دوشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۸۴ -
Mon, Jun 6, 2005
فرهنگ و هنر
شماره ۳۱۵۳
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
زنان
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
مهرگان
ماجرا
نگاهى به سيماى بازيگرى جيمز دين
درباره سيدنى پولاك به انگيزه اكران «مترجم»
نگاهى به سيماى بازيگرى جيمز دين
مرگ هميشه هم بد نيست
214662.jpg
شهريار رضايى
كرك داگلاس در نقش يك تهيه كننده سخت گير در فيلم «بد و زيبا» ساخته وينسنت مينلى گفت: «وقتى يك بازيگر روى پرده ظاهر مى شه همه بهش نگاه مى كنند و ديگه اصلاً مهم نيست چطورى بازى مى كنه». به نظر حرف كاملاً درستى مى رسد. سينما يعنى ديدن، يعنى چيزى كه تماشاگر آن را مى بيند و اين اولين رابطه را شكل مى دهد، اينكه او چه مى بيند و چه درك مى كند مراتب بعدى هستند كه فرايند «ديدن» به فرايند عقلانى تبديل مى شود. ستاره ها هم از همين كيفيت استفاده مى كنند. منتقدان هيچ گاه جايگاه ستاره را تعيين نمى كنند (منتقدان كسانى هستند كه فرايند ديدن را به فرايند عقلى تبديل كرده اند) بلكه تماشاگران كه فقط مى بينند تا سرگرم شوند. بازيگرى را به مقام ستاره ارتقا مى دهند، به بيان ديگر كلمه جادويى در اين ميان «اقبال عمومى» است. اگر بازيگرى از اين موهبت برخوردار باشد قطعاً ستاره نيز خواهد بود. بعضى ها بايد سالها تلاش كنند، چهره عوض كنند، از نقش و قالبى به نقش و قالب ديگر بخزند و هيچ گاه هم ستاره نباشند اما بخت ستاره شدن براى بعضى بازيگران حتى بى استعداد به راحتى فراهم مى شود.
جيمز دين در ۳۰سپتامبر۱۹۵۵ در يك حادثه رانندگى كشته شد و در هنگام مرگ تنها ۲۴سال سن داشت. تا پيش از مرگ در هفت فيلم حاضر شد و سه فيلم آخر از او ستاره ساختند. «شرق بهشت» (اليا كازان)، «شورش بى دليل» (نيكلاس رى) و «غول» (جورج استيونس). هر سه فيلم درست چند وقت پيش يا پس از مرگ او اكران شدند. اينكه چرا اكثر بيوگرافى هاى دين با مرگ او آغاز مى شوند و نه با تولد او، خود نكته كليدى حيات هنرى دين است. او زندگى دراماتيكى داشت، هيچ چيز قابليت مرگ زودرس را براى اسطوره شدن ندارد. اكنون ۵۰سال از مرگ جيمزدين مى گذرد. يك ست كامل از فيلمهاى او به صورت D.V.D به بازار آمده، بزرگداشتهاى فراوانى در حال برگزارى است و در جشنواره فيلم كن هم بخشى به او اختصاص داشت. اسطوره دين هنوز زنده است.
دين در دهه۵۰ميلادى به سينما آمد. نخستين فيلمش را در سال۵۱ بازى كرد و آخرين آنها را در سال۵۶. سينماى دهه۵۰ سينماى بازيگران اكتورز استوديو است، دهه وحشى لاندزو بنديك با بازى مارلون براندو، دهه مك كارتيزم و اعتراض و البته بهترين فيلمهاى متكى بر روانشناسى فرويدى؛ دهه اى كه نمايشنامه هاى تنسى ويليامز بهترين منبع براى اقتباس به نظر مى رسيدند: ناگهان تابستان گذشته، گربه روى شيروانى داغ، نوارهاى خال دار، باغ وحش شيشه اى و... تنها برخى از آثارى از اين دست هستند. چنين آثارى به بازيگران متفاوتى نيز نياز داشت چون هنگامى كه قرار است همه چيز در سايه روان شناسى و اعتراض معنى شود نوع چهره بازيگر هم اهميت پيدا مى كند، به اين ترتيب است كه مثلاً پل نيومن، مونتگمرى كليفت. مارلون براندو و البته جيمز دين حضورشان قطعى و الزامى به نظر مى رسد.
دين پرسوناى سينمايى خود را به يك كودك - مرد تبديل كرد. كسى كه مى خواست مثل مردها با او رفتار شود، هنوز كودك بود. نمونه اى ترين صحنه مى تواند فصلى از فيلم «شرق بهشت» باشد كه در ميان مزرعه مى دويد و منتظر رشد گياهان بود. اصلى ترين ويژگى اين كودك - مرد هم آسيب پذيرى شديدى بود كه از پرده بيرون مى زد. دوران كلاسيك هاليوود دوره مردان مقتدر بود چهره مصمم تماشاگر مى دانست اگر بدترين اتفاق هم برايشان بيفتد باز هم قدرت در اختيار گرفتن شرايط را دارند.
مردانى مثل چارلتون هستون، جيمز استوارت، هنرى فوندا و... حتى بازيگر شكسپيرينى مثل لارنس اولويه هم هميشه وقار يك هنرمند را داشت كه خيال تماشاگر را راحت مى كند اما تماشاگر هميشه نگران جيمز دين بود، موهاى طلايى كوتاه وعقب زده، چهره مثلثى شكل و چشمهاى آبى دودو زن و مضطرب هيچ آرامش خيالى براى تماشاگر فراهم نمى كرد او حتى در عادى ترين شرايط هم به شدت آسيب پذير مى نمود. در فيلم «شورش بى دليل» در اداره پليس همه حرف مى زند، بچه اى بود كه ميحط بيرون آزارش مى دهد. دستها را روى گوشهايش مى گذاشت و فرياد مى زد: (همه حرف مى زنى، تو حرف مى زنى، اون حرف مى زند، دارم ديوونه مى شم). همين حس كودكانه اش بودكه به بهترين وجه عقده اديپ نهفته در آثارى را كه بازى مى كرد بازتاب مى داد. در شرق بهشت اشتاين بك روانى مدرن از قابيل و هابيل نوشته بود كه در دستان كازان (مشترى دائمى كلينيك هاى روانكاوى) قابليتهاى چندگانه اى يافت و يكى از آنها اديپ بود، در اين فيلم با پدرش دست به يقه شد در شورش بى دليل با پدرش كتك كارى هم كردند.
او با چهره اى كه توصيف شد همدلى و حتى حس ترحم تماشاگرش را برمى انگيخت. نگاهش حسى از همان آسيب پذيرى مفرط را منتقل مى كرد. نوعى آسيب پذيرى كه حاصل تحقير شدن بود. شمايل حقيقى او به نظر همين تحقير شدن هم مى تواند باشد. ترس از نديده گرفته شدن و خوار شدن. تمام واكنشهاى عصبى او هم ناشى از همين حس بود. جيمز دين به شمايل دورانش بدل شد و زود درگذشت، از بسيارى جهات او را با مرلين مونرو مقايسه كرده اند كه مقايسه درستى هم هست، مونرو هم نقش كودك - زن را در دهه۵۰ ايفا كرد و مرگ زودهنگام و تراژيكى داشت. آنها درست مثل ستاره بودند، ستاره اى كه يك شب بيشتر نمى ماند اما نور آنها بعد از چندين هزار سال نورى به زمين مى رسد. دين ماندگارى اش را به همين دليل دارد و به راستى هم شايستگى آن را دارد. اسطوره ها مى مانند و كاريزماى خود را مى سازند حتى اگر بازيگر بدى هم باشند. دين هر چند كه زود مرد اما نقش آفرينى هاى او به پايان هيچ كدام از آن اكتورز استوديويى هاى تكنيسين بازيگرى مثل براندو نرسيد و يا وقار پل نيومن را به دست نياورد. كسى چه مى داند شايد اگر بيشتر زنده مى ماند ما حالا بايد با يك جيمز چاق و از ريخت افتاده و منزوى مواجه بوديم كه بزرگترين دشمن خودش بود، كسى مثل براندو. مرگ هميشه هم بد نيست بخصوص اگر براى يك ستاره سينما در جوانى رخ دهد.
درباره سيدنى پولاك به انگيزه اكران «مترجم»
هميشه در رنج و مكاشفه
214653.jpg
لس آنجلس تايمز ـ مترجم: وصال روحانى
پولاك بر اين باور است كه فيلمسازى، تمام شخصيت و زندگى او را شكل مى دهد و محملى بوده است براى ادا و بيان و ترسيم قسمت هاى تاريك تر كاراكتر و افكار او. با اين حال وى مجبور شده است اين افكار را ناديده بگيرد يا در پشت و لواى ساير مسائل گم و پنهان كند تا خواست استوديوهاى بزرگ در مورد ساخت فيلم هاى پرزرق و برق دلخواه اين كمپانى ها برآورده شود و كارى كه ارائه مى دهد در درجه اول به جاى غنا، شكوه داشته باشد.
جديدترين فيلم پولاك كه اخيراً اكران شده، «مترجم» نام دارد و يك كار «تريلر» (دلهره آور) با بازى نيكول كيدمن و شون پن در نقش هاى اصلى است، چنان خطى را تعقيب مى كند و از بيننده هاى خود مى پرسد كه آيا خشونت مى تواند جاى سياست را بگيرد و همان اثر را داشته باشد و اين سؤال و خط فكرى را در سال ۱۹۷۵ يعنى ۳۰ سال پيش نيز در فيلم پليسى «سه روز كندور» پولاك ديده و شنيده بوديم. پولاك در سال ۱۹۸۲ با فيلم ظاهراً كمدى «توتسى» تفاوت ها و ارتباط هاى ناگزير كارى مردان و زنان را به تصوير كشيده و از عدم اعتماد در جامعه سخن ها گفته بود.
وضعيت هاى پيچيده اجتماعى در بسيارى از كارهاى پولاك شايد ناشى از رنج طولانى مدت او بابت مرگ مادرش در زمانى باشد كه وى فقط ۱۶ سال داشت و بر او اثر ديرپايى گذاشت. وى به علاوه تنها پسرش را در حادثه سقوط يك هواپيما به سال ۱۹۹۳ از دست داد و اين وقايع تلخى غيرقابل رفع و مستدامى را در وجود پولاك كاشته و خاطر او را براى هميشه تيره كرده و او را در يك حالت دائمى از رنج و مكاشفه و افسوس نگه داشته است. «تراژدى، غم و يا هر اسم ديگرى كه مى خواهيد روى آن بگذاريد، قسمتى بزرگ از زندگى من بوده است و اين را مى دانم كه گريزى از آن ندارم و به واقع درون آن زندگى مى كنم.» و شدت و ميزان آن به حدى است كه پولاك هميشه بايد به خودش نهيب بزند تا بيش از حد منفى و اسير تيرگى ها نشود. به همين خاطر و براى رهايى از افكار تيره است كه پولاك در رل يك تهيه كننده نيز به تهيه آثارى مستقل و جالب چون «در جست وجوى بابى فيشر» و «احساس و منطق» همت گماشته و اين كار را معمولاً توسط كمپانى فيلمسازى شخصى خود يعنى ميراژ انجام مى دهد و همان طور كه پيشتر گفتيم با كارگردانى امثال «توتسى» و «سابرينا» (بازسازى يك اثر كلاسيك هاليوود) نيز در اين راه گام بر مى دارد. «دو دختر من دائماً به من اعتراض مى كنند و مى گويند پدر تو را به خدا اين قدر منفى نباش و در فيلم بعدى تا اين حد در يأس فرو نرو. درخواست آنها باعث مى شود نهايت تلاشم را براى پرهيز از آن به كار گيرم و با اين خصلت بجنگم.»
با اين حال پولاك كه شاهكارش «از درون آفريقا »۷ جايزه اسكار سال ۱۹۸۵ را درو كرد و سازنده كارهاى جالب ديگرى مثل «اين ملك محكوم»، «آنها به اسب ها شليك مى كنند»، «آن طور كه ما بوديم»، «بدون كينه» و «هاوانا» نيز بوده است، همچنان در موضوعات جدى چرخ مى زند و با آنها عجين است. باور قاطع او اين است كه طى تمامى اين سال ها مردم هرگز نتوانسته اند به درستى يكديگر را درك كنند و پيوسته به راه حل عبث و تأسف بار كشتن طرف مقابل روى آورده و به جاى حل مسأله، صورت مسأله را پاك كرده اند. «اين باعث تأسف است كه ما در سال ۲۰۰۵ به سر مى بريم، اما هنوز در غرب همان ابزار و اهرم هاى مذموم سابق را براى زندگى و حل مشكلات خود به كار مى گيريم و دقيقاً همان كارها را مى كنيم كه پيشينيان ما مى كردند.
سيدنى پولاك در اوايل كار پس از ساخت يك سرى فيلم پرفروش و به خصوص با رابرت ردفورد كه هنرپيشه محبوب او بوده است و همچنين جين فوندا، پل نيومن و باربارا استرايسند، اين داستين هافمن بود كه او را واداشت در «توتسى» به جلوى دوربين بيابد و اين بار ايفاى نقش هم بكند و در رل مدير برنامه هاى يك هنرمند ظاهر شود و چنين چيزى را نيز تجربه كند و براى اولين بار خودش را هم در هيأت يك بازيگر، كارگردانى هدايت نمايد.اين چنين و با مقدمه اى از اين دست بوده كه پولاك طى سال ها در فيلم ها و سريال هاى متعددى نقش هاى كوچك و دوم و كوتاه را نيز ايفا كرده و جديدترين آن در «مترجم» است. فيلم جديد او، يك مترجم زن از يك كشور خيالى در آفريقا (با بازى نيكول كيدمن) را نشان مى دهد كه در سازمان ملل كار مى كند و آنجا به طور تصادفى از نقشه قتل رهبر كشورش به هنگام سفر وى به اين نهاد مطلع مى شود و تلاش مى كند مانع اين امر شود اما خودش به هدف تروريست ها بدل مى شود.
در چنين بافت و روال سياسى تندى كه آميخته با خشونت و صحنه ها و سكانس هاى متعدد انفجار و مرگ مردم است، پولاك نقشى كوچك را نيز براى خود كنار گذاشته است، اما خودش مى گويد اگر در فيلم هاى ديگران نيز چنين كرده و به بازى پرداخته، با اين هدف است كه از ساير كارگردان ها همانند استنلى كوبريك (كه در سال ۱۹۹۹ در گذشت) و وودى الن چيزهايى را ياد بگيرد و فيلمساز كامل ترى شود. در عين حال فقط به هنگام ساخت و كارگردانى فيلم هاى خودش و حين جولان در پشت دوربين است كه پولاك به حقيقت وجودى خودش بيشتر پى مى برد و در مى يابد كه چرا زنده است و اگر زنده است، چه كارهايى بايد انجام بدهد. او مى گويد اين گونه مكاشفه ها يك روند و پروسه آزاردهنده است و وى را براى مدتى به موجودى غيرقابل تحمل بدل مى كند و عدم اطمينان را در تمام وجود وى پخش و حاكم مى سازد و در عين حال او به چنين تجربه و رويدادى نياز دارد. «هر بار كه فيلمى را كامل و تمام مى كنم، حس مى كنم كه وظيفه ام را به انجام رسانده ام و آن وظيفه طولانى تر ساختن حضورم در صحنه براى حداقل يك سال ديگر است. نمى دانم اگر اين حرفه نباشد و اگر به اين شغل نپردازم، ديگر چه كار لعنتى اى از دستم بر مى آيد؟»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |