|
|
|
جوانان در قهوه خانه ها
|
|
|
|
|
|
|
جوانان در قهوه خانه ها
اينجا چراغى روشن نيست
|
|
|
اميد رضايى قهوه خانه ها - چه سنتى باشند و چه سنتى تر - به يكى از پاتوق هاى جوانها تبديل شده اند. اين رفت و آمدها سابقه اى ديرينه داشته و حالا شكلى نو پيدا كرده اند. اين گزارش را بخوانيد. ساعت ۸ صبح است و مكان قهوه خانه اى است در يكى از خيابان هاى مركزى تهران. از ظاهر قهوه خانه مى شود حدس زد به دستور اداره بهداشت مجبور به نوسازى شده و كف و ديوارهايش را سراميك كرده است. اما روابط همان روابط هميشگى موجود در قهوه خانه هاست و صبحانه همچنان نيمرو و كره و پنير و چاى. دور تا دور نيمكت هايى است با ميزهاى چارچوب فلزى كه سنگ بزرگى روى آن انداخته اند. از بيست و چهارنفرى كه در اين ساعت صبح در قهوه خانه نشسته اند دست كم پانزده نفرشان زير سى سال دارند واين نشان مى دهد بيشترين مشترى قهوه خانه ها جوانان هستند. اين تصوير را در آغاز تا همين جا داشته باشيد تا نكته غافلگيركننده اش را بعداً بشنويد. از نقل تا نور علاقه به نشستن در قهوه خانه چيزى نيست كه مربوط به امروز باشد. ممكن نيست پاى صحبت قديمى ترها بنشينيد و از تجربيات قهوه خانه اى آنها در سال هاى كودكى ، نوجوانى و جوانى نشنويد. پرده خوانى ها و نقالى ها وحتى گاه شبيه خوانى ها در قهوه خانه ها جايگاهى خاص داشته اند. اما قهوه خانه محدود به جايى براى شنيدن نقل نقال ها نماند وخودش را با تكنولوژى و ابزار روز هماهنگ كرد. نخستين بار در تهران و در سال ۱۳۴۶ بود كه قهوه خانه اى دست به ابتكارى نو زد و نقال جديد و الكترونيك را به عرصه كارزار آورد: «تلويزيون » ديرى نگذشت بسيارى از قهوه خانه ها تلويزيون را به مثابه شيئى عزيز و قيمتى برصدر نشاندند و از اين طريق هرشب دهها و صدها پير (و البته اكثراً جوان) را پاى بساط چاى و قليان و ديزى كشاندند. مجتبى پورناظرى كه حالا در آستانه چهل و پنج سالگى است، از آن سالها چنين ياد مى كند: «ما بچه خيابون شكوفه توى شهباز بوديم. نزديك دروازه دولاب يه قهوه خونه بودكه تلويزيون داشت. اون موقع شبى يكى دوساعت هم بيشتر برنامه پخش نمى كرد ولى همون يكى دوساعت، قهوه خونه غلغله مى شد. ما كه بچه بوديم معمولاً اجازه نداشتيم بريم قهوه خونه، مادر پدرمون هم اگه مى فهميدن رفتيم قهوه خونه تلويزيون ببينيم، محشر كبرى به پا مى كردن. دست به دامن جوون هاى محل مى شديم كه ما رو ببرن اونجا. يه جوونكى بود كه اسمش درست يادم نمياد، ولى فكر مى كنم اسماعيل بود. نفرى يه قرون از ما مى گرفت ما رو با خودش مى برد قهوه خونه. حالا ديگه اونجا چه اتفاق هايى مى افتاد و چه حرفهايى كه رد و بدل نمى شد، بماند.» حتى تا سالها بعد كه تلويزيون ملى ايران بسيار فعال شد و دستگاههاى پخش بلر و آرتى آى و شاوب لورنس به خانه بسيارى از ايرانيان راه يافت ، لذت تماشاى برنامه هاى تلويزيون در قهوه خانه از بين نرفت . «ممدآقا» كه امروز سرايدار مجموعه مسكونى محل اقامت ماست و اين طور كه خودش مى گويد، سالها قهوه چى بوده، تعريف مى كند وقت نمايش مجموعه تلويزيونى مراد برقى، قهوه خانه ها غلغله مى شد و بسيارى بودند كه با آنكه تلويزيون داشتند، تماشاى اين برنامه را در قهوه خانه به عنوان يك رسم و در كنار دوستان و رفقا ترجيح مى دادند. اما چيزى كه از آن سالها تا امروز تفاوتى نكرده، نوع پذيرايى در قهوه خانه ها است. اما دراين سالها ديگر تكنولوژى روز به قهوه خانه ها راه پيدا نكرده. هيچ قهوه خانه اى را در هيچ جا نمى بينيد كه يك فيلم ويديويى پخش كند يا به سيستم هاى ماهواره اى مجهز باشد! ظاهراً جوانانى كه امروز به قهوه خانه ها مى روند دنبال چيزهاى ديگرى به غير از سرگرمى هاى تصويرى هستند. (شايد تنها نمونه اى كه شاهد آن بودم يك قهوه خانه در منطقه مرزى ايران و تركيه بودكه براى مشتريانش كه عمدتاً راننده هاى ترانزيت بودند ، ويدئو كليپ هاى تركى پخش مى كرد.) معدن خبر يكى از قابليت هاى آن روزهاى قهوه خانه ها كه براى جوانان امروز بى استفاده است، استفاده از قهوه خانه ها به عنوان يك خبرگزارى بود. اين خبرگزارى ها نه تنها يك خبرگزارى كوچك محلى كه گاه تبديل به خبرگزاريهاى ملى مى شدند و به راحتى مى شد باحضور در آن به نقل اخبار و شايعه پراكنى پرداخت. در اسناد كودتاى بيست وهشت مرداد كه سازمان جاسوسى آمريكا (CIA) منتشر كرده ، تأكيد فراوانى در استفاده از اين محل ها براى آماده سازى و محك زدن افكار عمومى شده است و همچنين در گزارشى كه يكى از كارگزاران به دفتر مركزى مى فرستد، تأكيد شده كه شايد بسيارى از ياريگران كودتا را بتوان در قهوه خانه هاى پايتخت پيدا كرد. سالهاى پيشتر از كودتا، در دهه هاى نخست سده و پيش از آنكه وسيله اى به نام راديو وظيفه خبرپراكنى را برعهده بگيرد، كاركرد خبرى اين مراكز بيشتر بوده اند . تماشاى مجموعه تلويزيونى هزار دستان ساخته على حاتمى براى اثبات اين نكته توصيه مى شود. غافلگيرى بگذاريد برگرديم به امروز و همان صبح در قهوه خانه اى در يكى از خيابان هاى مركزى تهران و ببينيم كه آن نكته غافلگيركننده چه بود؟ تعداد مشترى ها را يادتان هست؟ گفتيم از جمعيت بيست و چهارنفرى حاضر پانزده نفر جوان بودند اما نكته اينجا بودكه در آن ساعت صبح و برخلاف انتظار من هيچكدام از آنها صبحانه نمى خوردندبلكه عين بيست و چهار نفر در حال كشيدن قليان بودند!! باور مى كنيد؟ حق داريد اگر با شك و ترديد دراين باره قضاوت كنيد. راستش من خودم هم اگر اين صحنه را به چشم نمى ديدم ، به سختى باور مى كردم. در آن ساعت صبح چنان دودى در قهوه خانه سنگينى مى كرد و آنقدر بوى خفقان آور اسانس هاى مختلف در فضا پيچيده بود كه به دشوارى مى شد چند دقيقه اى را در آنجا نشست و احياناً تخم مرغ نيمرويى به عنوان صبحانه خورد. قهوه خانه در سكوتى سنگين فرو رفته بودو تنها صداى قل قل آب قليان مى آمد و گهگاه تعارفى كه هرنفر به بغل دستى اش مى كرد تا نى قليان را از او بگيرد. چهره ها خسته و اخمالود. خيلى عجيب هم نيست. وقتى يك جوان كه بايد سرشار از انرژى باشد ، صبح اش را با حضور در قهوه خانه و دود كردن تنباكو شروع كند، انتظار بيش از اين را نمى توان داشت. «رضا» كه درست كنار دست من نشسته بود، بچه زنجان بود و با لهجه اى شيرين به پرسش من كه پرسيدم «اين ساعت اينجا چه كار مى كند؟» چنين پاسخ داد: «دو سه روزه صاحب كارم عذرم رو خواسته. رو بيكارى ميام اينجا شايد يكى يه كارى دستمون بده.» او سيم كشى مى كرده و در جواب اينكه چرا عذر او را خواسته اند گفت: «حالا...» اما على و مازيار كه دانشجوى دانشگاه پلى تكنيك هستند، مى گويند؛ ترجيح داده اند قبل از شروع كلاس شان پكى به قليان بزنند و به قول خودشان «دوپينگ» كنند. آنها مى گويند اين كار را تفريحى انجام مى دهند اما ظاهراً اين ماجرا فراتر از تفريح است چون به قول مازيار: «تقريباً روزى يك بار رو قليان مى كشيم!» على مى خندد: «البته ركوردمان چهار بار هم بوده. اما نه توى تهران. رفته بوديم شمال، اونجا هم مى طلبيد!» به نظر نمى رسد وقتى آدم هر روز به قهوه خانه بيايد و قليان بكشد و اگر اين كار را نكند به قول على و مازيار «انگار چيزى گم كرده باشد»، بتواند اسم كارش را تفريح بگذارد. شايد خيلى ها از اين كلمه خوششان نيايد اما اين يك «اعتياد» است. اعتيادى كه در شهرهاى ديگر بسيار حادتر نمايان مى شود. در شهرهاى جنوبى در بسيارى از پاركها، قليان چاق كن ها درست مثل بلال فروش ها بساط پهن مى كنند و قليان ها را كنار هم مى چينند و در انتظار مشترى مى نشينند. شايد بحث در اين باره مجال ديگرى را بطلبد. اما آنچه مشخص است، در اين سالها رويكرد جوانان به قهوه خانه ها بيش از هر چيز مديون استعمال قليان بوده و خدا كند ختم به خير شود! كندو در تهران، قهوه خانه ها ديگر جايى براى ماندن نيستند. در سالهاى نه چندان دور، قهوه خانه ها پاتوق شهرستانى ها، در راه ماندگان، زندانى هايى كه تازه آزاد مى شدند و فراريان بود اما الآن قهوه خانه ها اجازه اسكان شبانه ندارند. مگر قهوه خانه هايى كه در كوههاى اطراف تهران هستند و به نوعى پناهگاه كوهنوردانى به حساب مى آيند كه سفرى چند روزه را در كوه آغاز كرده اند. اگر فيلم كندو ساخته فريدون گله را ديده باشيد فضاى آن روز قهوه خانه هاى تهران را به خوبى درمى يابيد. «ابى» جوانى كه تازه از زندان آزاد شده، بى كس و بى پناه است و در قهوه خانه اى اتراق مى كند. در آنجا يكى از هم بندان قديم را مى بيند كه او هم در همان جا اقامت دارد. بساط بازى شبانه پهن مى شود و ابى مى بازد. جريان اداى شرط ابى، قصه فيلم را پيش مى برد اما بهترين صحنه ها، صحنه هاى قهوه خانه است و يكى از بهترين شخصيتها، شخصيت قهوه چى بدجنس است كه آخر سر ابى را لو مى دهد. اگرچه ممنوعيت اسكان افراد در قهوه خانه ها امرى مشخص است اما با اين حال گاهى اين كار به صورت غيرقانونى انجام مى شود. چندى پيش قهوه خانه اى به خاطر اسكان چند دختر فرارى بسته شد. ميان دو نگاه قهوه خانه هاى سنتى در واقع برداشتى پست مدرنيستى از قهوه خانه هاى قديمى هستند كه اين روزها به يكى از پاتوق هاى اصلى جوانان تبديل شده اند. بزرگترين ويژگى اين قهوه خانه ها اين است كه توانسته اند محيطى ايجاد كنند تا دختران جوان نيز قادر به استفاده از اين فضا باشند. آنها سعى مى كنند، بهداشتى تر و شيك تر جلوه كنند تا تنها پذيراى بخش خاصى از اقشار اجتماعى نباشند. با اين حال خيلى ها نظر مساعدى نسبت به اينگونه مراكز ندارند. «الميرا»، دانشجوى رشته پرستارى يكى از دانشگاههاى تهران مى گويد:«تا حالا دو سه بار بيشتر به قهوه خانه هاى سنتى نرفته ام. دوست ندارم توى اين محيط باشم. با اينكه عاشق فرهنگ ايرانى هستم اما فكر مى كنم اين جور جاها دارند از فرهنگ سنتى ايران سوءاستفاده مى كنند و اين توهين آميز است. توهين آميز است كه تو به ضرب عكس رستم و چند تا آواز سنتى بخواهى مشترى جلب كنى و پول دربياورى. من پولم رو به آدمهاى سوءاستفاده كننده نمى دهم. اما محمد، مدير يكى از قهوه خانه هاى سنتى نظرى عكس دارد. «در حال حاضر جوانهاى ما به خاطر حضور ماهواره و اينترنت و كلاً تهاجم فرهنگى از فرهنگ اصيل خودشان دور شده اند. يا به اين وسيله آنها را با فرهنگ خودشان آشنا مى كنيم. دو تا رفيق مى آيند چاى بخورند يا قليان بكشند يا شام بخورند، كنار اين چيزها نقاشى جنگ رستم و سهراب را هم مى بينند، گذشتن سياوش از آتش را هم مى بينند. اكوان ديو را هم مى بينند و... خب اينها بد است كه ما توانسته ايم پلى بين جوانها و فرهنگشان ايجاد كنيم؟ خيلى ها مى آيند از ما مى پرسند آقا اين سهراب كى بوده كه با رستم جنگيده و ما هم برايشان توضيح مى دهيم.»اما در بسيارى از موارد قيمتهاى اين قهوه خانه ها آنچنان بالاست كه آدم را به شك مى اندازد كه آيا واقعاً دغدغه فرهنگ وجود داشته يا نه؟! بازگشت ساعت ۸/۳۰ دقيقه است و من دو استكان چاى خورده ام و با چند نفرى حرف زده ام. بحث همان است. بيكارى و تفريح. از قهوه خانه بيرون مى زنم. هواى دودآلود تهران را راحت تر از پيش تنفس مى كنم.
|
|
|
|
|
يخچال فرنگى
|
|
|
زيرنظر: انوشيروان پناهنده داريوش منزوى لطيفه ماهيانه دوره اشغال فرانسه در اطراف آلمانها در جنگ دوم جهانى است. در يك كوپه قطار يك افسر آلمانى با تخبر فراوان نشسته است. روبرويش هم يك پيرمرد يهودى با چشمان محدب و بينى نازك ريز گشته آرام مشغول فكر است و پس از مدتى يك بسته كوچك از جيب درمى آورد. توى اين بسته چند تا ماهى ساردين است. همان طور بى صدا و آرام گوشت ماهى ها را مى خورد و استخوان ستون فقرات و كله ماهى ها را در پاكت باقى مى گذارد و دوباره در جيبش پنهان مى كند. افسر آلمانى ابداً متوجه اعمال او نيست اما پس از گذشت نيم ساعتى از تنهايى حوصله اش سر مى رود و با نگاه نفرت آميزى خطاب به پيرمرد مى گويد: - ببينم، تو حتماً يهودى هستى. - بله قربان. خدمتى از دستم ساخته است؟ - آه بگو ببينم شما يهوديا چى كار مى كنين كه اينقدر پولدارين؟ پيرمرد با انگشت اشاره اى به مغز خود مى كند و مى گويد: - واسه اينكه تو كله مون مخ داريم. - خب، واسه اينكه آدم مخ داشته باشه بايد چى كار كنه؟ - هان! اين يكى رو ديگه قربان اجازه نداريم به غير يهوديا بگوييم. - بى مزه بازى درنيار، خودتم لوس نكن. هزار مارك بهت مى دم كه بگى. يهودى هزار مارك را گرفت گذاشت توى جيبش و بسته استخوان و كله ماهى ها را درآورد و گفت: - واسه اينكه از اينا مى خوريم. افسر آلمانى به سرعت گفت: - ردكن بياد. منم مى خوام مخ دار بشم. - نه جناب سرهنگ! حق نداريم اين غذارو به غيريهوديا بديم. - دهنتو ببند! بيا اين هزار مارك ديگه. معامله انجام شد و افسر كله ماهى ها و استخوان ها را با كراهت جويد و قورت داد. بعد دهانش را پاك كرد و اخم كنان گفت: - مرتيكه حقه باز... يواش يواش دارم يه فكرهايى مى كنم. تو هزار مارك از من گرفتى يه مزخرفى تحويلم دادى، هزار مارك ديگه هم گرفتى اين آشغالارو دادى به من و منم خوردم. خود ساردين كيلويى پنج ماركه درحالى كه تو استخون گنديده هاش رو دو هزار مارك به من قالب كردى... خودت متوجهى كه چه استفاده كلونى كردى؟ پيرمرد گفت: - قربان عرض نكردم؟ ... از همين حالا مختون شروع كرد به كار كردن. يك لطيفه ماهيگيرانه (۱) ماهيگيرهاى آماتور، مانند ساير انواع شكارچيان، كم و بيش چاخان پردازند و راجع به تعداد و اندازه ماهى هايى كه صيد كرده اند، مختصرى غلو مى كنند. يكى از همين ماهيگيرها به اسم جمشيدخان، وارد يكى از هتل هاى شيك و پيك شمال شد و ديد كه يك ماهى دومترى خاويار را خشك و كاه اندود كرده و به عنوان زينت آويزان كرده اند. نگاه دقيق انتقادآميزى به آن انداخت و به رفيقش گفت: - هركى اينو گرفته خيلى چاخان بوده... يك لطيفه ماهيگيرانه (۲) همين جمشيدخان، جمعه آن هفته بند و بساط ماهيگيرى اش را برداشت و رفت به رودخانه لار كه ماهى بگيرد. در شش صبح قدم به جبهه نبرد گذاشت و حدود چهار بعدازظهر بود كه طالب خان آمد سراغش و گفت: - چند تا گرفتى جمشيدخان؟ جمشيدخان فكرى كرد و گفت: - اگر اينو كه الآن داره دور قلابم پرپر مى زنه بگيرم و بعدش هم دوتاى ديگه بگيرم مى شه سه تا. يك لطيفه ماهيگيرانه (۳) فقط يك داستان ديگر از جمشيدخان تعريف مى كنم و امروز ديگر اصلاً به سراغ شكارچى جماعت نمى رويم چه چاخان باز باشد، چه خالى بند. جمشيدخان و طالب خان، شيفتگان ورزش مفيد و مفرح ماهيگيرى روز جمعه دو هفته پيش بندوبساط را جمع كرده و رفتند به يك ماهيگيرى دو روزه حوالى جاجرود. هر كدام هم در فاصله و موقعيتى نشستند كه مزاحم همديگر نباشند. اما طالب خان شانس عجيبى آورد. هر يك قلابى كه مى انداخت يك ماهى داشت نصيبش مى شد درحالى كه جمشيدخان طفلكى هيچ چيز گيرش نيامد. طرف ظهر كه خواستند ناهار بخورند و ورزش مفيد و مفرح ماهيگيرى را تعطيل كردند، طالب خان پانزده بيست تا قزل آلا گرفته بود درحالى كه توى بساط جمشيدخان يك دانه هم پيدا نمى شد. ناهار را كه خوردند جمشيدخان با زبان چرب و نرمش طالب خان را مجاب كرد كه بهتر است در اين هواى مفرح و جانبخش چرتى بزند. طالب خان دراز شد و زود خوابش برد و جمشيدخان چوب و قلاب او را برداشت و رفت درست سرجاى او نشست و يك ساعتى منتظر شد ولى باز خبرى نشد كه ناگهان يك ماهى قزل آلاى درشت از آب پريد بيرون و گفت: - ببينم، مگه طالب خان بعدازظهر نمياد ماهى گيرى؟ يك لطيفه عوض شده ايانه دست بر قضا شمس الله خان كه ناغافلى ميليونر شده بود، ناغافلى هم سكته كرد و مرد و عيالش را بى موقع بيوه كرد. چهار صباحى به عزادارى گذشت و عيال تازه به دوران رسيده به صرافت خودش افتاد. زار و زندگى قشنگ و مفصلى راه انداخت و چون نسبتاً هم وفادار بود تصميم گرفت يك عكس قدى آن مرحوم را بزند توى سالن پذيرايى. اما هرچه گشت هيچ عكسى از آن مرحوم پيدا نكرد. ناچار به فكرش رسيد كه به نقاش بزرگ و معروفى مراجعه كند و تابلوى آن مرحوم را تهيه كند. اين كار را هم كرد اما نقاش از او عكس آن مرحوم را خواست. بايد يه عكسى ازش داشته باشم. و طفلكى شمس الله خان جز عكس هجده ساله توى شناسنامه باطل شده اش كه آن هم تازه در مراسم مربوطه گم شده بود، هيچ عكسى نينداخته بود. خلاصه نقاش ديد كه اين لقمه چرب و نرم را بيخودى نبايد از دست بدهد. فوراً حرفش را تصحيح كرد و گفت: - البته مى شه كه شما قيافه شو براى من تعريف كنين و من يادداشت كنم؟ - سرش كچل بود، سبيل چخماقى داشت، دو تا لپ چاقالو، با دو تا چشم ريز، دماغش هم يه خورده گنده بود. نقاش با اين مشخصات شروع كرد به تهيه تابلو و سر چهل روز آن را تمام كرد و پيچيد و برد به خانه مجلل عيال مربوطه كه عيال هم با عجله كاغذ را باز كرد و رفت جلو و آمد عقب و انگشت حيرت به دهان گذاشت و گفت: - الله اكبر! اين مدت چقده خدابيامرز عوض شده!
|
|
|
|
|