كامبيز توانا
بيش از دو سال از شعارهاى آزاديبخش ارتش آمريكا براى برقرارى دموكراسى در دنيا و ريشه كن كردن تروريسم و ديكتاتورى در سرتاسر جهان مى گذرد. شعار محور شرارت نيز حالا قدمتى چهار ساله دارد اما در عمل اين روزها چيزى از آن باقى نمانده است. آمريكا در اوج دوران قدرت خود پس از حوادث يازدهم سپتامبر به پاخاست تا به شكلى مؤثر خود را در جايى اثبات كند كه تا به حال كمتر توانسته بود نظر خود را پيش ببرد و از اين رو راهى خاورميانه و شرق شد تا حضور خود را قطعى كرده و ماندگارى خود را ادامه دهد وآنچه مى خواست را به سرعت به دست آورد. اما آمريكا به واقع به چه مى انديشيد زمانى كه شعار محور شرارت را مطرح كرد و بى محابا به افغانستان و عراق لشكر كشيد؟ آمريكايى ها با اين مدل پيش آمدند كه در منطقه مستقر شوند و حكومتى را سرو سامان دهند كه ايده آل آرمانى آنهاست اما آنها به يك نقطه تاريك رسيدند كه اين روزها به شكل تلخى با آن درگير هستند.
نقطه تاريك سياست آمريكا
ظاهراً، سياستمداران آمريكايى به دليل قدرت زياد خود در منطقه و جهان سعى نمى كنند به انديشه هاى رايج در ديگر كشورها احترام زيادى گذاشته و يا حداقل آن را درك كنند. در طول سفر ماه گذشته ام به پاريس با يكى از نظريه پردازان سياست خارجى فرانسه به گفت وگو نشسته و از او خواستم تشريحى از وضعيت مذاكرات ايران و اروپا و نقش آمريكا در اين ميان ارائه كند. پاسخ او در نوع خود شنيدنى بود و در حالى كه جويا شدم كه در اين ميان به عنوان يك اروپايى مذاكره با آمريكا را سخت تر مى داند يا با ايران ، جواب او اين بود كه مذاكره با آمريكا به مراتب سخت تر است. آنهم به دو دليل كه آمريكايى ها خود را قدرت اول مى دانند و حاضر به پايين آمدن از موضع خودنيستند وديگر اين كه از وضع ايران هيچ نمى دانند و حتى حاضر نيستند با صرف اندك هزينه اى از روند فعلى و تحولات اجتماعى ايران با خبر شوند. در واقع مشكلات آمريكا از همان جا آغاز مى شود. آنها نسخه را به دست گرفته و تجويز مى كنند بدون اين كه معاينه دقيق كرده باشند و بدانند كه اين نسخه جوابگو است. آمريكا در حالى به افغانستان حمله كرد كه بسيارى از حمايت ها را از قبل جلب كرده بود ومى دانست كه مانع جدى سر راه آنها نيست. در واقع مدل افغانستان مى توانست نخستين تجربه جدى آمريكا در راه گسترش دموكراسى اجبارى باشد چه افغانستان نه بنيان اساس درستى داشت و نه در آن جا ملى گرايى حرفى براى گفتن داشت و نه منافع ملى تعريف شده اى داشت. آمريكايى ها راهى افغانستان شدند و تازه پس از حضور با چهره حقيقى افغانستان آشنا شدند. كشورى كه هنوز وامدار چند كشور همسايه خود است و به راحتى مى تواند زمام اختيار را از دست بدهد همان طور كه بيشترين نقش سياسى افغانستان در دست همسايه جنوبى يعنى پاكستان است و آنها آنگونه افغانستان را اداره مى كنند كه خود مى خواهند و ايران نيز در اين راه با پاكستان همراهى مى كند تا مگر به واسطه اين همكارى سياسى يك همسايه آرام براى هر دو كشور برقرار شود. اما پاكستان در حالى همراه ايران شده كه از يك سو دست خود را در دست آمريكا گذاشته و از سوى ديگر بنا بر ملاحظات منطقه اى مجبور است هرطور شده ايده آل ترين همكارى را با ايران فراهم كند. آمريكايى ها به واسطه نفوذ پاكستان در افغانستان مشكل جدى در راه خود نديدند و برنامه ها تا حدى آسان براى آنها پيش رفت.
مشكلات اصلى افغانستان آنقدر براى آمريكا پوشيده و مخفى ماند تا اين كه آنها به عراق حمله كردند. شعار اصلى آمريكا يعنى دموكراسى و حاكميت مردمى در افغانستان نتوانست جوابگو باشد چرا كه از دست اقوام كم بنيه از نظر سواد سياسى كارى در اين جهت بر نمى آيد و در صورت لغو هرگونه فشار از بالا اوضاع مى تواند به كلى عوض شود. كافى است در حالت فعلى آمريكايى ها نيروهاى خود را از افغانستان خارج كنند تا در كمترين زمان، شرايط در جهت معكوس وضعيت فعلى به حركت درآيد. اما آمريكا تعليم دموكراسى را در افغانستان بهتر تمرين مى كند و از اين رو بر اين باور بود كه با حضور در عراق اوضاع بهتر از اين خواهد بود. اما نقطه تاريك خود را در عراق به آمريكايى ها نشان داد.
چهره اصلى عراق
صدام حسين ساليان سال توانسته بود به عنوان دستيار اصلى آمريكا در منطقه نوعى از ديكتاتورى را سامان دهد كه در باطن موافق با خواسته آمريكا بود. آمريكا پس از انقلاب ايران از روى كار آمدن رژيم هاى ايدئولوژيك به ويژه از نوع شيعه آن وحشت داشت و صدام حسين با سركوب شيعيان به مانند همتايان سعودى خود بهترين نتيجه را تقديم آمريكايى ها كرده بود. حتى با شارژ صدام و آغاز جنگ با ايران آمريكايى ها اين اميد را داشتند كه ايران را تضعيف كرده و كنار بگذارند و آن زمان آنچه در توان داشتند كردند تا اين اقدام عملى شود. به زبان ديگر جنگ عراق با ايران يك تخاصم نظامى نبود و در اصل حاميان حكومت بعث با تفكر ايران انقلابى مشكل داشتند و تمامى تلاش خود را كردند. حتى در يك مقطع مجاهدين خلق را تسليح كرده و با همراهى عراق راهى ايران كردند كه بى ثمر بود. از اين روست كه آمريكا ديگر نيازى به سازمانى چون مجاهدين خلق ندارد و آنها مزيتى براى آمريكا ندارند. صدام حسين آن زمان مدل حكومتى مناسب و مورد نظر آمريكا را پياده كرده بود. آن زمان آمريكا شعار دموكراسى و حقوق بشر نداشت. آن زمان كه آمريكا تصميم گرفت صدام را سرنگون كند با اين تفكر راهى عراق شد كه فقط صدام را كنار مى گذارد و بقيه ساخت حكومتى به همان شكل باقى مى ماند. اما عراق بافتى كاملاً متفاوت داشت كه سركوب صدام از آن يك شكل متفاوت ساخته بود و با حذف حضور صدام همه اقوام، دسته ها و گروه ها با همان شعار آمريكايى ها به صحنه سياسى آمدند و طلب قدرت كردند. شايد آمريكا هرگز تصور نمى كرد كه ۳۵ درصد از قدرت عراق به دست شيعيان سپرده شود چرا كه آنان هنوز بر اين باور بودند كه مدل حكومت صدام مناسب است. از همين رو بود كه رؤياهاى اوليه آمريكايى به سرعت با واقعيت فعلى همراه شد و همه چيز عكس آن اتفاق افتاد. در اين ميان حتى برخى كشورهاى همسايه عراق چون اردن نيز با آمريكايى ها همراه شده بودند و ميل داشتند همان رؤياى آمريكايى اتفاق افتد. ملك عبدالله نخستين كسى بود كه وحشت عملكرد آمريكايى ها را دريافت و فهميد كه ممكن است به زودى حساب همه چيز عوض شود و از همين رو به سرعت راهى ايران شد اما اتفاق نهايى چيز ديگرى بود.
محبوبيت از دست رفته
آمريكا مى خواست كه به شكل يك فرشته آزادى بخش وارد منطقه شود و با استفاده از اين پتانسيل راه خود را ادامه دهد اما آن تصوير زيبا دوام خود را به سرعت از دست داد. فرشته آزادى بخش تاوقتى مى تواند چهره زيباى خود را حفظ كند كه متكى به عملكرد خود باشد اما آمريكايى ها به اين نتيجه رسيدند كه نمى توان به تنهايى همه كارها را پيش برد و لذا مجبور به معامله سياسى در منطقه شدند و چنين بوده كه كنترل صددرصدى اوضاع از دست آنها خارج شد. پديده مقتدى صدر بزرگترين درس آمريكايى ها در همين زمينه بود و آمريكا آن زمان دريافت كه ديگر به تنهايى نمى توان هيچ كارى كرد. پس باشرايط كنار آمد و وارد معامله سياسى شد و از اين رو آن تأثير دومينويى به سرعت از بين رفت. آنها كه بر اين باور بودند با حضور آمريكا در منطقه اوضاع عوض مى شود حالا اوضاع را به گونه اى ديگر مى بينند. حالا آمريكا بخشى از سياست منطقه است و فشار تكروى جوابگو نيست. از اين رو آمريكايى ها به تدريج سعى دارند بعثى ها را به شكلى به درون حاكميت عراق تزريق كنند تا مگر آن مصونيت آمريكا دوباره جان گيرد كه آن هم بى نتيجه ماند. حازم شعلان قرار بود بزرگترين نمود اين سياست باشد كه او هم موفق نبود و كنار گذاشته شد.
درس بزرگ آمريكا در عراق اين بود كه عملكرد عنصر سياست در اين منطقه با ديگر جاهاى دنيا فرق دارد. در اين نقطه از دنيا باورهاى سياسى نه فقط در دانشگاه سياسى كه ازسنت و باورهاى اعتقادى سرچشمه مى گيرد و بازندگى مردم درهم آميخته است. اين منطقه نه مانند تركيه لائيك مى شود و نه چون فرانسه سكولار. اين منطقه سالها با سركوب همراه بود و هر گونه دستكارى در بافت آن اوضاع را به طور كامل وارونه مى كند. چه اگر اين دستكارى ها در ديگر كشورهاى منطقه رخ دهد همين نتيجه را در پى خواهد داشت.
حالا و اين روزها آمريكايى ها آرامترند. به زبان ديگر آنها بيشتر سعى مى كنند كه واقعيات را در نظر گرفته و با شناخت بيشتر وارد قضاياى منطقه شوند. اين روزها بحث محور شرارت يك بحث كهنه است. رايس كه زمانى در مقام مشاور امنيت ملى بوش تندترين موضع ها را مى گرفت اين روزها منطقى ترين فرد كابينه بوش است و نخستين كسى بود كه به محض تهديد ايران به از سرگيرى فعاليت هاى غنى سازى، ايران را به آرامش دعوت كرده و خواست كه به مذاكره با اروپا ادامه دهد. جورج بوش نيز اين روزها مشغول تجربه نوعى ديگر از رابطه در دنياست. تاخت و تاز خود را كرده و به اين مى انديشد كه چگونه پس از چهار سال جنگ ورزى، چهار سال سياست ورزى را تجربه كند و به دنبال اين انديشه است كه ساختار سازمان ملل را اصلاح كرده و رابطه اروپا و آمريكا را ترميم كند و به شكلى ديگر در سياست هاى دنيا وارد شود. آمريكا اين روزها بيش از پيش تمركز خود را بر روسيه قرار داده و به موج انقلاب هاى رنگى دامن مى زند. بايد ديد نومحافظه كاران آمريكايى چقدر از اين اوضاع راضى هستند چه شايد آنها يك حادثه يازدهم سپتامبر ديگر را طراحى كنند تا موجى ديگر را در دنيا به وجود آورند.