|
كار گروهى جوانان در يكى از محلات تهران
دوستت دارم! حتى اگر اشتباه كنى
|
|
|
ساناز اقتصادنيا فردا مى آيد. خورشيد از آن ماست. از آن منى كه از دوردست ها به سوى تو مى آيم. از آن تويى كه دم دماى غروب، به انتظار من مى نشينى. از آن مايى كه در كوچه پس كوچه هاى شهر گم مى شويم. آنها از تجريش آمده اند. از زعفرانيه و وليعصر، از ولنجك... فردفرد آمده اند تا در انتهاى كوچه اى باريك جمع بشوند و همه آنچه مى دانند را يكجا، به كسانى بدهند كه دست روزگار فرصت آموزش و تعليم و تربيت را از آنها گرفته است. اينجا، خانه كودك منطقه دوازده، وابسته به انجمن حمايت از حقوق كودكان است. خانه اى قديمى در يكى از كوچه هاى باريك ناصرخسرو با اتاق هاى تو در تو كه حكم كلاس را دارند و حياطى به وسعت تمام شادى هاى كودكانه. مربيانى كه جذب اين مكان شده اند، دختران و پسرانى هستند كه داوطلبانه بعد از كلاس و دانشگاه به «خانه كودك» مى آيند تا تجربياتشان را با كوچكترها قسمت كنند. انجمن دفاع از حقوق كودكان، مدتهاست دو مركز در منطقه شوش و ناصرخسرو و با هدف كلى تبليغ و ترويج پيمان نامه حقوق بشر و اهداف مشخصى چون مددكارى، مشاوره، آموزش بهداشت و ... به كودكان كار و خيابان داير كرده است. مركز ناصرخسرو كه حدود سه سال از برپايى اش مى گذرد در دو نوبت صبح و بعدازظهر فعاليت مى كند. در نوبت صبح، كودكان افغانى، هندى و ايرانيان بدون شناسنامه تحت پوشش قرار مى گيرند و بعدازظهرها، كودكان كار و خيابان آن منطقه به «خانه كودك» مراجعه مى كنند. مربيان اين مركز، همه داوطلبانه و بدون دريافت هيچگونه حقوقى به اين مكان مى آيند تا با همكارى هم و در يك كار گروهى تمام عيار سالهاى جوانى شان را با كودكان سركش روزگار بگذرانند. نه براى پركردن خلأهاى آنها كه براى نياز درون خودشان اينجا مى آيند. باغ ما، در آغاز بهار اينجا كلاس است. مثل تمام كلاسهايى كه تصور مى كنيد با ميز معلم و چند صندلى براى دانش آموزان. با يك تخته وايت برد بزرگ و حتى كتابخانه. مربى پشت ميزش نشسته است. مرضيه كه دانشجوى كارشناسى ارشد رشته روانشناسى است، تمام حواسش را به كودكان مى دهد و تمام سعى اش درست رفتاركردن با آنهاست. تعدادى از بچه ها از سروكولش آويزانند اما او آرام سرجايش نشسته و براى آنها كه بى هياهو روى صندلى هايشان نشسته اند، قصه مى خواند: «باغ ما در آغاز بهار زيباتر از هميشه است...» گوش مى دهند و نمى دهند. اما مرضيه برعكس معلم هايى كه دانش آموزان را به خاطر تمركز نكردن به حرفهايشان دعوا مى كنند، كار خودش را مى كند و به تك تك بچه ها توجه دارد. كودكى جوك مى گويد و ديگرى براى خودش شعر مى خواند. دو نفر ديگر با هم دعوا مى كنند و يكى آن سوتر براى خودش كتاب ورق مى زند. دو نفر اصلاً بدون اجازه از كلاس بيرون مى روند و ... مرضيه به تمام بچه ها توجه مى كند و با زبان بى زبانى بهشان نشان مى دهد كه چقدر براى او مهمند. دخترى اصرار دارد كه تئاتر بازى كند. مى خواهد نقش آهو داشته باشد. مرضيه همانطور كه بين شان نشسته است، به هر كسى نقشى مى دهد. پسرها شير و عقاب... دخترها، پرستو و گنجشك... و ميان تمام اين شلوغى ها، پسر جوانى هست كه شيشه شكسته در كلاس را تعمير مى كند و دختر ديگرى كه كتابخانه آشفته كلاس را نظم و ترتيب مى دهد. كودكان غريب خود مربى هاى جوان مى گويند اتاقى كه براى دفتر اينجا در نظرگرفته شده است اصلاً شبيه دفترهايى كه سراغ داريد نيست. كودكان ترس و ابايى از هيچ كس ندارند. براى خودشان مى آيند، مى روند، روى ميز و صندلى هاى دفتر راه مى روند و با هم دعوا مى كنند. آنها از تنها چيزى كه مى ترسند، نيروى انتظامى با لباس فرم است. با مرضيه كه مى خواهيم وارد دفتر شويم، پسر بچه ده ساله اى جلويمان را مى گيرد و مى گويد: «خانوم! نرين تو... مأمور تو نشسته...» دو مربى ديگر هم داخل دفتر نشسته اند. مريم كه براى آموزش كامپيوتر و رياضى به اينجا آمده و حسين كه براى آموزش فيزيك. مريم كه در رشته رياضى در دانشگاه تحصيل مى كند، مستندساز است و ابتدا براى تهيه يك فيلم مستند به نام «كودكان غريب» به اينجا آمده و جذب اين مكان شده است. مى پرسم نمى ترسند از آن سر شهر، تنها و بى همراه به اين كوچه هاى تنگ و تاريك مى آيند؟ مريم مى گويد: «براى اينكه نترسى و بتوانى امنيتت را حفظ كنى، بايد مثل خودشان باشى. اگر احساس كنند از خودشانى كارى به كارت ندارند.» مرضيه هم كه اهل رفسنجان است و براى تحصيل به تهران آمده مى گويد: «من از روز اول اصلاً نمى دانستم اينجا كجاست؟ تنها آمدم و نترسيدم. اما بهترين راه براى غلبه به نگرانى اين است كه از خود بچه هاى بزرگتر براى حفظ امنيت در اين منطقه كمك بگيرى.» مگر بچه هاى اينجا چه جورى اند كه بايد ازشان ترسيد؟ مى گويند آنها شايد بزرگترين خلافهايى كه مى توان تصورش را كرد، انجام مى دهند. حسين كه دوسالى مى شود با اين مركز همكارى مى كند مى گويد: «مثال ساده اش اين است كه يك بار از يكى از بچه ها براى چهارشنبه سورى سيگارت خواستم. او زير قوطى سيگارت، يك بسته كوچك هروئين هم گذاشت. من اصلاً به روى خودم نياوردم و خيلى بى تفاوت هروئين را انداختم زمين. اگر مى خواستم ازش بپرسم اين را از كجا آوردى، وارد يك بازى خطرناك مى شدم كه معلوم نبود الان اينجا باشم.» مرضيه همه چيز را از ديد حرفه اى اش نگاه مى كند: «براى همين است كه مى گويم براى تصحيح رفتارشان بايد از خودشان كمك گرفت. وقتى به بچه هاى بزرگتر اينجا بگويى فقط تو مى توانى به من كمك كنى تا مثلاً فلان بچه را سرعقل بياوريم و كنترل كنيم، چون احساس مى كند به او اعتماد كرده ايم و بهش شخصيت داديم، هم خودش سر به راه مى شود هم به ما كمك مى كند.» اما نكته اينجاست كه اين جوانانى كه وقت مى گذارند و به اينجا مى آيند، انرژى جوانى شان را در اين مكان صرف مى كنند و هيچ حقوقى هم نمى گيرند با چه انگيزه اى اين همه خطرات را مى پذيرند؟ چيزى درونمان است حسين مى گويد: «مگر حقوق فقط ماديات است؟ اگر روز ديگرى آمده بوديد و به جوانانى كه براى مددكارى بچه ها به اينجا مى آيند، اين حرفها را مى زديد خيلى از دستتان ناراحت مى شدند.» هر سه در سكوت، روى صندلى هايشان نشسته اند و منتظرند تا ديگرى پاسخ اين سؤال را بدهد. عاقبت مريم سرصحبت را دوباره باز مى كند: «من مى توانستم به راحتى در يك مدرسه غيرانتفاعى در شمال شهر تدريس كنم و پول خوبى هم بگيرم. اما اين كار را نكردم. يك سرى چيزها درونم است كه شايد نمى توانم بگويم. فقط از اينكه به اين محل مى آيم با تمام وجود راضى ام، وقتى هم از اينجا بيرون مى روم به شدت انرژى در وجودم هست و احساس خستگى نمى كنم.» اما آخر چرا؟ با چه هدف و غايتى، هفته اى دو سه بار به «خانه كودك» مى آيند و براى اين بچه ها وقت صرف مى كنند و انرژى مى گذارند؟ هر سه سكوت مى كنند. چيزى درونشان است كه نمى گويند ... يا نمى خواهند بگويند ... يا نمى توانند بگويند. مركز، با توجه به كلاسهاى مختلفى كه برگزار مى كند(موسيقى، عربى، كامپيوتر، هنرهاى دستى، آرايشگرى و ... به صورت رايگان) مربيان مختلفى هم دارد. همه جوان وپرانرژى. همه هم خوب مى دانند كه بدون كمك همديگر موفق به اداره اين محيط نيستند. دست به دست هم داده اند تا كودكان كار و خيابان، كودكى شان را بى شادى و اميد در كوچه ها رها نكنند. اما هيچكدامشان دليل اين كار را نمى گويند. مديرداخلى «خانه كودك» ناصر خسرو، موسى فيروزه اى، آقايى جا افتاده است كه همه مربى ها، احترام ويژه اى برايش قائلند. سرصحبت را با او باز مى كنيم بلكه بتوانيم با كمك تجربه بيشترش دليل اين كار گروهى جوانان را و اصلاً دليل حضور خودش در اين محل را بدانيم. مى گويد: «مطالعات و تحقيقات نشان داده است كه هنگامه مرگ وقتى از آدم مى پرسند در دنيا چه كارى دوست داشتى انجام بدهى، مى گويد كاش به مردم خدمت مى كردم.» كلى صحبت مى كند و چندان دلش نمى خواهد وارد جزئيات اين قضايا شود: «افرادى كه به سن پنجاه مى رسند دوست دارند آگاهى هايى كه به دست آورده اند را در اختيار ديگران بگذارند. من هم همينطور. آمده ام اينجا تا به اين بچه ها بگويم كه دوستشان دارم. كه براى ما اهميت دارند. مى خواهم بهشان بگويم كه شما خوبيد! حتى اگر اشتباه كنيد، باز خوبيد و ما دوستتان داريم. اصلاً چون اشتباه مى كنيد دوستتان داريم. آنها بايد خودشان را باور كنند. ما مزدمان را وقتى مى گيريم كه بتوانيم حتى به يك نفر از بچه ها كمك كنيم. آن موقع راضى مى شويم.» دوباره مى پرسم چرا؟ چرا اينجا جمع شده اند تا به كودكان كمك كنند؟ در سكوت به هم نگاه مى كنند و من بدون اينكه پاسخ مشخصى از دليل آنها براى انجام اين كار گروهى بگيرم، در كوچه هاى تنگ و باريك ناصرخسرو گم مى شوم. غروب است و آفتاب، آرام ارام جمع مى شود. بچه هاى ناصرخسرو، عادت كرده اند دم دماى غروب به انتظار فردا بنشينند.
|