|
|
|
بازخوانى يك پرونده جنايى
ردپايى در كوير
|
|
|
هنوز سفره صبحانه جمع نشده بود كه زنگ در حياط بلند شد. «سپيده» مثل هميشه به طرف در رفت تا آن را باز كند. از اينكه صبح به اين زودى كسى براى انجام كارى به در خانه شان آمده بود جاى تعجب نداشت. پدرش حلال مشكلات همه و بزرگ محله بود. خيلى از مشكلات مردم و اقوام به دستان او حل مى شد. سپيده در را كه باز كرد مردى ناشناس و غريبه را ديد. - امرتون چيه؟ مرد دستى به صورتش كشيد و گفت: - ماشينم ام خراب شده مى خواستم اگر مى شود به من كمك كنيد. سپيده از جلوى در كنار رفته بود. پدرش را صدا كرده بود. پدر به مرد تعارف كرده بود كه ليوانى شربت بخورد و داخل شود. كمى خستگى بگيرد تا چند نفر به كمك بروند. مرد جوان با تشكر ليوان شربت را سر كشيده بود و بعد هم به محل كارش تلفن زده بود. از حرفهاى او معلوم بود كه عجله دارد و بايد كار مهمى را براى شركت انجام دهد ولى حالا با خراب شدن وسيله اش تمام برنامه هايش، نقش بر آب شده است. مرد بعد از اينكه به زيردستانش گفت كه چه كار كنند، گوشى تلفن را قطع كرد. لبخندى زد و بلند شد تا خانه را ترك كند. پدر سپيده وقتى ديد پسر جوان مى خواهد خانه را ترك كند به رسم ميهمان نوازى جلو رفت و گفت: - كجا با اين عجله. غيرممكن است كه بگذارم بروى. تازه مى خواهند ميوه و چاى بياورند. از چهره ات معلوم است كه خسته اى. مرد جوان با تعارفات پيرمرد نشست. سپيده سينى چاى را جلوى مرد غريبه گذاشت و براى آوردن ميوه از اتاق بيرون رفت. پيرمرد سر صحبت را با مرد جوان باز كرد و گفت: - از چهره ات معلوم است كه بچه كوير نيستى اين طرفها چه مى كنى؟ مرد جوان با لبخند گفت: - عمرى را در دانشگاه به خواندن كتاب گذرانديم و الآن هم براى انجام كار و راهسازى به اينجا آمديم غافل از اينكه تمام آنچه كه در دانشگاه خوانده ايم، اينجا در دل كوير به كار نمى آيد و پشيزى ارزش ندارد. حالا به هزار بدبختى افتاده ايم دنبال اينكه تازه زير اين گرماى سوزان تجربه به دست آوريم. پدر سپيده سرش را تكان داد وگفت: - بله كار عملى است كه مرد مى سازد. اى كاش پسرى مثل تو داشتم كه حالا در اين سن و سال عصاى دستم مى شد و به او و كارش افتخار مى كردم. پسر جوان كه چاى اش را سركشيده بود از جا بلند شد. - خدا نكند كه آدم سياه بخت و بدبختى مثل من پسر شما باشد. اين حرف روى قلب پيرمرد تأثيرش را گذاشت او كه انسانى مهربان و دلسوز بود از شنيدن اين حرف بار ديگر دست او را گرفت. - خدا نكند كه دلسوخته باشى ولى اين را بدان كه من با زخمهاى دل و زندگى آشنا هستم. به اصرار پدر سپيده جوان غريبه بعد از انجام كارهاى خودش و درست كردن ماشين اش براى شب به خانه آنها رفت. همان شب براى او معلوم شد كه اين پسر جوان مدتى قبل همسرش ريحانه را در حالى كه خيلى هم به او علاقه داشته است بر اثر بيمارى سرطان از دست داده و از آن به بعد چراغ خانه و آرزوهايش خاموش شده است. صبح روز بعد در حالى كه مهندس سعيد مى خواست خانه پدر سپيده را ترك كند، پيرمرد باز هم از او خواست هر وقت كه از اينجا مى گذرد به آنها سرى بزند. يك هفته از رفتن مهندس سعيد گذشته بود. سپيده از آشوبى كه در قلبش برپا شده بود، احساس خجالت مى كرد. خودش هم نمى دانست چطور شده كه عشق و محبت جوان غريبه در دلش نشسته است. از اينكه در چشمان پدرش نگاه كند احساس شرم مى كرد. نمى دانست اگر مهندس را دوباره نبيند چه بايد بكند فقط اين را مى دانست آنقدر به او وابسته شده است كه بدون او زندگى برايش سخت و طاقت فرسا خواهد بود. ديگر كم كم از آمدن مهندس نااميد شده بود. غروب بود و روى ايوان نشسته بود و به غروب آفتاب نگاه مى كرد كه صداى زنگ بلند شد. به طرف در دويد. دلش مى خواست آن طرف در مهندس باشد. وقتى در را باز كرد ماشين مهندس را ديد. اين ماشين با اينكه قديمى بود با اين حال براى او از هزار ماشين نو و قشنگ زيباتر بود. مهندس پشت در ايستاده بود. - دوباره مزاحم آمد. سپيده با گونه هايى گل انداخته مهندس را به داخل خانه دعوت كرده بود. صحبتها مثل قبل ميان او و پدر گل انداخته بود. سپيده به بهانه پذيرايى به اتاقى كه مهندس و پدرش نشسته بودند، رفت و آمد مى كرد چند بارى مهندس زير چشمى به او نگاه كرده بود. سپيده در آتش محبتى كه به جانش افتاده بود، مى سوخت. مهندس هر چند روز يك بار به بهانه سر زدن به پروژه به خانه آنها رفت و آمد مى كرد و سپيده مى توانست با ديدن مهندس احساس آرامش كند. يك ماهى مى شد كه سعيد به خانه آنها مى آمد. آن روز وقتى سعيد دوباره سرزده به آنجا آمده بود چند ساعتى آنجا مانده بود و رفته بود. بعد از رفتن سعيد بود كه سپيده متوجه پاكت نامه اى روى طاقچه شد. سعيد خيلى كوتاه نوشته بود به سپيده علاقه مند شده است و تمام اين رفت و آمدها را به آنجا به خاطر او مى كند. سپيده منتظر بود كه سعيد دوباره برگردد، دو روز بيشتر طول نكشيد تا انتظارش به پايان برسد. سعيد وقتى از زبان سپيده شنيد كه موافق است همان روز با پدر سپيده صحبت كرد. پدر سپيده كه در اين مدت به سعيد علاقه مند شده بود و دلش مى خواست براى اين جوان دلسوخته پدرى كند با ازدواج دخترش و سعيد موافقت كرد. سپيده از اينكه پدرش موافق اين وصلت بود از شادى در پوست نمى گنجيد، اما مادر به شدت با ازدواج سپيده و سعيد مخالفت كرد. - آقا مثل اينكه فراموش كرده اى كه خواستگار پروپاقرص سپيده پسر خواهر خودت است. طفلك چند سالى به پاى سپيده نشسته و اداهاى او را تحمل كرده است حالا درست نيست كه با بى اعتنايى و سردى اينگونه جواب و مزد عشق سالهاى وفادارى اش را بدهيم. آه دل سوخته را نمى شود ناديده گرفت. آقا شما اين چيزها را در طول سالهاى زندگى خودتان به من ياد داده ايد. حالا چرا نوبت به خودتان كه رسيد به همه عقايد و حرفهايتان پشت پا مى زنيد؟ مادر سرسختانه در برابر اين وصلت مخالفت مى كرد، سعيد از طريق سپيده متوجه شده بود كه مادر سپيده با اين ازدواج مخالف است. براى همين در رفت و آمد به خانه دختر مورد علاقه اش سعى كرد دل مادر را به دست آورد. مادر سپيده كه در طول چند هفته جز محبت از مهندس نديده بود بالاخره دست از مخالفت برداشت. پدر كه مى دانست اگر تصميمى را كه براى ازدواج دخترش گرفته علنى كند، فاميل و اقوام به سرزنش او مى پردازند و زبان دراز مى كنند، تصميم گرفت كه به صورت پنهانى مراسم عقد را برگزار كنند. مدتى از عقد پنهانى سپيده و مهندس مى گذشت. مهندس در طول هفته يكى دو بار با تجهيزات نقشه كشى و مهندسى سوار با خودرو شخصى اش به آنجا رفت و آمد مى كرد تا اينكه مادر سپيده به شوهرش گفت: تا كى مى خواهى قضيه ازدواج دخترمان را پنهان كنى. بالاخره كه چى؟ بعداً اگر بفهمند چند ماهى از اين قضيه گذشته بيشتر حرف و حديث درمى آيد. از همان روز زن به بهانه هاى مختلف به خانه اقوام تلفن زده بود و دست آخر هم گفته بود كه سپيده عقد كرده است. به پيشنهادچندتن از اقوام قرار شده بود كه پدر سپيده يك ميهمانى بدهد و تازه دامادش را به همه معرفى كند. از يك هفته قبل سپيده و مادرش دست به تدارك ميهمانى زدند. همه چيز براى روز ميهمانى آماده بود. سپيده از رودرروشدن با عمه اش مى ترسيد. هرچند كه بارها مخالفت اش را براى ازدواج با «احد» اعلام كرده بود و در طول چندسال خواستگارى و پافشارى او تن به ازدواج با او نداده بود ولى با اين حال دلش براى احد مى سوخت.«احد» برخلاف تصور همه زودتر از بقيه به خانى دايى اش َآمده و گفته بود: اگر كارى داريد من مى توانم كمك كنم. او وقتى متوجه شده بود كه مهندس سعيد مى خواهد براى خريد بيرون برود، خواسته بود تا به جاى مهندس اين كار را بكند، اما سعيد نپذيرفته بود. سعيد وقتى سوار ماشين اش شد هرچه تلاش كرد نتوانست خودرواش را روشن كند. «احد» بلافاصله پيشنهاد كرده بود كه با هم براى خريد بيرون بروند و سعيد هم ناچار اين پيشنهاد را قبول كرده بود. سپيده دچار دلشوره شده بود. اى كاش سعيد با احد نرفته بود. چندساعت بعد خبر رسيد كه «احد» تصادف كرده است. هيچ كس اطلاعى از سعيد نداشت . سپيده همراه پدرش سراسيمه به بيمارستان رفت. «احد»چند زخم سطحى برداشته بود. سپيده بعد از پرس و جو از پرستاران متوجه شد كه شوهرش سعيد در بخش مراقبت هاى ويژه است. چندساعت بعد سعيد به علت شدت تصادف و ضربات وارده جان سپرد. سپيده بعداز اينكه به خودش آمد بلافاصله از پسرعمه اش احد به جرم قتل شوهرش سعيد شكايت كرد. با اين شكايت پرونده اى در دايره ويژه قتل تشكيل شد. بازپرس ويژه قتل پس از بررسى متوجه شد كه ماشين احد به صورت شاخ به شاخ با يك خودرو پيكان در جاده برخورد كرده است. نحوه مرگ سعيد و ضرباتى كه به صورت و چهره او وارد شده بود نشانگر اين بود كه او هرچند كه بايد ضربات به ناحيه چپ صورتش براثر تصادف وارد شود، ولى ضربه به ناحيه راست صورتش به شدت برخورد كرده بود. پزشكى قانونى علت مرگ سعيد را ضربه مغزى بر اثر شدت ضربات وارده اعلام كرده بود. به دستور بازپرس ويژه قتل متخصصان پزشكى قانونى به بررسى علت مرگ راننده خودرو پيكان پرداختند اين در حالى بود كه احد در بازجويى ها گفته بود: - آن روز درحال برگشت از خريد بوديم، من و مهندس در حال جر وبحث بوديم. به او گفتم سپيده را از كودكى و نوجوانى چقدر دوست داشته و دارم و تاحالا كه ۳۸ساله شده ام به پايش نشسته ام و از او خواستم كه هرطور شده پايش را از زندگى دختردايى ام بيرون بكشد. او هم در برابر حرفهاى من عكس العمل تندى نشان داد. ديگر روبرو را نگاه نمى كردم متوجه نبودم كه ماشين به كجا مى رود مى خواستم هرطور شده او را متقاعد كنم كه يك مرتبه تصادف كردم. تحقيقات دراين مورد ادامه داشت تا اينكه يكى از زنان همسايه به مأموران گفت: روز ميهمانى متوجه شدم كه مردى جوان در حالى كه پيراهنى ليمويى رنگ پوشيده بود در حال دستكارى كردن ماشين مهندس بود. تحقيقات نشان داد كه صاحب پيراهن ليمويى كسى جز احد نبوده است، با انكارهاى «احد» بود كه زن همسايه و او رودر رو شدند واين بار زن همسايه با ترس گفت: مطمئن هستم كه خودش است. با روشن شدن حقيقت بود كه «احد» ناچار لب به اعتراف باز كرد و گفت: - وقتى فهميدم سپيده را براى جوانى به نام سعيد عقد كرده اند تصميم گرفتم هرطور شده با او حرف بزنم و از او بخواهم كه دست از سپيده بردارد تا هر طور شده من با او ازدواج كنم. براى همين صبح خيلى زود به آنجا رفتم مى دانستم خودرو سعيد كدام يك است، بنابراين با بالازدن كاپوت موتورش را دستكارى كردم و وقتى خواست براى كارى بيرون برود، خودم جلو افتادم ولى من او را به قتل نرساندم. در حالى كه احد بازداشت شده بود متخصصان پزشكى قانونى علت مرگ راننده پيكان را سكته قلبى قبل از تصادف اعلام كردند. با اين اعلام نظر مشخص شده بود كه راننده پيكان پس از اينكه در حال رانندگى دچار سكته شده است ، به سرعت به طرف خودرو «احد» حركت كرده و با آن برخورد كرده است. سپيده كه با مرگ سعيد دچار صدمه شديد روحى شده بود نمى توانست حرفها و ادعاهاى پسرعمه اش را باور كند. اين در حالى بودكه پس از چند رشته تحقيق روشن شد خودرويى كه متعلق به مهندس سعيد بوده، سرقتى است. كسى كه به عنوان صاحب خودرو اعلام كرده بود از سال گذشته خودرواش به سرقت رفته است به اداره آگاهى احضار شد. او بعد از ديدن خودرواش گفت: سال گذشته بود كه خودروام به سرقت رفت و چندروز بعداز آن يكى از كارگرانم كه با من درگير شده بود، ديگر به سر كار خود نيامد. وقتى مهندس سعيد اميرى كه ۵۲ سال داشت، عكس هاى مهندس سعيد را ديد، خشكش زد. - اين همان شاگرد من است كه ... *** سپيده گوشه اتاقى نشسته بود و به سعيد و سياه بختى اش فكر مى كرد. سعيد كارگرى ساده بودكه با سرقت خودرو و كارت شناسايى و مدارك مهندس سعيد ، اقدام به جعل هم كرده بود و بعد با فريبكارى با او ازدواج كرده بود. سپيده از شكست بزرگى كه خورده بود احساس ناراحتى مى كرد ، ديگر تاب وتوان تحمل اين ضربه بزرگ را نداشت. قوطى قرص را باز كرد و تمام قرص ها را يكجا در دهان ريخت... احد در بيمارستان كنار تخت سپيده نشسته بود. از اينكه سپيده تا اين حد ضعيف و ناتوان شده بود احساس ناراحتى مى كرد. هيچ وقت دلش نمى خواست شاهد اين لحظات سخت و تلخ باشد. سپيده بعداز چند ماه توانست دوباره به زندگى بازگردد. اين بار او مى خواست زندگى را از دريچه اى ديگر نگاه كند.
|
|
|
|
|