چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۴ -
Wed, Jun 1, 2005
جوان
شماره ۳۱۵۰
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
كار گروهى جوانان در يكى از محلات تهران
داستان تو
حرف دل
معجزه
من اين را مى دانم كه...
هرچه مشكلات بيشتر باشد
قوى تر مى شوى
هرچه قوى تر شوى
فكرت بازتر مى شود
و هرچه فكرت بازتر شود
ايمانت هم محكم تر مى شود
و هرچه ايمانت محكم تر شود
معجزه رخ مى دهد...
افسانه طباطبايى مدنى
و خداوند...
كس نپرسيد زمن كز پس شيشه سرد مسجد
رقص يك بيد به گهواره باد
چرخش ماهى قرمز در حوض
سرخى لاله غمديده صبح
رويش شاد اقاقى وجود
پرش اسب نجابت از رود
و روان گل گلدان خيال
كس نپرسيد ز من كه زآنجا
پر پرواز ستاره در شب
رويش ماه به رخسار فلك
شعر خورشيد براى دريا
و صداى علف از مزرعه سبز خدا پيدا هست
كس نپرسيد خداوند چه رنگى است؟
ليك من پندارم؛
كه خدا سبزتر از پاكى يك جنگل باران خورده است.
حميدرضا رفعت نژاد
سرباز تخت جمشيد
هنوز هوا روشن نشده بود. لباس فرمش رو مرتب كرد. نيزه و سپرش رو تميز كرد. دستى به ريشش كشيد و مثل هر روز صبح به محل انجام خدمتش رفت. جلوى در اصلى كاخ كه رسيد ديد كه باز هم تنهاست. نگهبان دوم كه آن سوى در مى ايستاد مثل روزهاى ديگه نيست. اجازه نداشت سؤال كند. او فقط بايد در جاى خودش مى ايستاد و به روبرو خيره مى شد. هيجان خاصى داشت. طبيعى بود هر سال نوروز هميشه همين جورى بود.
خيلى سال بود كه از جشن و پايكوبى خبرى نبود. اجازه نداشت سؤال كند فقط بايد به روبه رو نگاه مى كرد. خاطره روزى كه جلوى بقيه سربازها و نگهبانها به عنوان وظيفه شناس ترين نگهبان شناخته شده بود تو ذهنش مرور مى كرد و مثل هميشه به خودش مى باليد. نزديك ظهر بود كه خانواده اى از جلوى او رد مى شد. اجازه نداشت حتى با نگاه تعقيبشون كنه. دخترى از اون خانواده جدا شد وبه سمتش اومد. لبخندى زد و گفت: عيدت مبارك! پدر دختر خنده اى كرد و گفت: تو به سنگها هم عيد رو تبريك مى گى؟!! نفهميد منظورش از سنگ چيه. ولى خوشحال بود كه بعد از حدوداً ۲۵۰۰سال كسى هم به او عيد رو تبريك گفت. خيلى دوست داشت جواب بده ولى نمى دونست وظيفه شناس ترين نگهبان تخت جمشيد اجازه داره عيد رو تبريك بگه يا نه؟!
على خواصى
عاشق عروسك
پيرمرد به او مى گفت هر كسى كه دوستش داشته باشى و او نيز تو را دوست داشته باشد، باگذاشتن دستش روى سينه ات، دردهايت از بين مى رود. دختربچه بيمار در حالى كه از شدت درد مى سوخت و دندانهايش را به هم مى فشرد، عروسك زيباى خود را برداشت و روى سينه اش قرار داد تا عروسك مرهم دردش شود. مدتى گذشت اما درد سينه اش كاهش نيافت. نمى دانست چرا دردش كاهش نمى يابد. مگر نه اينكه او عروسك را دوست داشت و عروسك هميشه به او لبخند مى زد، پس چرا از دردش كاسته نشده بود؟
مهدى اسفنديارى
آن بالاها...
پيرمرد شصت ساله همينطور كه به ظاهر در حال تماشاى برنامه تلويزيون بود، درونش غم بزرگى احساس مى كرد و به مشكلاتش مى انديشيد. دچار استيصال شده بود. او با داشتن شش فرزند تنها دويست و ده هزار تومان حقوق مى گيرد كه نيمى ازآن مربوط به بازنشستگى اش است و نيم ديگرش نيز از شغل فعلى اش حاصل مى شود.
او به اين فكر مى كرد كه اكنون كسانى در آن بالاها (بالاى شهر و همچنين آنهايى كه مقام هاى دولتى و والا دارند) با ماهى يك ميليون به بالا در كنج خانه هاى راحت خود نشسته اند، بدون هيچگونه دغدغه مالى و بدون آنكه به اين بينديشند كه آدم هايى مثل من با ماهى دويست و ده هزار تومان بايد كجاى زندگى را بگيرند و چگونه آن را بچرخانند و آه،  افسوس كه اين مبلغ تنها گوشه كوچكى از زندگى پيرمرد و خانواده اش را مى گرفت.
نرجس محجوب
چيزى براى امروز
214254.jpg
در كشور ما وقتى بحث حقوق زنان به ميان مى آيد سؤال اين است كه آيا زن مى تواند بدون اجازه همسرش بيرون منزل كاركند، آيا محيط كارى جامعه براى حضور زنان مناسب است يا وظيفه اصلى يك زن مادر بودن است يا كاركردن؟ در بيشتر كشورهاى آسيايى و آفريقايى و حتى اروپاى شرقى بحث بر سر حقوق زنان بحث ديگرى است.
زنان بسيارى مجبورند علاوه بر كارهاى خانگى، منبع درآمد خانواده هم باشند.
همسران آنها به دنبال كار و آزمودن بخت خود به شهرهاى بزرگ مى روند و بار سنگين كارها را برعهده زنان شان مى گذارند. در آسياى شرقى نود درصد توليدات كشاورزى بر دوش زنان استوار است. آنها مانند مردها به ازاى كارى كه مى كنند از حقوق بيمه برخوردار نيستند و درهنگام پيرى به عنوان موجودى سربار و مزاحم طرد مى شوند.
كار گروهى جوانان در يكى از محلات تهران
دوستت دارم!
حتى اگر اشتباه كنى
214182.jpg
ساناز اقتصادنيا
فردا مى آيد. خورشيد از آن ماست. از آن منى كه از دوردست ها به سوى تو مى آيم. از آن تويى كه دم دماى غروب، به انتظار من مى نشينى. از آن مايى كه در كوچه پس كوچه هاى شهر گم مى شويم.
آنها از تجريش آمده اند. از زعفرانيه و وليعصر، از ولنجك...
فردفرد آمده اند تا در انتهاى كوچه اى باريك جمع بشوند و همه آنچه مى دانند را يكجا، به كسانى بدهند كه دست روزگار فرصت آموزش و تعليم و تربيت را از آنها گرفته است.
اينجا، خانه كودك منطقه دوازده، وابسته به انجمن حمايت از حقوق كودكان است. خانه اى قديمى در يكى از كوچه هاى باريك ناصرخسرو با اتاق هاى تو در تو كه حكم كلاس را دارند و حياطى به وسعت تمام شادى هاى كودكانه. مربيانى كه جذب اين مكان شده اند، دختران و پسرانى هستند كه داوطلبانه بعد از كلاس و دانشگاه به «خانه كودك» مى آيند تا تجربياتشان را با كوچكترها قسمت كنند. انجمن دفاع از حقوق كودكان، مدتهاست دو مركز در منطقه شوش و ناصرخسرو و با هدف كلى تبليغ و ترويج پيمان نامه حقوق بشر و اهداف مشخصى چون مددكارى، مشاوره، آموزش بهداشت و ... به كودكان كار و خيابان داير كرده است.
مركز ناصرخسرو كه حدود سه سال از برپايى اش مى گذرد در دو نوبت صبح و بعدازظهر فعاليت مى كند. در نوبت صبح، كودكان افغانى، هندى و ايرانيان بدون شناسنامه تحت پوشش قرار مى گيرند و بعدازظهرها، كودكان كار و خيابان آن منطقه به «خانه كودك» مراجعه مى كنند. مربيان اين مركز، همه داوطلبانه و بدون دريافت هيچگونه حقوقى به اين مكان مى آيند تا با همكارى هم و در يك كار گروهى تمام عيار سالهاى جوانى شان را با كودكان سركش روزگار بگذرانند. نه براى پركردن خلأهاى آنها كه براى نياز درون خودشان اينجا مى آيند.
باغ ما، در آغاز بهار
اينجا كلاس است. مثل تمام كلاسهايى كه تصور مى كنيد با ميز معلم و چند صندلى براى دانش آموزان. با يك تخته وايت برد بزرگ و حتى كتابخانه. مربى پشت ميزش نشسته است. مرضيه كه دانشجوى كارشناسى ارشد رشته روانشناسى است، تمام حواسش را به كودكان مى دهد و تمام سعى اش درست رفتاركردن با آنهاست.
تعدادى از بچه ها از سروكولش آويزانند اما او آرام سرجايش نشسته و براى آنها كه بى هياهو روى صندلى هايشان نشسته اند، قصه مى خواند: «باغ ما در آغاز بهار زيباتر از هميشه است...»
گوش مى دهند و نمى دهند. اما مرضيه برعكس معلم هايى كه دانش آموزان را به خاطر تمركز نكردن به حرفهايشان دعوا مى كنند، كار خودش را مى كند و به تك تك بچه ها توجه دارد. كودكى جوك مى گويد و ديگرى براى خودش شعر مى خواند. دو نفر ديگر با هم دعوا مى كنند و يكى آن سوتر براى خودش كتاب ورق مى زند. دو نفر اصلاً بدون اجازه از كلاس بيرون مى روند و ... مرضيه به تمام بچه ها توجه مى كند و با زبان بى زبانى بهشان نشان مى دهد كه چقدر براى او مهمند. دخترى اصرار دارد كه تئاتر بازى كند. مى خواهد نقش آهو داشته باشد. مرضيه همانطور كه بين شان نشسته است، به هر كسى نقشى مى دهد. پسرها شير و عقاب... دخترها، پرستو و گنجشك...
و ميان تمام اين شلوغى ها، پسر جوانى هست كه شيشه شكسته در كلاس را تعمير مى كند و دختر ديگرى كه كتابخانه آشفته كلاس را نظم و ترتيب مى دهد.
كودكان غريب
خود مربى هاى جوان مى گويند اتاقى كه براى دفتر اينجا در نظرگرفته شده است اصلاً شبيه دفترهايى كه سراغ داريد نيست. كودكان ترس و ابايى از هيچ كس ندارند. براى خودشان مى آيند، مى روند، روى ميز و صندلى هاى دفتر راه مى روند و با هم دعوا مى كنند. آنها از تنها چيزى كه مى ترسند، نيروى انتظامى با لباس فرم است. با مرضيه كه مى خواهيم وارد دفتر شويم، پسر بچه ده ساله اى جلويمان را مى گيرد و مى گويد:
«خانوم! نرين تو... مأمور تو نشسته...»
دو مربى ديگر هم داخل دفتر نشسته اند. مريم كه براى آموزش كامپيوتر و رياضى به اينجا آمده و حسين كه براى آموزش فيزيك. مريم كه در رشته رياضى در دانشگاه تحصيل مى كند، مستندساز است و ابتدا براى تهيه يك فيلم مستند به نام «كودكان غريب» به اينجا آمده و جذب اين مكان شده است. مى پرسم نمى ترسند از آن سر شهر، تنها و بى همراه به اين كوچه هاى تنگ و تاريك مى آيند؟
مريم مى گويد: «براى اينكه نترسى و بتوانى امنيتت را حفظ كنى، بايد مثل خودشان باشى. اگر احساس كنند از خودشانى كارى به كارت ندارند.»
مرضيه هم كه اهل رفسنجان است و براى تحصيل به تهران آمده مى گويد: «من از روز اول اصلاً نمى دانستم اينجا كجاست؟ تنها آمدم و نترسيدم. اما بهترين راه براى غلبه به نگرانى اين است كه از خود بچه هاى بزرگتر براى حفظ امنيت در اين منطقه كمك بگيرى.»
مگر بچه هاى اينجا چه جورى اند كه بايد ازشان ترسيد؟
مى گويند آنها شايد بزرگترين خلافهايى كه مى توان تصورش را كرد، انجام مى دهند. حسين كه دوسالى مى شود با اين مركز همكارى مى كند مى گويد: «مثال ساده اش اين است كه يك بار از يكى از بچه ها براى چهارشنبه سورى سيگارت خواستم. او زير قوطى سيگارت، يك بسته كوچك هروئين هم گذاشت. من اصلاً به روى خودم نياوردم و خيلى بى تفاوت هروئين را انداختم زمين. اگر مى خواستم ازش بپرسم اين را از كجا آوردى، وارد يك بازى خطرناك مى شدم كه معلوم نبود الان اينجا باشم.»
مرضيه همه چيز را از ديد حرفه اى اش نگاه مى كند: «براى همين است كه مى گويم براى تصحيح رفتارشان بايد از خودشان كمك گرفت. وقتى به بچه هاى بزرگتر اينجا بگويى فقط تو مى توانى به من كمك كنى تا مثلاً فلان بچه را سرعقل بياوريم و كنترل كنيم، چون احساس مى كند به او اعتماد كرده ايم و بهش شخصيت داديم، هم خودش سر به راه مى شود هم به ما كمك مى كند.» اما نكته اينجاست كه اين جوانانى كه وقت مى گذارند و به اينجا مى آيند، انرژى جوانى شان را در اين مكان صرف مى كنند و هيچ حقوقى هم نمى گيرند با چه انگيزه اى اين همه خطرات را مى پذيرند؟
چيزى درونمان است
حسين مى گويد: «مگر حقوق فقط ماديات است؟ اگر روز ديگرى آمده بوديد و به جوانانى كه براى مددكارى بچه ها به اينجا مى آيند، اين حرفها را مى زديد خيلى از دستتان ناراحت مى شدند.»
هر سه در سكوت، روى صندلى هايشان نشسته اند و منتظرند تا ديگرى پاسخ اين سؤال را بدهد.
عاقبت مريم سرصحبت را دوباره باز مى كند: «من مى توانستم به راحتى در يك مدرسه غيرانتفاعى در شمال شهر تدريس كنم و پول خوبى هم بگيرم. اما اين كار را نكردم. يك سرى چيزها درونم است كه شايد نمى توانم بگويم. فقط از اينكه به اين محل مى آيم با تمام وجود راضى ام، وقتى هم از اينجا بيرون مى روم به شدت انرژى در وجودم هست و احساس خستگى نمى كنم.»
اما آخر چرا؟ با چه هدف و غايتى، هفته اى دو سه بار به «خانه كودك» مى آيند و براى اين بچه ها وقت صرف مى كنند و انرژى مى گذارند؟
هر سه سكوت مى كنند. چيزى درونشان است كه نمى گويند ... يا نمى خواهند بگويند ... يا نمى توانند بگويند. مركز، با توجه به كلاسهاى مختلفى كه برگزار مى كند(موسيقى، عربى، كامپيوتر، هنرهاى دستى، آرايشگرى و ... به صورت رايگان) مربيان مختلفى هم دارد. همه جوان وپرانرژى. همه هم خوب مى دانند كه بدون كمك همديگر موفق به اداره اين محيط نيستند. دست به دست هم داده اند تا كودكان كار و خيابان، كودكى شان را بى شادى و اميد در كوچه ها رها نكنند. اما هيچكدامشان دليل اين كار را نمى گويند. مديرداخلى «خانه كودك» ناصر خسرو، موسى فيروزه اى، آقايى جا افتاده است كه همه مربى ها، احترام ويژه اى برايش قائلند.
سرصحبت را با او باز مى كنيم بلكه بتوانيم با كمك تجربه بيشترش دليل اين كار گروهى جوانان را و اصلاً دليل حضور خودش در اين محل را بدانيم.
مى گويد: «مطالعات و تحقيقات نشان داده است كه هنگامه مرگ وقتى از آدم مى پرسند در دنيا چه كارى دوست داشتى انجام بدهى، مى گويد كاش به مردم خدمت مى كردم.» كلى صحبت مى كند و چندان دلش نمى خواهد وارد جزئيات اين قضايا شود: «افرادى كه به سن پنجاه مى رسند دوست دارند آگاهى هايى كه به دست آورده اند را در اختيار ديگران بگذارند. من هم همينطور. آمده ام اينجا تا به اين بچه ها بگويم كه دوستشان دارم. كه براى ما اهميت دارند. مى خواهم بهشان بگويم كه شما خوبيد! حتى اگر اشتباه كنيد، باز خوبيد و ما دوستتان داريم. اصلاً چون اشتباه مى كنيد دوستتان داريم. آنها بايد خودشان را باور كنند. ما مزدمان را وقتى مى گيريم كه بتوانيم حتى به يك نفر از بچه ها كمك كنيم. آن موقع راضى مى شويم.»
دوباره مى پرسم چرا؟ چرا اينجا جمع شده اند تا به كودكان كمك كنند؟ در سكوت به هم نگاه مى كنند و من بدون اينكه پاسخ مشخصى از دليل آنها براى انجام اين كار گروهى بگيرم، در كوچه هاى تنگ و باريك ناصرخسرو گم مى شوم. غروب است و آفتاب، آرام ارام جمع مى شود. بچه هاى ناصرخسرو، عادت كرده اند دم دماى غروب به انتظار فردا بنشينند.
داستان تو
درد بيكارى
214221.jpg
اين قسمت از صفحه جوان روزنامه ايران، به داستان تو تعلق دارد. مى توانى داستان هايت را به آدرس روزنامه ايران (صفحه جوان) روى يك طرف كاغذ و به صورت خوانا برايمان بفرستى. ممنون مى شويم اگر بيوگرافى كوتاهى هم ضميمه داستانت كنى.
اين هفته برايتان داستانى از مباركه اسلامى فر انتخاب كرده ايم. مباركه، كارشناس زبان و ادبيات فارسى است و داستان بلندى را با عنوان «آن سوى چشمه» به همت انتشارات شليفن در شهر سارى منتشر كرده است. قصه زير را با هم مى خوانيم:
***
از خونه كه مياد بيرون يه نفس عميق مى كشه و به خودش مى گه: آخيش... راحت شدم بالاخره از خونه اومدم بيرون! هنوز چند قدمى نمى ره كه يك ماشين آخرين مدل از پيشش ويراژ مى ده و پاچه شلوارشو حسابى گل آلود مى كنه دلش مى خواد سنگ رو از رو زمين برداره و محكم بزنه به شيشه ماشين تا خرد و خاكشير بشه اما وقتى نگاهى به ماشين مى ندازه دلش نمى ياد. به خودش مى گه عجب ماشينى! اى كاش مال من بود! به هر حال چاره اى نداره بايد هرچه زودتر به مقصد برسه دوستانش منتظرن! به راهش ادامه مى ده سر كوچه كه مى رسه چشمش به آدمى مى افته كه روى سنگفرش خيابون دراز كشيده و طورى زانوهاشو به شكمش چسبونده كه صداى غرغر و درد شكمش آزارش نده. بى توجه از كنارش رد مى شه چند قدم جلوتر كنار يه سوپر مى ايسته تا براى خودش سيگار بخره كيف پولشو كه در مياره ياد خونه مى افته؛ ياد سرزنش هاى پدرش، اين كه بى لياقتى! بى عرضه اى! كارى به جز خوردن و خوابيدن بلد نيستى ديگه از پول توجيبى خبرى نيست! بايد هر طور شده كار پيدا كنى! سيگارو مى خره و ميذاره گوشه لبش. براى رفتن به اون طرف خيابون دوباره چشمش به اون آدم مى افته. دلش نمى ياد. يه سكه تو كاسه اش مى ذاره سوار تاكسى مى شه و با فرياد راننده كه آقا سيگار ممنوع! با عصبانيت سيگارو تو دستش مى چرخونه و از پنجره پرت مى كنه بيرون. راننده سرشو برمى گردونه و مى گه: حيف جوونى نيست كه با سيگار دود بشه بره هوا؟ از اين كه همه دارن سرزنشش مى كنن اعصابش به هم ريخته. خودشو جمع مى كنه و يه نگاهى به بغل دستش مى ندازه همينطور كه داره با موبايلش حرف مى زنه يه هزارى به راننده مى ده. راننده از پشت آيينه نگاهى مى ندازه و مى گه پول خرد آقا...! بغل دستى شروع مى كنه به گشتن توى كيفش مى گه ندارم آقا، همش هزاريه پول خرد ندارم!
آهى مى كشه و به خودش مى گه: اما تو كيف من همه اش پول خرده! يه صد تومنى درمياره و به راننده تعارف مى كنه آقا دو نفر... راننده با همون چهره غضب آلود پولو ازش مى گيره و مى گه شما كه يك نفرى آقا! بى حوصله به راننده نگاه مى كنه و مى گه بله، اما كرايه اين آقا رو هم حساب كنين!
موقع پياده شدن سرتا پاش عرق مى شه از تعارفات بغل دستى و يه كارت كه بهش مى ده و مى گه: هروقت كار داشتى، مى تونى بياى شركتم. حوصله اين كه به كارت نگاه كنه رو نداره اونو مى ذاره تو جيبش و به راهش ادامه مى ده.
تو راه چشمش مى افته به يه خانم و آقاى جوون. مى ره تو رويا به خودش مى گه: اى كاش منم مى تونستم با اونى كه دوستش دارم ازدواج كنم! با افتادن چند برگه روى زمين رشته خيالاتش به هم مى ريزه. برگه ها رو از روى زمين بر ميداره و نگاه مى كنه. روش نوشته شده آگهى استخدام به طرف اون دو نفر مى ره و ميگه : آقا ببخشيد اين آگهى مال شماست؟ آقاى جوون برگه رو از دستش مى گيره و تشكر مى كنه. در حالى كه سرشو تكون مى ده مى گه: ببخشيد اين آگهى رو از كجا گرفتين؟ آقاى جوون نگاهى بهش مى ندازه و ميگه : بهتره خودتو خسته نكنى، اين جور كارها پارتى مى خواد اگه پارتى دارى برو دنبالش من چند بار شركت كردم ولى فايده اى نداشت! تازه قبولى استخدام ادوارى هم به شرط استخدام اضافه شده! باتعجب مى گه: يعنى شما هم بيكارين!
بيكار كه نه، كار ترجمه انجام مى دهم ولى درآمدش خيلى كمه. كفاف زندگيمونو نمى ده. بعد نگاهى بهش مى ندازه و مى گه اما بد نيست شما هم امتحان كنين شايد قبول شدين. آگهى رو مى گيره و ازشون تشكر مى كنه و به راهش ادامه مى ده. به كافى شاپ همون جايى كه با دوستانش قرار گذاشته مى ره . از دور صداى خنده ها شونو مى شنوه كه سر تا پا شو نگاه مى كنن و مى خندن و شروع مى كنن به مسخره كردن. بابا! پاچه شلوارشو ببين مى گفتى ما هم باهات مى آمديم تو گل. قيافه جدى به خودش مى گيره و مى گه ماشينم تو گل گير كرده بود و با خنده بچه ها مى زنه زير خنده! با اين كه چند ساعتى رو داره با بچه ها مى گذرونه ياد خونه يه لحظه راحتش نمى ذاره . ديگه حال و حوصله دوستاشم نداره به هواى اينكه پدرش خونه منتظرشه و شوخى دوستاش كه مواظب باش پاهت تو ماشين گير نكنه، شب زودتر بيا منتظريم، ازشون جدا مى شه. كمى دورتر يه گوشه خيابون مى ايسته و نگاهى به آگهى استخدام مى ندازه اما باز هم خبرى از استخدام رشته اش نيست با نااميدى و عصبانيت آگهى رو پرت مى كنه. حوصله اينكه برگرده خونه و سرزنش هاى پدرش رو بشنوه نداره يه لحظه به ياد دوست قديميش مى افته كه تو كارگاه جوشكارى كار مى كنه.يادش مى ياد يه بار بهش گفته بود: چرا با اينكه شيمى خونده سر از كارگاه جوشكارى درآورده؟ اونم بهش گفته بود: بهتر از بيكاريه. وقتى ديدم كار پيدا نميشه رفتم اين حرفه رو ياد گرفتم. هم يه فنى ياد گرفتم هم دارم حقوقمو پس انداز مى كنم تا در آينده بتونم خودم يه شركت صنعتى بزنم. مى ره پيشش تا ببينه تونسته كارى براش پيدا كنه يا نه و نااميدانه برمى گرده. تصميم مى گيره كه بره پيش دوستاش به سمت باجه تلفن مى ره تا با خونه تماس بگيره و بگه شبو خونه نمى ياد هنوز به باجه نرسيده كه يه پسر بچه با چند تا بسته بيسكويت جلو پاش سبز مى شه و ميگه : آقا سه تا صد تومن نمى خرى؟ با عصبانيت بهش مى كه نه! از سر رام برو كنار. اما پسر بچه دست بردار نيست پاچه شلوارشو مى گيره و مى گه آقا چهارتا صدتومن! نگاهى به چهره ملتمس بچه مى ندازه، يه دويست تومنى در مياره و بهش ميده و مى گه: بگير بيسكويتم مال خودت، نمى خوام.
پسر بچه يه نگاهى به دويست تومنى مى ندازه و يه نگاهى به اون. دويست تومنى رو به طرفش مى گيره و مى گه: من گدا نيستم، كار مى كنم خرجمو درميارم! بگير آقا دويست تومنى مال خودت. بعد در حاليكه اشك مى ريزه با شتاب ازش دور مى شه. با پشيمونى دستى به سرش مى كشه و با مشت مى كوبه به باجه. اين قدر به هم ريخته اس كه يادش مى ره به خونه زنگ بزنه. روى صندلى كنار خيابون مى شينه و به فكر فرو مى ره . حرف پسر بچه هنوز آزارش مى ده «كار مى كنم خرجمو در ميارم!» آخه چطور مى شه با چهار سال درس خوندن اونم تو رشته مهندسى نتونه كارى انجام بده؟ همينطور تو فكره كه ناگهان ياد اون مردى مى افته كه موقع پياده شدن از ماشين بهش كارت داده بود به طرف باجه مى ره و شماره شركتو مى گيره.
حالا ديگه اون پسر بى لياقت و بى عرضه پدر نيست! هرچند منشى يه شركت بزرگ تجاريه اما كار مى كنه تا يه روز خودش صاحب يه شركت مهندسى بشه. حالا دلش مى خواد به همه جوونا بگه: هيچ كارى عار نيست. هزار راه براى خوشبخت شدن وجود داره اگه يكى از اون راه ها بسته شد راه ديگرى رو امتحان كن. هيچ كس جز خود ما مسؤول خوشبختى و بدبختى ما نيست.
eghtesadnia@yahoo.com


|   شناسنامه   |   آرشيو   |