چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۴ -
Wed, Jun 1, 2005
ماجرا
شماره ۳۱۵۰
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
داستان
زندگى
عشق ۱۴ ساله فرهاد
214281.jpg
فرهاد عاشق شده بود. ديگر نه تاب و توان تحمل دورى از «هما» را داشت و نه مى توانست مخالفت هاى پدر ومادرش را تحمل كند. نمى فهميد چرا بايد جوانى به سن و سال او براى ازدواج با دختر مورد علاقه اش حتماً اجازه بگيرد.
درست يكسال بود كه دل در گرو عشق «هما» داده بود. اگر با «هما» ازدواج نمى كرد، ديگر نمى توانست با هيچ دختر ديگرى ازدواج كند، تصميمش را گرفته بود. يا «هما» يا هيچكس.
مادر در اين مدت چند جا برايش خواستگارى رفته بود، ولى فرهاد از اين رفتارهاى مادرش و تهديدات پدرش بيشتر به اين فكر بود كه در برابر مخالفت آنها مقاومت كند.
- دختر اشرف خانم را ديدم چه دختر خانمى. ليسانس هم دارد. درس خوانده و دانشگاه رفته است. دخترى است كه مى  تواند تو را خوشبخت كند مى تواند زندگى آرامى برايت بسازد از هر پنجه اش يك هنر مى ريزد. چند سالى هم سن و سالش از تو كمتر است. زن بايد چند سال از شوهرش كوچكتر باشد تا بتوانند از هر نظر با هم كنار بيايند.
فرهاد اين حرفها در گوش اش نمى رفت. هر دخترى به جز «هما» در چشمش سياه به نظر مى رسيد.
- چند بار بگويم يا «هما» يا هيچكس. نمى دانم چرا بى جهت با ازدواج ما مخالفت مى كنيد. نمى دانم براى چه نمى گذاريد خودم در مورد زندگى ام تصميم بگيرم و زنم را انتخاب كنم، به چه زبانى بايد بگويم كه من ديگر بزرگ شده ام. آخر مادر من! هم سن و سالهاى من صاحب بچه هم هستند آن وقت شما مثل يك پسربچه ۱۲-۱۰ ساله با من برخورد مى كنيد. اصلاً متوجه نيستند كه من ۲۸ سال دارم.
پدر از شنيدن حرفهاى فرهاد خونش به جوش آمده بود.
- هر كارى دلت مى خواهد بكن. اصلاً خانم مگر ما عقلمان كم است كه اين قدر براى كسى كه به فكر خودش نيست بايد دل بسوزانيم. خانم جان ديگر حق ندارى در اين مورد با فرهاد حرف بزنى.
شما هم آقا فرهاد دختر مناسب تو همان «هما» است. دخترى كه جاى مادربزرگ تو به حساب مى آيد.
برو و با همان دختر ازدواج كن فقط از آنجا به بعد هر گونه مشكلى كه برايت پيش آمد ديگر نه حق دارى به ما بگويى و نه انتظار داشته باش كه به تو كمك كنيم.
فرهاد بعد از تهديدات پدرش ديگر حرفى نزده بود. چند روزى با خودش كلنجار رفته بود و دست آخر لباس مرتب و تميزى پوشيده بود و راه افتاده بود براى خواستگارى. پدر هما مردى ساده بود، نه سختگير بود و نه زياد اهل حرف. حرفها و برخوردهاى مادر هما نشان مى داد كه او در خانواده همه كاره است.
همه چيز خيلى زود سر گرفته بود. هما زياد از او چيزى نخواسته بود، نه مهريه سنگين و نه خرج و مخارج آنچنانى براى ازدواج، فرهاد فكر مى كرد چه چيز از اين بهتر كه هر كس با دخترى كه دوستش دارد با كمترين هزينه بتواند پيمان ازدواج ببندد.
چند روزى با هما به سفر رفته بودند و بعد در خانه كوچكى كه فرهاد اجاره كرده بود زندگى شان را شروع كرده بودند.
فرهاد به شوق و ذوق زندگى با هما زودتر از قبل كارش را تعطيل مى كرد و به خانه مى رفت
- براى چى زود آمدى خانه؟ مگر تو نبايد بتوانى هزينه زندگى را تأمين كنى؟ من تا كى بايد در اين قفس اجاره نشين باشم؟...
فرهاد به زنش نگاه كرد. هما دستانش را به كمرش زده بود. چقدر نگاه هما به نگاه مادرش شبيه بود وقتى تحكم مى كرد و سر پدر هما فرياد مى زد. فرهاد در خودش رفت باورش نمى شد اين رفتار را از دخترى ببيند كه عاشق اش است تا چند ساعت در فكر بود. ولى با خودش فكر كرد اينكه همسر آدم دلسوزى كند كه بد نيست. او هم حق دارد كه نسبت به آينده زندگى اش نگران باشد.
زندگى با تمام خوبى و بدى هايش و فراز و نشيب هايش مى گذشت. فرهاد براى اينكه چرخ زندگى را بهتر بچرخاند دوشيفته كار مى كرد. ديگر از اينكه بخواهد زياد در خانه باشد احساس رضايت نداشت. «هما» در زندگى مشتركشان تنها به خواسته خودش فكر مى كرد.
هر تصميمى كه فرهاد مى گرفت هما برخلاف آن نظر مى داد و تصميم مى گرفت. فرهاد حوصله جر و بحث در زندگى نداشت. شبها آنقدر خسته به خانه مى  آمد كه نمى توانست تا نيمه هاى شب سر مسائل مختلف با هما جر و بحث كند و براى او موضوعى را توضيح بدهد.
وقتى «سحر» به دنيا آمد، فرهاد دلش به زندگى گرمتر شد. فكر مى كرد ديگر زنش مشغول بچه دارى مى شود و خستگى هاى او در زندگى با مشغله زنش كم مى شود ولى انگار بعد از تولد سحر وضع روحى زنش بدتر شده بود. او جلوى ديگران به فرهاد بى احترامى مى كرد و شوهرش را از خود مى رنجاند.
چند سال بعد «سودابه» هم به دنيا آمد. فرهاد چند روزى بيمار شده و در خانه مانده بود. در اين چند روز از رفتار زنش با سحر و سودابه تعجب كرده بود. هما به بهانه هاى مختلف سر دو دخترش داد و فرياد مى كرد.
- زن چرا با بچه ها اين طور رفتار مى كنى؟ براى بچه بايد توضيح داد نه اينكه تنبيهش كرد تو با اين رفتارت پرخاشگرى را به بچه ها آموزش مى  دهى. به نظر تو اين كار درست است؟ هما دوباره دست به كمر شده بود.
- خوب مى كنم. بچه هاى تو هم مثل خودت هستند. فقط با داد و فرياد حرف توى گوش شان مى رود من مگر چقدر توان دارم كه با نرمى برخورد كنم. خيلى جاها تنبيه بهتر از تشويق است. تازه مگر تو كى هستى كه خوب و بد را مى خواهى به من ياد بدهى.
هر روز بدن سياه و كبود بچه ها فرهاد را پريشان مى  كرد. فرهاد وقتى خوب به گذشته نگاه مى كرد مى ديد كه براى مصون ماندن از دست فريادها و جنجالهاى زنش كوتاه آمده بود. «هما» در ۱۴ سال زندگى مشترك با پس انداز پولهاى فرهاد خانه و ماشين به نام خودش خريده بود.
قرار بود كه با خريدن ماشين آنها چند روزى به شمال بروند. فرهاد از اينكه چند روزى در كنار بچه ها بود، احساس رضايت مى كرد.
هما در بين راه در يك لحظه از اينكه فرهاد از ماشين جلويى سبقت گرفته بود، عصبى شد.
- چرا سبقت مى گيرى؟
- لطفاً در طرز رانندگى من دخالت نكن.
هما شروع به فرياد كرده بود.
- سوار ماشين من شده اى و بعد هم براى من تكليف تعيين مى كنى؟ برو خدا را شكر كن كه اجازه دادم سوار ماشينم بشوى.
فرهاد براى اينكه بتواند شخصيت از دست رفته اش را در برابر بچه ها حفظ كند گفته بود:
- با پول من ماشين خريده اى حالا با من اين طور هم حرف مى زنى؟
هما ديگر اختيارش را از كف داده بود. هر چه كه توانسته بود بار همسرش كرده بود. فرهاد مسير ماشين را به طرف تهران برگردانده بود و در آينه برق اشك را در چشمان دو دخترش ديده بود.
فرهاد چند روز در خودش بود نمى  دانست با زنى به اين سركشى چطور بايد برخورد كند. نمى دانست چرا زندگى اش به اين وضع درآمده است به ياد حرفهاى پدر و مادرش قبل از ازدواج افتاد.
زنش شش سال از او بزرگتر بود شايد ريشه بسيارى از مشكلاتشان از همين جا ناشى مى شد. شايد او نتوانسته بود درست برخورد كند.
هرطور بود براى حفظ روحيه بچه هايش كار مى كرد هر طور بود بايد جلوى اين پرخاشگرى رابه بچه هايش مى گرفت.

پاسخ كارشناسى

پاسخ كارشناسى از:
دكتر فربد فدايى- روانپزشك
پاسخ به مردى كه با زنى مسن تر از خود ازدواج كرده است و اكنون با تحقير و توهين از سوى اين زن روبه رو مى شود.
بديهى است كه ما موضوع را از ديدگاه همسرى كه نامه نوشته است يعنى شوهر مى خوانيم و از ديدگاه زن ناآگاهيم و بسيارى از جزئيات هم كه در گفت وگو ممكن است مطرح شود در نامه وجود ندارد. با اين همه برخى حقايق را مى توان به صورت كلى استنباط كرد و برپايه آنها پاسخى به پرسش هاى اين مرد و كسانى چون او ارائه كرد.مواردى از ازدواج موفق مردانى كه جوان تر از زنان خويش بوده اند گزارش شده است اما بر حسب آمار و تجربه، چنين ازدواج هايى از ابتدا نطفه ناهماهنگى را در خود دارد و عموماً با شكست روبه رو مى شود.
قبلاً هم گفته ايم كه در ازدواج توجه به همه عوامل زيستى، روانى و اجتماعى لازم است.
از نظر زيست شناختى، نظر به آنكه بچه دار شدن مى تواند يكى از اهداف ازدواج باشد و با توجه به اين كه حد بهينه نهايى باردارى براى زنان تا ۳۵ سالگى است بنابراين ازدواج مرد با زنى جوان تر از خود مناسب تر است تا ازدواج زنى با مرد جوان تر از خود. از نظر روانشناختى، از آنجا كه زنان عموماً تمايل به حمايت شدن از سوى مرد دارند و مردى كه زن خويش جوان تر باشد نمى تواند در زن احساس حمايت را به وجود بياورد، باز هم سن كمتر زن نسبت به شوهر ترجيح دارد. از نظر جامعه شناختى هم از آن رو كه هنوز در همه جاى دنيا (حتى اگر ظاهراً انكار هم كنند)، مردان رياست خانواده را به صورت عرفى، شرعى، اقتصادى و قانونى برعهده دارند، سن بيشتر زن نسبت به شوهر نامطلوب تلقى مى شود و از همان آغاز نوعى تضاد را پديد مى آورد.
در بسيارى از موارد (و البته نه در همه موارد) ازدواج مردى كه از زن خود جوان تر است، عوامل ناخودآگاه روانى نقش عمده دارد: چنين مردى، نه از جست وجوى همسر بلكه در جست وجوى يك مادر حمايتگر است. زنى هم كه با مرد جوان تر از خويش ازدواج مى كند، نه در جست وجوى شوهر، بلكه در جست وجوى يك پسر فرمانبردار است. ازدواج مرد با زنى كه شش سال از او مسن تر است به مفهوم پذيرش ناخودآگاه (و گاهى خودآگاه) تسلط روانشناختى، اجتماعى و مالى زن بر شوهر است. شگفت نخواهد بود كه چنين زنى شوهر خود را مورد تحقير و توهين قرار دهد و به صورت علنى هم رفتار مردانه نسبت به بچه ها و شوهر نشان دهد كه از مصاديق آن (كه البته مورد پذيرش نيست)، زورگويى به آنان است. نكته جالب تر آن كه چنين مردانى با اين كه به ظاهر از رفتار خشن زن خويش ناراضى هستند ليكن به زندگى ادامه مى دهند زيرا اين رابطه مازو خيستى -ساديستى (خود آزارانه -ديگر آزارانه)، برخى نيازهاى روانشناختى آنان را ارضا مى كند.
نكته مهم اين است كه خانواده مرد با اين ازدواج مخالف بوده اند و حتماً هم دلايل موجهى را عليه اين ازدواج عنوان كرده اند. افسوس كه نيروى انگيزه هاى ناخودآگاه از نيروى منطق خودآگاه بسى بيشتر است! به هر حال خانم كه در هنگام ازدواج ۳۴ سال داشته اند صاحب بچه هايى هم شده  اند كه خود اين موضوع از نظر پزشكى با مخاطراتى هم براى كودكان و هم براى مادر همراه است. معكوس شدن نقش هاى پدرى و مادرى، مشكلات پرورشى و روانشناختى براى كودكان ايجاد مى كند و حل بحران اوديپال را دشوار مى سازد.
اما اكنون چه مى توان كرد؟
اين زن و شوهر بايد مشكلات بين فردى خود را در سطح بيرونى و در ژرفا، حل كنند. مشاوره زناشويى به صورت حرفه اى و تخصصى و اگر لازم بود، روان درمانى براى اين دو توصيه مى شود تا نه فقط با يكديگر به تفاهم واقعى و تعادل صحيح برسند، بلكه از بازتاب مشكلات خويش در ذهن و رفتار كودكان خود جلوگيرى كنند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |