جمعه ۶ خرداد ۱۳۸۴ -
Fri, May 27, 2005
كودك ونوجوان (۲)
۳۱۴۵
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
سياسى
خانواده (گزارش اصلى)
خانواده (ماجرا)
خانواده (جامعه)
خانواده (سفره خانه)
خانواده (خانواده سالم)
خانواده (خانه زيبا)
خانواده (گفت وگو)
خانواده (گوناگون)
هنر (گزارش اصلى)
هنر (سينما)
هنر (تجسمى،موسيقى)
هنر (ادبيات)
كودك و نوجوان (۱)
كودك ونوجوان (۲)
كودك و نوجوان (۳)
ورزش
اوقات شرعى
ارتباطات
معرفى كتاب
داستان
معرفى كتاب
كاشتانكا
213519.jpg
ياسمن شكرگزار

بعضى نويسنده ها خيلى مشهورند، مثلاً «آنتوان چخوف» نويسنده نامدار رئاليست (واقع گراى) سده نوزدهم روسيه، كه تا اسمش رو روى يك كتاب كودك و نوجوان ديدم وسوسه شدم بخرمش. اين نويسنده در زمينه ادبيات نمايشى و داستان كوتاه اينقدر بزرگ و با اسم و رسمه كه كنجكاوم كرد ببينم براى كودكان چه كار كرده و من رو كشوند سمت فضاى كودكانه اى كه خلق كرده.
كاشتانكا شخصيت اصلى داستان ماست «سگى كم سن و سال و بلوطى رنگ از نژادى بين سوئيسى و دو رگه، كه پوزه اش شباهت زيادى به پوزه روباه داشت...» داستان از جايى شروع مى شه كه كاشتانكا گم شده. اون كه اول روز با صاحبش، نجار لوكا الكساندريچ به گردش مى ره يك دفعه خودش رو تنها، بدون صاحبش مى بينه و بعد با مرد غريبه اى كه مربى سيركه آشنا مى شه و مرد اون رو پيش خودش مى بره و كم كم شروع به ياد دادن شيرين كارى به كاشتانكا و يك غاز و يك خوك و چند تا حيوان ديگه مى كنه تا اونها رو براى اجراى سيرك آماده كنه: «كاشتانكا در همان جلسه اول ياد گرفت كه روى پاهاى عقبش بايستد و راه برود او از اين كار لذت مى برد. در جلسه دوم با پاهاى عقبش بالا پريد و حبه قندى را كه اربابش بالاى سراو گرفته بود، قاپ زد. جلسه بعد رقصيد، از روى يك حلقه رد شد،...، و تپانچه را شليك كرد و بعد از يك ماه جاى فيودور تيموفيج را در نمايش هرم مصرى گرفت... مربى او هم با شادى و حيرت دست هايش را به هم مى ماليد و مى گفت: «به به چه استعدادى! آدم حظ مى كند! آنتى، تو يك نابغه اى!» روز موعود مى رسه و درست زمان اجراى كاشتانكا اتفاقى مى افته كه واسه اينكه كنجكاو بمونيد كه «واى بعدش چى مى شه؟!» نمى گم.
داستان خيلى ساده ايه و يك فرق مهم با بقيه كتاب هايى كه تا حالا معرفى شده داره، اونم اين كه برخلاف اكثر قصه هاى كودكان كه فانتزى هستند كاملاً واقع گرايانه نوشته شده.
ديگه از حرف زدن حيوانات و اين طور خيالپردازى ها خبرى نيست و همه چيز رو يك راوى حكايت مى كنه.
اون طور كه مترجم در كتاب كاشتانكا هم نوشته، ظاهراً چخوف داستان رو بر اساس بخشى از تجربيات ولاديمير - دورف روسى، تربيت كننده معروف حيوانات نوشته. علاوه بر اين چخوف چند حيوان خانگى هم در خانه اش داشته مثل سگ سوئيسى و دو توله دورگه و يك درنا و به سيرك هم خيلى علاقه داشته كه نمودش رو در داستان هم مى بينيم.
اين داستان اولين بار سال ۱۸۸۷ ميلادى در يك روزنامه چاپ شد و بعد پنج سال چخوف اون رو به صورت كتاب براى بچه ها منتشر كرد. او در نامه اى به برادرش نوشته «بچه ها در طول شام چشم از من برنمى دارند و توقع دارند كه من چيزهايى فوق العاده زيركانه برايشان تعريف كنم. آن ها به خاطر نوشتن كاشتانكا مرا نابغه به حساب مى آورند.»
چخوف داستان هاى ديگه اى هم براى بچه ها نوشته كه خيلى محبوبند: وصله، وانكا، پناهنده، استپ، پسرها، يك حادثه، من مى خواهم بخوابم و بچه ها، كه زبان زيبايى دارند و يكى از ويژگى هاى مهم آثار چخوف طنز تلخيه كه در اون ها ديده مى شه.
«كاشتانكا» چهل و يك صفحه بيشتر نيست و قيمت فوق العاده ارزونى هم داره. (۳۰۰ تومن). خانم شهلا طهماسبى مترجم پركار و فعال كتاب هاى كودكان اون رو به فارسى ترجمه و «نشر خودرنگ» روانه بازار كرده. چند تا تصوير سازى سياه قلم هم داخل كتاب ديده مى شه كه كاملاً متناسب با حال وهواى واقع گرايانه داستان هستند.
به هر حال اگه از جادو و جنبل هرى پاتر و فانتزى هاى پر سروصدا خسته شديد خوندن اين كتاب جمع و جور رو از يك نويسنده بزرگ كلاسيك، توصيه مى كنم.
داستان
تمساح خندان
213525.jpg
نويسنده: آن مك كى

روزى روزگارى تمساح مهربونى زندگى مى  كرد كه عاشق معاشرت با آدم ها بود. دوست داشت با اونها حرف بزنه و به مهمونى بره ولى متأسفانه بايد بگم كه تمساح داستان ما دوستان زيادى نداشت و يا بهتره بگم اصلاً دوستى نداشت و به سختى مى تونست با آدم ها ارتباط برقرار كنه و هيچ وقت كسى اون رو به مهمونى دعوت نمى كرد.فكر مى كنيد علتش چى بود؟ تمساح به قدرى مهربون و خوش قلب بود كه هميشه لبخند مى زد و وقتى مى خنديد، دندون هاى تيز و سفيدش زير نور آفتاب برق مى زدند. اگه شما به يك تمساح لبخند بزنيد و اون در جواب شما بخنده و دندون هاش رو نشون بده، حاضريد باهاش دست بديد و دوست بشيد؟! واى نه! مطمئنم با ديدن دندون هاى ترسناكش دو تا پا داريد، دو تا پاى ديگه هم قرض مى كنيد و فرار رو برقرار ترجيح مى ديد، پشت سرتون رو هم نگاه نمى  كنيد و اين بدبختانه، چيزى بود كه هميشه براى تمساح اتفاق مى افتاد. هر موقع تمساح بيچاره لبخند مى زد، مردم فرار مى كردند و هيچ كس در جوابش نمى خنديد. يك روز تمساح طفلى كه خيلى تنها بود توى شهر قدم زنان به راه افتاد و به هر كسى كه رسيد لبخند زد. حتى به تك تك آدم هاى تو ايستگاه اتوبوس لبخند زد، ولى اونها نه تنها نخنديدند بلكه (طبق معمول) هر كدوم از يك طرف پا گذاشتند به فرار. تمساح با ناراحتى آهى كشيد و گفت: «اى بابا! اتوبوسشون رو از دست دادند.» بعد تنها و غمگين وارد يك فروشگاه شدو مؤدبانه به كاركنان اونجا لبخند زد، بيشتر اونها پشت پيشخون قايم شدند و يكى شون از قفسه ها بالا رفت. تمساح گفت: «آهاى پسر! از اون بالا يك نگاه بندازببين مشترى ها كجا رفتند؟» بعد هم از فروشگاه خارج شد و به راهش ادامه داد ولى هنوز خيلى دور نشده بود كه مردى با روپوش سفيد دوان دوان به طرفش اومد، تمساح به خودش گفت: «يك بار ديگه سعى مى كنم مهربون باشم.» و بعد لبخند زد و رديف دندون هاش رو نشون داد. «الآن در مى ره!» اما نه، اون مرد نه تنها لبخند زد بلكه تمساح رو بغل كرد و حتى وسط خيابون باهاش رقصيد و گفت: «عجب خنده زيبايى! من دندانپزشكم و شما بهترين و زيباترين دندون هايى رو داريد كه من تا حالا ديدم.» تمساح از خجالت قرمز شد، مرد ادامه داد: «خواهش مى كنم بيا و دستيار و مدل جديد من شو. تومى تونى به مردم نشون بدى چطور مسواك بزنند تا مثل تو دندون هاى سفيد و براقى داشته باشند!» معلومه كه تمساح پيشنهاد دندانپزشك رو قبول كرد و هر روز جمعيت زيادى به دندانپزشكى مى آمد تا تمساح رو در حال مسواك زدن دندون هاش تماشا كنه. حالا ديگه همه به تمساح لبخند مى زنند و اون در جوابشون مغرورانه مى خنده و با اين همه مسواكى كه مى زنه دندون هاش از گذشته هم بيشتر برق مى زنه!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |