|
نگاهى به كتاب «همه آن سالهاى بى خاطره»
خواستن و نتوانستن!
|
|
|
چندى پيش كتابى از عليرضا مشايخى آهنگساز نوجوى معاصر انتشار يافت كه برخلاف انتظار مخاطبانش، نه تمرين هاى سلفژ و دشيفر بود و نه پارتيسيون هاى انبوه آثارش؛ كتاب «همه آن سالهاى بى خاطره» يك روايت است. مشايخى واگويه هاى درونى اش را در مسير خطى زندگى اى كه پشت سر گذ اشته، قلمى كرده است. براين مبنا چون كتاب، حصار قواعد اتوبيوگرافى را شكسته، به قالب داستان نزديك شده است. اين كتاب را نشر آويج منتشر كرد و انتشار آن واكنش هاى متفاوتى را نيز در برداشت مطلب ذيل از منظر يكى از اين واكنش ها نگاشته شده است.
«همه آن سالهاى بى خاطره» عنوان كتابى است از عليرضا مشايخى آهنگساز معاصر و نوگراى ايرانى كه به تازگى توسط نشر آرويچ منتشر شده است. مشايخى را جامعه موسيقى ايران به عنوان آهنگسازى مدرن با مجموعه اى از نقطه نظرات پيرامون موسيقى مى شناسد. او سالهاست كه به تعميم مشى نظرى خود در رسانه ها و يا حاشيه كنسرت هاى جنجالى اش پرداخته است و حالا او در راستاى ارائه ديدگاه هايش در «سالهاى بى خاطره» نوع خاصى از زبان را طلب مى كند و نوع برخورد با اثر را وراى ساختارهاى زبانى براى مخاطب شكل مى دهد. خود مشايخى در صفحات اول كتاب موضوع را به صراحت بيان كرده است: «مى گويند حرفهايى را كه نمى توانيم به زبان بياوريم؛ تبديل به موسيقى مى كنيم. لابد عكس آن هم درست است يا دست كم شايد در مورد من اين طور شده. يك چيزهايى هست كه نمى شود با موسيقى گفت. مى خواهم آن را بنويسم.» مشايخى با بيان اين موضوع دست به بيانگرى مى زند (البته اين بار از طريق واژگان) كه در آن محور بودن انديشه چنان مطرح است كه جايى براى استقرار نوعى زبان ثابت وجود نداشته باشد و اين عدم استقرار در انتها منجر به شكل گيرى پيكره اى خاص در برخورد با زبان شده است. زبانى كه مى كوشد همگام با تفكرات وجودى اثر خود را تثبيت كند ولى وجود دغدغه هاى انسانى معاصر و واكاويهاى نظامهاى حاكم فلسفى مدام آن رابه تعويق مى اندازد. شيوه برخورد مشايخى در همه آن سالهاى بى خاطره با روايتها نيز به گونه اى متفاوت نمود مى كند و در اينجا دقيقاً احساس مى شود كه بررسى ساختارهاى مبهم فلسفى در مورد تاريخ، علم، هنر، سياست، انسان و ... همگى قصد دارند جاى روايتها را بگيرند به طور كلى همه آن سالهاى بى خاطره با رهايى كامل از تقيد به متن شكل مى گيرد و از اين نظر مشايخى بيانى را در زبان جست وجو مى كند كه فارغ از قالبهاى دستورى دست به ارائه او زند. مشايخى همواره آهنگسازى را پاسخگويى به نوعى نياز معرفى مى كند. اگر همه آن سالهاى بى خاطره را نيز از اين زاويه بنگريم كه چنين نيز هست پس پايبند نبودن به زبان و عناصر زيبايى شناسى آن نيز موضوعى قابل فهم خواهد بود. به جرأت مى توان پرسشگرى را از مؤلف هاى اصلى تفكر مشايخى به شمار آورد كافى است نگاهى به يكى از دلايل شكل گيرى اركستر موسيقى نو بيندازيم. فعال شدن پتانسيل ذ هن در راستاى دريافت، سازماندهى و تحليل انديشگى و كنار آمدن با تضادهاى معانى، تضادهايى كه مدام شاهد تولد نوعى پرسشگرى و تكثيرى هماره هستند، مخاطب را وامى دارد همگام با او تمامى مجهولات و تناقضات را با ديدى حتى مستقل از مؤلف بررسى كند و اين همان نوع برخورديست كه در تزهاى فلسفه هنر عليرضا مشايخى مطرح مى شود «وجود اثر هنرى مستقل از آفريننده»اولويت نظام پرسشگرى مخاطب را وامى دارد كه ساختار زبانى و انتظار از وجود قالبهاى ساختارى زبان را كنار بگذارد و خود را در ژرفاى انديشگى مؤلف جست وجو كرده و همگام با مؤلف درگير تناقضات درونى اثر شود. تناقضاتى كه موضوع درگير با آنها مطرح است نه دست زدن به حل آنها. در همه آن سالهاى بى خاطره ما شاهد نوعى پرسشگرى خواننده از خود نيز خواهيم شد كه در راستاى نظام پرسشگرى مشايخى پى گرفته مى شود و خواننده را ملزم به كاوش حتى به طور مستقل و ايجاد پرسشهاى بنيادى پيرامون خود مى كند و اينجا همان جاييست كه مشايخى قرار است ما را رها كند اما در وحشتى كه بر فنداسيون واقعيتهاى عينى پيرامون خودمان بنا شده است. همه آن سالهاى بى خاطره آميزه اى است از بينش علمى مشايخى از تاريخ، نگاه خاص او به انسان معاصر و نوع برخورد وى با پديده فرهنگ، واجويى نقش هنر معاصر به عنوان عنصر زنده و پويا، برخوردى چندوجهى با مرگ و در فرمى كلى تر هستى و نيستى و منجر شدن به شكل گيرى نگاهى مستقل به آن، رويارويى شرق و غرب و ... نگاهى كلى به كاربرد مشايخى از واقعگرايى براى برخوردى اساساً عينى تحت تأثير شهودى هنرى به منظور شكل دادن و به تصوير كشاندن جهانى بى رحم كه در آن انسان به صورت عام و هنرمند به صورت خاص در آن قرار مى گيرد، مخاطب را وادار به گسستن و آزادكردن خود از قيود و ايدئولوژى هاى حاكم و تحميلى موجود در فلسفه و هنر مى كند. موضوع خواستن و نتوانستن و وجود تسلسل و دور فلسفى در گستره وجود انسان و تاريخ، اساساً محوريست كه مشايخى در همه آن سالهاى بى خاطره با بسط و گسترش آن دست به ايجاد پيكره اى مى زند كه شناخت آن، ما را در هر چه بهتر گام برداشتن در آنجا كه او قصد رها كردن ما را دارد، يارى مى كند. زبان مشترك بشريت چيزى نيست جز خواستن هاى دوباره و نتوانستن هاى دوباره شايد با رويكردى گذرا به اين پيكره كه از ساختارهاى بنيادى موجود در «همه آن سالهاى بى خاطره» است و از شاخصه هاى اصلى انديشه مشايخى در برخورد با موضوع «بودن» است و در سطرسطر اين اثر حضور خود را قاطعانه اعلام مى دارد، نوعى از پوچ انگارى و نااميدى و يأس را در ذهن مخاطب در رويارويى با وظيفه و تعهد شكل دهد و به همين علت اين مهم نگاهى ژرف تر را مى طلبد. با بررسى زندگى و آثار و افكار عليرضا مشايخى شاهد نوعى برخورد جديد او با موضوع خواستن و نتوانستن هستيم. رويكردى چند سويه با نگاهى پراگماتيستى كه به يك فرايند منتهى خواهد شد. فرايندى كه ردپاى آن را به وضوح مى توان در همه آن سالهاى بى خاطره پى گرفت و آن چيزى نيست جز فرزندى كه خواستن و نتوانستن همواره آبستن آن است يعنى «فرايند شدن»،اميدى منتهى به بودن و شدن كه به تمامى خود از انديشه اى ژرف برپايه واقعيت تغذيه مى شود. با نگاهى اجمالى به حركت عظيمى كه مشايخى دست به پى ريزى آن در پيكره بيمار موسيقى اين مملكت زده و تفكر را از محورهاى اصلى اين جريان قرار داده است، ما همواره شاهد ظهور اين فرآيند شدن هستيم. ظهورى كه منجر به ثمر نشستن و استقرار آن با تمامى مقاومتها و بى تفاوتى ها بوده است. محمد خدادادى
|