چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۴ -
Wed, Jun 1, 2005
مهرگان
شماره ۳۱۵۰
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
درباره مظاهر مصفا
راهى از پايان
- مظاهر مصفا
شاعر، فارسى پژوه و اديب متولد ،۱۳۱۱ اراك
- اخذ درجه دكتراى زبان و ادب فارسى از دانشكده ادبيات دانشگاه تهران
- مدير اداره آموزش و پرورش اراك، ۱۳۳۲
- استاد مدعو دانشگاه شيراز، ۱۳۴۵
- استاد دانشگاه تهران از سال ۱۳۴۷ به بعد
- برخى از تأليفات وى عبارتند از: پاسداران سخن در نقد قصيده سرايان، مجمع الفصحاى هدايت (تصحيح و تنقيح)، ديوان حكيم سنايى (تصحيح و تنقيح)، كليات شيخ اجل سعدى (تصحيح و تنقيح)، ديوان نظيرى نيشابورى، توفان خشم، سى پاره، سى سخن، سپيدنامه، ده فرياد، شبهاى شيراز، با اوست حديث من، قند پارسى، راهى از بن بست، برگى ازديوان حكيم صفا، داستان هاى مثنوى (تصحيح و تنقيح) و...
214290.jpg
كيوان آرام: مظاهر مصفا نمود بارز كسى است كه خلوت گزيده است و گشتن و جستن از او بس صعب و دشوار مى نمايد. البته خود مصفا نيز به اين موضوع معترف است. به همين خاطر هم درجواب خبرنگارى كه جوياى احوال اوست مى گويد: اينكه من الآن چه مى كنم، بايد عرض كنم، حدود ۲۵ سال است كه با مطبوعات و رسانه ها گفت وگو نمى كنم و من در اين مورد يك جور روزه دارم. حالا هم از من نخواهيد اين روزه را بشكنم. درخلوت خودم چيزهايى مى نويسم و كارهايى مى كنم. همين كه به ياد من بوديد، از شما تشكر مى كنم. اما بابت گفت وگو عذر مرا بپذيريد. نمى خواهم دراين موقعيت مصاحبه كنم. با اين همه ننوشتن درباره مظاهر مصفا، آن  هم در صفحه مهرگان جفا به آيندگان است. مظاهر مصفا بايد هم گوشه گزينى كند. خودش مى گويد: من تمام لذتهاى جهان را تجربه كردم. همه را فريب ديدم. درنهايت به شعر رو آوردم، اما پس از مدتى ديدم شعر هم به نوعى فريب است.»
بله! شاعر گوشه نشين ما، فارسى پژوهى است گرانقدر و گرانمايه.
مظاهر مصفا متولد سال ۱۳۱۱ است و در اراك ديده به جهان گشوده، تحصيلات ابتدايى اش را در قم و تعليمات ششم ادبى را درتهران به پايان رسانيد و بعد از دانشكده ادبيات دانشگاه تهران، به اخذ درجه دكتراى ادبيات نايل آمد. موضوع پايان نامه اش «تحقيق در قصيده و تحول آن» بود كه توانست آن را با درجه ممتاز،از تصويب بگذراند.
او در سال ۱۳۳۲ به خدمت وزارت آموزش و پرورش درآمد و چندى رياست اين اداره را در شهر اراك عهده دار شد و سپس به دانشگاه شيراز منتقل گردد و دراداره انتشارات اين دانشگاه به فعاليت پرداخت. او در سال ۱۳۴۷ با سمت دانشيارى وارد دانشگاه تهران و دانشكده ادبيات شد و به كارتدريس پرداخت. درباره روزهاى تدريسش در دانشگاه تهران مى گويد: شلوغ ترين كلاس ها، كلاس او بوده است و جمله معروفى كه از او هنوز هم ميان شاگردانش نقل مى شود اين جمله است كه: بچه ها اگر كسى تمام شاهنامه را بخواند ديگر هركلام بى در و پيكر و سست را شعر نمى نامد.
سهيل محمودى درباره مظاهر مصفا مى گويد: او امروز، تنها پهلوان اين معركه شاعرى درحال و هنجار سخن فاخر فارسى است.(۱)
از نظر او بعد از مشروطه، قصيده فارسى بود و استاد ملك الشعراى بهار و پس از او برخى ديگر از سرآمدان و سرهنگان شعر فاخر اين روزگار كه پاسداران مرزهاى سخن فاخر بودند. يكى استاد اميرى فيروزكوهى، با آن قصايد محكم و استوار. بديل خاقانى، با آن همه اشارات و تلميح و تاريخ و حكمت و معرفت. آن هم دركنار آن غزل هاى سرشار از لطايف و دقايق سبك هندى يا به تعبير خود آن زنده ياد: سبك اصفهانى و دكتر مهدى حميدى شيرازى، حتى اگر نپسنديم. برخى از آثار او را و زنده ياد استاد مهرداد اوستا. يگانه اى كه در سال هاى حياتش و پس از آن نيز ناشناخته مانده. با آن همه خلاقيت و ابداع و توانمندى رشك برانگيز و شادروان محمود منشى كاشانى... و از آن تبار و اين قبيله است استاد مظاهر مصفا. كه او با ماست و دركنار ماست و شادمانگى ما كه او امروزه، نگاهبان قصر قصيده است. بى هرگونه جنجال و هياهويى و مصاحبه و گفت وگويى و عكس و تفضيلات و چيزهايى كه «عرض» اند و «جوهر» شاعرى، فراتر از اين جارو جنجال ها و هيجان ها. (۲)
جالب اينجاست كه مظاهر مصفا علاوه بر سرودن شعر و طبع آثار متعدد، فعاليت مطبوعاتى نيز داشته است كه ازجمله در سال ۱۳۴۳ اداره مجله آموزش و پرورش را به عهده گرفت. ازجمله فعاليت هاى ديگر وى، صد و سى سخنرانى در برنامه صداى شاعر از راديو تهران و ۱۲ سخنرانى از راديو ايران و سخنرانى هاى متعدد، درمجامع علمى و ادبى مانند انجمن قلم، تالار فردوسى دانشگاه تهران، كنگره جهانى سعدى و حافظ در شيراز، جشن صدمين سال دانشكده خاورشناسى پنجاب لاهور و سمينار دبيران ادبيات فارسى در بابلسر و مقالات و مصاحبه هاى متعدد است. همچنين به اعتراف بسيارى از ادبا و ادب پژوهان، مظاهر مصفا از شاعرانى است كه در سرودن قصيده تبحر داشته و بيشتر اشعار خود را دراين زمينه سروده است. يكى از علايق و دغدغه هاى اصلى مظاهر مصفا مولاناست. او درباره مولانا مى گويد: مولانا را ازهمه كمتر مى شناسم و شايد به همين دليل، بيش ازهمه من مى دانم كه مولانا شناختنى نيست. از اين روى كارى كه دراين گفتار (گفتن درباره مولانا) ارائه مى كنم، درجهت شناختن و شناساندن جوهر و درون نيست. راهى است به قالب و كالبد و حركتى است در مسير رقص و شور سماع كلمه ها در خانقاه وزن و آهنگ وضرب قول و نغمه غزل ورود و سرودست مسند براندازى كه حيات شكفته شگفت او، در كالبد هركلمه به جامانده اش با جنبندگى و چرخش و شوق و اشتعال ادامه يافته است. درهركلمه بارها مى شكند و بارها رنگ حيات در نرد مرزآفرين ميلاد و مرگ درمى بازد.مشاركت در اين حركت، درخط بيرونى چاپخانه نهان صورت مى گيرد و ازحصار قلب و محدوده لفظ نجات نمى يابد. اما همه با اين اميد همراه است كه مگر از روزنه اين حد و حصار راهى به ديدار آن جوهرجان بازگشايد! (۳)
در روزگارى كه مدعيان و داعيان شعر فراوانند و معركه جنجالها، براى برخى عرصه جولان و برخى كه بى جهت به تهمت شاعرى نامى يافته اند، ناتوان از خواندن و قرائت بى غلط و درست حتى يك قصيده از بهار واميرى فيروزكوهى و اوستا و ...
214269.jpg
مصفا در خلوت خويش نشسته و همچنان در باره مولانا و مثنوى مى پژوهد و مى نويسد و وزن را در ميان اشعارش مى جويد.چنانكه در خصوص وزن در ديوان شمس مولانا مى نويسد: «وزن در ديوان شمس مولانا بيش از همه جا حركت و هيجان و حال وحس شعر است و رقصى است كه در پشت پرده كلمه ها به دلپذيرى و شورانگيزى و حال جريان دارد. رقص همراه با ترنم و زمزمه جادويى شعر است. موسيقى اى است كه كلمه ها به ضرب و آهنگ آن مى رقصند و به خنده و گريه و غم و شادى رقصندگان اين شهيدخانه سماع شور و حال و حركت و هيجان مى بخشد وقافيه اگر به تعبيرى زرفين زرين شعر است به عبارتى موقف و تكيه گاه موسيقى و رقص و ترنم وزن است و سراينده راه شناس، بار خستگى و بستگى و تنگى نفس و دشوارى زايندگى طبع دردمند و عرق ريزان خاطر خويش را به دوش متحمل و بردبار آن منزل به منزل تكيه مى دهد و از پايان جميل و شكوهمند آن نيروى آغازى ديگرى كسب مى كند. » (۴)
مظاهر مصفا شعر مولانا را شعر بى كلام گفتن در غروبگاه غزلها مى داند و مى نويسد: «و همين تكيه دادن و خستگى گرفتن است و دل به مطلق وزن خالى از غوغاى كلمه ها خوش داشتن و به ضرب دستك زدن جزءهاى عروض و تن تن موسيقى بى هيچ پرواى كلام و سخن و رقصيدن بيرون گفتار به آهنگ غيبى و به زبان فصيح خاموشى. آنجا كه باب بيان بسته است، به تكرار همين جزءها و ضرب و آهنگ وزن و قافيه اكتفا مى كند.» (۵)
مظاهر مصفا عاشق مولاناست. چه معترف است:« مولانا آن نيست كه به هنگام شور و جوش و غليان حال ، در ريز و درشت و صافى و كدر و سست و درست خشت و گل و آب و خاك به هم كرده غوغاگران درون خود ترديد و تأمل روا دارد. هرچه اين شاگردان چالاك و شاطر، به دست او دهند، او به گرمى و اضطراب و شور و شتاب بر هم مى نهد و ديوارى پيش چشم خويش برمى آورد و در پايان، عرق ريزان و مدهوش، برپاى آن سر مى نهد و حجاب سختى را ، كه از ديوار وزن و قافيه و كلمه و تركيب پيش روى مى بيند، نمى پسندد. اما در او نيروى ويرانگرى بر جاى نمانده است و به ناچار شانه هاى خسته و گرده شكسته خود را زير بار سنگين آن ديوار، كه گاهى بسيار بلند و خالى از رحمت نسبت به سازنده خويش است، به دشوارى مى گسترد.» (۶)
او جلال الدين محمدبلخى را شاعرى عصيانگر مى داند و مى نويسد: «دراين كه جلال الدين محمد در شاعرى عصيانگر است و گاه به گاه در حالتى كه نه وصف آن براى من ميسر است و نه درك آن، اين عصيان او آشكار مى شود، شك نيست. اما اين عصيان، نه تنها در برابر وزن است يا قافيه يا شكل ، بلكه خشمى است در تنگى بيان از گفت و صوت و حرف از زبان، از الف بى قى ، از فعولن فاعلات و از مفتعلن مفتعلن، و از ترجيع و از غزل و شعر و شاعر، و حركتى است به سوى زبان ديگر و بيان ديگر زبان و جان و سخن بى زبان بى حرف و كلام و رستنى است از تلاش تن فرساى اين جست وجو.پيوسته دراحساس تنگى حال و مضيقه مجال مقال است و حرف را دون ترين زبان بيان مى داند. و بار خستگى خود را از اين تنگى مجال و مضيقه ، بر سر وزن فرو مى ريزد. اين تكيه طلبى و باراندازى را در پايان غالب غزل هاى او مى توان ديد. او دم و صورت و حرف و كلام و سخن و غزل همه را حجاب مى بيند و به خاموشى روى مى آورد. » (۷)
درمورد مظاهر مصفا نكته جالب خانواده اوست. همسرش خانم اميرى فيروزكوهى است كه در سال ۱۳۳۲ با او آشنا شد كه او نيز دكتراى ادبيات و دختر استاد اميرى فيروزكوهى بود، ازدواج نمود و حاصل اين پيوند دو پسر و دو دختراست كه معروفترين آنها «على مصفا» است بازيگر و كارگردان نام آشناى سينماو همسر ليلا حاتمى دختر مرحوم حاتمى .با اين همه اينكه مظاهر مصفا از مصاحبه و گفت وگو و تيتر و عكس مى پرهيزد حكايت از صلابت او دارد نه غرور و كبر تبختر. بد نيست نوشته مان درباره مظاهر مصفا را با خاطره اى كه او براى مجله بخارا تعريف كرده است به پايان ببريم.(۸)
او مى گويد: در آن سال كه رابطه ايران و افغانستان رو به گرمى داشت از من خواستند تا همراه جمعى به آن ديار سفر كنم. من سخت در خدمت مادر بودم قرعه فال به نام استاد عبقرى، دكتر سادات ناصرى زدند.
او در آن سرزمين جان باخت. در دانشگاه تهران به پيشنهاد من او را تشييع كردند. در مرثيت او مى گريستم و تركيب بندى مى ساختم. روزى كه در مسجد دانشگاه، آماده خواندن آن رثا مى شدم، چشمم به مهدى اخوان ثالث افتاد. سر به سوى زانوان خم داشت و همچون شمع شكسته اى بر گليم مسجد خميده بود. پيش از خواندن رثاى سادات بيتى از اخوان چون دودى در سرم و چون دردى در دلم پيچيد و چون هذيانى بر زبانم گذشت:
دلم گهواره غم هاى عالم
ز مشرق تا به مغرب تاب مى خورد
قامت بر زانو خميده اخوان ثالث شد ومن به دشوارى گريبان از چنگ حال پريشان خود و چهره حيران اخوان بيرون و سر به راه خواندن مرثيت دردناك سادات آوردم. چند بار دوست و برادر همكار، استاد عزيز نادره گفتار، دكتر محمدرضا شفيعى كدكنى كه با من پرسش اخوان را در ميان گذاشت كه پرسيده است از تو بپرسم در آن مسجد آن بيت را چرا خواندى...روزى كه در خيابان زردشت در پشت جنازه اخوان به عنوان كهنه پرستى قسم خورده نوگرايى مى رفتم و مى گريستم آواى بغض دردآلود كسى در گوشم و دست مهربانش در گردنم پيچيد. مى گريست و مى گفت: آخر نگفتى آن سال آن روز در آن مسجد آن بيت اخوان را چرا خواندى...با جنازه اخوان هم راه او تا بهشت زهرا رفتم سروده سه بندى سرد و سياه و تلخ ترنم گريه آلود آن روزست.
با هم برخى از ابيات آن را مرور مى كنيم:
سردست روزگار من و روزگار سرد
سردست دست و دل دل و دستم به كار سرد
چون مهرگان هواى بهار گزنده است
سردست روزگار خزان و بهار سرد
از يار و از ديار نجويم خبر كه بود
پيغام يار سرد و نسيم ديار سرد
از دست جور دوست دلم دم به دم شكست
خسته مباد دست و دل دوست كم شكست
روز و شبم شد از ستم روز و شب سياه
روزم سياه شد زغم و شب ز تب سياه
تا مهر تابناك وجودت غروب كرد
گرديد آسمان زبان و ادب سياه
بنياد من بكند غمت در شب فراق
روى فراق و روى غم و روى شب سياه
هر صبح و شام زهر غمى ريزدم به كام
آزردن من است مگر كار صبح و شام
تلخ است روزگار من و روزگار تلخ...
پى نوشتها:
۱و۲- هفته نامه كتاب هفته
۳- قند پارسى
۴- همان
۵و۶و۷- مقدمه داستانهاى مثنوى
۸- بخارا شماره سى و هشتم


|   شناسنامه   |   آرشيو   |