|
|
|
در نكوهش عقل اقتدارگرا
|
|
|
شيرين دخت دقيقيان «آقايان! من اين شهرت را كمابيش مديون گونه اى خردمندى هستم. چگونه خردى را مى گويم؟». سقراط، سپس، از سياستمداران آتن كه به محاكمه او نشسته اند مى خواهد كه اندكى حوصله كنند، حرف او را قطع نكنند و به نظر او پيرامون علت آوازه خردمندى خودش گوش بدهند: روزى دوست دوران كودكى اش، خائرفون، كه بعدها از سياستمداران آتن مى شود، به معبد خداى واره دلفى مى رود و از او مى پرسد كه آيا كسى خردمندتر از سقراط وجود دارد؟ كاهنان معبد، پيام دلفى را مى گيرند و پاسخ مى دهند: نه، هيچ كس! وقتى سقراط اين پاسخ خدايان را مى شنود، از خود مى پرسد كه معناى نهفته آن چيست؟ فرض بر اين است كه خدايان دروغ نمى گويند، پس واقعيتى در اين گفته نهفته است. از سوى ديگر، «من فقط زياد از حد مطمئنم كه خودم هيچ ادعاى خرد، چه در معناى گسترده و چه جزئى آن ندارم، پس چگونه دلفى مى تواند مرا خردمندترين مرد دنيا بخواند؟» آن گاه سقراط تكاپوى خود در جست وجوى مردى عاقل تر و خردمندتر از خود را براى سياستمداران آتن بازگو مى كند: ابتدا به سراغ مشهورترين سياستمدار شهر كه نامش را فاش نمى كند، مى رود: «اين شخص را كامل آزمودم... و در گفت وگو با او دريافتم كه هرچند او از نظر بسيارى از مردم و به ويژه از ديد خودش ، خردمند است، در حقيقت اين گونه نيست. سپس وقتى كوشيدم به او نشان بدهم كه او فقط گمان مى برد كه خردمند است ولى درحقيقت نيست، هم او و هم بسيارى از حاضران، كينه مرا به دل گرفتند. با وجود اين، در همان حال كه آنها را ترك مى كردم، با خود انديشيدم: بله من بى ترديد از اين شخص خردمندترم. بسيار محتمل است كه هيچ يك از ما اصلاً دانش قابل ملاحظه اى نداشته باشيم، ولى او گمان مى برد كه چيزى را مى داند كه در اصل نمى داند. ولى من بر نادانى خود آگاهى كامل دارم؛ تنها از اين نظر و در اين مقياس كوچك، من از او عاقل ترم، زيرا گمان نمى كنم چيزى را مى دانم كه در حقيقت نمى دانم». سقراط شرح مى دهد كه پس از آن با مرد ديگرى از سياستمداران مشهور آتن به گفت وگو مى نشيند، شايد او را عاقل تر از خود بيابد، اما سرانجام در مى يابد كه: «افرادى كه بيش از ديگران شهرت دارند، تقريباً يكسره بى مصرفند!». سقراط اين بخش از استدلال خود در «دفاعيه» (Apology) را با اين جمله به پايان مى برد: «عاقل ترين شما آقايان، آن كسى ست كه مانند سقراط مى داند از نظر دانايى چيزى نمى ارزد». سقراط با اين رويكرد به مفهوم دانايى، پايه روشى را مى گذارد كه اساس آن مغرور نشدن به دانسته ها، آگاهى به وسعت نا دانسته ها ،گشوده بودن ذهن، جست وجوى حقيقت درهمه جا، و پرسشگرى فلسفى براى همه مردم است. روش سقراط براساس جست وجوى حقيقت از راه ورزدادن ذهن با استدلال منطقى بود؛ به گونه اى كه فرد خود قادر به شكستن پرسش هاى عام به پرسش هاى خاص باشد. حتى پرسش هاى اجتماعى يا سياسى، پرسش هايى كلى هستند كه تا خاص تر و اساسى تر نشوند، به پاسخ هاى مناسب نمى رسند. در روش سقراطى، فرد راه درست پرسشگرى را مى آموزد. سقراط شناس مشهور انگليسى، هارولد تارانت، درباره اين روش مى نويسد: «مى دانيم سقراط ادعا مى كرد كه نه درس و نه دستورالعمل نمى دهد. از ديد او اين نكته اهميت اساسى دارد كه مخاطب، خودش، داوطلب يا موظف به جستار و استدلال باشد. با اين وجود، سقراط راهنمايى مى كند. موقعيت هايى هست كه پيشنهادهاى مفيدى براى جريان روان تر بحث ارائه مى دهد؛ همين گونه وقتى كه پرسش هاى او، سويه هايى را به ميان مى آورد كه در نوبت بعد بايد بررسى شوند. سقراط مى تواند پايه هاى بحث را بسازد، ولى او بر آن است كه آموزش مطمئن، ساختمانى ست كه آزادانه بر تجربه خود دانش پژوه استوار شود». تربيت افرادى دار اى تفكر منتقدانه و ذهن گشوده تضمينى براى دموكراسى ست. روش پرسشگرى سقراط هرچند كه بر عقل فردى تكيه دارد، دستيابى به خرد جمعى را از راه گفت وگو ممكن مى داند. اگر مانند سقراط بپذيريم كه حقيقت را بايد در منابع گوناگون جست وجو كرد، آن گاه از گفت وگو با هر فرد ديگر كه تجربه و دانش يگانه خود را دارد و يا هر جامعه و فرهنگ ديگر، استقبال خواهيم كرد. به اشتباه گمان مى رود كه تفكر منتقدانه و ذهن گشوده، ناهماهنگى و اختلاف را دامن مى زند؛ برعكس، در سطح پرسش هاى كلى و بزرگ، سردرگمى و آشوب بيشترى وجود دارد تا در لايه هاى عميق تر كنكاش هاى زيربنايى. هرچه پرسش ها كلى ترند، امكان پرش هاى منطقى بيشتر است و هرچه پرسش ها خاص تر مى شوند، پرش منطقى كمتر مى شود و افراد بهتر مى توانند بر سر مفاهيم زيربنايى به توافق برسند. هرچه پرسش خاص تر باشد، روش شناسى تطبيقى يا چند آزمونه اى Cross-Examination ، ممكن تر و سفسطه دشوارتر خواهد بود. سقراط با مردم كوچه و بازار آتن مى نشست و پرسش هاى كليدى ذهن آنها را جويا مى شد. آن چه تارانت در روش سقراط «راهنمايى» مى نامد، همان تلاش سقراط براى رساندن خود افراد به پرسش هاى زيربنايى ست، خواه به گونه فردى و خواه درجمع، خواه پرسشگرى فلسفى و خواه گفت وگوى جمع. هدف گفت وگو، جست وجوى منابع و دريچه هاى جديد براى شناخت است و نه تحويل دادن ديدگاه هايى سنگ شده و قالبى و در نهايت تك گويى در حضور جمع. گفت وگوى سالم براساس شنيدن فعال Active Listening ، گشودگى ذهن به دريافت و تحليل داده هاى جديد و نهراسيدن از درهم شكستن پيش فرض هاى شخصى رخ مى دهد. در اينجا با مقوله ديگرى روبه رو مى شويم: مدارا، به عنوان گام نخستين گفت وگو. براى نخستين بار فيلسوف انگليسى، جان لاك ۱۷۰۴-۱۶۳۲ در رساله Letter Concerning Toleration ، واژه Toleration Aرا در مفهوم امروزين آن، يعنى مدارا، به كار برد. لاك از منافع مدنى يا Civil Interests سخن مى گويد كه شامل حق زندگى، آزادى، سلامتى و داشتن اموال براى همگان است. جان لاك در اين نامه، به تفتيش عقايد كليسا، عدم مدارا و سخت گيرى با دگرانديشان اعتراض مى كند و از همين دريچه، مقوله مدنيت را ارائه مى دهد، كه براساس آن، حكومت از حوزه دين يكسره تفكيك مى شود و هيچ يك نمى تواند ديگرى را تعريف كند. جان لاك از كليسا مى خواهد كه حقوق فردى پيروان مذاهب ديگر و ديگر انديشان را زير پا نگذارد و به سركوب و اختناق مذهبى پايان بخشد. استدلال او براساس گفته اى از انجيل هاست كه مدارا را تشويق مى كند. لاك مى نويسد: «وظيفه مدارا به عهده آنانى ست كه از جامعه بشرى، از طريق امتيازهاى روحانيت (برخلاف مردم عوام، آن گونه كه دوست دارند آنها را بنامند) متمايز مى شوند. در اينجا كار من نيست كه به منشأ قدرت يا احترام كشيشان بپردازم. فقط مى گويم كه تا وقتى اقتدار آنها بر سر جايش هست و اقتدار مذهبى محسوب مى شوند، بايد اين قدرت درهمان محدوده كليسا باقى بماند و در هيچ حالتى به امور مدنى گسترش نيابد، زيرا كليسا خود، چيزى جداگانه و متمايز از زندگى معمول است. حدود اين دو معين و تغيير ناپذيرند... بنابراين ، هيچ انسانى با هر اندازه قدرت و احترام در لباس اقتدار مذهبى نمى تواند انسان ديگرى را كه عضو كليساى او نيست به دليل تفاوت مذهب از آزادى يا اموال خود محروم كند». برخى از متفكران معاصر، از جمله برنارد لوييس، تاريخ نگار معاصر، مقوله مدارا را ديگر پاسخگوى نيازهاى دنياى امروز كه هنوز هم شاهد سخت گيرى ها و خشك انديشى هاى خشونت بار است نمى دانند. برنارد لوييس، مدارا (Tolerance) را كافى نمى بيند و اين واژه را حتى داراى بارى منفى ارزيابى مى كند، زيرا «مدارا» چنين القا مى كند كه اكثريتى وجود دارد كه جريان اصلى به شمار مى رود و قرار است جريان هاى فرعى را تحمل كند. پديده شهروندى درجه دو در حكومت هاى توتاليتر و انحصار طلبانه مذهبى به نوعى از مفهوم مدارا مى آيد. با اين همه بسيارى از جوامع امروز براى برقرارى همين مفهوم ابتدايى مدارا مبارزه مى كنند. برنارد لوييس، گفت وگو را مرحله اى پيشرفته تر از مدارا به شمار مى آورد، زيرا بر حقوق برابر استوار است. گفت وگو بيشتر جوابگوى نيازهاى دموكراتيك جوامع و نيز مناسبات بينافرهنگى ست تا مدارا. در بررسى مفهوم گفت وگو در برابر تك گويى و روش ذهن گشوده در برابر شناخت اقتدارگرا، نمى توان در قلمرو نظرى محدود ماند و به امور اجتماعى كشيده نشد. هرگونه روش شناسى و شناخت شناسى، دير يا زود، به گونه اى مستقيم خود را در عمل و مناسبات اجتماعى نشان مى دهد. بنابراين، فراسوى نهادها و شيوه هاى مديريت اجتماع، نظام هاى حكومتى، گرايش هاى اجتماعى، و يا رويكردهاى متضاد به انقلاب، رفورم، گسترش سياسى و مديريت تغيير، همواره گونه اى روش شناسى و شناخت شناسى نهفته است. با هر گونه نيتى، چه خير و چه بد، اگر پرسش هاى ما برخاسته از شناخت اقتدارگرا باشند، پاسخ هاى ما نيز اقتدارگرا خواهند بود. كارل پاپر، نمونه اى از پرسش هاى اقتدار گرا را مثال مى زند: چگونه كسى بايد بر ما حكومت كند كه حاكم خوب و لايقى باشد؟ پاسخ اين سؤال، قطعاً اقتدار گرايانه خواهد بود و جمله اول آن، قاعدتاً اين گونه شروع مى شود: كسى كه.... پرسش درست اين گونه است: «چگونه نهادهاى خود را سامان دهيم كه حاكمان بد و نالايق نتوانند آسيب هاى بزرگ به ما وارد كنند». هر قدر هم كه پرسش هاى اقتدارگرايانه با نيت خيرخواهى مردم صورت گيرند، باز هم، عذر موجهى براى پيامدهاى ناگوار خود ندارند. توهم همه چيزدانى، دير يا زود، نزد خيرخواهان اجتماع نيز به اقتدارگرايى عملى مى انجامد و تفاوتى ميان آنها و دشمنان مردم باقى نمى گذارد. هم صاحبان ايدئولوژى هايى كه نظام هاى يكسان گرا يا تماميت خواه (توتاليتر) را به جوامع تحميل مى كند و هم آن دسته از خيرخواهانى كه مدعى در انحصار داشتن بهترين بينش و برنامه قالب ريزى شده براى رسيدن به مدينه فاضله يا بهشت روى زمين هستند، هر دو اقتدارگرا به شمار مى روند. هر دو اين رويكردها، به يك اندازه راه را بر خرد منتقدانه و مديريت خردمندانه جوامع مى بندند و پى ريزى مردم سالارى و جامعه مدنى را از آن چه هست، دشوارتر مى كنند. جامعه ايران طى يك قرن چالش هاى مدرنيته، مدنيت و دموكراسى، بخشى از سنت سقراط را به خوبى آموخت. شمار بسيارى از روشنفكران و كوشندگان آزادى و عدالت اجتماعى، «كاشفان فروتن شوكران» شدند. اما بخش مهمى از سنت سقراط در روش شناسى و پرسشگرى فلسفى، هنوز آن گونه كه بايد بررسى نشده است. ما مردن سقراطى را آموخته ايم، اما انديشيدن سقراطى را نه هنوز.
|
|
|
|
|