بعد از ظهر با سهيل و منصور و چنگيز از مدرسه بر مى گشتيم و يه پاكت گنده چيپس گرفته بوديم كه بچه ها گذاشته بودن روى شكم من - آخه بالاى شكمم عين تاقچه است! - مثل هميشه چنگيز آخرين فيلمى رو كه ديده بود، تعريف مى كرد. چنگيز آخرشه، فيلم دو ساعته رو توى چهار ساعت و نيم تعريف مى كنه! وقتى هم مى ره تو حس، صحنه هاى هيجانى اش رو همچى بازى مى كنه كه انگار خود فيلم جلوته. يادمه سر صحنه آخر «تايتانيك» پدرمون دراومد تا از ته حوض خونه كشيديمش بيرون! اين بار هم چنگيز حسابى حس گرفته بود: «... اون وقت قاتله برگشت خونه اش، در رو باز كرد، همه جا تاريك بود، چراغ رو كه روشن كرد، ديد روح همه آدمهايى كه كشته، جمع شدن و منتظرش هستن...»
سهيل كه زور مى زد عادى باشه، گفت: «وا... وا... واسه چى؟»
«كه واسش تولدت مبارك بخونن... خب معلومه پسر، واسه اينكه بكشنش!»
به خودم گفتم خسرو! نترسيا، اينا همه اش خالى بنديه! بعد يه مشت چيپس چپوندم تو دهنم تا دلم گرم شه. منصور يه نيگاه به پاكت خالى چيپس انداخت و گفت: «تو كه عين جاروبرقى هر چى بود، بالا كشيدى!» گفتم: «مى دونين كه، دست خودم نيست، هيجان زده كه مى شم، گشنه ام مى شه!»
سهيل يه نيگاه ناجور به شكمم انداخت و گفت: «معلومه تازگى ها همه اش تو هيجانى، شكمت ديگه داره اعلام استقلال مى كنه!»
سهيل خيلى آدم ضايعيه. همه اش مى خواد عيب بذاره رو بچه مردم. مامانم مى گه شكمت خيلى شيك و جاداره، ريقوها حسوديشون مى شه!
نصفه شب، اتاق خواب خسرو
خدا لعنتت كنه چنگيز با اون فيلمت! هرچى توى تختم غلت مى زنم، خوابم نمى بره، همه اش ياد قاتله و روح هاى تو خونه اش مى افتم... آدم قتل هم مى كنه، نبايد كه بعدش يه راست بدوه بياد خونه تا روح طرف، آدرسشو ياد بگيره! بايد فكرهاى خنده دار كنم تا فيلمه يادم بره، اما مگه مى شه؟! فورى يه چيز وحشتناك مى آد تو مغزم؛ به لورل و هاردى فكر مى كنم يهو لورل قاط مى زنه و مى پره خرخره هاردى رو مى جوه، به هاگار فكر مى كنم، هلگا مى اندازدش تو اجاق و مى پزه و مى خوردش، به تعطيلى جمعه فكر مى كنم، ياد برنامه «فتيله جمعه ها روز تعطيله» مى افتم!
چشم هام رو باز مى كنم، انگار هزار جور شكل و قيافه توى تاريكى بهم چشمك مى زنن. كله ام رو زير پتو مى كنم، اولش خيلى جواب مى ده (پتو و ملافه اصولاً خاصيت دفع روح دارن)، اما بعد گرمم مى شه و عرق مى كنم و نفسم بند مى آد. اى تف به اين شُش ها كه آدمو محتاج هواى بيرون پتو مى كنن! دماغمو از لاى پتو بيرون و نفس مى كشم، يه بوى گند عين طويله مى پيچه توى دماغم. نمى شه چهار تا روح تر و تميزتر بيان سراغم؟! اگه يكى شون انگشتش رو بكنه توى سوراخ دماغم چى؟ كاش قبل از خواب دماغمو پاك كرده بودم، آبروم جلوى روحه نمى رفت...
به خودم مى گم خسرو! اين خيالات مال گشنگيه... مامان واسه شام همه اش سه تا سوسيس آلمانى انداخت تو ماهيتابه و پنج تا تخم مرغ شيكوند روشون، بعد نصف قالب كره رو ماليد لاى نون باگت و ساندويچ سوسيس و تخم مرغ درست كرد، اون هم بدون يه قاشق پلو! من هم كه تا پلو نخورم، انگار اصلاً غذا نخوردم، اون وقت سيستم بدنم هنگ مى كنه، خون به مخم نمى رسه، سلول هاى خاكسترى مغزم فلج مى شن، دچار توهم مى شم... حالم... بد مى شه... دارم... مى ... ميرم... ك... كمك! بايد خودمو سريع برسونم به جعبه كمكهاى اوليه كه توى راهروئه. مامان هميشه يه قابله پلو مى ذاره توى جعبه كمك هاى اوليه براى اينجور وقتها كه حالم اورژانسى مى شه.
بايد اول كليد چراغ رو كه بالاى تختخوابه بزنم، اما اگه اتاق روشن بشه و يهو پنجاه تا روح دو رو برم ببينم كه زل زدن بهم، چى كار كنم؟ به خودم مى گم خسرو، بى خيال! تو كه كسى رو نكشتى تا روحش بياد سراغت! اما اگه يه قاتل نامرد آدرس عوضى به روح ها داده باشه چى؟! نه پسر، اينها مال كمبود پلوى خونمه، فكرهاى الكى رو از سرم بيرون مى كنم و كليد برق رو مى زنم...
خداجون، پنجاه جفت چشم زل زدن به من! يه لحظه خشكم مى زنه، اما از روح و شبح خبرى نيست، چشم ها مال پنجاه تا حيوون ريز و درشته كه دور و برم وايسادن: خروس، مرغ، گوسفند، گاو، ماهى... بيخود نيست كه اتاق بوى طويله گرفته! خودمو جمع و جور مى كنم و مى گم: شما كه منو ترسوندين، فكر كردم روح اومده! مى خواين آژانس خبر كنم واسه باغ وحش؟» يه مرغ خپل پاكوتاه كه بد نگاهم مى كنه، مى گه: «اتفاقاً درست حدس زدى... ما روحيم!»
پيشونيم عرق مى كنه: «رو... رو... روح؟!»
«آره... اومديم انتقام بگيريم.. قدقد!»
«هـ ـ... همسايه... همسايه بغلى ما... قصابه... ف-.... فكر كنم با اون كار دارين!»
«نه خسرو، ما با خودتو كار داريم، مااااا ووو!» اينو يه گاو قهوه اى گنده مى گه و شاخش رو فشار مى ده به پام، گوله مى شم و مى چسبم به بالش عقب تختم: «اما... اما من يه پسر كوچولوى بيگناهم!»
يه ماهى قزل آلاى گنده توى هوا شنا مى كنه و مى آد جلوى صورتم، حرف كه مى زنه، بوى زهمش مى ره تو دماغم و حالم بد مى شه: «تو همه ماها رو خوردى!»
«من؟»
ماهى ادامه مى ده: «آره... هفته پيش يادته؟ رستوران غذاهاى دريايى كه رفتى؟»
گاو باز شاخش رو فشار مى ده به پام: «اون استيك فيله گاو كه ديروز خوردى چى، يادت مى آد؟»
يه گوسفند پشكل ريزان مى آد جلو و مى گه: «ايايويه يايى يايه يويو...!» گاوه مى پره وسط حرفش: «اين بيچاره زبون نداره، داره مى گه ساندويچ زبونى كه صبح خوردى، فراموش كردى؟»
«حالا من خودم هيچى... قد قد! اون پنج تا تخم مرغ كه شام با سوسيس ها خوردى...» مرغ اينو مى گه بعد مى پره رو تخت: «...اونا بچه هاى ناكام من بودن!»
سعى مى كنم صدا و قيافه ام مثل گربه چكمه پوش توى كارتون «شرك» مظلوم باشه: «من كارى نكردم... همه آدما گوشت مى خورن! پروتئين براى بدن لازمه...»
«بسه ديگه، فكر كردى ما خريم؟ عرعر!» اينو يه خر لنگ پير مى گه و خيره مى شه تو چشمام!
«تو اين وسط چى كاره اى؟! تو رو كه ديگه نخوردم!»
«اتفاقاً! يادته جمعه با بابات رفتى قزوين، تو يه رستوران بين راهى چلوكباب برگ خوردى؟! عر عر!»
اَه! چرا وزارت بهداشت به اين رستوران ها نظارت نمى كنه؟ سعى مى كنم بهش فكر نكنم آخه وسط جمعيت چند تا كرم و موش و گربه و سگ هم وايسادن! مرغه كه تازه داغدار شده و از همه آتيشى تره جيغ مى زنه: «آدما گوشت مى خورن اما تو همه ما رو در عرض يه هفته خوردى!»
گاو سر تكون مى ده: « اسم من بد در رفته كه مثل گاو مى خورم اما دهن تو مدام مى جنبه... ما ااا ووو!»
«يايويه يى يويو يه يا...!»
«داره مى گه اگه همه مثل تو باشن نسل حيوون ها در عرض يك هفته ور مى افته، مااااوو!»
«بايد مجازاتش كرد تا درس عبرت بشه واسه همه آدمهاى پرخور، قد قد قد!»
«بله!»
«صحيحه!»
حيوون ها حلقه محاصره رو تنگ تر مى كنن و از تختخوابم بالا مى آن، مرغه هم مدام سردماغمو نوك مى زنه: «بايد پرهاش رو كند! قد قد قدا!»
«يه يا يو ايه يى يا...»
«داره مى گه بايد پشم هاش رو چيد، ماااووو!»
«بايد با تيپا زد پشتش، واق واق!؟!»
بغض مى كنم و مى گم: «اما ... باوركنين، دست خودم نيست، گشنه ام مى شه!»
«كه دست خودت نيست! عرعر! پس مجازاتت اينه كه...» خره پوزه اش رو مى چسبونه به دماغم و ادامه مى ده: «... از اين به بعد هرچى بخورى سير نمى شى. انقدر مى خورى كه فكت خسته شه!» بعد شروع مى كنه آهنگ «جمعه » فرهاد رو با سوت زدن!! از رو تخت پرت مى شم پايين، نور آفتاب اتاق رو، روشن كرده، يه نيگاه مى اندازم دور و برم، هيچكس نيست. صداى سوت، آهنگ تلفن همراه بابامه كه گاهى بر مى دارم و باهاش پيش بچه ها كلاس مى ذارم! اما عجب خوابى بود. هنوز جاى نوك مرغه سردماغم مى سوزه! گاوه رو بگو كه نقش «چلنگر» رو واسه گوسفند بى زبون بازى مى كرد! چه جدى گرفته بودم ها! بايد يه چيزى بخورم كه حالم جا بياد همه اش مال شكم خاليه. زير تختم يه پاكت پفك قايم كردم واسه اينجور وقت ها... چه خوشمزه است! همينطور كه مى جوم فكر مى كنم معنى خوابم چى بود، آخه بايد غذا به مغزم برسه تا بتونم فكر كنم ديگه! پفكه تموم مى شه. حيف! ته پاكتش رو مى ليسم همون مزه رو مى ده... فكر كنم خوابم مى خواست بگه كه... پس پاكت پفك كو؟! انگار خوردمش! اما هنوز دلم قار و قور مى كنه... مى دوم طرف آشپزخونه و در يخچال رو باز مى كنم، يه تيكه كيك ميوه اى بر مى دارم و مى خورم، توش گيلاس داره، من عاشق گيلاسم! يه تيكه ديگه بر مى دارم بعد هم يكى ديگه، بعد... تموم شد! ته بشقاب رو ليس مى زنم، اوم م م م! مزه كيك مى ده، يه گاز محكم از بشقاب مى زنم اولش سفته اما بعد نرم مى شه و مى ره پايين، بقيه بشقاب رو هم مى خورم بعد نوبت ميوه ها و سبد شونه و بعدش هم يه قوطى سس مايونز كه درسته قورتش مى دم.
|
|
|
حالا ديگه يخچال خالى خالى شده درست مثل شكم من كه هنوز قارو قور مى كنه و انگار بهم مى گه: «خسروى بى مرام! اين طرز رفتار بايه شكم نانازه؟ خوبه بذارمت و برم؟!» يخچال خالى هنوز بوى غذا هاى توش رو مى ده و آب از لب و لوچه ام راه مى اندازه، در و ديوار يخچال رو مى جوم و قفسه هاى ميله ايش رو مثل استخوان مرغ در مى آرم و مى اندازم بيرون (اونارو هم بعداً مى خورم كه اسراف نشه) بعد مى رم سراغ سراميك كف آشپزخونه كه هنوز بوى يخچال رو مى ده، با چه چسب خوشمزه اى به زمين چسبيدن! حالا نوبت كابينت هاست كه از چوب درخت كاج نرم و خوش خوراكن، يه بچه خوب قبل از خوردن ديوارهاى بتنى بايد خوب با كلنگ ريز شون كنه تا دندوناش خراب نشه اما خوشبختانه ديوارهاى خونه ما از آجر نرم و ترد هستن، صندلى هام روكش چرم اشتها آورى دارند كه البته سير نمى كنه اما ته دل رو مى گيره، خداييش من با كمتر از يه كاناپه سه نفره سير نمى شم، لاى آجرها سس سيمان سفيد خوشمزه اى ماليدن و ستون ها رو با دوغاب آهك طعم دادن، لوله هاى گاز رو با احتياط مى خورم كه خداى نكرده سانحه اى پيش نياد و ايمنى رعايت بشه، وسايل برقى رو هم از برق قطع مى كنم بعد مى خورم، بابا همين كه مى بينه تختخوابش داره مى ره توى شكمم فرار مى كنه و خودشو نجات مى ده، پاركت ها و كاغذ ديوارى ها رو مى خورم و روى ميز ناهار خورى سس گوجه فرنگى مى زنم و لاى نون باگت مى ذارم، حالا خونه ام تموم شده مى رم تو خيابون سر وقت ماشين بابا...