|
كوچه W
ازميان وبلاگ هاى شما: يك زنبيل پرترانه
|
|
|
از اينكه وبلاگ هايتان را براى معرفى به آدرس www. koocheyeW.com مى فرستيد متشكريم. كوچه W، نگاهى است به سايت ها و وبلاگ هاى شما با موضوعات اجتماعى، فرهنگى، ادبى و... سايت ها و وبلاگ ها نبايد مغاير شئون ملى و مذهبى باشند و چك و اصلاح مطالب برعهده مسؤولين صفحه جوان است. اين هفته، مطلبى از وبلاگ مهدى اچ - اى، برايتان انتخاب كرده ايم. مطلبى كه درآن اشارات زيادى به كتاب زهير، نوشته پائولوكوئيلو شده است. براى خواندن نوشته هاى مهدى اچ - اى، مى توانيد به سايت www. Mehdi - he.com مراجعه كنيد: من سعى كرده ام و خواهم كرد آنچه را از ارتباط وقايع درنظرم مانده است بنويسم. شايد بتوانم راجع به آن يك قضاوت كلى بكنم. فقط اطمينان حاصل بكنم و يا اصلاً خودم بتوانم باور كنم. چون براى من هيچ اهميتى ندارد كه ديگران باور بكنند يا نه. فقط مى ترسم كه فردا بميرم و هنوز خودم را نشناخته باشم. زيرا در طى تجربيات زندگى به اين مطلب برخورده ام كه چه ورطه هولناكى ميان من و ديگران است و فهميدم كه تاممكن است بايد خاموش ماند. تا ممكن است بايد افكار خودم را براى خودم نگه دارم. من فقط براى سايه ام مى نويسم. سايه اى كه روى ديوار خميده است و مثل اين است كه هرچه مى نويسم با اشتهاى هرچه تمام تر مى بلعد. براى اوست كه مى خواهم آزمايشى بكنم شايد بهتر هم را بشناسيم. چون از زمانى كه همه روابطم را با ديگران بريده ام، مى خواهم خودم را بهتر بشناسم. افكار پوچ باشد ولى از هر حقيقتى بيشتر مرا شكنجه مى كند!!! آيا اين مردم مشت سايه اى نيستند كه براى مسخره كردن و گول زدن من به وجود آمده اند؟ آيا آنچه من حس مى كنم و مى سنجم سرتاسر موهوم نيست كه با حقيقت فرق دارد؟ (صادق هدايت) انتخاب يك جمله براى معرفى يك كتاب آنقدر سخته كه اكثر نويسنده ها ترجيح مى دن پشت جلد، يه توضيح كلى بنويسن و انتخاب چند جمله كه بتونه نمايانگر يك كتاب باشه هم به همون قدر سخته. جملاتى كه به هرنحو، ارزشمندترين مفاهيم كتاب باشن. آنقدر كه بتونى با جسارت بگى باقى اش به درد نمى خورد! گلچين زير از كتاب زهير هست (آخرين كتاب پائولوكوئليو/ آرش حجازى/ نشر كاروان) و البته نويسنده اش من نيستم: من هنوز اين كتاب را نخوندم. يا هنوز موقع اش نشده كه بخوام بخونمش. با اجازه از نويسنده اش. هركسى اجازه همه كار دارد جز آن كه كسى را وادار به پيروى از جنون و عطش زندگى خود بكند. بهاى آزادى سنگين است به سنگينى بهاى بردگى. تنها فرقش اين است كه اين بها را با لذت و لبخند مى پردازى هرچند لبخندى آميخته به اشك. يكى كه مى رود معنى اش اين است كه يكى ديگر مى آيد. عشق را دوباره پيدا مى كنم! تعصب تنها راه رهايى از ترديدهايى است كه همواره دركار برانگيختن و تحريك روح انسان است. دنيا معمولاً بهترين دارايى مان يعنى دوستهايمان را مى گيرد تا به ما بفهماند در اشتباهيم. دوست واقعى كسى است كه موقع پيشامدهاى خوب كنار آدم است كسى كه كنار ما بالا و پايين مى پرد و به خاطر موقعيتهاى ما شادى مى كند. دوست كاذب كسى است كه با آن قيافه غمگين و آن همدردى فقط در لحظه هاى سختى ظاهرمى شود و درواقع مشكلات ما تسلايى است براى زندگى نكبت بار خويش. چيزى كه وجوددارد آزادى انتخاب است و از آن به بعد آدم بايد به تصميم و انتخاب خودش متعهدباشد. عشق در سرشتهاى متفاوت ظاهرمى شود در تضاد نيرو مى يابد و در رويارويى و دگرديسى دوام مى يابد. در لحظه اى كه مردم تصميم مى گيرند با مشكلى روبه رو شوند متوجه مى شوند قابل تر از آنند كه فكر مى كردند. هيچكس در محنت و رنج خودش تنها نيست هميشه كس ديگرى هم هست كه مثل ما فكرمى كند. مثل ما شادى مى كند يا مثل ما رنج مى برد و اين به ما نيرو مى دهد تا با چالش پيش رويمان بهتر روبه رو شويم. فرض كنيم دو آتش نشان وارد جنگلى مى شوند تا آتش كوچكى را خاموش كنند، آخر كار وقتى از جنگل بيرون مى آيند و مى روند كنار رودخانه صورت يكى شان كثيف و خاكستر آلود است و صورت آن يكى به شكل معصومانه اى تميز، سؤال: كدامشان صورتش را مى شويد؟ سؤال احمقانه اى است: معلوم است آنكه صورتش كثيف است. غلط است! آن كه صورتش كثيف است به آن يكى نگاه مى كند و فكرمى كند صورت خودش هم همانطور است. اما آن كه صورتش تميز است مى بيند كه سرتاپاى رفيقش غبارگرفته است و به خودش مى گويد حتماً من هم كثيفم بايد خود را تميز كنم. براى اين كه انرژى حقيقى عشق بتواند از روحت بگذرد بايد تو را درحالى بيابد كه اين انرژى همواره اسير خيلى چيزهاست. تعهدات متقابل، بچه ها، گرايش جامعه... چيزمهم هميشه مى ماند آنچه كه مى رود چيزى است كه فكر مى كنيم مهم است اما درواقع بى ارزش است مثل قدرت كاذبى كه گمان مى كنيم براى دراختيار گرفتن انرژى عشق داريم. وقتى سرگذشتى را تعريف مى كنى يعنى هنوز از آن رها نشده اى. در زندگى هركس همواره اتفاقى وجوددارد كه عامل اصلى توقف پيشرفت اوست. بهتر است آدم گرسنه بماند تا تنها، چرا كه وقتى تنهاييم انگار ديگر بخشى از بشريت نيستيم و منظورم نه تنهايى داوطلبانه كه تنهايى تحميل شده است. ظاهراً درهمه جاى دنيا خيلى ها دارند نسبت به موضوع مشتركى هشيار مى شوند و خيلى شبيه هم رفتار مى كنند. الوهيت درهرمكان و هر لحظه اى حضور دارد. الوهيت را نمى توان از طبيعت بيرون كشيد و دركتابها گذاشت يا در چارديوارى حبس كرد. در بركت نمى توان صرفه جويى كرد. بانكى نيست تا بركات را در آن ذخيره كنيم تا وقتى با خودمان به آرامش رسيديم. برگرديم و از آنها استفاده كنيم اگر از آن لذت نبريم آنها را لاجرم و براى هميشه ازدست مى دهيم. عشق بيمارى است كه هيچكس درمانش را نمى خواهد، اينكه عشق براو هجوم مى برد، پس ازهجوم ميلى به برخاستن ندارد و آنكه از عشق رنج مى برد ميلى به شفا ندارد. رنج موقعى زاييده مى شود كه انتظار داريم ديگران به شكلى دوستمان بدارند كه خودمان مى خواهيم نه به شكلى كه عشق بايد متجلى شود، آزاد و بى اختيار ما را با قدرتش هدايت كند از توقف بازمان بدارد. مطلب دوم، ترانه اى است از وبلاگ ترانه هاى ناگفته كه نويسنده آن جوانى به نام سايه بان است. مى توانيد ترانه هاى بيشترى از او را در وبلاگ www. Zanbiliaztaraneh . blogfa.com بخوانيد: نيمه شب بود و تو درخاطر من چون هرشب ره خواب برچشم ترم مى بستى درخيال من و انديشه من بودى تو نه همين شب همه شبها هستى خاطرت آرام به انديشه من مى آيد همره خاطر تو بغض و غرن مى آيد همه شب حال من اين است نه اين شب تنها همه بى تابى و شب بيدارى گونه تر كردنها تو كدامين شب از اين حال دلم باخبرى؟ تو چه دانى كه چه سان مى گذرد؟ لحظه ها، ثانيه ها، بى تو سركردن ها كاش مى دانستى... كاش مى دانستى شوق ديدار تو در سر دارم كاش مى دانستم... كاش مى دانستم كه اگر بازبگويم با تو از تو چه پاسخ دارم كاش مى دانستى... كاش مى دانستى كه به اندازه اين فاصله ها من از اين فاصله ها بيزارم كاش مى دانستم... كاش مى دانستم كه چه در سردارى چيست برهان دمى لطف و دمى آزارم كاش مى دانستى كاش مى دانستم چه بگويم باتو؟ چه بگويم از تو؟ به كه گويم جزتو؟ چه بگويم باتو؟ تو كه هر قصه من مى دانى چه بگويم با تو؟ تو كه احوال پريشان مرا مى دانى چه بگويم از تو؟ نشود گفت همه جور تو در يك دفتر چه بگويم از تو؟ كه چه كرد شمع به پروانه؟!! نه... از آن هم بدتر به كه گويم جزتو؟ همه لب تركرده زپيمانه شب مست خوابند همه اين همه مست كجا هوش شنيدن دارد به كه گويم جزتو؟ من دراين خلوت تاريك دراين بند اطاق اين همه ديوار كجا گوش شنيدن دارد نشد اين تا زسر لطف شبى سوى من آيى و بر من نظر تازه كنى نشد آن تا زسر بخت شبى همچو گم كرده رهى از سر كويم گذرى چو نه اى لطف تو دارى، نه من آن اقبال شوق ديدار تو را... چه اميد عبثى، آرزويى چه محال
|