|
|
|
معماى پليسى شماره۷۳
دختر فريب
|
|
|
خودروى پليس در تاريكى شب وقتى از اتوبان بابايى عبور مى كرد با ديدن يك پيكان كه به صورت غيرعادى در حاشيه اتوبان توقف كرده بود از حركت ايستاد؛ وقتى ستوان ستوده در سوز سرماى زمستان شيشه خودرو را پايين داد صداى ناله هاى مردانه اى را شنيد. درهاى خودروى پليس باز شد و ستوان به همراه دو مأمور ديگر از آن پياده شدند و در حالى كه با در دست داشتن كلت سمت خودروى پرايد نشانه رفته بودند خود را به نزديك آن رساندند. شيشه هاى پرايد جز سمت راننده كه باز بود بقيه بسته بودند، ستوان هنوز در را باز نكرده بود كه مردى با حالتى فريادگونه گفت: «نجاتمان بدهيد، دوستم را كشت، من مى ترسم.» ستوان در سمت راننده را باز كرد و چراغ قوه را داخل پرايد چرخاند. در صندلى هاى جلو هيچ كس ننشسته بود اما در صندلى عقب دو مرد جوان را ديد كه يكى از آنان بى صدا و بى حركت در حالى كه سر و صورتش خون آلود بود روى صندلى افتاده بود و ديگرى نيز با وجود سلامت بودن هيچ حركتى نمى توانست بكند. جالب بود، مردى كه سالم به نظر مى رسيد دست چپش به دست جسد دوستش دستبند زده شده بود و دست ديگرش نيز به دستگيره در دستبند خورده بود، اينكه دستبند فلزى در آنجا وجود داشت و از آن براى يك جنايت استفاده شده بود جاى سؤال داشت. چون همان لحظه نخست مشخص شد كه يكى از دو مرد به قتل رسيده است. مأموران گشت با وجود اصرارهاى مرد زنده هيچ اقدامى براى بيرون آوردن او از داخل خودرو نكردند و با مركز پيام جنايى تماس گرفتند. ساعت ۲۳ شب بود كه موبايل گشت كشيك قتل زنگ خورد. بازپرس شمس وقتى شاسى مكالمه را فشرد از اپراتور شنيد كه جنايتى مرموز در اتوبان بابايى رخ داده است و تيم تشخيص هويت و پزشكى قانونى به محل جنايت اعزام شده است. هوا با وجود سرماى زياد صاف بود و هيچ ابرى در آسمان ديده نمى شد، خيابانها خلوت بودند و با وجود دورى راه نيم ساعتى نكشيد كه بازپرس از دور متوجه نورهاى قرمز و سبز چراغ گردانهاى خودروهاى پليس شد كه در حاشيه اتوبان توقف كرده بودند. در نزديكى محل جنايت خودرو را در گوشه اى پارك كرد و از آن پياده شد. ستوان ستوده با ديدن بازپرس به استقبال اش رفت و با گفتن اينكه يك دردسر ديگر به وجود آمده است گفت كه مأموران تشخيص هويت علت مرگ را اصابت سه گلوله به صورت، سينه و گلو اعلام كرده اند. بازپرس سرى تكان داد. از حلقه خودروهاى پليس عبور كرد و در برابر پرايد ايستاد. مأموران تشخيص هويت براى فيلمبردارى از پروژكتورهاى قوى اى در روشن كردن فضاى جنايت و داخل خودرو استفاده كرده بودند. آنان براى اينكه جسد را ببينند در خودرو را باز كرده بودند، پسرى كه به قتل رسيده بود ۲۴ساله و «مهرام» نام داشت و دوست او كه زنده مانده بود نيز همسن و سال او بود و «سعيد» نام داشت. بازپرس شمس در سمت راننده را باز كرد و داخل آن نشست، روى صندلى هاى جلو يك پوكه و زير پاى آن نيز دو پوكه به دست آمده بود و نشان مى داد كه قاتل در صندلى جلو نشسته بود و مقتول را نشانه رفته است به گونه اى كه اسلحه در محدوده صندلى هاى جلو بوده است و قاتل آن را به مقتول نزديك نكرده است. هيچ اثرى از اسلحه نبود و «سعيد» در حالت شوكه و هراس گريه مى كرد و مرتب مى پرسيد كى دستبندها را باز خواهند كرد؟ وقتى بازپرس داخل پرايد را ترك كرد دستور داد دستبندها را باز كنند سپس به سمت حاشيه اتوبان در شعاع ۲۰مترى پرايد رفت. مى خواست حدس خود را بررسى كند و از مأموران تشخيص هويت خواست پروژكتورها را در اختيارش قرار دهند. هنوز چند دقيقه از جست وجوى بين علفهاى هرز حاشيه اتوبان نگذشته بود كه با انعكاس نور پروژكتور، بازپرس توانست دسته كلت را ببيند و آن را در فاصله ۱۵مترى پرايد پيدا كند. كار آسانى به نظر مى رسيد اما اين نياز به تجربه داشت كه بازپرس شمس در آن زبانزد بود، وضعيت «سعيد» خيلى وخيم بود به خاطر همين به درخواست بازپرس او براى مداوا و روانكاوى به بيمارستان انتقال يافت تا فرداى شب جنايت در دادسراى امور جنايى نزد بازپرس شمس حاضر شود. ساعت ۱۱ظهر شده بود كه ستوان ستوده به همراه «سعيد» كه مچ هاى دو دستش باندپيچى شده بود وارد اتاق كار بازپرس شدند، مرد جوان كه سياهپوش بود چشمانش از گريه قرمز شده بود و زير لب زمزمه مى كرد. بازپرس پرونده را روى ميز كارش باز كرد و شروع به ورق زدن آن كرد، هيچ تحقيقى از «سعيد» كه تنها شاهد جنايت بود، نشده بود و هرچه ديده مى شد همان چيزهايى بود كه او در صحنه قتل ديده و شنيده بود. «سعيد» زير لب شخص خاصى را لعن و نفرين مى كرد تا اينكه بازپرس رو به او كرد: قاتل را مى شناسى؟ مطمئن نيستم اما پاى يك دختر در ميان است. واضح تر بگو؟ مهرام، مجرد بود و به خاطر چهره زيبايى كه داشت دختران زيادى با او دوست بودند. فكر مى كنم قاتل برادر يكى از همين دختران باشد. مى دانى كدام دختر است؟ اسمى از «ترانه» بود البته خيلى كوتاه گفته شد من با وجود ترس زياد اين اسم را شنيدم و كاملاً در ياد دارم. با «مهرام» چه نسبتى دارى؟ دوست صميمى من است يعنى بود، خدا بيامرزد از ۱۰سال پيش با من رفاقت داشت. بچه محل هم بوديم و گه گدارى با يكديگر به گردش مى رفتيم. پرايد براى تو است! قاتل چگونه وارد خودروى تو شد؟ ببينيد من و «مهرام» با هم قرار داشتيم امشب به فرحزاد برويم. او با دوستانش قرار داشت و من هم با بودن در كنار او لذت مى بردم چون دل و جرأت رفاقت با دخترها را نداشتم مى خواستم همراه او باشم. ساعت ۹ شب بود كه «مهرام» به مغازه ام آمد، آرايشگرى را تعطيل كردم و هر دو سوار خودروى من به راه افتاديم. تازه از محله هاى شلوغ خارج شده بوديم كه ديدم دو موتور سوار هر كجا ما مى رويم دنبالمان مى آيند، سرعت پرايد را زياد كردم چند دقيقه اى آنان را گم كردم اما در بزرگراه بابايى بود كه سروكله شان پيدا شد، صداى ضبط زياد بود و من موضوع دو موتورسوار را چون مطمئن نبودم به مهرام نگفتم تا اينكه صداى خفيفى آمد و احساس كردم چرخ پرايد پنچر شد، با وجود سرعت زياد سريع فرمان را جمع كردم و درحاشيه اتوبان نگه داشتم هنوز كاملاً نايستاده بودم كه به «مهرام» گفتم دو موتورسوار درتعقيب ما هستند و من نگرانم اما او گفت: «خيالاتى شده اى؟» از پرايد پياده شدم تا لاستيك را عوض كنم خبرى ازدو موتورسوار نبود، لاستيك پنچر شده را در صندوق عقب گذاشتم. كارم تمام شده بود كه مرد نقابدارى را بالاى سرم ديدم، او تپانچه اى را روى شقيقه ام گذاشته بود صداى دورگه اش را شنيدم كه دستور داد در صندلى عقب پرايد بنشينم و بعد با اشاره اسلحه از «مهرام» خواست او نيز از صندلى جلو پياده شده و در صندلى عقب بنشيند. هردوى ما كنار هم نشستيم، مرد نقابدار دستانمان را دستبندزد و بعد با گفتن يك كلمه «بيا» ما را شوكه كرد، مردى سفيدپوش در سمت راننده را بازكرد وبدون اينكه به پشت سر نگاه كند پس از جابه جايى آينه به گونه اى كه از آن ديده نشود پشت فرمان نشست و به راه افتاد. هنوز هيچ حرفى ردوبدل نشده بود كه «مهرام» خيلى كوتاه گفت: باوركن «ترانه» خودش اصرار به دوستى داشت. اى كاش دوستم لال مى شد و حرف نمى زد. اين جمله همانا و شليك سه گلوله پى درپى همانا! ديگر صدايى نشنيدم، به شدت ترسيده بودم كه مرد نقابدار به راننده گفت تا كنارى بايستد، فكر مى كنم ۳۰۰مترى حركت نكرده بوديم كه اين اتفاق افتاد آنان بدون اينكه حرفى بزنند از خودرو پياده شدند و من ديدم كه به سمت عقب پرايد حركت كردند، چنددقيقه اى نگذشته بود كه صداى موتوسيكلتى را شنيدم، آنان با سرعت ازكنار پرايدم عبور كردند و درتاريكى گم شدند. يعنى آن دو مرد به نزد موتوسيكلت خود برگشتند؟ - حتماً، نيت آنان انگار فقط كشتن «مهرام» بود. به نظرم كمين كرده بودند يا سايه به سايه دنبال ما بودند. هردو مرد نقاب داشتند و مسلح بودند؟ - فقط كسى كه گلوله ها را شليك كرد اسلحه داشت و نقاب به صورت زده بود جوان سفيدپوش نقاب نداشت. چهره دوست قاتل را ديدى؟ - چون پشت سرش نشسته بودم حتى نيم رخ او را نديدم فقط موهاى بلند او كه بسيار مردانه شانه شده بود به خاطرم مانده است. يعنى نمى توانى يكى از قاتلان را چهره نگارى كنى؟ - يكى كه نقاب داشت و ديگرى چون درست جلوى من نشسته بود و اصلاً به عقب برنگشت قابل شناسايى نبود. مهرام از كجا پى برد كاسه ها زير سر «ترانه» است؟ - نمى دانم فقط مطمئن هستم كه اين را شنيده ام. بازپرس شمس به سرنخى رسيده بود كه بايستى بررسى مى شد، «سعيد» مرخص شد و از او خواسته شد تا زمانى كه قاتل شناسايى نشده است حق ندارد ازتهران خارج شود. «ترانه» تنها ردپايى بود كه درتحقيقات شناسايى شد، اين دختر از ۶ ماه پيش در يك ميهمانى با «مهرام» كه از بستگان دورش بود آشنا شده بود و با او رابطه دوستى داشت تا اينكه برادرش از قضايا مطلع شده بود و با درآوردن آمار دوستان مقتول از خواهرش خواسته بود اين دوستى تازه را قطع كند و همين كار نيز شده بود. برادر «ترانه» در يك كارخانه ساخت تجهيزات پليسى كارمى كرد و مى توانست به دستبند آهنى و حتى اسلحه دسترسى داشته باشد، «جليل» تحت بازجويى قرارگرفت اما هيچ اعترافى نكرد. او وقتى سعيد با مقايسه هيكل مردنقابدار، صداى دورگه او و شكل دستانش تأييدكرد كه مى تواند قاتل باشد باز ادعا كرد در قتل «مهرام» هيچ دخالتى نداشته است. اين مرد درحالى كه اصرار داشت بى گناه است، گفت: «من وقتى توانستم مشكل «ترانه» را خيلى منطقى حل كنم نيازى نبود او را به قتل برسانم. «ترانه» خيلى عاقل بود و قبل از دوستى با «مهرام» از من خواست تحقيق كنم، تصورش اين بود كه اين پسر خواستگارش باشد بعد كه فهميد چه شخصيتى دارد و دخترفريب است عقب نشينى كرد و ديگر اعتنايى به مقتول نكرد. «جليل» بازداشت شد و بازپرس براى اينكه بتواند مدرك قاطعى براى اثبات جرم او پيداكند به مرور تحقيقات در پرونده دست زد، برادر «ترانه» نتوانسته بود شاهدى بياورد كه نشان دهد شب قتل او درخانه مجردى اش خوابيده بود. فرداى آن روز، وقتى برادر «ترانه» و «سعيد» دركنار و روبه روى هم نشستند، بازپرس شمس مى خنديد، اشاره اى به «سعيد» كرد و گفت كه هيچ وقت بى گناهى بالاى دارنمى رود و بعد خيلى آرام با بيان تنها يك دليل ثابت كرد سعيد قاتل دوستش است. وقتى با راهنمايى هاى دوست «مهرام» پسرى با نام «سياوش» دستگيرشد و اعتراف كرد. با ادعاهاى «سياوش» و «سعيد» مشخص شد كه مقتول از يك ماه پيش با خواهر «سعيد» رابطه دوستى برقراركرده بود و آن دو پسر براى انتقامجويى دست به چنين جنايت حساب شده اى زده اند. *** خوانندگان گرامى با اشاره به تنها يك دليل و ارسال آن به صندوق پستى روزنامه ايران در مسابقه معماى پليسى شركت كنيد. مهدى ابراهيمى
|
|
|
|
|