و آشنايى با بقيه گروه مى پرسم: «همه چيز خيلى معمولى بود. يك سلام و عليك عادى. ما توقع نداشتيم بار اول با ما خيلى صميمى باشند، اما وقتى وارد تيم شديم و با آنها شروع به بازى كرديم، همه چيز خيلى خوب بود.»
مربى نگاه عجيبى به بچه هايى كه دور هم نشسته اند، دارد. نگاهى پر از دوست داشتن و دلواپسى. اگر اين چند نفر بخواهند از پيش او بروند، غمگين مى شود؟
«اگر از پيشم بروند، غمگين مى شوم. البته نوع رفتن فرق دارد. نوع بد آن وقتى است كه يكى از بچه ها تيم را به هواى تيم ديگرى (كه در حد خودمان است) ترك كند. برود و در يك تيم ديگر دسته سوم مثل خودمان بازى كند. تا به حال چهار بازيكن از پيش ما به همين ترتيب رفته اند. معمولاً آنها نمى توانند خودشان را با گروه هماهنگ كنند. از رفتن آنها خيلى غصه مى خورم، اما اگر قرار باشد بچه ها پيشرفت كنند و به تيمهاى بهترى بروند، لذت مى برم.»
دخترها ديگر براى تمرين آماده شده اند و مشغول دويدنند. از اين سوى سالن به آن سو مى دوند و توپ را ميان دستهايشان جابه جا مى كنند.
الهام، كلاسش دير شده و آماده رفتن است. از همه خداحافظى مى كند و از در بيرون مى رود. مى دوم به دنبالش. صدايش مى كنم و مى گويم يادش مانده درباره على دايى و غلامرضا عنايتى چه گفته؟
«گفتم دايى ۱۹ سالگى ورزش را شروع كرد و عنايتى ۲۳ سالگى. مقصودم اينه كه اگر انگيزه داشته باشى، هيچ وقت براى ورزش كردن دير نيست. هر موقع كه بتوانى انگيزه را در خودت ايجاد كنى، عاليه.»
يخچال فرنگى
زير نظر: انوشيروان پناهنده
داريوش منزوى

يك لطيفه طوطيانه
آقاى صادقى نژاد و آقاى محمدى بعد از سال ها همديگر راديدند و به تجديد خاطرات گذشته پرداختند. آقاى صادقى نژاد گفت:
- رفيق! يادم مياد طوطى باهوش و سر و زبون دارى داشتى. هنوز هم دراى؟
آقاى محمدى آهى كشيد و گفت:
- نه متأسفانه، وقتى عروسى كردم اون از غصه مرد.
- از غصه؟! عجب! پس به زنت حسود ايش مى شد.
- نه حسوديش نمى شد، ديگه زنم مهلت نمى داد حرف بزنه.
يك لطيفه عبرت آموزانه
جناب منصور خان و همسر گرامى شان نازى خانوم براى دومين بار طى پنج سالى كه از ازدواجشان مى گذشت، قرار بود صاحب فرزندى شوند. قرار شد طى مراسمى ، آرام آرام قضيه را به پسر چهار ساله شان بگويند و او را از لحاظ روحى براى پذيرش يك عضو جديد در خانواده آمده كنند. از اين رو پس از خريد يك اسباب بازى چند هزار تومانى و خوراندن مقادير معتنابهى پيتزا و سيب زمينى سرخ كرده و نوشابه، منصورخان از پسر كوچولو پرسيد: - ببينم پسرم، دلت يه داداش كوچولو مى خواد يا يه خواهر كوچولو؟
پسرك با اطمينان جواب داد:
- اگر بگم هيچ كدوم، اون وقت بچه هه رو چى كارش مى كنين؟
يك لطيفه بدجنسانه
سپهر جون، فرزند يكى يكدانه و لوس ناصرخان، جلو در نرده اى باغچه حياطشان ايستاده بود و با اضطراب به دور و بر خود نگاه مى كرد: خوب پيدا بود كه مى خواهد برود توى حياط ولى نمى تواند در را باز كند. همين جور كه متحير و ملتمس مانده بود، خانم نيكوكارى از آنجا رد شد و با فراست، وضع بغرنج سپهر را دريافت.
با مهربانى جلو آمد و گفت:
- پسرم، ببين، باز كردن اين در خيلى آسون. قد خودت هم مى رسه! اين جورى دستت رو از پشت نرده رد مى كنى، يه خورد چپ و راست مى گردونى تا دستگيره رو پيدا كنى. بعد دستگيره رو اينجورى مى كشى، در باز مى شه. حالا برو تو، ياد گرفتى؟
- بله خانوم، از اولش هم بلد بود منتها اينجا رو تازه رنگ كرده بوديم نمى خواستم دستام رنگى بشه.
213174.jpg
يك لطيفه پيشگويانه
در يكى از محلات جنوبى نيويورك، توى يك كافه درجه۳ ، دو تا آمريكايى ؟؟؟؟ مشغول زدن حرف هاى مزخرف به هم ديگر بودند. آنقدر خزعبل گفتند تا صحبت شان رسيد به حس ششم و آگاهى انسان از وقايع آينده يكى از آن دو نفر به ديگرى گفت:
-باور كن! به جان بچه هات، پدر مان يه ماه قبل از مرگش، تاريخ دقيق مردنش رو مى دونست.
دومى كه ازتعجب شاخ در آورده بود گفت:
- نه بابا! بگو تو بميرى!
- تو بميرى.
- آخه چطورى؟ مگه مى شه؟
- آره، توى زندان كه بود منشى دادگاه اومد حكم رو براش خوند!
يك لطيفه پدرانه
در يكى از شهرهاى ايتاليا، كشيشى براى يك مأموريت در ايستگاه پياده شد.
پسركى كه آنجا پرسه مى زد رفت جلو و گفت:
- سلام جناب.
كشيس با تبسمى جواب داد:
- پسرم! به من نگو جناب، بگو پدر.
پسرك بشكنى زد و گفت:
- جانمى، برم به مامان مژده بدم كه شما اومدين، او مى گفت شما ديگه هيچ و قت به اين شهر برنمى گردين.
يك لطيفه لالايانه
جمع خانواده جمع بود. از اتاق بچه ها صداى عجيب و غريب مى آمد. ميلاد از مامانش پرسيد:
- چى شده مامان؟ بابا چرا داره اين سروصداها رو در مياره؟
مامان آهى كشيد و گفت:
- مثلا خير سرش داره لالايى مى خونه كه خواهرت رو بخوابونه.
ميلاد صادقانه گفت:
- پس چرا اين خواهر ديوونه من خودش رو نمى زنه به خواب؟
يك لطيفه سينمايانه
توى كوچه پسركى هفت - هشت ساله، مظلوم و رنگ پريده، با چشمان سرخ از گريه و با صدايى لرزان جلوى خانم محترمى را گرفت و گفت:
- خانوم، خانوم ... خواهش مى كنم، اگه مى شه پونصد تومن به من بدين، مى خوام برم پيش پدر مادرم... خانم رهگذر با اشك در چشمانش حلقه زد، از كيفش يك اسكناس پانصد تومانى در آرود و رو به پسرك پرسيد:
- كوچولو، پدر و مادرت كجا هستند؟
كوچولو جواب دارد:
- سينما
يك لطيفه ضعيفانه
توى باغ وحش، مادر به كودك:
- بچه اونقده نرو نزديك خرس قطبى. تو ضعيفى زود سرما مى خورى.
يك لطيفه خوشحالانه
جناب آقاى خجسته مثل همه پدرهاى اين دوره و زمونه عادتش بود كه هر چند وقت يكبار فرزندانش را دور خودش جمع كند و نصيحت شان كند. از جمله ديشب داشت حرف هاى عبرت آميزى براى فرزندانش بيان مى كرد:
- من وقتى به سن شما بود، خانواده فقيرى داشتم، نه رخت و لباس حسابى مثل شما ها داشتم، نه خورد و خوراك حسابى مثل شماها مى خوردم.
فرزندش كه چهار پنج سال بيشتر نداشت، نخست تحت تأثير قرار گرفت و گفت:
- پس حتما الان خيلى خوشحالى كه دارى با ما زندگى مى كنى!
يك لطيفه جنگ طلبانه
دو تا از بچه هاى نسل جنگ آفرينان آمريكايى مى خواستند بازى كنند. پسرك مدتى فكر كرد و گفت:
- هان ! پيدا كردم، بيا جنگ بازى كنيم.
دختر بچه با دلخورى گفت:
- نه من نمى خوام، من كتك كارى دوست ندارم.
پسرك جواب داد:
- كتك كارى نمى كنيم كه... من مى شم ژنرال تو هم ماشين نويس، بعد من خاطراتم رو تعريف مى كنم، تو ماشين مى كنى.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |